فقیر – ایزابل ویلیا

در

,

ایزابل ویلیا

ترجمه مجله جنوب جهانی

برای کسانی که درک درستی از مفاهیم «فقر نسبی» و «فقر مطلق» ندارند، یا معنای استعمار نو و تقسیم بین‌المللی کار را نمی‌دانند، اجازه می‌خواهم جهت روشن شدن موضوع، به تجربه‌های زیسته خود ارجاع دهم.
در دوران کودکی، به ناچار با چند‌و‌چون اقتصاد خانواده کاملاً آشنا بودم. در خانه ما، تمام تلاش‌ها بر مدار صرفه‌جویی شدید در هزینه‌ها می‌چرخید؛ دوره‌هایی بود که تک‌تک پزوتاها را می‌شمردیم و در دوره‌های دیگر، با دقت و امید، بلیط‌های بخت‌آزمایی را جمع می‌کردیم تا شاید راهی برای رهایی از این مخمصه ابدی و فقر جانکاه بیابیم.
به خوبی به یاد دارم پدرم که یک کارگر روزمزد بود، در تابستان برای برداشت چوب‌پنبه از درختان بلوط، سهمی بین ۶۰ هزار تا ۱۱۰ هزار پزوتا برای شخم‌زدن با تراکتور درآمد داشت. این دستمزدها نه ثباتی داشتند و نه از استاندارد مشخصی پیروی می‌کردند. هرگاه کار بود، ارباب بسته به نوع شغل و در همان محدوده، هر چقدر که دلش می‌خواست پرداخت می‌کرد. در مواقع دیگر، پدرم به کار تولید زغال سنتی یا همان «سیسکو» می‌پرداخت که از طریق سوزاندن چوب برای وسایل گرمایشی تهیه می‌شد، یا اینکه به جمع‌آوری و فروش هیزم روی می‌آورد؛ گاهی نیز از طرح‌های حمایتی «جنگل‌داری» استفاده می‌کرد که شامل چند روز کمک‌هزینه کارگری مزارع بود و از سوی دولت محلی اندلس اعطا می‌شد. مادرم نیز پابه پای او و به قول روستایی‌های ما، «به جای پدرم» سخت کار می‌کرد. با تمام این تواصیف، درآمد ماهانه خانه ما هرگز از ۱۲۰ هزار پزوتا (چیزی کمتر از ۷۵۰ یورو) فراتر نمی‌رفت.
ما پنج خواهر و برادر بودیم و با توجه به اینکه بر اساس آمارهای موسسه ملی آمار (INE)، هزینه ماهانه هر فرد در دهه‌های هشتاد و نود میلادی بین ۳۰ هزار تا ۶۰ هزار پزوتا تخمین زده می‌شد، ما رسماً زیر خط فقر زندگی می‌کردیم. البته برخلاف ادعای برخی، شرایط ما فقر مطلق و مفرط نبود، چرا که از یک مسکن حمایتی و یارانه‌ای بهره می‌بردیم.
با این حال، کسانی بودند که مادرم را به خاطر «فرزندآوری زیاد» شماتت می‌کردند و مبلغان مذهبی کلیسا نیز فضای زیادی برای ملامت ما در اختیار داشتند، گویی ما «سزاوار» این سرزنش‌ها بودیم.
در کنار سنگینیِ این انگ و ننگِ تحمیلی که بر زندگی ما سایه افکنده بود، ناچار بودیم اظهارات بی‌رحمانه کسانی را تحمل کنیم که هرگز به دنبال ریشه‌یابی بدبختی‌ها نبودند. جالب اینجا بود که همین افراد، همان‌طور که فرودستانِ دو پله پایین‌تر از خود را تحقیر می‌کردند، به همان اندازه در برابر کسانی که سال‌های نوری با بودجه فلاکت‌بارشان فاصله داشتند، سر تعظیم فرود می‌آوردند و ابلهانه تصور می‌کردند که این فاصله طبقاتی ناچیز است.
در شرایطی که پدر و مادرم روزانه تا دوازده ساعت در ازای دستمزدی ناچیز جان می‌کَندند، در زادگاه من، ماریو کُنده، اختلاس‌گر معروف که مالک یکی از بزرگ‌ترین املاک منطقه بود، با رولزرویس مجلل خود جولان می‌داد؛ و البته این خود داستان دیگری است، چرا که مدیریت شهری عملاً ملکی وسیع در انحصار چند ثروتمند متمول بود.
وضعیت اقتصادی سایر مردم شهر من نیز تفاوت چندانی با ما نداشت. معدود افراد سرشناسی که وضعشان خوب بود، پزشک، داروساز، دامپزشک، صاحب میخانه یا معماران محلی بودند که اعتباری کسب کرده و به اصطلاح «بار خود را بسته بودند». حتی کارمندان شهرداری نیز فرزندان خود را با بورسیه‌های دولتی به تحصیل می‌فرستادند. همه ما فقیر بودیم، اما هیچ‌کس به زبان نمی‌آورد؛ چرا که فقر یک هنجار همگانی و در عین حال مایه شرمساری تلقی می‌شد. به همین دلیل، آن جامعه بر پایه پنهان‌کاری و صورت‌خوش‌کردن با سیلی بنا شده بود.
در دوران بزرگسالی، واقعیت‌های بی‌شماری را از نزدیک لمس کردم. به آفریقا و آمریکای جنوبی سفر کردم، قدم به اردوگاه‌های پناهندگان گذاشتم و با چشمان خود دیدم که فقر لایه‌های گوناگونی دارد. کسانی هستند که از گرسنگی مفرط روزانه رنج می‌برند، اما مواجهه آن‌ها با این پدیده، گاه با عزت‌نفسی فراتر از اروپایی‌هایی است که در ظاهر فقیر به نظر نمی‌رسند، اما در واقع غرق در نداری هستند.
پناهجویی که در یک اردوگاه، قرص نانی را با دیگران تقسیم می‌کند، دغدغه‌ها و ترس‌های کمتری برای از دست دادن دارد تا کسی که برای پرداخت اقساط وام مسکن خود، دست نیاز به سوی خانواده دراز می‌کند. هدف در اینجا، مقایسه میان امر منصفانه و ناعادلانه، یا شریف و ناشریف نیست؛ بلکه بحث بر سر درک نقشی است که نظام سرمایه‌داری امپریالیستی به هر یک از ما دیکته می‌کند و اینکه چرا با وجود سلب مالکیت از همه ما، این وضعیت را به اشکال متفاوتی تجربه می‌کنیم. واقعیت این است که هر کدام از ما بسته به زمان، مکان و نیازهای سیستم ستمگر به منابع و نیروی کار، نوع متمایزی از استثمار را تجربه می‌کنیم.
بسیاری از مردم در آمریکای لاتین و آفریقا بر این باورند که در اروپا هیچ فقیر اروپایی‌تباری وجود ندارد، اما این تصوری کاملاً نادرست است. مسئله این است که اروپایی‌ها در پنهان کردن فقر استادند؛ دولت‌ها این کار را از روی مصلحت و منفعت انجام می‌دهند و خود فقرا نیز به خاطر شرم و حیا. در این میان، یک طبقه کارگر ممتاز (که البته صرفاً در مقایسه با فقرای مطلق، ممتاز محسوب می‌شود) وجود دارد که فقرا را مقصر وضعیت خویش دانسته و متهم می‌کند که خودشان این سبک زندگی را برگزیده‌اند. باور کنید می‌دانم کسانی که این اتهامات را مطرح می‌کنند، ناخودآگاه و با این ذهنیت کاذب دست به این کار می‌زنند که خودشان هرگز فقیر نخواهند شد، چون چنین مسیری را انتخاب نمی‌کنند. کارگر ممتاز نیاز دارد باور کند که گریز از منجلاب فقر در ید قدرت اوست و همین توهم، تنها پناهگاه ذهنی او در برابر هراس از سیه‌روزی است. من آن‌ها را سرزنش نمی‌کنم؛ این تنها ملجأ کسانی است که نمی‌فهمند فقیرسازی سیستماتیک، بخش لاینفک منافع این ساختار است. به این ترتیب، کل یک جامعه، یک کشور و یک سرزمین به ورطه فقر مطلق سقوط می‌کند و ملتی که روزی موتور محرک رشد بود، به یک کابوس بدل می‌شود.
در این میان، اگر یک قدرت بزرگ جهانی نباشید، محکومید به هر نقشی که قدرت امپریالیستی به شما دیکته می‌کند تن دهید؛ و اگر در زمره قدرت‌ها باشید، یا باید برای حفظ جایگاه خود به قیمت فقیرتر کردن دیگران بجنگید، یا در نهایت سرنگون شده و تسلیم برنده این کارزار شوید.
ما، یعنی فقرای نسبی، نه با برنده شدن در قرعه‌کشی، نه با ریاضت اقتصادی و کاهش مصرف، و نه با آوردن فرزندان کمتر، از چنگال فقر رها نخواهیم شد. عبور از آنچه «آستانه فقر» نامیده می‌شود، در ساختار سرمایه‌داری تنها از طریق چترهای حمایتی اجتماعی میسر است؛ حمایتی که یک حق همگانی نیست، بلکه امتیازی است که تنها زمانِ چرخش چرخ توسعه به سود سرمایه‌داران در یک منطقه، به برخی فقرا اعطا می‌شود، و یا اینکه باید منتظر توزیع عادلانه ثروت در یک ساختار سوسیالیستی ماند.
برای فقرای واقعی که در متن فقر مطلق جامعه پیرامون خود دست‌وپا می‌زنند، در نظام سرمایه‌داری حتی خرده‌نانی برای توزیع وجود ندارد؛ نه ارثی در کار است، نه ابزار تولیدی و نه صدقه‌ای، چرا که خود سیستم تعمداً این سطح از فقر را مهندسی، بازتولید و الزامی می‌کند. در چنین شرایطی از فقر مطلق، تنها راهکار عملی در قالبی خارج از نظام سرمایه‌داری نهفته است.
نویسنده پس از تحلیل‌های گسترده به این نتیجه می‌رسد که فقر نسبی و طبقه‌ی کارگر ممتاز، در واقع سوپاپ اطمینان این سیستم هستند. او استدلال می‌کند فقرا و کارگرانی که کمترین میزان تاثیرگذاری را دارند، متناقض‌نما بیشترین مقاومت را در برابر فروپاشی این ساختار نشان می‌دهند، چرا که همچنان به سراب توهم‌آمیز پویایی و تحرک اجتماعی رو به بالا دل خوش کرده‌اند؛ توهمی که کاملاً پوچ است. با توجه به الگوی انباشت ثروت در دوران اخیر، سرمایه‌ها به شکل فزاینده‌ای در دستانی محدودتر متمرکز می‌شود و شکاف میان ابرثروتمندان و توده‌های فقیر به طور مداوم دهان باز می‌کند. این روند ما را به این یقین می‌رساند که تمامی افراد غیرمیلیونر، و حتی برخی از میلیونرها، همچنان شاهد افول و سقوط استانداردهای معیشتی خود خواهند بود.
احتمال فقیرتر شدن ما به مراتب بیشتر از رهایی از چنگال فقر است. با این حال، شاهکار و موفقیت بی‌چون‌وچرای نظام سرمایه‌داری در این است که ما همچنان فقرای نگون‌بخت را به عنوان یک تهدید می‌بینیم، نه زالوهای ثروتمند را.
سایه شوم فقر تنها زمانی از سر ما کم خواهد شد که به این غارت غیراخلاقی پایان دهیم و آنچه را که به حق به ما تعلق دارد و از ما ربوده شده است، بازپس‌گیریم؛ یعنی همان ثروتی که حاصل دسترنج و تولید خود ماست.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب