پیوند میان نفت، جنگ و امپریالیسم؛ دیروز و امروز

پیوند میان نفت، جنگ و امپریالیسم؛ دیروز و امروز

دومنیکو مورو
ترجمه مجله جنوب جهانی

اگر می‌خواهیم مسئله‌ی جنگ را به‌درستی واکاوی کنیم، ناگزیریم با سرمایه‌داری روبه‌رو شویم؛ نظامی که امپریالیسم، شکل غالب آن است.

با وجود اینکه جنگ اخیر ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران در منطقه‌ای رخ می‌دهد که ۴۸ درصد از ذخایر اثبات‌شده‌ی نفت جهان و ۳۱ درصد از مصرف جهانی نفت را در خود جای داده است، هنوز هم کسانی هستند که در ارتباط دادن نفت به ریشه‌های این درگیری دچار تردیدند.

این تردید حتی در معتبرترین روزنامه‌ی اقتصادی ایتالیا نیز دیده می‌شود، آنجا که می‌نویسد:

…دلایل این جنگ اقتصادی نیستند: دست‌کم بر اساس آنچه می‌دانیم، اقتصاد پیامد مهمی بوده است، نه انگیزه‌ی اصلی.[i]

اما در واقعیت، شعله‌ور شدن هر جنگی همواره به دلایل اقتصادی و به‌ویژه دسترسی و تسلط بر مواد اولیه گره خورده است؛ امری که حتی در دوران باستان نیز صادق بود.

برای نمونه، در سال ۴۳ میلادی، امپراتوری روم بریتانیا را عمدتاً به این دلیل تسخیر و فتح کرد که سرزمینی سرشار از فلزات صنعتی همچون قلع (حیاتی برای تولید برنز) و سرب (ضروری برای لوله‌کشی و ساختمان‌سازی)، و نیز فلزات گرانبها نظیر طلا و نقره، و همچنین گندم بود.

نفت و دو جنگ جهانی

پیوند میان اقتصاد و جنگ از زمانی که چند قرن پیش، شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری حاکم شد، بیش از پیش مستحکم گردید.

به‌ویژه از هنگامی که صنایع بزرگ مبتنی بر ماشین‌آلات توسعه یافتند، کنترل مواد اولیه به یکی از مهم‌ترین عوامل محرک جنگ بدل شد.

بی‌شک در میان مواد اولیه، منابع انرژی از اهمیتی تعیین‌کننده برخوردارند، چراکه بدون انرژی، هیچ ماشین و دستگاهی به حرکت درنمی‌آید. و در این میان، با وجود تمام تلاش‌ها برای رهایی از سوخت‌های فسیلی، نفت همچنان مهم‌ترین آن‌هاست.

در سال ۲۰۲۳، در سطح جهانی، از نفت ۱۹۱.۶ میلیون تراژول، از زغال‌سنگ ۱۶۱.۸ میلیون، از گاز طبیعی ۱۴۴ میلیون، از زیست‌سوخت‌ها و پسماندها ۵۶ میلیون، از انرژی هسته‌ای ۲۹.۹ میلیون، از انرژی خورشیدی، بادی و سایر منابع طبیعی ۲۰.۷ میلیون و از انرژی برق‌آبی ۱۵.۳ میلیون تراژول انرژی تأمین شد[ii].

نفت در طول قرن نوزدهم برای روشنایی اهمیت یافت، اما اواخر همین قرن و اوایل قرن بیستم بود که به عنصری بنیادین تبدیل شد. این امر هم به دلیل ظهور صنعت خودروسازی و خودروهای مجهز به موتور احتراق داخلی بود و هم به دلیل گذار کشتی‌ها از پیشران‌های زغال‌سنگ‌سوز به نفت‌سوز.

بیش از همه، این ناوگان‌های نظامی بودند که به نفت نیاز مبرم داشتند. در واقع بریتانیا که هژمونی اقتصادی جهانی خود را تا حد زیادی مدیون در اختیار داشتن قدرتمندترین ناوگان نظامی بود، در اوایل قرن بیستم دریافت که آلمان نه‌تنها به‌عنوان یک قدرت صنعتی، بلکه به‌عنوان یک قدرت دریایی نیز در حال رسیدن به آن است.

وینستون چرچیل که در آن زمان لرد اول دریاسالاری بریتانیا بود، به‌منظور افزایش سرعت کشتی‌های جنگی و غلبه بر ناوگان آلمان، گذار از زغال‌سنگ به نفت را کلید زد.

چرچیل همچنین نخستین کسی بود که پیوند میان کنترل دولتی نفت و توان نظامی را شناسایی کرد. از آنجا که نه در بریتانیا و نه در امپراتوری آن، معادن نفت بزرگی وجود نداشت، برای عدم وابستگی به ایالات متحده، دولت را وادار کرد تا در یک شرکت خصوصی بریتانیایی، یعنی شرکت نفت انگلو پرشین که نفت ایران را در کنترل داشت، سهام‌دار شود.

از این رو، نظارت دقیق بر منابع نفتی اهمیتی استراتژیک یافت و یکی از دلایل تعیین‌کننده در شعله‌ور شدن جنگ جهانی اول شد.

به‌طور خاص، یکی از مهم‌ترین انگیزه‌ها، مخالفت بریتانیا با راه‌آهن بغداد بود؛ خط آهنی که آلمان توافق کرده بود با دولت ترکیه میان استانبول و عراق کنونی (که در آن زمان بخشی از امپراتوری عثمانی بود و همانند امروز، سرشار از نفت) احداث کند.

این راه‌آهن توسط دولت ترکیه و از طریق واگذاری تمامی معادن نفتی واقع در شعاع ده کیلومتری مسیر خط آهن به آلمان تأمین مالی شد[iii].

به هر روی، جنگ جهانی اول که عمدتاً بر سر رقابت بریتانیا و فرانسه از یک سو و آلمان از سوی دیگر، بر سر تقسیم مستعمرات و در نتیجه کنترل مواد اولیه‌ی موجود در آن‌ها درگرفت، اهمیت استراتژیک نفت را تثبیت کرد؛ منبعی که در جنگی که برای نخستین بار شاهد استفاده‌ی انبوه از کامیون‌ها، تانک‌ها و هواپیماها بود و همگی با انرژی مشتق‌شده از نفت به حرکت درمی‌آمدند، روزبه‌روز ضروری‌تر می‌شد.

ردپای نفت را می‌توان در ریشه‌های جنگ جهانی دوم نیز یافت. هیتلر، سال‌ها پیش از شعله‌ور شدن این جنگ و در سال ۱۹۲۵ در «نبرد من»، مانیفست سیاسی خود، نوشته بود که جنگ در جبهه‌ی غرب، علیه فرانسه و بریتانیا، تنها زمانی باید مدنظر قرار گیرد که آلمان پیش‌تر به شرق حمله کرده باشد و خطر محاصره شدن در میان دو آتش وجود داشته باشد.

اروپای شرقی و به‌ویژه روسیه، هدف واقعی هیتلر بود. این همان «لبنسراوم» یا فضای حیاتی بود؛ وسعتی ضروری برای تأمین عمق استراتژیک و مواد اولیه‌ای که آلمان را برای ایفای نقش به‌عنوان یک قدرت صنعتی و سیاسی جهانی توانمند می‌ساخت.

از میان انگیزه‌هایی که هیتلر را در ژوئن ۱۹۴۱ به حمله به اتحاد جماهیر شوروی و کشاندن آن به کام جنگ واداشت، نفت نیز جایگاه ویژه‌ای داشت.

هدف هیتلر، در واقع، تسخیر باکو و سایر میادین نفتی قفقاز شوروی بود که از مهم‌ترین میادین جهان به شمار می‌رفتند. از سوی دیگر، کارشناسان اقتصادی هیتلر به او هشدار داده بودند که بدون نفت قفقاز، آلمان توان ادامه‌ی جنگ را نخواهد داشت.

از این رو، در اوایل سال ۱۹۴۲، تهاجم گسترده‌ای در خاک روسیه با هدف دستیابی به نفت قفقاز و با امید به پیشروی به اعماق آسیا برای رسیدن به نفت عراق و ایران آغاز شد.

زمانی که ارتش ششم آلمان در استالینگراد توسط نیروهای شوروی محاصره شد و فرمانده آن، فون پاولوس، با فوریت درخواست تقویت قوا کرد، هیتلر برای محافظت از ستون‌های زرهی در حال پیشروی به سمت قفقاز، از اعزام نیرو خودداری ورزید. با این وجود، در ژانویه ۱۹۴۳، آلمانی‌ها مجبور به عقب‌نشینی از قفقاز شدند و در فوریه، فون پاولوس در برابر نیروهای شوروی تسلیم شد.

نفت در جبهه‌ی اقیانوس آرام در جنگ جهانی دوم نیز نقشی مهم، و حتی تعیین‌کننده، ایفا کرد؛ به‌ویژه در شکل‌دهی به انگیزه‌های امپریالیستی ژاپن و شعله‌ور شدن جنگ میان این کشور و ایالات متحده.

چنانکه می‌دانیم، بامداد ۷ دسامبر ۱۹۴۱، هواپیماهای ژاپنی در یک حمله غافلگیرانه (دست‌کم برای برخی) به ناوگان ایالات متحده لنگرانداده در پایگاه دریایی پرل هاربر تاختند و بخشی از کشتی‌ها و هواپیماها را نابود کردند.

این حمله که بدون اعلام رسمی جنگ صورت گرفت، چنان موجی از خشم عمومی برانگیخت که ایالات متحده بلافاصله وارد جنگ شد و یک‌باره مواضع بی‌طرفانه‌ای را که تا آن زمان بر آن پافشاری می‌کرد، کنار گذاشت.

ایالات متحده از هر نظر، از جمله قدرت صنعتی و دسترسی به مواد اولیه، به‌مراتب قدرتمندتر از ژاپن بود. در واقع، این جنگ با شکستی تمام‌عیار و مطلق برای ژاپن پایان یافت که هدف دو بمب اتمی نیز قرار گرفت.

پس چرا ژاپن، با وجود آگاهی از عقب‌ماندگی آشکار خود، تصمیم به حمله به ایالات متحده گرفت؟

اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، ژاپن تنها کشور غیرسفیدپوست و غیراروپایی بود که توانست به توسعه‌ی صنعتی دست یابد، در حالی که مابقی آسیا تحت سلطه‌ی قدرت‌های امپریالیستی اروپا یا ایالات متحده بودند.

افزون بر این، ژاپن با تلاش برای ساختن امپراتوری خویش در آسیا و آغاز آن با تهاجم به چین، وارد رقابت با امپراتوری‌ها شد. اما ژاپن در آن زمان، درست مانند امروز، کاملاً از مواد اولیه و به‌ویژه از مهم‌ترین آن‌ها، یعنی نفت، محروم بود؛ نفتی که ۸۰ درصد آن را از ایالات متحده و ۱۳ درصدش را از هند شرقی هلند (اندونزی کنونی) وارد می‌کرد.

از این رو، خطر تحریم نفتی از سوی ایالات متحده، نخبگان ژاپنی را که برای پروژه‌های امپریالیستی خود خواهان استقلال و خودکفایی از سایر قدرت‌ها بودند، به وحشت انداخت. در ژوئیه ۱۹۴۱، ژاپن تصمیم گرفت به هندوچین حمله کند؛ سرپلی به سوی هند شرقی هلند که سرشار از نفتِ مورد نیاز آن‌ها بود.

در پاسخ، ایالات متحده که بریتانیا و هلند نیز به آن پیوستند، تحریم نفتی را اعمال کرد. بدون واردات نفت، کشتی‌های ژاپنی تحرک خود را از دست می‌دادند و ذخایر آن‌ها بیش از دو سال دوام نمی‌آورد.

در آن مقطع، ژاپنی‌ها راه دیپلماسی را آزمودند و حتی پیشنهاد قطع رابطه با آلمان نازی را به ایالات متحده دادند. اما ایالات متحده از ژاپن خواست تا از هندوچین و چین عقب‌نشینی کند؛ تصمیمی که برای ژاپنی‌ها معادل تسلیم محض بود. دقیقاً به همین دلیل بود که ژاپنی‌ها دست به یک قمار پرخطر زدند: حمله و نابودی یک‌باره‌ی ناوگان ایالات متحده، تا از یک درگیری طولانی‌که در آن، در درازمدت، ماشین عظیم اقتصادی-نظامی ایالات متحده پیروز می‌شد- اجتناب ورزند.

به باور برخی، در واقع ایالات متحده از تحریم نفتی استفاده کرد تا رقیب خود را به سمت جنگ سوق دهد و یک‌بار برای همیشه بر شرق آسیا مسلط شود. افزون بر این، دولت ایالات متحده از حمله‌ی قریب‌الوقوع ژاپن آگاه بود و حامل‌های هواپیما، یعنی مهم‌ترین کشتی‌های ناوگان، را از پرل هاربر خارج کرده بود.

بنابراین، اجازه داد تا حمله انجام شود تا بتواند افکار عمومی ایالات متحده را قانع کند که بی‌طرفی را کنار بگذارند[iv]. بدین ترتیب، می‌توان با قاطعیت گفت که نفت، انگیزه‌ی اصلی ورود ژاپن به جنگ بود.

بدین سان، نفت در پایه‌ی هر دو جنگ جهانی و بسیاری از جنگ‌های دیگر، به‌ویژه آن‌هایی که از پایان جنگ جهانی دوم تا امروز در خاورمیانه رخ داده‌اند، قرار داشته است.

نفت، همان‌طور که دیدیم، بدان سبب به کانون جنگ‌ها تبدیل می‌شود که ما در نظامی از روابط اقتصادی و سیاسی بین‌المللی غرق شده‌ایم که همان امپریالیسم است. امپریالیسم بر پایه‌ی سلطه و استثمار بخش عظیمی از بشریت توسط مشت کوچکی از کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری استوار است.

در این بستر است که کنترل نفت برای امپریالیسم اهمیت حیاتی می‌یابد؛ از یک سو برای تضمین سودهای کلان برای سرمایه‌ی خویش از طریق انرژی ارزان‌قیمت و از سوی دیگر، برای جلوگیری از تسلط رقبا بر این منبع حیاتی.

در واقع، ویژگی بارز امپریالیسم این است که تلاش می‌کند نه برای نیازهای تأمیناتی خود، بلکه برای ممانعت از تصاحب آن‌ها توسط رقبا، بر سرزمین‌های سرشار از منابع مسلط شود. این امر در دوران امپریالیسم استعماری که قدرت‌های اروپایی مستقیماً بر سرزمین‌های پیرامونی حکومت می‌کردند، به‌روشنی مشهود بود.

امروزه، اما، دست‌کم نیم قرن پس از پایان استعمارزدایی، رابطه‌ی میان نفت و امپریالیسم چیست؟ و مشخص‌تر اینکه، نفت خاورمیانه چه نقشی در جنگ اخیر ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران ایفا می‌کند؟

نفت در «جنگ جهانی سوم تکه‌تکه»

امروزه نیز کنترل منابع نفتی برای امپریالیسم، به‌ویژه برای هژمون آن، یعنی ایالات متحده، اهمیت دارد. این اهمیت بیش از همه به این دلیل است که ایالات متحده در برابر ظهور چین، از منظر اقتصادی و سیاسی در فاز افول قرار دارد.

تولید ناخالص داخلی چین، اگر بر اساس برابری قدرت خرید محاسبه شود، پیش‌تر از ایالات متحده پیشی گرفته است و در عرصه‌ی فناوری، بخشی که ایالات متحده برتری گسترده‌ای در آن حفظ کرده بود، چین نه‌تنها به آن‌ها رسیده، بلکه در بسیاری از جنبه‌ها از آن‌ها پیشی گرفته است.

به این باید کنترل چین بر خاک‌های کمیاب را افزود؛ منابعی که برای تولیدات پیشرفته‌ی فناوری، از تراشه‌ها گرفته تا خودروهای برقی و صنایع تسلیحاتی، ضروری هستند. در واقع، دقیقاً به دلیل تهدید به مسدودسازی صادرات خاک‌های کمیاب چین، ترامپ مجبور شد تعرفه‌هایی را که می‌خواست بر چین اعمال کند تا کسری تجاری ایالات متحده با این قدرت آسیایی را کاهش دهد، تعدیل کند.

احتمالاً برای بازتوازن بخشیدن به سلطه‌ی چین بر خاک‌های کمیاب است که ترامپ به فکر تقویت کنترل ایالات متحده بر عرضه‌ی نفت افتاده است؛ تلاشی که با تلاش برای تحت‌الحمایگی ونزوئلا (از طریق بازداشت مادورو) و حمله به ایران همراه است.

در واقع، ونزوئلا دارنده‌ی بزرگ‌ترین ذخایر نفتی جهان است و ایران مهره‌ای بنیادین در خاورمیانه به شمار می‌رود که همان‌طور که گفته شد، نزدیک به نیمی از ذخایر نفت جهان و ۴۰ درصد از ذخایر گاز را در خود جای داده است.

مهم‌تر اینکه ایران و ونزوئلا کشورهایی هستند که پیوندهای بسیار تنگاتنگی با چین دارند؛ کشوری که بخش عمده‌ی تأمین نفت خود را از خاورمیانه دریافت می‌کند و تقریباً تمام صادرات نفت خام ایران را جذب می‌نماید.

از این رو، بازپس‌گیری کنترل بر نفت ونزوئلا و خاورمیانه، گامی در «جنگ جهانی سوم تکه‌تکه» است که میان ایالات متحده و چین نه به‌طور مستقیم، بلکه از طریق واسطه‌ها در جریان است.

اما کنترل نفت جهان به دلیلی دیگر، و چه بسا سرنوشت‌سازتر، برای ایالات متحده اهمیت دارد. دلیلی که به سازوکارهای اقتصادی و ماهیت امپریالیستی ایالات متحده بازمی‌گردد.

شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری بر انباشت فزاینده‌ی سرمایه از طریق کسب حداکثر سود ممکن استوار است. این سازوکار در درازمدت به گرایش به انباشت بیش‌ازحد سرمایه، یعنی سقوط نرخ سود، منجر می‌شود.

این امر هرچه کشور از منظر سرمایه‌داری پیشرفته‌تر باشد، نمود بیشتری می‌یابد. ایالات متحده پیشرفته‌ترین کشور جهان است و در عمل، بالاترین درجه‌ی تولید بیش‌ازحد سرمایه را تجربه می‌کند.

سرمایه برای برون‌رفت از این وضعیت، سه راه پیش رو دارد: کاهش دستمزدها در داخل کشور، انتقال تولید به کشورهایی با دستمزد پایین‌تر و نرخ سود بالاتر، و جابه‌جایی سرمایه‌ها از تولید به حوزه‌ی مالی تا سود مستقیماً از پول و بدون عبور از تولید کسب شود.

به همین دلایل است که در ایالات متحده، صنعت‌زدایی شدیدی رخ داده و بازارهای مالی رشدی ناهنجار یافته‌اند. در نتیجه، ایالات متحده بسیار بیشتر از آنچه تولید می‌کند مصرف می‌نماید و بدین ترتیب، کسری تجاری فزاینده‌ای ایجاد می‌کند.

افزون بر این، ایالات متحده برای حمایت از شرکت‌ها و بانک‌های خود در بحران‌های پیاپی، و نیز تأمین هزینه‌های عظیم نظامیِ لازم برای حفظ جایگاه سلطه‌ی جهانی، بدهی عمومی فزاینده‌ای انباشته است.

در نهایت، ایالات متحده برای تأمین مالی بدهی‌های تجاری و عمومی و تغذیه‌ی بازارهای مالی خویش، مقادیر عظیمی سرمایه از سراسر جهان جذب کرده است. «موقعیت خالص سرمایه‌گذاری بین‌المللی» یا NIIP، شاخصی است که رابطه‌ی میان سرمایه‌های خروجی و ورودی به یک کشور را می‌سنجد. NIIP ایالات متحده دهه‌هاست که منفی است؛ بدین معنا که سرمایه‌ی واردشده از خارج، همواره بیشتر از سرمایه‌ی صادرشده بوده است.

بنابراین، ایالات متحده با بزرگ‌ترین بدهی تجاری، عمومی و مالی جهان، سال‌هاست که بزرگ‌ترین بدهکار بین‌المللی است که موقعیت بدهکاری خود را صرفاً با جذب سرمایه، کالا، نیروی کار و ثروت از مابقی جهان حفظ می‌کند.

سازوکار تأمین مالی ایالات متحده بر پایه‌ی دلار و نفت

پرسشی که در این مرحله مطرح می‌شود این است: ایالات متحده چگونه موفق می‌شود مابقی جهان را وادار به پرداخت بدهی‌های خود کند؟

پاسخ این است که این امر میسر می‌شود زیرا ایالات متحده دلار را در اختیار دارد؛ ارز جهانی که به‌عنوان ذخیره‌ی جهانی استفاده می‌شود. این بدان معناست که بانک‌های مرکزی سراسر جهان باید دلار را در ترازنامه‌های خود نگهداری کنند تا ارزش ارزهای خود را تنظیم نمایند. در نتیجه، آن‌ها اوراق قرضه‌ی خزانه‌داری ایالات متحده را خریداری می‌کنند که به دلیل تقاضای بالا، نرخ بهره را پایین‌تر از حد معمولِ متناسب با حجم بدهی ایالات متحده حفظ می‌کنند.

سازوکار بدین سادگی است: ایالات متحده دلار چاپ می‌کند و با آن از کشورهای خارجی، از جمله چین که مازاد تجاری عظیمی انباشته‌اند، کالا می‌خرد.

این مازادها به کجا می‌روند؟ آن‌ها صرف خرید اوراق قرضه‌ی خزانه‌داری می‌شوند. بدین ترتیب، ایالات متحده هم‌زمان بدهی تجاری و بدهی عمومی خود را تأمین مالی می‌کند.

افزون بر این، به دلیل جهانی بودن دلار، ایالات متحده موفق می‌شود سرمایه‌ها را به سمت سرمایه‌گذاری‌های دلاری، نه‌تنها در اوراق قرضه‌ی خزانه‌داری، بلکه در سهام و سایر محصولات مالی جذب کند و بدین سان بازار بورس خود را تغذیه نماید.

بدین ترتیب، بازارهای مالی ایالات متحده بزرگ‌ترین بازارهای جهان باقی می‌مانند و شرکت‌های بزرگ آمریکایی، امروزه به‌ویژه غول‌های فناوری نظیر متا و آمازون، سرمایه‌گذارانی می‌یابند که سرمایه‌گذاری‌های عظیم آن‌ها، مثلاً در تحقیقات هوش مصنوعی، را تأمین مالی کرده و سودهای کلانی را تضمین می‌کنند. از این رو، ایالات متحده به لطف دلار، موفق به حفظ موقعیت خالص منفی مالی خود می‌شود.

از پایان جنگ جهانی دوم، دلار به دلیل اینکه ایالات متحده در آن زمان نیمی از تولید ناخالص داخلی جهان را تولید می‌کرد، بزرگ‌ترین صادرکننده‌ی کالاهای ساخته‌شده در جهان بود، بخش عمده‌ای از ذخایر طلای جهان را در اختیار داشت و بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان به شمار می‌رفت، آغاز به ایفای نقش به‌عنوان ارز جهانی کرد.

به تمام این دلایل، ارز آن‌ها امن و باثبات و در نتیجه، مرجعی بین‌المللی تلقی می‌شد. اما با گذشت زمان، وضعیت اقتصادی ایالات متحده رو به وخامت نهاد.

از سال ۱۹۶۹، ایالات متحده شروع به انباشت کسری تجاری کرد، به‌ویژه با اقتصادهای اروپای غربی و ژاپن که از ویرانه‌های جنگ بازیافته بودند و شروع به انباشت مازاد تجاری فزاینده‌ای کردند.

در این نقطه باید به یاد آورد که در آن زمان، دلار به طلا متصل بود. اما هم به دلیل افزایش بدهی عمومی ایالات متحده به خاطر جنگ ویتنام و هم به این دلیل که کشورهای دارای مازاد تجاری با ایالات متحده می‌توانستند مطالبات خود را به جای دلار، به طلا دریافت کنند، این ترس وجود داشت که ذخایر طلای ایالات متحده کاهش یابد. از این رو، رئیس‌جمهور نیکسون در سال ۱۹۷۱ تصمیم گرفت دلار را از طلا جدا کرده و آن را به ارز فیات، مبتنی بر اعتماد، تبدیل کند.

بنابراین، نیاز بود دلار به شیوه‌ی دیگری پشتیبانی شود. راه‌حل در سال ۱۹۷۴ یافت شد، زمانی که ایالات متحده به توافقی با عربستان سعودی دست یافت که به توافقات مشابهی با کشورهای خاورمیانه و اوپک انجامید.

عربستان سعودی (و به تدریج کشورهای دیگر) پذیرفت که نفت خود را منحصراً با دلار بفروشد و در عوض، ایالات متحده متعهد به حمایت نظامی از آن شد. بدین ترتیب، پترودلار متولد شد.

اکنون ایالات متحده می‌توانست بدهی و انباشت سرمایه‌ی خود را از طریق دلار و با تکیه بر انحصار جهانی زور، که حاصل هزینه‌های نظامی بی‌رقیب در سطح جهان بود، تأمین مالی کند.

علاوه بر چرخه‌ی معیوب پیش‌تر توصیف‌شده با کشورهای دارای مازاد تجاری گسترده، چرخه‌ی معیوب دیگری نیز شکل گرفت: ایالات متحده با زور نظامی خود، سلطه‌ی دلار را تضمین می‌کرد و با دلار، زور نظامی خود را تأمین مالی می‌نمود.

در عمل، ایالات متحده به «انگل» جهانی تبدیل شد. این انگلی ریشه در سازوکارهای اقتصادی سرمایه‌داری دارد که در حد اعلی، امپریالیسم را می‌زاید؛ یعنی سلطه‌ی یک کشور، یا مشت کوچکی از کشورهای پیشرفته، بر بخش عظیم

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب