تفکر دربارهٔ مارکس در روزگار کنونی، از منظر جنوب جهانی

در

,

مارکس تصریح می‌کند که بدون فتوحات بیرحمانهٔ اروپا در قارهٔ آمریکا، بدون به بند کشیدن و بردگی ملل آفریقا و بدون استعمار وحشیانهٔ آسیا، اساساً و مستقیماً… نظامی به نام سرمایه‌داری جهانی وجود خارجی نمی‌داشت!

نستور کوهان، استاد دانشگاه بوئنوسآیرس
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

آیا مارکسیسم کهنه و ازمدوافتاده است؟
گزاره‌ای عامیانه و مبتذل وجود دارد که تا سر حد دلزدگی و تهوع تکرار می‌شود: مارکس ازمدوافتاده، پیر و منسوخ است؛ «او برای قرن نوزدهم سودمند بود، اما در عصر دیجیتال، سیطرهٔ نمایشگرها، بازارهای جهانی و هوش مصنوعی، مومیاییِ موزه‌هاست.» این پندارِ جریانِ شبه‌ترقی‌خواه (پروگرسیسم) است؛ حتی کسانی که خویشتن را… «چپ‌گرا» می‌انگارند.
آیا باید آنان را جدی گرفت؟ گمان نمی‌کنم. اکثریت قاطع آنان حتی عناوین آثار مارکس را نیز نمی‌شناسند. اینان نه‌تنها با آثار کلاسیک این نویسنده ارتباطی برقرار نکرده‌اند، بلکه به طریق اولی، از مطالب جدید (که تا پیش از این ناشناخته بود) و در دههٔ گذشته به چاپ رسیده است، کمترین آگاهی ندارند. آن‌ها صرفاً این آثار را نخوانده و کمتر به مطالعهٔ آن نشسته‌اند. با سطحی‌نگری و ابتذالی تمام، آنچه را می‌شنوند تکرار می‌کنند و در سطح باقی می‌مانند.
آموزش سیاسی جدی و دقیق، برای این قشر، امری تزیینی و صرفاً خطابی است. آنان معمولاً تفکری رضایت‌آمیز و استعمارزده دارند که همواره چشم‌به‌راه آخرین مد روز است (مدی که اتفاقاً اصطلاحات تخصصی، تعابیر عامیانه و «تزهای بزرگ» خود را هر دو یا سه سال یک بار تغییر می‌دهد). مدهایی که همواره به‌صورت بسته‌بندی‌شده از کالیفرنیا، نیویورک یا پاریس صادر می‌شوند و در پیرامون جهان، با تقلید از آن پرندهٔ ظریف و آشنا یعنی «طوطی»، تکرار می‌گردند.
در مقابل، راستِ افراطی ــ که تجسم سیاسی-نظامی، اقتصادی و فرهنگی کسانی است که امروز جهان را اداره می‌کنند ــ دیدگاهی بنیادین و کاملاً متفاوت دارد.
برای رعایت اختصار، تنها به ذکر سه نمونه بسنده می‌کنم:
(۱) در «اسناد سانتافه» از نسخهٔ اول تا چهارم که توسط «اتاق‌های فکر» راست افراطی جمهوری‌خواه در ایالات متحده تدوین شده است، مارکسیسم بدون استثنا به عنوان «دشمن استراتژیک» (عین عبارت) قلمداد می‌شود. این اسناد هرگز مقالات آکادمیک بی‌خاصیتی نبوده‌اند که کسی آن‌ها را نخواند و صرفاً برای فربه کردن کارنامهٔ علمی و ارضای خودپسندی نگاشته شوند؛ خیر. این متون برای سال‌ها، درون‌مایهٔ اصلی مجتمع‌های صنعتی-مالی-نظامی-آکادمیک، جنایت‌کارترین نیروهای مسلح سیاره و دستگاه‌های اطلاعاتی امپریالیستی بوده‌اند. این جماعت ساده‌لوح نیستند و خود را سرگرم «مدهای» زودگذر و فانی روز نمی‌کنند. آنان به عمق مسائل رسوخ می‌کنند، چرا که بقای رژیم سرمایه‌داری جهانی به عملکردشان بستگی دارد.
(۲) رئیس‌جمهور کنونی آرژانتین، خاویر مایلی ــ که نوآموز علم اقتصاد و سارق پیاپی آثار علمی دیگران است ــ به نماد بین‌الملل نئوفاشیستی بدل شده که مرتجع‌ترین بخش سرمایهٔ مالی روزگار ما را گرد هم می‌آورد. او در جهان سفر می‌کند و به ایراد «سخنرانی» می‌پردازد. وی در مداخلهٔ اخیر خود در اسرائیل (آوریل ۲۰۲۶) اظهار داشت که «مارکس و مارکسیسم شیطانی هستند.» او این سخنرانی را پس از دریافت مدرک دکترای افتخاری در دانشگاه بار-ایلان در دولت صهیونیستی ایراد کرد.
(۳) وزیر امور خارجهٔ کنونی ایالات متحده، مارکو روبیو (اگر مایلی مایهٔ سرافکندگی است، این دیوانهٔ دیگر را چگونه باید توصیف کرد؟)، مارکسیسم را مسئول بحران‌های ونزوئلا و کوبا دانست. وی به کلِ مارکسیسم، چه «مارکسیسم تاریخی» و چه به تعبیر خود او «مارکسیسم کنونی» تاخت. به زعم مارکو روبیو، وظیفهٔ اصلی در برههٔ حاضر «شکست دادن مارکسیسم است، چرا که مارکسیسم نمرده و همچنان زنده است.» او این مدعا را در فرصت‌های متعددی مورد تأکید مجدد قرار داد (از جمله در ۲۰۲۴/۳/۲۵، ۲۰۲۵/۱/۱۵، ۲۰۲۶/۵/۱۲ و غیره).
این‌ها سه منبع تراز اول در عرصهٔ عملِ سیاسیِ امپریالیسم و بی‌رحمانه‌ترین نوع سرمایه‌داری هستند. آیا باید به اظهارات سه یا چهار استاد دانشگاه توجه کنیم که دغدغهٔ اصلی‌شان شهرت، خودنمایی و پرستیژ شخصی است و مواضع خود را بر حسب زمان و فرصت تغییر می‌دهند، یا در عوض، توجه خود را معطوف به کسانی سازیم که سیاست انضمامی و عینی رژیم سرمایه‌داری و امپریالیسم را هدایت می‌کنند؟ اگر واقعاً خواهان غلبه بر دشمنان خود هستیم، پاسخ بیش از حد بدیهی است.
سطحی‌نگری آکادمی و نمایشگری روشنفکرانه
در نیم قرن اخیر، جریان‌های اصلی پاریس، نیویورک و کالیفرنیا هرگاه به مارکس اشاره کرده‌اند، او را «اروپامحور»، «اقتصادزده»، «تکامل‌گرا»، «مابعدالطبیعی» و «غرب‌گرا» خوانده‌اند. این اتهامات توسط مکاتب اصلی مابعدالطبیعهٔ «پسا» (از جمله پسامدرنیسم، پساپساختارگرایی، پسامارکسیسم، مطالعات پس استعماری و غیره) تکرار شده است. حمله به مارکس به یک مد روز بدل شد؛ مدي که درها را می‌گشاید، بورس‌های تحصیلی را ممکن می‌سازد، «کارآموزی‌های آکادمیک» را تسهیل می‌کند و اجازهٔ نشر اثر در انتشارات معتبر و کسب شهرت را فراهم می‌آورد.
هستهٔ سخت این حملاتِ «شبه‌ترقی‌خواهانه» شامل چه چیزی بوده است؟ آنان منحصراً به دو مقالهٔ روزنامه‌نگاری تمسک می‌جویند که مارکس در سال ۱۸۵۳ دربارهٔ سلطهٔ بریتانیا بر هند نگاشته است. گویی این تنها چیزی بوده که او در تمام حیات خویش به مطالعه‌اش پرداخته است. چنین عملیاتی که با بی‌مایگی تمام، جهل را جشن می‌گیرد و بدان ارج می‌نهد، «فراموش می‌کند» که مارکس در سال ۱۸۸۳ درگذشت؛ بدین معنا که او ۳۰ سال دیگر به نوشتن ادامه داد؛ هزاران و هزاران صفحه!
او کتاب «سرمایه» (داس کاپیتال) را بین چهار تا هفت بار (بر اساس بازسازی‌های مختلف متن) تحریر کرد. او دربارهٔ کمون روستایی روسیه، کمون‌های ملل بومی «آمریکای ما»، استعمار آفریقا توسط اروپا نوشت و بارها و بارها به مسئلهٔ سلطهٔ بریتانیا بر هند بازگشت و نظرات اولیهٔ خود در سال ۱۸۵۳ را با اتکا به اطلاعاتی بسیار جامع‌تر، ۱۰۰٪ تغییر داد.
او با مداخلهٔ انگلستان، اسپانیا و فرانسه در مکزیک در دوران بنیتو خوآرس مخالفت کرد. او از آرمان ملی ایرلند علیه امپراتوری بریتانیا دفاع نمود؛ امپراتوری‌ای که اتفاقاً با مطالعهٔ جنگ‌ها و بمباران‌هایی که انگلستان از طریق آن‌ها مواد مخدر را با زور سیاسی-نظامی به چین وارد کرد، آن را به عنوان نخستین دولت «نارکو» (قاچاقچی مواد مخدر) در تاریخ توصیف نمود (نه فنتانیل، نه کوکائین و نه هروئین؛ در آن زمان مادهٔ مخدر مذکور تریاک بود).
علاوه بر این، او زبان روسی را آموخت و مکاتبات گسترده‌ای با جنبش نارودنیکی (پوپولیست‌های روس که در آن زمان منادی سوسیالیسم و مبارزهٔ مسلحانه بودند، پیش از آنکه دو دهه بعد نهادینه و صلح‌طلب شوند و لنین آن‌ها را نقد کند) حفظ کرد.
حتی در پایان عمر، از آنجا که مارکس از نظر جسمانی بیمار و به سبب درگذشت عشق بزرگ زندگی‌اش، جنی، بسیار افسرده بود، برای چند ماه به آفریقا رفت تا در آنجا زندگی کند. او در الجزایر اقامت گزید و از آنجا با دخترانش، دوستش فریدریش انگلس و دامادش پل لافارگ مکاتبه داشت. در این نامه‌نگاری‌های پایانی حیاتش، بار دیگر توصیف بسیار سخت‌گیرانه و بی‌رحمانهٔ خود از استعمار اروپای غربی را تکرار می‌کند، در حالی که ستایش صریح خود را نسبت به فرهنگ اسلامی ابراز می‌دارد (و این در حالی است که تبار مارکس یهودی بود).
به ایجاز، مارکس به گونه‌ای کتمان‌ناپذیر «ذهن خود را گشود» و چرخشی چشمگیر انجام داد و پارادایم پیشین خود را به کل دگرگون ساخت؛ یعنی به طور قطعی با هرگونه غرب‌گراییِ اروپامحور گسست. مطالبی که او تدوین کرد حیرت‌آور است.
مجلدها و مجلدها، صفحات بی‌شمار، از نخستین پیش‌نویس‌های کتاب سرمایه [مشهور به گروندریسه] تا نامه‌هایش از الجزایر، و در این میان نوشته‌هایش در حمایت از مکزیکِ بنیتو خوآرس، در باب مسئلهٔ ملی ایرلند، دربارهٔ هند، دربارهٔ آفریقا، تمدن‌های بزرگ ملل بومیِ آمریکای ما، مکاتباتش با پوپولیست‌های روس و غیره و غیره.
با این حال، عجبا و شگفتا که در آکادمی‌های ایالات متحده و فرانسه، و نیز در میان بسیاری از «بورس‌بگیران» سوسیال دموکراسی آلمان و مقلدان آمریکای لاتین که حتی یک ایدهٔ اصیل از خود ندارند…، اتهام واهی «مارکسِ اروپامحور» همچنان تکرار می‌شود. مارکسی که فرضا کوچک‌ترین ایده‌ای دربارهٔ جوامعی غیر از انگلستان، فرانسه، آلمان و ایالات متحده نداشته است.
دانش اندک از مارکس و آشنایی بسیار ناچیز ــ برای آنکه کاملاً محتاط و دیپلماتیک سخن گفته باشیم ــ با فرضیات، کاوش‌ها و پژوهش‌های او!
ما در مقام مجادله با چندین اثر، این امر را با ذکر نام و نشان آشکار ساخته‌ایم؛ آن را در ویدیوهایی با دسترسی عمومی ضبط و فیلم‌برداری کرده‌ایم؛ در کنفرانس‌های بین‌المللی بر آن پای فشرده‌ایم و چالشی را که بسیاری از «بت‌های مقدّسِ» آکادمی‌های بزرگ در شب‌نامه‌های تکراری خود علیه مارکس مطرح می‌کردند، پذیرفته‌ایم… کتاب‌های آنان را نشان داده‌ایم که مشحون از گزاره‌های عامیانه و فاقد کمترین جدیت در حملاتشان علیه مارکسیسم است.
و شایستهٔ یادآوری است که ما این کار را در دفاع از انقلاب کوبا و انقلاب بولیواری (که هر دو از سوی امپریالیسم تهدید می‌شدند)، از مدت‌ها پیش از ۳ ژانویهٔ ۲۰۲۶، از طریق یک هم‌اندیشی بین‌المللی و یک بیانیهٔ سیاسی در دفاع از میهن سیمون بولیوار و هوگو چاوز انجام دادیم که بیش از ۲۰۰۰ (دو هزار) امضای حمایت از سوی پژوهشگران جهان را گرد آورد.
بدین ترتیب توانستیم با یک کارزار بین‌المللی علیه ونزوئلای بولیواری مقابله کنیم که توسط برخی استادان «مارکسیست سابق» که اکنون به آنتی‌مارکسیست تبدیل شده بودند، سازماندهی شده بود؛ نویسندگان هجونامه‌هایی سرشار از جهل و اطلاعات نادرست در مسائل نظریهٔ مارکسیستی، اما صاحب قدرت و «نفوذ» فراوان.
شاید به همین دلیل، در آوریل سال ۲۰۲۶، گروه کاری و جمعی کلاکسو (CLACSO) تحت عنوان «مارکسیسم‌ها و مقاومت‌های جنوب جهانی» که مدیریت مشترک آن را با هم‌رزم مکزیکی و عضو شبکهٔ دفاع از بشریت (REDH)، دکتر نایار لوپز کاستلانوس بر عهده داشتیم… به ناحق از کلاکسو اخراج شد. این امر علیرغم آن رخ داد که گروه مذکور از ۴۳ پژوهشگر مارکسیست از چهار قاره تشکیل شده و چهار کتاب جمعیِ قطور به چاپ رسانده بود؛ گروه پژوهشی‌ای که اعضای پرشمار و معتبری از شبکهٔ دفاع از بشریت در چندین کشور را در خود جای داده است.
پیوند یافتن با مارکس و مارکسیسم، نه به عنوان یک کالای مصرفی دانشگاهی، بی‌بو، بی‌رنگ و بی‌طعم که کلیاتی را بدون بیان هیچ امر مهم یا معناداری به رشتهٔ تحریر درمی‌آورد، بلکه به عنوان ابزاری برای تفکر انتقادی و پراکسیس سیاسیِ ضدامپریالیستی، «رایگان» نیست؛ هزینه‌های خود را دارد… آیا مفهوم است؟
مارکس، بولیوار و استعمارستیزی
یکی از کانون‌های چالش‌برانگیز در آثار کارل مارکس، بی‌گمان نوشتهٔ مجادله‌آمیز او دربارهٔ آزادی‌بخش، سیمون بولیوار، بوده است. او عنوان «بولیوار و پونته» را بر آن نهاد. او این مطلب را تقریباً بین سپتامبر ۱۸۵۷ و ژانویهٔ ۱۸۵۸ برای «دانشنامهٔ جدید آمریکایی»، به درخواست چارلز اندرسون دانا، یکی از سردبیران آن، قلمداد و تحریر کرد.
این مقاله که بسیار هم منتشر شده است، یک‌جانبه و به شکلی مفرط نسبت به بولیوار انتقادی است. ما آن را با جزئیات در چندین کتاب تحلیل کرده‌ایم. در اینجا تنها اشاره می‌کنیم که در موزهٔ بریتانیا (کتابخانهٔ عمومی و رایگانی که مارکس به آن مراجعه می‌کرد، زیرا حتی پولی برای خرید کتاب‌های خود نداشت) تنها موادی که دربارهٔ بولیوار وجود داشت، همگی… ضد بولیواری بودند! این متون عمدتاً توسط افسران سابق جنگ‌های استقلال نگاشته شده بود که در کنار بولیوار به عنوان بخشی از «سپاهیان خارجی» شرکت جسته بودند.
امروز عیان شده است که بسیاری از این افسران قصد هدایت جنگ را داشتند، امری که بولیوار قاطعانه با آن مخالفت کرد. آنان آرزوی دریافت دستمزد داشتند (مانند مردان دشتستان [لیانروس] و دیگر اعضای استقلال‌طلب برای آرمان آمریکا نمی‌جنگیدند). و حتی هنگام عبور از کوه‌ها و دشت‌های مرتفع با دماهای بسیار پایین، لباس‌های مناسب بر تن داشتند، در حالی که رزمندگان خلق با جامهٔ مندرس حرکت می‌کردند.
سیمون بولیوار در برابر آنان سر فرود نیاورد، او تلاش کرد آنان را به عنوان نیروهای کمکی و نه به عنوان بازیگران اصلی مبارزه ادغام کند. بسیاری از آنان کینه‌توز شدند. از این رو کتاب‌های «خاطراتی» خصمانه نسبت به شخص آزادی‌بخش نگاشتند. مارکس تنها به این «خاطرات» دسترسی داشت و صرفاً توانست آن‌ها را مطالعه کند. متن دیگری در موزهٔ بریتانیا موجود نبود… اینترنت وجود خارجی نداشت…
مارکس هرگز به عنوان نمونه، به خاطراتِ یاورِ بولیوار، دانیل فلورنسیو اولیری برک، رزمندهٔ ایرلندی که تا پایان به آزادی‌بخش وفادار ماند و دیدگاه‌ها و اسنادی کاملاً موافق با فرماندهٔ خود ارائه می‌داد، دسترسی پیدا نکرد.
هر زمان که مارکس دسترسی کتاب‌شناختی به متون استعمارستیزانه داشت، لحظه‌ای در محکوم کردن قدرت‌های اروپایی و غربی تردید نکرد. به عنوان مثال، هنگامی که دربارهٔ جنگ داخلی در ایالات متحده نوشت، بردگی و نژادپرستی را به شکلی قاطع محکوم ساخت؛ اما دربارهٔ آن جنگ، منابع در دسترس بود.
در مورد آفریقا، مارکس تنها از کتاب‌ها بهره نجست. او خود شاهد عینی نژادپرستی فرانسوی بود که آن را با نژادپرستی انگلیسی، هلندی، اسپانیایی و پرتغالی هم‌سنگ دانست. (کسانی که او را متهم می‌کنند به اینکه «به فرودستان اجازهٔ سخن گفتن نداد» زیرا در آن کشورها زندگی نمی‌کرد، صرفاً از این امر جاهلند که مارکس در آفریقا زیسته است).
او در «دفتر یادداشت کواولوسکی» خود به سال ۱۸۷۹، استعمارگران را «وحوش» می‌نامد و از حجم عظیمی از تعابیر ابطال‌گرایانه و طردکننده در مواجهه با غربِ سرمایه‌داری استفاده می‌کند.
حتی در اثر اصلی‌اش، سرمایه، در فصل بیست‌وچهارم از جلد نخست، او تزی نظری و سیاسی و بنیادین را مطرح می‌سازد. هر کس از آن بی‌خبر باشد، یا آشکارا و سادگی جاهل است و یا از امپریالیسم سرمایه دریافت می‌کند. مارکس در آنجا تصریح می‌کند که بدون فتوحات بیرحمانهٔ اروپا در قارهٔ آمریکا، بدون به بند کشیدن و بردگی ملل آفریقا و بدون استعمار وحشیانهٔ آسیا، اساساً و مستقیماً… نظامی به نام سرمایه‌داری جهانی وجود خارجی نمی‌داشت! تزی که مرزها را مشخص می‌سازد و موضع مارکس را در برابر تکبر و استعلای غرب‌گرایانه، که تا به امروز دست‌نخورده باقی مانده است، تبیین می‌کند.
سنت استعمارستیزانهٔ مارکسیسم و فوریتِ انکارناپذیر آن در زمانهٔ کنونی
در آکادمی یانکی‌ها/آمریکایی‌ها چنین وانمود می‌کنند که آب گرم، ارپا، ماته و شیرقهوه را اختراع کرده‌اند. مکاتب مختلف «پسا» و «واسازانه» مدعی‌اند که استعمارزدگیِ معرفت و قدرت را کشف نموده‌اند. و از میان این مکاتبِ دارای بودجه‌های کلان که در برابر جریان اصلی (mainstream) زانو می‌زنند، تمامی فرآیندهای مردمی آمریکای لاتین را (از بولیوی بومی گرفته تا انقلاب کوبا و نیز ونزوئلای بولیواری) طرد و نفی می‌کنند. کسانی که با هوشمندی و عزت‌نفس، مرز خود را از این مکاتب جدا کرده‌اند، شمارشان از انگشتان یک دست فراتر نمی‌رود.
اما تاریخ عرفی و واقعی کاملاً با روایت‌های این آریستوکراسیِ آکادمیک، خودخواه و متکبر متفاوت است. سنت استعمارستیزانهٔ مارکسیسم بیش از ۱۵۰ سال است که استعمار را نفی می‌کند. در بهترین حالت، آن مکاتب یانکی بسیار دیر به یک سنت پیشین پیوسته‌اند، آن هم صرفاً از منبر دانشگاه و بدون آنکه هرگز چیزی را به مخاطره اندازند.
در مقابل، مارکس نخستین دفتر یادداشت خود را دربارهٔ «استعمارگرایی» [ماده‌ای که اخیراً در سال ۲۰۱۹، یعنی همین هفت سال پیش به زبان اسپانیایی منتشر شد] در سال ۱۸۵۱ تدوین کرد. این استعمارستیزی منحصر به مارکس نبود.
در برابر استعمارگرایی «سوسیالیستیِ» فان کول (هلندی) و برنشتاین، ابرت و نوسکه (آلمانی)، رهبران انترناسیونال دوم سوسیال دموکرات، روزا لوکزامبورگ و لنین قد برافراشتند.
لنین معمار بزرگ نه تنها انقلاب بلشویکی، بلکه انترناسیونال کمونیستی (یا انترناسیونال سوم) است. در کنگرهٔ دوم انترناسیونال کمونیستی در سال ۱۹۲۰، لنین اساساً خود را وقف تحلیل و به چالش کشیدن استعمار غربی می‌کند. در این وظیفه، کمونیست هندی، مانابندرا نات روی و کمونیست تاتار، میرسعید سلطان‌غالی‌اف به او یاری رساندند. نات روی، لنین را در برابر همگان اصلاح می‌کند. لنین نه تنها آزرده‌خاطر نمی‌شود، بلکه خواستار آن می‌گردد که تزهای روی در کنار تزهای خودش به چاپ رسد.
آن کنگرهٔ دوم انترناسیونال کمونیستی در کنفرانس باکو در همان سال تداوم می‌یابد، جایی که نزدیک به ۲۰۰۰ نماینده از جنوب جهانی گرد آمدند. در آنجا تحت پرچم سرخ، مسلمانان و یهودیان در هماهنگی کامل با یکدیگر همزیستی داشتند. نشست باکو در کادر رهبری خود زنان را داشت و در قطعنامه‌های پایانی‌اش، «جنگ مقدس» [جهاد] علیه امپریالیسم غربی را اعلام نمود.
به سهم خود، سلطان‌غالی‌اف ــ با حمایت لنین ــ مستقیماً پیشنهاد می‌کند که انترناسیونال کمونیستی از «انتظار» برای وقوع انقلاب در کلان‌شهرهای اروپایی دست بردارد و توان خود را بر آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین متمرکز سازد. از این روست که کمونیست مصری، انور عبدالملک، استدلال می‌کند که سلطان‌غالی‌اف به نوعی «استادِ» از راه دورِ هوشی‌مین و مائو (آسیا)؛ بن‌بلا (آقریقا) و فیدل و چه‌گوارا (آمریکای لاتین) است.
آن مارکسیسمِ استعمارستیز بعدها رهبری انقلاب‌هایی را بر عهده گرفت که میلیون‌ها انسان را در بر می‌گرفت، بدون آنکه منتظر بماند تا… جریان‌های «پسا» و «واسازانهٔ» آکادمی یانکی مقالات خود را منتشر کنند. این همان استعمارستیزی است که نیروهای انقلاب کوبا در جنگ آنگولا به مرحلهٔ عمل درآوردند و نئونازی‌های آفریقای جنوبی را شکست دادند، همان‌گونه که امروزه محور مقاومت مبارزه را علیه امپریالیسم غربیِ اروپایی-آمریکای شمالی-صهیونیستی-امریکایی پیش می‌برد.
پنتاگون، مارکو روبیو و خاویر مایلی به خطا نرفته‌اند. مارکس و مارکسیسمِ استعمارستیز که از او الهام می‌گیرد، همچنان «دشمن استراتژیک» باقی مانده‌اند.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب