
امپراتوری در مقام انکار: دیلی تلگراف، جنگ سرد جدید علیه چین و بحران قدرت تکقطبی
نشریهٔ دیلی تلگراف نوشتار خود را با این تلاش آغاز میکند که خوانندگانش را متقاعد سازد چین تحت بار سنگین ضعف اقتصادی، زیادهروی ژئوپلیتیکی و شکست استراتژیک در حال فروپاشی است. با این حال، در ماورای این روایت، واقعیت مادیِ کاملاً متفاوتی نهفته است: بازسازماندهی اقتصاد جهانی از مجرای تحریمها، گلوگاههای انرژی، محاصرهٔ نظامی و تزلزل و تشتت روزافزونِ هژمونی امپریالیستی ایالات متحده. حذفیات و ناگفتههای این مقاله برملا میسازد که دستگاه رسانهای آتلانتیک چگونه خشونت تاریخی، اجبار و منازعات حاکمیتی شکلدهندهٔ روابط میان چین، ایران، روسیه و پهنهٔ وسیعتر جنوب جهانی را پاک میسازد. آنچه در نهایت رخ مینماید، نه حکایتِ چینِ در حال زوال، بلکه روایتگرِ امپراتوریای است که فزاینده از تبیین و توجیه جهانی که دیگر مهار کامل آن را در دست ندارد، عاجز مانده است.
نوشتهٔ پرنس کاپون | اطلاعات تسلیحاتیشده
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
امپراتوری نیازمند کسی است که به او ریشخند بزند
مقالهای که در اینجا مورد ک thoseوکاو قرار میگیرد، تحت عنوان «چین آن قدرت بزرگی نیست که شی جینپینگ وانمود میکند»، به قلم کان کاگلین است که در تاریخ ۱۳ مه ۲۰۲۶ در نشریهٔ دیلی تلگراف منتشر شده است. استدلال مرکزی آن به اندازهٔ کافی صریح و سرراست است: چین، علیرغم تمام تشریفات و نمایشهای پیرامون سفر دونالد ترامپ به پکن، گویی از موضع ضعف وارد این موقعیت میشود. کاگلین به خوانندگان خود میگوید که اقتصاد چین در حال تزلزل است، شریانهای حیاتی انرژی آن در تنگهٔ هرمز آسیبپذیر و در معرض تهدیدند، اتحادهایش به تعهداتی هزینهزا و مایهٔ دردسر بدل شدهاند، روسیه مایهٔ سرافکندگی، ایران یک بارِ اضافی و تایوان یادآور این نکته است که قدرت نظامی آمریکا همچنان بر فراز آسیا سایه افکنده؛ بسان مالکی که بر سر مستأجرانِ عقبافتاده از پرداخت اجاره ایستاده است. به ما گفته میشود که شی جینپینگ میخواهد جهان باور کند چین به عنوان یک قدرت بزرگ ظهور کرده است، اما وفق ادعای این مقاله، واشنگتن همچنان مالک میز است، همچنان کارتها را پخش میکند و همچنان تصمیم میگیرد چه کسی به اتاق دعوت شود.
اما آن عبارت — «در اختیار داشتن کارتها» — در واقع نبض حیاتی کل این نگارش است. این یک گزارشگریِ متعارف نیست؛ بلکه ادبیاتی روحیه-بخش برای یک امپراتوری سالخورده است که هر بامداد برخیزد تا بازبینی کند آیا مابقی جهان هنوز به قدر کفایت از او هراسان است یا خیر. دیلی تلگراف، بسان بخش اعظم رسانههای طبقهٔ حاکم کهن بریتانیا، اکنون با ایفای نقش به عنوان نوعی «حیوان مونسِ عاطفی» برای قدرت آتلانتیک به حیات خود ادامه میدهد. بریتانیا امپراتوری خود را مدتی پیش از دست داد، اما بخشهایی از مطبوعات آن هنوز با حمل نقشهای رنگباخته در جیبهای خود در جهان پرسه میزنند و اصرار دارند که تاریخ صرفاً برای لحظهای جواهرات سلطنتی را گم کرده است.
بنابر این، وظیفهٔ نویسندگانی چون کاگلین صرفاً تبیین رویدادها نیست؛ بلکه آرامشخاطر بخشیدن به مخاطبان غربی است مبنی بر اینکه علیرغم جنگها، تورم، افول صنعتی، فرسایش نظامی و زوال سیاسی، امپراتوری همچنان مدیر طبیعی بشریت باقی مانده است. در این جهانبینی، واشنگتن ممکن است تلوتلو بخورد، اما دیگران ناگزیر باید سینه خیز بروند. چین ممکن است به ساخت راهآهن، بنادر، کارخانهها، کریدورهای صنعتی و سیستمهای مخابراتی در نیمی از سیاره بپردازد، اما بروز یک اختلال در هرمز کافی است تا مطبوعات استعماری کهن، نگارش آگهیهای فوت را با همان هیجانِ گورکنانی آغاز کنند که صدای سرفه را از اتاق مجاور میشنوند.
کاگلین از جایگاه اجتماعی آشنای روزنامهنگاریِ امنیت امپریالیستی مینویسد. جهان او مسکونِ ژنرالها، نشستهای استراتژیک، اتحادها، محافل اطلاعاتی و محاسبات نظامی است. تودههای بشری تنها به صورت مبهم، اگر اصلاً به چشم بیایند، پدیدار میشوند. کارگران صرفاً به عنوان مصرفکننده وارد داستان میشوند. ایرانیان عمدتاً به عنوان یک «مسئله» جلوه میکنند. خلیج [فارس] به عنوان یک شیر نفت وجود دارد. تایوان به عنوان یک نقطهٔ فشار نظامی هستی دارد. خودِ مردم چین تقریباً به طور کامل در ذیل مفاهیم انتزاعی چون «پکن» و «شی» ناپدید میشوند، گویی میتوان یک تمدنِ متشکل از بیش از یک میلیارد انسان را به حالات چهرهٔ یک سیاستمدار که روبروی دونالد ترامپ نشسته است، تقلیل داد.
نخستین ابزار تبلیغاتیِ بهکارگرفتهشده، برچسبزنیِ ساده است. شی صرفاً به عنوان رئیسجمهور چین یا رهبر حزب کمونیست توصیف نمیشود؛ بلکه وی مکرراً در قالب یک «مستبد» و «دیکتاتور» تصویر میگردد. چین مواضع سیاستی اتخاذ نمیکند، بلکه به «بلوفزنی و هیاهو» میپردازد. این زبان هیچ چیز را از حیث مادی روشن نمیسازد، بلکه کارکردی عاطفی دارد. پیش از آنکه شواهدی ارائه شود، به خواننده دستور داده میشود که چه احساسی داشته باشد. مطبوعات امپریالیستی همواره پیش از تبیین منازعات سیاسی، با اعطای جامههای اخلاقی کار خود را آغاز میکنند. یک جبهه «حکومت» میکند، جبههٔ دیگر «رژیم» است. یک جبهه «دغدغههای امنیتی» دارد، جبههٔ دیگر «تجاوزگری». یک جبهه «رهبری» را به نمایش میگذارد، دیگری «جاهطلبی» را. واژگان استعماری تا مدتها پس از پایین کشیده شدن پرچمهای استعمار، پابرجا میمانند.
ابزار دوم، «کارتچینیِ هدفمند» است. هر تناقض و چالش پیشروی چین گردآوری شده و به شکلی دراماتیک روی میز چیده میشود: کند شدن رشد اقتصادی، وابستگی نفتی، پاکسازیهای نظامی، دشواریهای روسیه در میدان نبرد، بیثباتی در ایران، و تنشها بر سر تایوان. با این حال، نیروهای موجدِ بخش اعظمی از این بیثباتی، به طرز مرموزی از انظار پنهان میشوند. تحریمها ناپدید میگردند. محاصره محو میشود. اتحادهای نظامی غایب میشوند. سلطهٔ دریایی ایالات متحده غیب میشود. تاریخ طولانی قدرتهای غربی در استفاده از مسیرهای تجاری، سیستمهای مالی و کریدورهای انرژی به عنوان سلاح، ناپدید میگردد. آسیبپذیریهای چین واقعی هستند، اما مقاله آنها را بسان بلایای آسمانی نازلشده از پیشگاه الهی جلوه میدهد، نه فشارهایی که در درون یک سیستم جهانیِ شدیداً شکلیافته توسط قدرت نظامی و مالی آمریکا ایجاد میشوند.
ابزار سوم، «حذف و ناگفته گذاشتن» است، و حذف اغلب مهمترین تکنیک تبلیغاتی است زیرا سکوت، پاکیزهتر از دروغگویی است. ایران بدون بازخوانیِ تاریخِ کودتاها، تحریمها، ترورها و جنگهای اقتصادیِ تحمیلشده بر آن مورد بحث قرار میگیرد. تایوان بدون در نظر گرفتن ساختار نظامی وسیع ایالات متحده که خطوط ساحلی چین را محاصره کرده، مطرح میشود. روسیه بدون التفات به گسترش طولانیمدت ناتو به سمت شرق پس از جنگ سرد بررسی میشود. پادشاهیهای خلیج [فارس] به گونهای توصیف میشوند که گویی به شکلی راحت و بیدغدغه با واشنگتن همسو هستند، در حالی که ادغام اقتصادی رو به عمق آنها با چین، به آرامی بسان یک کارگر صحنهٔ مزاحم در خلال یک اجرای سلطنتی، به پشت صحنه رانده میشود.
سپس نوبت به استمداد از زور میرسد که در لوای خرد و حکمت جلوهگری میکند. مقاله از «اثربخشی ویرانگر» عملیاتهای نظامی آمریکا و اسرائیل تمجید میکند، گویی تخریب نظامی به طور خودکار مسائل سیاسی را فیصله میدهد. با این منطق، هر امپراتوری در تاریخ، هرگاه بمبهایش به اندازهٔ کافی دقیق فرود آیند، از نظر اخلاقی محق و درستکار میشود. امپراتوری بریتانیا نیز زمانی که هند را به قحطی میکشاند، همین ادعا را داشت. فرانسویها در الجزایر چنین ادعایی داشتند. آمریکاییها در ویتنام، عراق و لیبی مدعی آن بودند. گویا خشونت امپریالیستی از نظر تاریخی مدام شکست میخورد، در حالی که از حیث سرمقالهنویسی، به صورت دائمی «اثرگذار» باقی میماند.
در نهایت، مقاله به قدیمیترین ترفند روزنامهنگاریِ طبقهٔ حاکم مبادرت میورزد: تبدیل تناقض زودگذر به سرنوشت دائمی. جنگ در ایران به مثابهٔ گواهی بر افول چین قلمداد میشود. مشکلات روسیه به عنوان سندی بر یک جهان چندقطبیِ شکستخورده جلوه میکند. اختلال در انرژی به عنوان شاهدی بر این امر مطرح میشود که نظم آتلانتیک از حیث تاریخی همچنان اجتنابناپذیر است. نتیجهگیری همواره از پیش آماده شده است. واقعیتها تنها در صورتی به مقاله دعوت میشوند که بپذیرند یونیفرم صحیح را بر تن کنند.
آنچه در پایان حاصل میشود، یک تحلیل ژئوپلیتیک جدی نیست، بلکه پدیدهای به غایت شکنندهتر است: یک قصهٔ شبانهٔ امپریالیستی برای مخاطبان مضطرب غربی که در دوران فرسایش تدریجیِ سلطهٔ بلامنازع خویش زندگی میکنند. هدف، روانشناختی است. خواننده باید در حالی متن را ترک کند که به او اطمینان خاطر داده شده امپراتوری همچنان دریاها را فرماندهی میکند، همچنان جهان را تادیب مینماید، همچنان مشروعیت را تعیین میکند، و همچنان حق ریشخند زدن به هر ملتی را که بکوشد فراتر از مرزهای تعیینشده توسط نظم استعماری کهن قد برافرازد، برای خود محفوظ میدارد.
چیزهایی که تلگراف توان بازگو کردنشان را نداشت
مقالهٔ کان کاگلین به شدت بر این ایده استوار است که چین در حالی وارد بحران کنونی ایران میشود که از نظر اقتصادی فرسوده و از حیث استراتژیک آسیبپذیر است. با این حال، دادههای اقتصادیِ واقعی و در دسترس عموم، روایتی به مراتب پیچیدهتر از آنچه به خوانندگان تلگراف همراه با چای صبحانه و نوستالژی امپریالیستی ارائه میشود، بازگو میکنند. چین در سه ماههٔ نخست سال ۲۰۲۶ رشد تولید ناخالص داخلی ۵.۰ درصدی را همراه با رشد ۲.۴ درصدی خردهفروشی ثبت کرد؛ ارقامی که به هیچ وجه از آن تصویر دراماتیکِ اقتصاد در حال فروپاشی که به سوی بیربطیِ ژئوپلیتیکی تلوتلو میخورد، حمایت نمیکنند. در همین بازهٔ زمانی، رشد تولید ناخالص داخلی آمریکا تنها ۲ درصد بوده است. این به معنای فقدان تناقضات در چین نیست. هر اقتصاد سرمایهداریِ بزرگ در دورهٔ کنونی تحت بار مازاد ظرفیت، کاهش تقاضای جهانی، فشارهای بدهی و مصرف نامتوازن قرار دارد. اما «کاهش سرعت» و «رکود و ایستایی» اصطلاحات قابلمعاوضه با یکدیگر نیستند، مگر شاید در اتاقهای هیئت تحریریه که در آنها صفتها به صورت اضافهکاری به خدمت گرفته میشوند تا ضعفِ شواهد را جبران کنند.
استدلال گستردهتر تلگراف به شدت بر این فرض استوار است که وابستگی چین به انرژی خاورمیانه، پکن را در بحران هرمز به شکلی خطرناک آسیبپذیر میسازد. این امر صحت دارد که چین در سال ۲۰۲۵ تقریباً نیمی از نفت خام و نزدیک به یکسوم گاز طبیعی مایع (LNG) خود را از غرب آسیا وارد کرده است. اما این تنها یک روی سکه است. ارزیابیهای ادارهٔ اطلاعات انرژی آمریکا که در سال ۲۰۲۶ منتشر شد، نشان داد که چین بزرگترین ذخایر استراتژیک نفت جهان را در اختیار دارد و حجم این ذخایر تا پایان سال ۲۰۲۵ در حدود ۱.۴ میلیارد بشکه تخمین زده شده است. همزمان، واردات نفت چین میان روسیه، عربستان سعودی، ایران، عراق، عمان، امارات، آنگولا، برزیل و دیگر تامینکنندگان متنوع شده بود. پکن در برابر اختلالات آسیبپذیر است، اما آسیبپذیری مرادف با درماندگی نیست. چین سالها صرف ساخت ذخایر استراتژیک، شبکههای خط لوله، تامینکنندگان متنوع و جایگزینهای لجستیکی کرد، دقیقاً به این دلیل که مخاطرات ژئوپلیتیکی پیرامون گلوگاههای دریاییِ تحت سیطرهٔ قدرت دریایی آمریکا را درک میکرد.
آن بستر تاریخی و ساختاری حائز اهمیت است، زیرا تلگراف رابطهٔ چین با ایران را تقریباً مانند یک حادثهٔ ژئوپلیتیکی مایهٔ شرمساری جلوه میدهد که ناگهان بر اثر جنگ فاش شده است. در واقعیت، چین و ایران در سال ۲۰۱۶ یک مشارکت استراتژیک جامع را رسماً پایهگذاری کردند که هماهنگی سیاسی، زیرساختها، تجارت، همکاریهای دفاعی، تعاملات قضایی و دیپلماسی منطقهای را در بر میگرفت. متعاقباً، برنامهٔ همکاری ۲۵ ساله ایران و چین این پیوندها را از طریق توافقات بلندمدت انرژی، زیرساختهای حملونقل، سرمایهگذاری صنعتی و یکپارچهسازی لجستیکی گسترش داد. چین به دسترسی پایدار به انرژی و کریدورهای تجاری نیاز دارد. ایران به سرمایهگذاری، زیرساخت، بازارهای صادراتی و روابط مالیِ قادر به دور زدن سیستمهای تحریمی غرب نیازمند است. این رابطه صرفاً از ایدئولوژی نشأت نگرفته است، بلکه از فشارهای مادی در درون اقتصاد جهانی پدید آمده است.
تلگراف منازعهٔ ایران را تقریباً به طور کامل از طریق محاسبات واشنگتن، تلآویو و پادشاهیهای خلیج [فارس] وابسته به سیستم امنیتی آمریکا بررسی میکند. با این حال، جنگ کنونی با حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، از جمله حملاتی که به کشته شدن غیرنظامیان و آسیب به زیرساختهای غیرنظامی منجر گردید. این یک جزئیات حاشیهای و کماهمیت در این زمینه نیست؛ بلکه شالودهٔ سیاسی خودِ منازعه است. مقاله بیثباتی را به گونهای عرضه میکند که گویی صرفاً به طور طبیعی بسان یک طوفان شن فصلی از خاورمیانه فوران میکند. اما بحران کنونی حاصل سالها تحریم، خرابکاری، ترور، محاصرهٔ نظامی، جنگ اقتصادی و تقابل رو به تصعیدی است که تحت لوای ادبیات «امنیت» و «ثبات منطقهای» اِعمال شده است.
حتی تصویرسازی تلگراف از چین به عنوان یک بازیگر منفعل در جریان بحران هرمز نیز با بررسی دقیقتر، به سختی قابلدفاع باقی میماند. چین و روسیه به طور مشترک پیشنویس قطعنامهای را در شورای امنیت سازمان ملل متحد توزیع کردند که خواهان تنشزدایی، تعامل دیپلماتیک و حفاظت از کشتیرانی در تنگهٔ هرمز بود. میتوان در خصوص میزان اثربخشی دیپلماسی سازمان ملل بحث کرد، اما مسئلهٔ بزرگتر روشنگر است: رسانههای آتلانتیک نیروی نظامی را به عنوان «اقدام» بهرسمیت میشناسند، در حالی که دیپلماسی نامرئی میشود مگر آنکه با تحریمها، بمبافکنها یا ناوهای هواپیمابر همراه باشد.
مقاله همچنین پادشاهیهای خلیج [فارس] را به گونهای قاببندی میکند که گویی به طور طبیعی در حال بازگشت به همسویی انحصاری با واشنگتن هستند. با این حال، بیانیههای نشستهای سران عربستان و چین همچنان به توصیف همکاریهای استراتژیک در حوزههای نفت، لجستیک، انرژیهای تجدیدپذیر، پتروشیمی و توسعهٔ صنعتی میپردازند، و امارات متحدهٔ عربی نیز به گسترش همکاریهای صنعتی و تولیدی با چین ادامه میدهد. حکام خلیج [فارس] به شکلی سادهانگارانه میان این سو یا آن سو دست به انتخاب نمیزنند؛ بلکه در تلاشند تا با موازنه بخشیدن میان وابستگی امنیتی به واشنگتن و ادغام اقتصادیِ رو به گسترش با پکن، در یک نظم جهانیِ فزاینده متشتت راه خود را بیابند.
همین تناقض در مواجههٔ تلگراف با روسیه نیز آشکار میشود. مقاله القا میکند که مشارکت چین با مسکو به دلیل جنگ در اوکراین به یک تعهد تحقیرآمیز و مایهٔ دردسر بدل شده است. با این حال، چین و روسیه به هماهنگی خود از طریق بریکس، سازمان همکاری شانگهای، توافقات انرژی، دیپلماسی سازمان ملل و مجمعهای سیاسی جنوب جهانی ادامه میدهند. به همین ترتیب، معاهدهٔ مشارکت استراتژیک جامع میان جمهوری دموکراتیک خلق کره و روسیه در سال ۲۰۲۴، هماهنگی استراتژیک میان مسکو و پیونگیانگ را بسط داد. این روابط نشانههایی از یک بلوک ضدغربیِ کاملاً یکپارچه نیستند، اما اتحادهای در حال فروپاشی که صرفاً از روی استیصال در کنار هم نگه داشته شده باشند نیز به شمار نمیروند.
تلگراف همچنین تایوان را تقریباً به طور کامل در چارچوب رقابت نظامی و جاهطلبی چین بررسی میکند. با این حال، خلاصهٔ رسمی چین از نشست سران ترامپ و شی، تایوان را به عنوان مسئلهٔ مرکزی در روابط چین و آمریکا شناسایی کرد و آن را به عنوان پرسشی در باب حاکمیت، تمامیت ارضی و امنیت ملی قاببندی نمود. این جزیره در درون یک ساختار نظامی بسیار وسیعتر از سوی ایالات متحده قرار دارد که در پهنهٔ اقیانوس آرام از طریق اتحادها، استقرارهای دریایی، همکاریهای اطلاعاتی و انتقال تسلیحات با هدف مهار نفوذ منطقهای چین امتداد یافته است.
مهمتر از همه، تلگراف بحران کنونی را از حافظهٔ تاریخی تهی میسازد. با این حال، اسناد تاریخی دولت ایالات متحده به مداخلهٔ آمریکا در سرنگونی نخستوزیر ایران، محمد مصدق، در سال ۱۹۵۳ پس از ملی شدن نفت ایران اذعان دارند. دههها بعد، خروج واشنگتن از برجام و بازاعمال تحریمهای همهجانبه، بخشهای بانکی، کشتیرانی، انرژی و صنعتی ایران را هدف قرار داد. این فشارهای تاریخی یک صدای پسزمینه و حاشیهای نیستند؛ بلکه برای درک این مهم که چرا ایران به دنبال اتحادهای جایگزین است، چرا چین ترتیبات متنوع انرژی را دنبال میکند، و چرا تعداد رو به افزایشی از کشورها در سراسر جنوب جهانی در جستجوی فضا و بستری سیاسی و اقتصادی خارج از نظارت مستقیم آمریکا هستند، نقشی محوری دارند.
آنچه از تمامی این حقایقِ حذفشده برمیآید، تصویرِ یک چینِ در حال فروپاشی و رهاشده از سوی جهان نیست. این حقایق همچنین یک بلوک ضدغربیِ بینقص را که در اتحاد کامل به سوی پیروزیِ حتمی گام برمیدارد، عیان نمیسازند. آنچه در عوض پدیدار میشود، یک سیستم جهانی تحت فشارهای فزاینده است که در آن تحریمها، فشارهای نظامی، گلوگاههای انرژی، رقابتهای صنعتی و منازعات حاکمیتی، با سرعتی فراتر از آنکه مطبوعات کهن آتلانتیک بتوانند به راحتی برای خوانندگان خود تبیین کنند، در حال بازشکلدهی به صفآراییهای جهانی هستند.
جنگ سرد جدید، در واقع جنگی علیه حاکمیت ملی است
نشریهٔ دیلی تلگراف از خوانندگانش میخواهد باور کنند که شاهد افول چین هستند. آنچه آنها در واقعیت شاهدش هستند، بیثباتیِ خشونتبارِ یک نظم امپریالیستی است که انحصار خود را بر سازماندهی اقتصاد جهانی از دست میدهد. این دو پدیدار، یکی نیستند؛ اما پروپاگاندای امپریالیستی به درآمیختن و مشوش ساختن مرز میان آن دو وابسته است.
این نوشتار با یک فرض آشنا آغاز میشود که اکنون به رکن مرکزی جنگ سرد جدید علیه چین بدل شده است: هرگونه تناقض درونی در چین باید به طور خودکار به عنوان سندی بر این امر تفسیر شود که پروژهٔ چین در بنیاد خود ناپایدار و فرجامناپذیر است. بدینسان، کاهش سرعت رشد اقتصادی به «فروپاشی»، آسیبپذیری انرژی به «ضعف»، دیپلماسی به «عجز و ناتوانی» و مشارکت استراتژیک به «توطئهٔ اقتدارگرایانه» تعبیر میگردد. نتیجهگیری پیش از آنکه شواهد حتی وارد اتاق شوند، مهیا شده است.
اما واقعیت مادی بازسازیشده در بخش دوم، امر کاملاً متفاوتی را برملا میسازد. چین تحت بار سنگین بحران هرمز در حال فروپاشی نیست، بلکه پکن در حال راهبری همان تناقضات جهانی است که هر اقتصاد صنعتی بزرگی در شرایط تشدید تشتت ژئوپلیتیکی با آن مواجه است. تفاوت در اینجاست که چین این مسیر را در حالی میپیماید که با فشار مهار مستقیم از سوی نظامیشدهترین بلوک امپریالیستی روی زمین روبروست.
ترفند ایدئولوژیک کلیدی مقالهٔ تلگراف دقیقاً در همین نقطه نهفته است: این نشریه قدرت آمریکا را به عنوان یک پسزمینهٔ بیطرف قلمداد میکند، در حالی که هر پاسخ چین به این قدرت را مایهٔ تجاوزگری، جاهطلبی یا عدم امنیت جلوه میدهد. ایالات متحده، چین را با اتحادهای نظامی، استقرارهای دریایی، تهدیدهای تحریمی، یکپارچهسازی اطلاعاتی و محاصرهٔ استراتژیک در سراسر اقیانوس آرام احاطه کرده است، اما دغدغهٔ چین در قبال تایوان، به جای آنکه پاسخی به «ساختار مهار پیشقراول» (Forward Containment Architecture) بناشده در امتداد مرزهای دریاییاش تلقی شود، ناسیونالیسم غیرعقلانی قاببندی میگردد.
همین قلب واقعیت در مواجهه با ایران نیز پدیدار میشود. تلگراف رابطهٔ چین با تهران را تقریباً مانند یک بار دیپلماتیک مایهٔ شرمساری جلوه میدهد، گویی پکن یک شب از سر مستی و پس از تصمیمگیریهای نادرست در یک کلوب شبانهٔ ژئوپلیتیکی، به طور تصادفی وارد مشارکت با ایران شده است. اما بخش دوم امر بسیار سادهتر و به مراتب مادیتری را نشان میدهد: ایران و چین از طریق منطق ساختار تحریمها، وابستگی متقابل انرژی، توسعهٔ زیرساختها و رفتار قهری خودِ قدرتهای آتلانتیک به یکدیگر نزدیک شدند.
ایران به سرمایهگذاری، کریدورهای تجاری، همکاریهای صنعتی و جایگزینهایی برای سیستمهای مالی تحت کنترل غرب نیاز دارد. چین به ثبات بلندمدت انرژی، یکپارچهسازی لجستیکی در سراسر اوراسیا و حفاظت در برابر رفتارهای قهری در گلوگاهها نیازمند است. این رابطه به این دلیل شکل نگرفت که مقامات چینی و ایرانی در یک آتشفشان مخفی گرد هم آمدند تا زیر نورپردازی دراماتیک برای سلطه بر جهان توطئه کنند؛ بلکه از آن رو پدید آمد که نظم امپریالیستی موجود، فزاینده توسعهٔ مستقل خارج از نظارت مستقیم آمریکا را مجازات میکند.
و این همان تناقض بزرگتری است که در پسِ تمامی تعابیر تلگراف دربارهٔ «اتحادهای اقتدارگرا» مدفون شده است. آنچه رسانههای غربی آن را یک «محور» مینامند، اغلب صرفاً پیامد قابلپیشبینیِ اِعمال زور و اجبار است. هنگامی که دولتها تحریم، محاصره، تهدید، خرابکاری و به لحاظ مالی منزوی میشوند، از نظر نظامی تحت فشار قرار میگیرند و از سیستمهای تحت کنترل غرب کنار گذاشته میشوند، به ناچار در پی اتحادهای جایگزین برمیآیند. سپس مطبوعات آتلانتیک به روابط حاصله اشاره کرده و آنها را سندی بر نیت خصمانه اعلام میدارند. امپراتوری ابتدا زندان را میسازد، و سپس زندانیان را به خاطر گفتگو با یکدیگر از طریق دیوارها محکوم میکند.
طبیعیسازی سلطه و محدود شدن مفهوم قدرت
بحث مقاله در خصوص هرمز نیز افشاگر همین منطق امپریالیستی است. تنگهٔ هرمز به عنوان گواهی بر شکنندگی چین قلمداد میشود، زیرا تلگراف به طور ضمنی فرض را بر این میگذارد که گلوگاههای دریایی به طور طبیعی به نظارت نظامی آمریکا تعلق دارند. اما هیچ چیز «طبیعی» در این ترتیبات وجود ندارد. نظم جهانی کنونی از طریق قرنها گسترش استعماری، توازن قوا و سلطهٔ دریایی، تمرکز مالی، پایگاههای نظامی و تجمع نیروی قهری در درون نهادهای آتلانتیک بنا شده است.
بنابر این، آسیبپذیری انرژی چین را نمیتوان از ساختار خودِ سیستم جهانی مجزا دانست. پکن این موضوع را به کمال درک میکند و از همین رو سالها صرف ساخت ذخایر استراتژیک نفت، تنوعبخشی به تامینکنندگان، گسترش زیرساختهای خط لوله و ایجاد جایگزینهای لجستیکی در سراسر اوراسیا و جنوب جهانی کرده است. تلگراف این برنامهریزی را به مثابهٔ ضعف تفسیر میکند، زیرا ایدئولوژی امپریالیستی قدرت را تنها زمانی بازمیشناسد که در قالب ناوهای هواپیمابر، بستههای تحریمی یا موشکهای خطانداز بر صفحهٔ تلویزیونها پدیدار شود.
در واقع، یکی از روشنترین نشانههای زوال امپریالیستی، دقیقاً همین محدود شدنِ تعریفِ قدرت است. نظم کهن آتلانتیک فزاینده سلطهگری را با رهبری، و تخریب را با قدرت اشتباه میگیرد. این نظم هنوز واجد ظرفیت نظامی عظیم، اهرمهای مالی سترگ و توانایی اعمال خشونت فاجعهبار در تقریباً هر نقطهای از زمین است. اما ظرفیت بمباران کشورها، مرادف با ظرفیت ایجاد یک مشروعیت تاریخیِ پایدار نیست.
به همین دلیل است که مقاله مکرراً از «اثرگذاری» عملیاتهای نظامی آمریکا و اسرائیل تمجید میکند، در حالی که ویرانههای سیاسی برجامانده از دههها مداخله را نادیده میگیرد. عراق به نام ثبات بمباران شد و به دامن هرجومرج سقوط کرد. لیبی به نام دموکراسی نابود شد و به ورطهٔ فاجعه پارهپاره گشت. افغانستان به نام آزادی اشغال شد و فقیرتر از گذشته رها گردید. با این حال، هر مداخلهٔ جدید در لوای همان زبان اخلاقیِ گذشته فرا میرسد؛ بسان پسماندهای گرمشدهٔ غذا که در بشقابهای گرانقیمت سرو شوند.
تلگراف همچنین نمیتواند تبیین کند چرا پادشاهیهای خلیج [فارس] فزاینده پیوندهای اقتصادی خود را با چین تعمیق میبخشند، در حالی که به لحاظ نظامی به واشنگتن وابسته میمانند. از منظر منطق جنگ سرد کهن، چنین رفتاری متناقض به نظر میرسد. اما در شرایط «بازتنظیم چندقطبی» (Multipolar Recalibration)، دولتها فزاینده به پوشش ریسک، مانور و تنوعبخشی به روابط خود میپردازند، چرا که دیگر هیچ مرکز قدرت واحدی واجد اقتدار بلامنازع نیست.
از این رو، جنگ سرد جدید علیه چین از جهات مهمی با جنگ سرد نخستین تفاوت دارد. اتحاد جماهیر شوروی تا حد زیادی خارج از اقتصاد سرمایهداری جهانی زیست میکرد. در مقابل، چین در مرکز تولید جهانی، توسعهٔ زیرساختها، گردش کالا، لجستیک و تولید صنعتی قرار دارد. بنابر این، ایالات متحده با تناقضی مواجه است که نمیتواند آن را به طور کامل حل کند: این کشور در پی مهار چین است، در حالی که خود به شدت به لحاظ اقتصادی با همان سیستمی که میخواهد تادیبش کند، درهمتنیده است.
این تناقض، موجد همان لحن فزاینده مشوش و شتابزدهای است که در سراسر دستگاه رسانهای آتلانتیک مشهود است. امپراتوریهای واقعاً مطمئن و سرافراز، تمام ساعات بیداری خود را صرف اعلام ضعف رقبایشان نمیکنند. آنها نیازمند تیترهای بیپایانی نیستند که اصرار ورزند آینده همچنان به آنها تعلق دارد. آنها به کل یک صنعت ایدئولوژیک نیاز ندارند تا تبیین کند چرا هر اختلال، هر جنگ، هر رژیم تحریمی و هر بحران، به نوعی برتری ابدی نظم آتلانتیک را اثبات میکند.
آنچه آنها از آن هراسانند، صرفاً خودِ چین نیست؛ بلکه فرسایشِ «حتمیت تاریخی» است. برای نزدیک به سه دهه پس از جنگ سرد، طبقات حاکم آتلانتیک به گونهای فرمانروایی کردند که گویی تاریخ به پایان رسیده و سرمایهداری نئولیبرال تحت نظارت آمریکا، سرنوشت دائمی بشریت است. اما تاریخ به پایان نرسید، بلکه صرفاً بار دیگر مایهٔ زحمت و مزاحمت آنان شد.
اکنون جهان مملو از مراکز رقیبِ انباشت، کریدورهای تجاری رقیب، سیستمهای دیپلماتیک رقیب، مدلهای توسعهٔ رقیب و آیندههای سیاسی رقیب است. بریکس گسترش مییابد. اقتصادهای تحریمشده سیستمهای پرداخت جایگزین ایجاد میکنند. کریدورهای لجستیکی اوراسیا تکثیر میشوند. تجارت انرژی خارج از نظارت سنتی آتلانتیک بازسازماندهی میشود. ملتهای بیشتر و بیشتری به دنبال فضایی برای مانور فراتر از مدیریت مستقیم امپریالیستی هستند.
این به معنای فرارسیدن یک بهشت چندقطبیِ مسالمتآمیز نیست. جهانِ در حال ظهور همچنان خطرناک، نابرابر و عمیقاً متناقض باقی میماند. اما این بدان معناست که نظم تکقطبیِ کهن دیگر بدون رقیب حکمرانی نمیکند. و این امر، بیش از هر چیز دیگری، تبیینکنندهٔ آن دلمشغولیِ مضطربانهای است که در مقالاتی چون نوشتهٔ کاگلین جریان دارد.
تلگراف در واقع در تلاش برای درک چین نیست، بلکه میکوشد به جهان آتلانتیک اطمینان خاطر دهد که تاریخ همچنان به امپراتوری تعلق دارد. اما تاریخ بار دیگر شلوغ و پرتردد شده است. نظم کهن هنوز واجد ناوگانها، بانکها، تحریمها، اتحادهای نظامی، سیستمهای اطلاعاتی و بمبهاست؛ آنچه دیگر در اختیار ندارد، اقتدار بلامنازع برای تعریف واقعیت برای دیگران است.
از تماشای امپراتوری تا سازماندهی علیه آن
هدف از کاوش و افشای پروپاگاندا، صرفاً برملا ساختن دروغها و تناقضات رسانهای بسان معلمی که تکالیف را با جوهر قرمز تصحیح میکند، نیست. مقصود، روشن ساختن میدان مبارزه است تا مردم عادی بتوانند درک کنند چه نیروهایی در حال شکل دادن به زندگی آنها هستند و چگونه میتوان به طور جمعی با آن نیروها مواجه شد. اگر مقالهٔ تلگراف یک چیز را به وضوح آشکار سازد، این است که طبقات حاکم جهان آتلانتیک در حال آمادهسازی روانی تودههای خود برای آیندهای هستند که با تقابل رو به تصعید، جنگ اقتصادی، گسترش نظامی و بیثباتی دائمیِ سازمانیافته به نام «امنیت» و «نظم» تعریف میشود.
کارگرانی که در لندن اجارهبها میپردازند، کارگران انباری که در لانگ بیچ کانتینرها را بارگیری میکنند، خانوادهٔ فلسطینی که در غزه در میان آوارها به جستجو میپردازند، مکانیک ایرانی که افزایش قیمتها را در زیر بار تحریمها نظاره میکند و کارگر کارخانهٔ چینی که در یک بازار صادرات جهانیِ ناپایدار راه خود را میجوید، همگی در درون یک سیستم جهانی واحد زندگی میکنند؛ هرچند رسانههای امپریالیستی شب و روز تلاش کنند تا آنها را به خلاف این امر متقاعد سازند. بنابر این، یکی از نخستین مسئولیتهای کار سیاسیِ ضدامپریالیستی، پیوند دادن دوبارهٔ مبارزاتی است که به شکل مصنوعی توسط ناسیونالیسم، پروپاگاندا و جنگ اطلاعاتی از یکدیگر جدا شدهاند.
این کار نمیتواند انتزاعی باقی بماند، بلکه باید سازمانی و آموزشی شود و در نهادهایی ریشه دواند که قادر به توسعهٔ وضوح سیاسی خارج از نظارت ایدئولوژیک رسانههای شرکتی و قدرت دولتی باشند.
سازمانهایی مانند «اتحاد سیاه برای صلح» (Black Alliance for Peace) از پیش سالها صرف ایجاد کارزارهای ضدامپریالیستی علیه گسترش آفریقام (AFRICOM)، نظامیگری ناتو، جنگ تحریمی و عملیاتهای بیثباتسازی تحت رهبری آمریکا در سراسر جنوب جهانی کردهاند. ساختار غیرانتفاعیِ مستندشدهٔ قانونی و جهتگیری سیاسی مستقل آنها از طریق پروندههای عمومیِ موسسات غیرانتفاعی و افشاهای مالی قابلبررسی است. این امر حائز اهمیت است زیرا سازماندهی ضدامپریالیستی باید از همان ساختارهای دولتی و بنیادهایی که مسئول تولید رضایت برای خشونت امپریالیستی هستند، مستقل باقی بماند.
به همین ترتیب، سازمان «کدپینک» (CODEPINK) به سازماندهی علیه تصعید جنگ با هدفگیری ایران و چین ادامه میدهد، در حالی که به ساخت کارزارهای ضدجنگ مردمی در سراسر ایالات متحده مبادرت میورزد. ساختار سازمانی و سوابق غیرانتفاعی آنها نیز از طریق بانکهای اطلاعاتی مستقلِ موسسات غیرانتفاعی و پروندههای مالیاتی به طور عمومی قابلدسترسی است. اینکه آیا کسی با هر موضع تاکتیکی یا ایدئولوژیکی که این سازمانها اتخاذ میکنند موافق است یا خیر، در مرتبهٔ دوم اهمیت نسبت به بهرسمیت شناختن این ضرورت سیاسیِ بزرگتر قرار دارد: زیرساخت ضدجنگ باید پیش از تصعید بحرانها وجود داشته باشد، نه پس از آن.
وظیفهٔ مبرم و فوری، آموزش سیاسیِ ریشهدار در واقعیت مادی است، نه در نمایش و جنجال. مردم باید بیاموزند که تحریمها را نه به عنوان ابزارهای دیپلماتیک انتزاعی، بلکه به عنوان اشکالی از جنگ اقتصادی ببینند که قیمتها را افزایش میدهد، سیستمهای پزشکی را نابود میسازد، مانع توسعهٔ صنعتی میشود و تودهها را از طریق محرومیت تادیب میکند. آنها باید بیاموزند که محاصرهٔ دریایی و پایگاههای نظامی را نه به عنوان مفاهیم انتزاعیِ دفاعی، بلکه به عنوان مکانیسمهایی برای کنترل مسیرهای تجاری، جریانهای انرژی و توسعهٔ حاکمیتی بشناسند. آنها باید یاد بگیرند تشخیص دهند چگونه رسانههای شرکتی، اِعمال زور را به «رهبری» و مقاومت را به «تجاوزگری» تبدیل میکنند.
این امر به معنای سازماندهی حلقههای مطالعاتی محلی، گفتگوها در محیط کار، مجمعهای عمومی، کلاسهای آموزشیِ همگانی و برنامههای آموزش سیاسی است که قادر به مقایسهٔ روایات شرکتی با منابع دست اول از کشورهایی باشند که در واقع مورد بحث قرار میگیرند. کارگران نباید برای درک چین، ایران، روسیه، فلسطین یا پهنهٔ وسیعتر جنوب جهانی صرفاً به روزنامههای شرکتی بریتانیایی و آمریکایی متکی باشند؛ همانطور که مردمان تحت استعمار زمانی نیازی نداشتند که کارگزاران استعماری زندگی خودشان را برای آنها تبیین کنند.
این امر همچنین به معنای تحقیق و بررسی در خصوص خودِ ساختار محلی امپراتوری است. هر شهری در درون هستهٔ مرکزی امپریالیستی، به لحاظ مادی به روشهایی به نظام اِعمال زور جهانی متصل است که اغلب در زیر پوست زندگی روزمره پنهان میماند. بنادر محمولههای نظامی را جابهجا میکنند. دانشگاهها قراردادهای دفاعی دریافت میدارند. شرکتهای فناوری زیرساختهای نظارتی را میسازند. ابرشرکتهای لجستیکی از اجرای تحریمها سود میبرند. نهادهای مالی جنگ اقتصادی را تسهیل میکنند. رسانهها تادیب ایدئولوژیک را بازتولید مینمایند. امپراتوری در یک نقطهٔ دوردست «در آنجا» نیست، بلکه در تاروپود زندگی اقتصادی روزمره تنیده شده است.
برای کارگران و جوامع تحت ستم در درون کشورهای امپریالیستی، این امر یک مسئولیت سیاسی مهم ایجاد میکند. ضدامپریالیسم نمیتواند به یک فعالیت تماشاچیمآبانه بدل شود که در آن مردم صرفاً منازعات ژئوپلیتیک را از دور بسان هواداران ورزشی که تیمهای خود را انتخاب میکنند، نظارهگر باشند. وظیفه، تضعیف توانایی طبقات حاکم برای بسیج تودهها در پسِ نظامیگری، شوونیسم، تحریمها و هیستریِ جنگ است.
این به معنای مخالفت با تصعید بیشتر نظامی علیه ایران است. به معنای رد تلاشها برای تبدیل تایوان به یک نقطهٔ بحران نظامی دائمی است. به معنای ایستادگی در برابر رژیمهای تحریمی است که جوامع غیرنظامی را به طور جمعی مجازات میکنند، در حالی که بخشهای مالی و نظامی را در درون هستهٔ مرکزی امپریالیستی به ثروت میرسانند. این به معنای پیوند دادن مستقیم مبارزهٔ ضدجنگ به ناامنیِ مسکن، تورم، سیاستهای ریاضتی، استثمار نیروی کار، گسترش نظارت و زیرساختهای اجتماعی رو به فروپاشی در درون کشور است.
همان دولتهایی که مدعی هستند بودجهٔ بیپایانی برای ناوهای هواپیمابر، سیستمهای موشکی، رزمایشهای نظامی، گسترش سازمانهای اطلاعاتی و مداخلات خارجی وجود دارد، هر زمان که کارگران خواستار مراقبتهای بهداشتی، مدارس، مسکن، حملونقل عمومی یا دستمزدهای قادر به تامین زندگی انسانی میشوند، ناگهان با جیبهای خالی مواجه میگردند. امپراتوری در خارج و ریاضت اقتصادی در داخل، پدیدارهای سیاسی مجزایی نیستند؛ بلکه تجلیات متفاوتی از یک نظم اجتماعی واحد به شمار میروند.
و بدینسان، مبارزه علیه پروپاگاندای امپریالیستی در نهایت باید به مبارزهای برای خودِ آگاهی سیاسی بدل شود. طبقات حاکم به خوبی درک میکنند تودهای که از پیوند دادن جنگ جهانی به استثمار داخلی عاجز باشد، حکمرانی بر آن آسانتر است. به همین دلیل است که آنها سیستم اطلاعاتی را با ترس، نمایش، ناسیونالیسم و تئاتر ژئوپلیتیک بیپایان اشباع میکنند. مردمان مشوش و سردرگم، مردمانی مطیع و فرمانبردارند.
بنابر این، وظیفهٔ ما صرفاً محکوم کردن دروغهای امپراتوری نیست، بلکه کمک به ساخت آن وضوح سیاسی، همبستگی و سازمانی است که برای بقا و گذر از آنها ضرورت دارد.
