پژوهشی در باب ریشه‌های نفرت – ای‌جی هورن

در


راهپیمایی ضدکوکلاکس‌کلان در فیلادلفیا، ۵ نوامبر ۱۹۸۸

پژوهشی در باب ریشه‌های نفرت

ای‌جی هورن
ترجمه مجله جنوب جهانی

آنچه در ادامه می‌آید، تأملاتی است در باب نژادپرستی و برتری‌طلبی از منظر تاریخی-مادی که امیدوارم در فرصتی دیگر با جزییاتی بسیار بیشتر به آن بپردازم. این به هیچ وجه روایت کاملی از تاریخ نژاد و شکل‌گیری جهان‌بینی‌های برتری‌طلبانه نیست، بلکه صرفاً کاوشی مقدماتی است.

عجیب است که چگونه مردم از دیگران بیزار می‌شوند. بی‌گمان، دلایل تکاملی برای پدید آمدن نفرت وجود دارد. بیش از ۹۹ درصد از زمانی که انسان‌ها روی زمین پرسه زده‌اند، از راه شکار و گردآوری خوراک روزگار گذرانده‌اند.¹ می‌دانیم که انسان‌ها دست‌کم ۴۳۰,۰۰۰ سال است که عمداً یکدیگر را می‌کشند.² و شواهدی از جنگ‌های قبیله‌ای یا گروهی در مقیاس کوچک (حدود ۱۰۰ نفر) میان گروه‌ها در دست داریم (سالا، ۲۰۱۵). اما در دوران نوسنگی نیز مناطقی و دوره‌هایی وجود دارند که شواهد جنگ در آنها نادر است و در برخی مکان‌ها کاملاً غایب می‌باشد (کریستنسن، ۲۰۰۴، ص. ۱۵۴).³ این نشان می‌دهد که هرچند خشونت رایج بود، برخی از آن جوامع نخستینِ آغازین راه‌هایی برای به حداقل رساندن یا پیشگیری از درگیری با گروه‌های دیگر یافتند، به ویژه با توجه به اینکه شمار فزاینده‌ای از مردم شکار و گردآوری را رها می‌کردند تا به جایی کوچ کنند که زمین حاصلخیزتر بود. در واقع، تغییر مسیر شکارچیان-گردآورنده‌گان از جنوب صحرای آفریقا در دوران نوسنگی، گاه‌شمار بسیار مفیدی برای آغاز مطالعه‌ی روابط اجتماعی فراهم می‌کند، زیرا نشان می‌دهد که پرخاشگری و نوع‌دوستی، هر دو ویژگی‌های عاطفیِ تکامل‌یافته‌ای هستند که از یک سازوکار بقا سرچشمه می‌گیرند: همکاری (ویکتورف، ۲۰۱۳).⁴

همچنان که افراد بیشتری سبک زندگی کوچ‌نشینی را رها کرده و به کشاورزیِ یکجانشین روی آوردند، قلمرو گردآوری خوراک برای شکارچیان-گردآورنده‌گان به تدریج محصور شد – نخستین حصارکشی زمین‌های اشتراکی (وودبرن، ۲۰۱۶).⁵ مدتها تصور می‌شد که شکارچیان-گردآورنده‌گان کشاورزی را از آن رو پذیرفتند که بهره‌وری نیروی کار را افزایش می‌داد، اما شواهد تازه نشان می‌دهد که ظهور خودگردان کشاورزی بدون نهادینه‌شدن مالکیت ممکن نبوده است (بولز و چوی، ۲۰۱۹، ص. ۲۱۹۰).⁶

گرگ‌ها شروع به جمع‌آوری باقیمانده‌های غذای رها شده در اردوگاه‌های شکارچیان کردند که به آنان اجازه می‌داد بیشتر بخورند و کمکشان می‌کرد تا با شکارچیان بهتر بجنگند – یعنی با راحت‌تر شدن تدریجی در کنار انسان‌ها، عمری درازتر یافتند و بیشتر زادوولد کردند (دریسکول، مک‌دونالد و اوبراین، ۲۰۰۹).⁷ در بازه‌ای زمانی طولانی، شکارچیان و گرگ‌ها رابطه‌ی همزیستیِ سودمند دوسویه‌ای شکل دادند که به انسان‌ها اجازه می‌داد از توانایی برتر گرگ‌ها در ردزنی و شکار، برای تعقیب طعمه‌های بزرگتر بهره ببرند، در حالی که گرگ‌ها شکارِ باقی‌مانده را دریافت می‌کردند. نظریه‌ای رقیب می‌گوید که شکارچیان-گردآورنده‌گان نوسنگی، درست مانند شکارچیان-گردآورنده‌گان متأخر، گرایش به گرفتن، به فرزندخواندگی و پرورش توله‌های گرگ داشتند و در طول زمان پایه‌های نظامی اجتماعی میان‌گونه‌ای را بنا نهادند (سرپل، ۲۰۲۱).⁸

با این همه، گرگ‌ها با اهلی‌شدن، به طور قطع در طول زمان رام‌تر شدند. انتخاب طبیعیِ صفات و رانش ژنتیکی، هر دو احتمالاً در گونه‌زایی آغازین سگ از گرگ نقش داشتند. رابطه میان انسان‌ها و سگ‌ها در زمان اهلی‌شدن می‌تواند درونمایه‌ای درباره‌ی خاستگاه مالکیت به مثابه نهادی فراهم آورد. به هیچ روی نمی‌توان تأیید کرد که سگ‌ها دارایی اشتراکی محسوب می‌شدند یا دارایی شخصی، اما می‌توان به طور منطقی این استنباط را داشت که رابطه‌شان مبتنی بر همیاری بوده و از این رو نمی‌توان آن را دارایی خصوصی (انباشتی) به شمار آورد.

اهلی‌کردن سگ نشان می‌دهد که از دیرباز تاکنون، انسان‌ها راه‌هایی برای همکاری با گونه‌های مختلف و برقراری همزیستیِ سودمند دوسویه یافته‌اند. روزگار نخستین، رقابت برای بقا بود و آدمی زود دریافت که بقا نیازمند وجود و همکاری در گونه‌های دیگر است.

گذار از گردآوری خوراک به کشاورزی در دوران نوسنگی، خطی نیست. پژوهش‌های سنتی این ایده را رواج دادند که شکارچیان-گردآورنده‌گان سبک زندگی یکجانشینی را به سبب پربازده‌تر بودن برگزیدند و از این رو سودمندتر بود. نخستین سکونتگاه‌های شناخته‌شده به دست ناتوفیان شام ساخته شدند؛ شواهد نوین نشان می‌دهد که آنان سبک زندگی ترکیبی از گردآوری خوراک و کشاورزی مبتنی بر شکار و اهلی‌سازی سگ‌ها، بزها، گندم‌ها و غیره داشتند (بار-یوسف، ۱۹۹۸، ص. ۱۵۹).⁹ همین حقیقت که امروز نیز شکارچیان-گردآورنده‌گانی وجود دارند، نشان می‌دهد که یکجانشینی و کشاورزی لزوماً به بهره‌وری مربوط نیستند و بیشتر به فناوری کشاورزی و مفهوم مالکیت پیوند دارند که در نخستین شیوه‌ی تولید خودجوش، برخلاف گردآوری خوراک – که ضرورتی برای بقا بود – درونی می‌شوند.

این کار نیست که همه‌ی ثروت از آن زاده می‌شود، بلکه نیروی کار است – انرژی پتانسیل یک موجود پیش از بدل شدن به انرژی جنبشی در فرآیند کار. انگلس گفت: «این شرط اساسی نخستین همه‌ی هستی انسان است، و تا جایی که به یک معنا، باید بگوییم کار، خود انسان را آفریده است.»¹⁰ گوشت، انواع توت‌ها و آب، نخستین کالاهای تولیدشده بودند – فرآورده‌های شکار و گردآوری خوراک. آنان لزوماً کالا نیستند مگر آنگاه که فرآیند کار با صرف انرژی (نیروی کار) شکارچی-گردآورنده، ارزششان را بیافریند.

با معرفی کشاورزی یکجانشین، نخستین تصاحب زمین‌ها آغاز شد. خوراک‌جویان پیشین که در اروپا و سیبری زندگی می‌کردند، زمستان‌هایی را پشت سر می‌گذاشتند که آنان را ملزم به ذخیره‌سازی خوراک و خز می‌کرد، اما این ذخایر اشتراکی بودند. شاید از آن رو که این چیزها برای بقا ضروری بودند، خوراک‌جویان به این نتیجه رسیدند که شکارِ ویژه‌ای را با این تشخیص پیوند بزنند که در زمستان سودمند خواهد بود، و در نتیجه آن را نسبت به دیگر حیوانات ارزشمندتر پنداشتند. سپس گروه‌های درون یک قلمرو بر سر میزان رو به کاهشی از کالاها به رقابت پرداختند. این امر برای گروه‌های درون‌قلمرویی سودمند بود که مالکیت را به مثابه نهادی میان خود برپا کنند تا شکارِ بی‌رویه‌ی شکار را محدود سازند.

همین که مالکیت به نهادی بدل شد، زمینه برای چیرگی انسان‌ها بر یکدیگر فراهم آمد. آنچه یک گروه به عنوان دارایی وجودی – به معنای واقعی کلمه برای بقای خود ضروری می‌داند – گروه دیگر، که نیرومندتر است، می‌تواند تصاحب کند. این امر پویاییِ «درون‌گروهی/برون‌گروهی» را پدید می‌آورد که در آن بیگانگان هم به مثابه تهدید دیده می‌شوند و هم فرصت‌هایی برای حفظ خود. اما این همواره بر پایه‌ی نفرت از دیگران ساخته نمی‌شود. اکنون که دیدیم مالکیت چیست، بیایید به آینده برویم تا ببینیم از آن چه ساخته می‌شود.

هنگام مطالعه‌ی تاریخ، تفاوتی آشکار و صریح در برده‌داری وجود دارد که در دو خط جداگانه پدید آمده است: برده‌داری باستانی (لاتیفوندیا) و برده‌داری نژادی (چَتِل). به عبارت ساده، هدف برده‌داری در دوران باستان اغلب توسعۀ شهروندی بود؛ برده‌داری نژادی – پیش‌نیاز سرمایهداری – هدفی جز انباشت بی‌پایان ارزش ندارد. همین مفهوم، همین ایده‌ی برساخته از نژاد است که کل گروه‌های انسانی را به موجوداتی غیرانسانی – صرفاً دارایی – و به سطح حیوان فروکاست.

بی‌گمان، نه دموکراسی آتنی پدید می‌آمد و نه امپراتوری روم، مگر با برده‌داری. زیرا، همان‌گونه که مارکس در «گروندریسه» نوشت: در برده‌داری، کارگر به مالک شخصی تعلق دارد؛ او ماشینی کارگر است.¹¹ بردگان در دوران باستان معمولاً اسیران جنگی بودند و از سراسر اوراسیا می‌آمدند. برده‌داری مبتنی بر نژاد، مفهومی بسیار نو در جهان است. روزگار مدرنی که در آن زندگی می‌کنیم به هیچ روی طبیعی نیست. صنعتی‌شدن در دهه‌ی ۱۸۰۰ بدون برده‌داریِ «چَتِل» روی نمی‌داد.

تمایزی ساختاری و معنادارِ عظیم از نظر اخلاقی وجود دارد. برده‌داری باستانی کاملاً شامل وحشیگری، سلطه و غیرانسانی‌سازی بود، اما برده در دوران باستان از جایگاه انسانی خود فروکاسته نمی‌شد مگر از رهگذر مقوله‌ای زیستیِ جهان‌شمول که هر نواده‌ی او را برای همیشه به عنوان دارایی تعیین می‌کرد. بازتولید اجتماعی این دو به شدت گویاست: برده‌داری لاتیفوندیا در درجه‌ی نخست از راه جنگ و فتح بازتولید می‌شد، در حالی که برده‌داری «چَتِل» از راه زادوولد بازتولید می‌گردید.

واژه‌ی «chattel» جالب است. ریشه‌ی لاتین آن «caput» (سر) است که در نهایت به «capitale» به معنای «دارایی» تکامل یافت – ریشه‌ی واژه‌ی سرمایه‌داری. «cattle» (چارپایان) نیز همین ریشه را دارد. می‌توانیم در ریشه‌ی چنین واژه‌ای ببینیم که سرمایه‌داری صنعتی از نظر تاریخی تا چه اندازه با استثمار دوگانه‌ی انسان و طبیعت درهم تنیده است.

این مزرعه، مزرعه‌ای بزرگ نبود؛ بلکه ماشینی صنعتی بود برای تبدیل نیروی کار به ارزش اضافی از رهگذر سلطه‌ی نژادی. پنبه، شکر، تنباکو و قهوه، اقتصاد نوظهور جهانی را پیرامون تولید صنعتی و گردش کالا بازسازماندهی کردند. هیچ کارخانه‌ای بدون این مزرعه که مواد اولیه‌ی فوق‌العاده ارزان را فراهم می‌کرد، وجود ندارد. کارخانه‌های نساجی در منچستر به همان اندازه که به پنبه‌ی جنوب وابسته بودند، به امور مالی، بیمه، مسیرهای تجاری و شبکه‌های ترابری اروپایی نیز وابسته بودند.

به همین دلیل است که مارکس برده‌داری را «محور صنعت بورژوازی» نامید. بدون پنبه‌ی تولیدشده به دست بردگان، هیچ اقتصاد نساجی صنعتی در مقیاسی که سرمایه‌داری بدان نیاز داشت، نمی‌توانست وجود داشته باشد. ثروت استخراج‌شده از آفریقایی‌های به بردگی گرفته‌شده، بانک‌ها، بنادر، راه‌آهن و تولید را تأمین مالی کرد. انباشت نخستین رویدادی منزوی و مدفون در گذشته‌ای دور نبود؛ بلکه فرآیندی مداوم از حصارکشی، سلب‌مالکیت و کار اجباری بود که از آن زمان به بعد، هر جا سرمایه به بازارهای نو و نیروی کار ارزان‌تر نیاز داشته، گسترش یافته است: انباشت از رهگذر سلب‌مالکیت.

با این حال، استثمار به تنهایی نفرت را تبیین نمی‌کند. امپراتوری‌ها در طول تاریخ، بدون ساختن نژاد به معنای مدرن، از مردمِ فتح‌شده بهره‌کشی کرده‌اند. یگانه‌بودگی سرمایه‌داریِ نژادی در چگونگی ادغام سلطه‌ی اقتصادی با ذات‌گرایی زیستی نهفته است. قدرت‌های استعماری اروپا برای توجیه برده‌داریِ دائمی در جوامعی که به طور فزاینده‌ای آزادی، برابری و حقوق جهان‌شمول را اعلام می‌کردند، به ایدئولوژیِ حل‌کننده‌ی تناقض نیاز داشتند. نژاد این تناقض را حل کرد. اگر آفریقایی‌ها کاملاً انسان بودند، برده‌داری به یکسان هم اخلاق مسیحی و هم لیبرالیسم روشنگری را نقض می‌کرد. اما اگر می‌شد آفریقایی‌ها را به عنوان موجوداتی ذاتاً فروتر – نزدیک‌تر به حیوان تا شهروند – طبقه‌بندی کرد، آنگاه استثمار می‌توانست به مثابه تمدن تعریف شود.

بنابراین نفرت پیش از آنکه حسّی شود، نهادینه شد. قوانین برده‌داری، قوانین استعماری و شبه‌علومِ نوپدیدِ نژادی، روابط اقتصادی را به عقل سلیم اجتماعی تبدیل کردند. نسل‌های پی‌درپی نه تنها دارایی، بلکه هویت‌هایی برساخته در پیرامون روابط مالکیت را به ارث بردند: سفیدپوستی به مثابه مالکیت و شهروندی؛ سیاه‌پوستی به مثابه کار و سلب‌مالکیت. نژاد به فناوری‌ای سیاسی برای سازماندهی جامعه‌ی طبقاتی بدل شد.

هیچ نظام سلطه‌ای نمی‌تواند تنها با خشونت دوام آورد. زور می‌تواند جمعیتی را فروبنشاند، اما نمی‌تواند نسل‌ها را مطیع نگه دارد. هر نظم اجتماعی که پایدار می‌ماند، نیازمند مشروعیتی اخلاقی است که روابط تاریخی را به روابط طبیعی تبدیل کند. دین غالباً این نقش را ایفا کرده است.

جهان باستان به طور قطع دین را با سلسله‌مراتب درهم می‌آمیخت. فرعون‌ها خدا بودند، پادشاهان با فرمان الهی حکومت می‌کردند، و فتح و چیرگی اغلب به مثابه نشانه‌ای از لطف آسمانی تفسیر می‌شد. با این همه، این نظام‌ها عموماً سلطه‌ی سیاسی را توجیه می‌کردند نه حقارت زیستی را. برده‌ای در دوران باستان، دست‌کم در اصل، می‌توانست آزاد شود، وارد جامعه گردد یا در فرهنگ فاتح جذب شود. هستی‌شناسیِ سختِ نژادیِ برده‌داری مدرن به چیزی پایدارتر نیاز داشت: خداشناسیای مبتنی بر تفاوتِ برگشت‌ناپذیر انسانی.

با شتاب‌گرفتن گسترش استعماری اروپا، مسیحیت عمیقاً با فتح و انباشت درهم تنید. کلیسا برده‌داری را اختراع نکرد – برده‌داری بسی کهن‌تر از مسیحیت است – اما نهادهای مسیحی به تبدیل برده‌داری نژادی به نظمی اخلاقی کمک کردند. فرامین پاپی همچون «دوم دیورساس» (۱۴۵۲) و «رومانوس پونتیفکس» (۱۴۵۵) به تاج و تخت پرتغال اجازه داد تا غیرمسیحیان، به ویژه آفریقایی‌ها را فتح و به بردگی بگیرد. تمایز دینی به طور فزاینده‌ای با تمایز نژادی ادغام شد. بت‌پرستان، کافران و در نهایت غیرسفیدپوستان به دسته‌هایی برای سلطه بدل شدند.

این ادغام در طول تجارت برده در اقیانوس اطلس تشدید شد. قدرت‌های اروپایی که با تناقض میان جهان‌گرایی مسیحی و برده‌داریِ ارثی روبه‌رو بودند، به توجیهی خداشناسانه نیاز داشتند. متون کتاب مقدس برای مشروعیت‌بخشی به برده‌داری بازتفسیر شدند که بدنام‌ترینشان «نفرین حام» بود – که در آن آفریقایی‌ها به اشتباه با نوادگان حام یکی دانسته می‌شدند و از این رو به عنوان کسانی تصور می‌شدند که از نظر الهی برای بردگی مقدر شده‌اند. خود متن به صراحت چنین نمی‌گوید، اما ایدئولوژی به ندرت به خوانشی دقیق وابسته است. آنچه اهمیت داشت این بود که خداشناسی به نظامی اقتصادی که بر کار اجباری بنا شده بود، مشروعیت اخلاقی می‌بخشید.

مبلغان مذهبی، استعمارگران را همراهی می‌کردند؛ تغییر دین با فتح درآمیخت. اغلب به بردگان گفته می‌شد که اطاعت از اربابان، بازتاب‌دهنده‌ی اطاعت از خداست. بهشت وعده‌ داده می‌شد برای بعد، در حالی که کار بی‌درنگ گرفته می‌شد. بدین سان، رستگاری معنوی و استثمار اقتصادی درهم تنیده شدند.

با این حال، دین را نمی‌توان تنها به مثابه ابزاری برای سلطه درک کرد. همان سنت‌هایی که برای توجیه برده‌داری به کار می‌رفتند، مقاومت در برابر آن را نیز به همراه داشتند. شورش‌های بردگان، جنبش‌های الغا و مبارزات ضداستعماری اغلب از زبانِ رهایی‌بخشِ دینی بهره می‌بردند. به عنوان مثال، انقلاب هائیتی، آرمان‌های روشنگری را با سنت‌های معنوی آفریقایی و مسیحی در تضادی مستقیم با برده‌داری نژادی درآمیخت، درست زمانی که تجارت برده در اقیانوس اطلس با دستگاه پنبه‌پاک‌کن احیا می‌شد. به همین سان، بسیاری از الغاگرایان، برده‌داری را نه صرفاً بی‌عدالتی اقتصادی، بلکه گناهی علیه بشریت می‌دانستند.

باور دینی به میدان نبردی بدل می‌شود که در آن روابط اجتماعی تفسیر و مورد مناقشه قرار می‌گیرند. در سرمایه‌داری نژادی، نهادهای مسلط اغلب خدا را از روزنه‌ی مالکیت تفسیر می‌کردند. نابرابری انسانی به نظم الهی تبدیل می‌شد.

بنابراین، پیدایش نژاد را نمی‌توان از خداشناسی، امپراتوری و انباشت سرمایه جدا کرد. سفیدپوست بودن صرفاً فنوتیپی نبود؛ بلکه به مقوله‌ای از شمول اخلاقی بدل شد. انسان کامل بودن به طور فزاینده‌ای به معنای تعلق به تمدنی بود که نزدیک‌ترین به خدا، عقل و مالکیت پنداشته می‌شد. آنگاه کسانی که بیرون از این مقوله بودند، می‌توانستند استثمار شوند، بی‌آنکه خود استثمار نادرست به نظر آید.

پانویس ها.

۱

«فرهنگ شکارچی-گردآورنده»، نشنال جئوگرافیک، دسترسی در ۲۱ مه ۲۰۲۶، https://education.nationalgeographic.org/resource/hunter-gatherer-culture/.

۲

نوهمی سالا و همکاران، «خشونت مرگبار بین فردی در پلیستوسن میانی»، PLOS ONE 10، شماره 5 (27 مه 2015)، https://doi.org/10.1371/journal.pone.0126589.

۳

یوناس کریستنسن، «جنگ در دوران نوسنگی اروپا»، Acta Archaeologica 75، شماره. 2 (9 آوریل 2004): 129–56، https://doi.org/10.1111/j.0065-001x.2004.00014.x، 154.

۴

جفری ویکتوروف، «جنبه‌های عاطفی و تکاملی خشونت مسری: عوامل همپوشانی در پیدایش انواع متنوع پرخاشگری انسانیِ بدونِ مجوز»، سرایت خشونت: خلاصه کارگاه، ۶ فوریه ۲۰۱۳، https://www.ncbi.nlm.nih.gov/sites/books/NBK207258/.

۵

جیمز وودبرن، «تجارت خاموش با بیگانگان»، HAU: مجله نظریه قوم‌نگاری ۶، شماره ۲ (سپتامبر ۲۰۱۶): ۴۷۵–۹۶، https://doi.org/10.14318/hau6.2.030.

۶

ساموئل بولز و جونگ-کیو چوی، «انقلاب کشاورزی نوسنگی و خاستگاه‌های مالکیت خصوصی»، مجله اقتصاد سیاسی ۱۲۷، شماره ۵ (اکتبر ۲۰۱۹): ۲۱۸۶–۲۲۲۸، https://doi.org/10.1086/701789، ۲۱۹۰.

۷

کارلوس ای. دریسکول، دیوید دبلیو. مک‌دونالد، و استیون جی. اوبراین، «از حیوانات وحشی تا حیوانات خانگی خانگی، نگاهی تکاملی به اهلی‌سازی»، مجموعه مقالات آکادمی ملی علوم ۱۰۶، شماره تکمیلی ۱ (۱۶ ژوئن ۲۰۰۹): ۹۹۷۱–۷۸، https://doi.org/10.1073/pnas.0901586106.

۸

جیمز ای. سرپل، «هم‌سفرگی یا فرزندخواندگی بین گونه‌ای؟ مروری انتقادی بر نظریه‌های اهلی‌سازی گرگ»، مجله Frontiers in Veterinary Science 8 (15 آوریل 2021)، https://doi.org/10.3389/fvets.2021.662370.

۹

اوفر بار-یوسف، «فرهنگ ناتوفیان در شام، آستانه‌ای برای ریشه‌های کشاورزی»، انسان‌شناسی تکاملی: مسائل، اخبار و بررسی‌ها 6، شماره 5 (7 دسامبر 1998): 159-177، https://doi.org/10.1002/(sici)1520-6505(1998)6:5<159::aid-evan4>3.0.co;2-7، 159.

۱۰

فریدریش انگلس، «نقش کار در گذار از میمون به انسان»، مقاله، در کار، طبیعت و تکامل بشریت: چشم‌انداز بلندمدت تاریخ (مونترال: انتشارات پتفایندر، ۲۰۲۱)، ۴۳–۶۷، ۴۳.

۱۱

کارل مارکس، «فصل مربوط به سرمایه (ادامه)»، دست‌نوشته‌های اقتصادی: گروندریسه ۰۹، دسترسی در ۲۳ مه ۲۰۲۶، https://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/grundrisse/ch09.htm

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب