
ساحره صفحهای برای رزرو دارد: سرمایه چگونه «امر مشاع» نابودشده را دوباره به زنان میفروشد
نوشتهٔپرینسکاپون | وبسایتاطلاعاتتسلیحاتی
ترجمه مجله جنوب جهانی
نشریهٔ گاردین از ما میخواهد زنانی را بنگریم که از سیطرهٔ مرد و کلیسا میگریزند و به خلوتگزینیهای جادوگری در جنگلهای ایرلند پناه میبرند؛ در جراحتی که این نشریه توصیف میکند، حقیقتی نهفته است. اما در پسِ شمعها، پاندولها، مناسک جنگلی و «خواهرخواهی»، واقعیت سیاسی سختتری جریان دارد: سرمایهداری زیستِ اشتراکی را از هم گسسته است و اکنون بدلهای موقت آن را به انسانهای تنها، سوگوار و آنان که از نظر معنوی سلبمالکیت شدهاند، بازمیفروشد.
ساحره زمانی مجازات میشد زیرا نمایندهٔ دانشِ غیرمجاز، طغیان زنانه، مراقبت اشتراکی و زندگیِ خارج از فرمانروایی پدرسالارانه بود؛ امروز اما، همان نظم حاکم، او را به یک مقوله در صنعت سلامت و بهزیستی (wellness) همراه با سطوح مختلف قیمت تبدیل کرده است. وظیفهٔ ما ریشخند کردن زنانی نیست که پناهگاهی میجویند، بلکه سودای ما باید گشودن این دایره به بیرون باشد؛ یعنی تبدیل این شفا و بهبودیِ کالاییشده به یک مبارزهٔ سازمانیافتهٔ ضداستعماری، الغاگرایانه، فمینیستی و متعلق به طبقهٔ کارگر.
محفل جادوگران با برچسب قیمت عرضه میشود
گزارش تفصیلی لورن ابوناصر در گاردین با عنوان «”دیوانهانگاشته، هیستریکخوانده”: ظهور خلوتگزینیهای جادوگری، جایی که زنان آمریکایی برای سرپیچی از مرد و کلیسا به آنجا میروند»، منتشرشده در تاریخ ۱۰ ژوئن ۲۰۲۶، خواننده را به یک خلوتگزینی جادوگری در ایرلند میبرد که تمام ظرفیت آن رزرو شده است؛ جایی که زنان عمدتاً آمریکایی در جنگل گرد هم میآیند تا به پیشگویی بپردازند، شمع بسازند، با ارواح ارتباط برقرار کنند، برای مردگان خود سوگواری نمایند، خشم خود را نام گذارند و برای مدتی کوتاه، آنچه را که مقاله محفلی از «خواهرخواهی» مینامد، شکل دهند. این صحنه لطیف، آسیبدیده و غریب است، به همان شیوهای که مدرنیتهٔ سرمایهداری اغلب هست: اتاقی پر از زن که تلاش میکنند چیزی واقعی را از جهانی بازپس گیرند که آنها را از آن محروم کرده است، در حالی که صورتحساب این بازیابی بهآرامی روی میز گذاشته میشود.
گاردین یک نشریهٔ زرد عامهپسند نیست که دربارهٔ وحشت از شیطانپرستی جنجال به پا کند. این رسانه ظریفتر از این حرفها عمل میکند، امری که اغلب کارکرد ایدئولوژیک آن را مؤثرتر میسازد. این رسانه که متعلق به گروه رسانهای گاردین است و تنها سهامدار آن «اسکات تراست» میباشد، خود را از نظر ساختاری مصون از سلطهٔ سهامداران عادی و وابسته به درآمد حاصل از خوانندگان معرفی میکند. این سازوکار به آن اعتبار لیبرال خاصی میبخشد و به روزنامه اجازه میدهد با زبان استقلال، شفقت و جدیت اخلاقی سخن بگوید. اما روزنامهنگاری لیبرال همچنان روزنامهنگاری در درون یک سیستم رسانهای سرمایهداری است. این رسانه هنوز واقعیت را برای مخاطب بازآرایی میکند، همچنان رنج اجتماعی را به روایتی قابلمصرف بدل میسازد و هنوز میداند چگونه جراحتی را چنان زیبا جلوه دهد که بتوان آن را همراه با قهوه صبحگاهی خواند.
ابوناصر با مهارت یک نویسندهٔ گزارشهای ادبی مینویسد. او بر نور اتاق، لباسها، پاندولها، جنگل، زنانی که با هم اشک میریزند و آتش شبانه درنگ میکند. جایگاه طبقاتی و حرفهای او، جایگاه یک سازماندهنده، نمایندهٔ کارگران، رهبر مستأجران، آموزشدهندهٔ انقلابی، یا زنی نیست که تلاش میکند یک چک حقوقی را بین اجارهخانه، مواد غذایی و هزینههای نگهداری فرزندان تقسیم کند. جایگاه او، جایگاه ناظر فرهنگی است؛ کسی که وارد صحنه میشود، صداها را جمعآوری میکند، فضا را میآراید و تناقض را به داستان ترجمه میکند. حاصل کار همدلانه و حتی در بخشهایی تکاندهنده است، اما همدلی مترادف با ریشهیابی و واسازی نیست. یک دستکش مخملی نیز میتواند حامل پیشفرضهای طبقهای باشد که آن را به دست دارد.
سازوکار مرکزی این مقاله، قاببندی روایی است. گاردین ظهور خلوتگزینیهای جادوگری را به عنوان داستانی از زنان قاببندی میکند که مذهب مردسالار، قضاوت پدرسالارانه و انزوای معنوی را پشت سر میگذارند تا شهود، مناسک، خشم و جامعهٔ اشتراکی را بازکشف کنند. در این قاب حقیقتی وجود دارد، اما این حقیقتی محدودشده است. مقاله زنانی را میبیند که دست خود را به سوی یک جایگزین مقدس دراز میکنند، اما هنوز این پرسش را مطرح نمیکند که چرا جامعهٔ اشتراکی چنان نایاب شده است که باید در یک بستهٔ دو و نیم روزه خریداری شود. این نوشتار زنانی را میبیند که اجازه مییابند بگویند «من بسیار خشمگینم»، اما نمیپرسد چه نوع جامعهای خشم را ناگفته و ممنوع میسازد تا زمانی که تحت هدایت متخصصان در یک عمارت ایرلندی به منسک تبدیل شود.
این اثر همچنین اتکای شدیدی بر انگیزش احساسات دارد. ما از تجاوز، خودکشی، والدین متوفی، تعقیب مزاحمانه، سوگ، تنهایی، گسست مذهبی و گریهٔ همزمان زنان در اتاقی میشنویم که سرانجام به آنها اجازهٔ سخن گفتن میدهد. این داستانها نباید به ریشخند گرفته شوند؛ آنها گواهی جراحتهایی واقعی هستند. اما مقاله از آنها به عنوان اثبات احساسیِ اهمیت این خلوتگزینی استفاده میکند، در حالی که سازوکاری را که آن جراحتها را تولید کرده، تا حد زیادی خارج از قاب باقی میگذارد. رنج به عنوان زندگینامه وارد میشود، نه به عنوان یک سند اجتماعی. سوگ به اتمسفر تبدیل میشود، نه به کیفرخواست. از خواننده دعوت میشود تا عمیقاً احساس کند، اما هنوز دعوت نمیشود تا خطرناک بیندیشد.
شگرد دیگری نیز در کار است: تصویرسازی از افراد به عنوان «مردم عادی». این زنان به عنوان اشرافزادگان علوم غریبه یا عارفان نخبه معرفی نمیشوند. آنها متصدیان کافه، طراحان داخلی، مادران، مادربزرگان و زنانی با کاپشنهای پشمپلار کلمبیا و کفشهای ورزشی آدیداس هستند. این امر باعث میشود خلوتگزینی دموکراتیک، قابلدسترس و تقریباً عادی به نظر برسد. اما خود مقاله به ما میگوید که این خلوتگزینیها هزاران دلار هزینه دارند. زن عامی در نثر ظاهر میشود، در حالی که برچسب قیمت غیرعادی در همان نزدیکی مانند یک دیو کوچک بورژوا نشسته و وانمود میکند که دیده نمیشود. مشخص میشود که «خواهرخواهی» شاید در زبان جهانی باشد، اما در پذیرش، گزینشی عمل میکند.
سپس نوبت به کلیگوییهای فریبنده میرسد: «حکمت درونی»، «شفا»، «خواهرخواهی»، «جامعهٔ اشتراکی»، «امر مقدس»، «طبیعت»، «دگرگونی». این واژهها در مقاله به گرمی میدرخشند. آنها کارکرد ایدئولوژیک واقعی دارند زیرا امیالی را نام میبرند بدون آنکه روابط اجتماعیِ ناکامکنندهٔ آن امیال را نام ببرند. چه کسی وقتِ جامعهٔ اشتراکی را ربود؟ چه کسی مراقبت را خصوصیسازی کرد؟ چه کسی خشم زنان را آسیبشناختی جلوه داد؟ چه کسی نیاز به تعلق را به بخش بازار تبدیل کرد؟ مقاله به گرد این پرسشها میچرخد اما گلوگاه آنها را نمیفشارد.
در نهایت، حذف و نادیدهانگاری رخ میدهد؛ نه حذفِ همدلی، بلکه حذف اقتصاد سیاسی. مقاله متوجه تجاریسازی میشود و حتی به یک منتقد اجازه میدهد این قالب خلوتگزینی را «خلوتگزینی مدیتیشنِ تزیینشده» بنامد، اما کالاییشدن را به مسئلهٔ سازماندهنده و اصلی تبدیل نمیکند. در عوض، بازار به عنوان یک عارضه در حواشیِ یک جستجوی معنویِ در غیر این صورت صادقانه، ظاهر میشود. اما بازار در حاشیه نیست، بلکه در درون اتاق است. بازار در قیمت بلیط، برندسازی، دنبالکنندگان اینستاگرام، برنامهٔ سفر خلوتگزینی، تبدیل سوگ به تجربه و استحالهٔ یک محفل جادوگری به یک ظرف قابلخرید برای بیگانگی حضور دارد.
نبوع نرم این اثر در همین است. این مقاله زنان را دیوانهخو جلوه نمیدهد و مناسک آنها را به تمسخر نمیگیرد، بلکه کاری انجام میدهد که برای سرمایهداری لیبرال مفیدتر است: به رنج آنها احترام میگذارد در حالی که خشم آنها را به طور ایمن در درون دایره نگه میدارد. زنان گرد آتش جمع میشوند، آنچه را که مایلاند رها کنند میسوزانند و صبح روز بعد به همان جهانی بازمیگردند که مجروحشان کرده بود. گاردین عکس زیبای آن آتش را به ما میدهد. وظیفهٔ ما این است که بپرسیم چه کسی خانهٔ سردی را بنا کرده که آنها تلاش میکنند از آن بگریزند.
جراحتها واهی نیستند، بازار هم واهی نیست
مقالهٔ گاردین حقایق کافی به ما میدهد تا بدانیم این امر یک کنجکاوی حاشیهای یا بازی چند زن عجیبوغریب در تئاتر مهتاب نیست. خلوتگزینیِ محوری در این اثر، «گرین ویل» (Green Veil)، به عنوان یک خلوتگزینی جادوگری در ایرلند توصیف شده که تمام ظرفیت آن رزرو شده است و در آن ایزابلا فراری به مدت دو روز و نیم به زنان پیشگویی، شمعسازی، طلسمنویسی، شفای جسمانی (سوماتیک) و مناسک سوگ را آموزش میدهد. شرکتکنندگان آن به عنوان یک خردهفرهنگ محدود معرفی نمیشوند؛ آنها شامل زنان آمریکایی از مناطق، سنین، مشاغل و پیشینههای مذهبی متفاوت هستند که بسیاری از آنها در محیطهای مسیحی کاتولیک، پنطیکاستی، تبشیری یا مستقل رشد یافتهاند و سپس به سمت جادوگری، پاگانیسم یا شیوههای معنوی خارج از کلیسا حرکت کردهاند. این مقاله گزارش میدهد که بیش از نیمی از گروه ایرلند از ایالات متحده آمده بودند و این خلوتگزینی چنان محبوب شد که تاریخهای آوریل به سرعت فروخته شد، تاریخهای بیشتری اضافه گردید و آنها نیز کاملاً رزرو شدند. این مسئله بیاهمیت نیست؛ انسانها صرفاً به خاطر ملالت و بیحوصلگی از اقیانوس اطلس عبور نمیکنند، زندگی خود را بازآرایی نمینمایند و در یک جنگل گرد هم نمیآیند.
اما حقایق چیزی را نیز به ما میگویند که درخشش نرم مقاله تلاش میکند با صدای بلند بر آن تأکید نکند. قیمت ورودی برای این محفل موقت از ۱۹۰۰ تا ۳۰۰۰ یورو متغیر بوده است. چرخهٔ خلوتگزینی مشابهی در ایالات متحده دیده میشود، جایی که مقاله اشاره میکند اشلی کلوره خلوتگزینیهای جادوگری را در ساوانا و سیلم با قیمتهایی از ۲۷۰۰ تا ۵۲۰۰ دلار میزبانی میکند. زنان به دنبال جامعهٔ اشتراکی، امنیت، منسک و مکانی برای بیان خشم خود هستند؛ و بازار با یک صفحهٔ رزرو در آنجا حضور دارد. این بدان معنا نیست که زنان نادان هستند یا رنج آنها ساختگی است؛ بلکه بدین معناست که قالبی که رنج در آن نگاه داشته میشود، پیشاپیش توسط قیمت ورودی شکل گرفته است.
بستر ایرلندی نیز دارای یک پیشینهٔ مادی مذهبی است که مقاله به آن اشاره میکند اما کاملاً آن را تبیین نمینمايد. ایرلند یک بوم معنویِ سفید و خالی برای زنان آمریکاییِ جویای جنگل نیست. این کشور هنوز نشانِ سنگینیِ نهادی و طولانیمدت کاتولیک را بر خود دارد، حتی با وجود آنکه اقتدار مذهبی رسمی تضعیف شده است. سرشماری سال ۲۰۲۲ ایرلند نشان داد که کاتولیکهای رومی همچنان بزرگترین مقولهٔ مذهبی هستند، در حالی که شمار کسانی که هیچ مذهبی را گزارش نکردهاند رو به افزایش است. خلوتگزینی در آن فضا میان یک میراث مذهبیِ همچنان قدرتمند و جمعیتی رخ میدهد که به طور فزایندهای از اشکال قدیمی تعلق نهادی فاصله میگیرند. حتی ارجاع مقاله به «پترونیلا د میث» (Petronilla de Meath) صرفاً یک چشمانداز شاعرانه نیست. اسناد میراث کیلکنی ثبت کردهاند که محاکمهٔ ساحرهٔ کیلکنی در سال ۱۳۲۴ منجر به شکنجه و سوزاندن پترونیلا د میث شد؛ یک حافظهٔ تاریخیِ انضمامی از اقتدار کلیسا، اتهام، مجازات و کنترل و پلیسیکردن بدنها و دانش زنان.
بخش آمریکایی داستان نیز قلمرو قابلسنجش خود را دارد. مقاله میگوید که اکنون بیش از ۳۰ درصد از آمریکاییها خود را معنوی اما غیرمذهبی معرفی میکنند، اما دقیقترین دادههای اخیر مؤسسه پیو مشخصتر است: در سال ۲۰۲۳، ۷۰ درصد از بزرگسالان ایالات متحده خود را به نوعی معنوی توصیف کردند، در حالی که ۲۲ درصد در مقولهٔ معنوی اما غیرمذهبی جای گرفتند. مطالعهٔ بعدی پیو دربارهٔ چشمانداز مذهبی نشان داد که ۶۲ درصد از بزرگسالان ایالات متحده در سال ۲۰۲۳-۲۴ خود را مسیحی معرفی کردهاند که نسبت به ۷۸ درصد در سال ۲۰۰۷ کاهش یافته است، در حالی که باور به واقعیتهای معنوی همچنان رایج است. به عبارت دیگر، جمعیت آمریکا به سادگی به جامعهای سرد و سکولار تبدیل نشده است. میلیونها نفر در حال ترک یا سست کردن پیوندهای خود با کلیساها هستند، در حالی که همچنان تشنهٔ منسک، معنا، روان، روح، نیاکان، طبیعت و واژگانی برای امر نادیدنی هستند. صنعت خلوتگزینی این تشنگی را اختراع نکرد، بلکه راهی برای بستهبندی آن یافت.
این چرخش به ویژه در میان زنان جوانتر اهمیت دارد. مرکز نظرسنجی آمریکایی گزارش میدهد که در میان بزرگسالان نسل زد که دین اولیه خود را ترک کردهاند، ۵۴ درصد زنان بودهاند که این امر الگوهای قدیمیتر را که در آنها مردان احتمال بیشتری برای گسست مذهبی داشتند، معکوس میکند. گاردین داستانهای فردی زنانی را به ما میدهد که پس از تروما، قضاوت یا خفگی معنوی، خانههای کاتولیک یا پنطیکاستی را ترک کردهاند. دادههای وسیعتر نشان میدهند که این داستانها منزوی نیستند؛ آنها به یک جنبش بزرگتر دوری از اقتدار مذهبیِ مردسالار تعلق دارند، به ویژه در میان زنان جوانتری که نمیبینند کلیساها از کرامت، خودمختاری یا امنیت آنها دفاع کنند.
داستانهای مقاله دربارهٔ تجاوز، تعقیب مزاحمانه، خودکشی، سوگ و ترس نیز در درون یک چشمانداز مستندشده از خشونت جنسیتی قرار دارند. مرکز ملی منابع خشونت جنسی گزارش میدهد که ۸۱ درصد از زنان و ۴۳ درصد از مردان در ایالات متحده، شکلی از آزار و/یا تعرض جنسی را در طول زندگی خود تجربه کردهاند. مرکز کنترل و پیشگیری از بیماریها (CDC) گزارش میدهد که خشونت جنسی اغلب زود هنگام آغاز میشود و بسیاری از بازماندگان زن نخستین بار تجاوز را پیش از سن ۲۵ سالگی تجربه میکنند. این آمار لزوماً تبیینکنندهٔ وضعیت تکتک زنان حاضر در خلوتگزینی نیست، اما نشان میدهد که شهادتهای مندرج در مقاله، تزیینات فضایی نیستند؛ آنها بخشی از یک الگوی آسیب در سطح کل جامعه هستند. وقتی زنان در اتاقی جمع میشوند و همنوایی میکنند که «من بسیار خشمگینم»، آن خشم از ماه سرازیر نشده است، بلکه از جایی نشئت میگیرد.
بستر سیاسی وسیعتر این نکته را بیش از پیش روشن میسازد. در سال ۲۰۲۲، رأی دادگاه عالی ایالات متحده در پروندهٔ دابز، حفاظت قانون اساسی فدرال از سقط جنین را لغو کرد. گزارشگر سیاستهای ایالتی مؤسسه گاتماخر گزارش میدهد که ۱۳ ایالت ممنوعیت کامل سقط جنین دارند و ۲۸ ایالت دارای ممنوعیتهایی بر اساس مدت زمان بارداری هستند. مقالهٔ گاردین از زبان پژوهشگران و شرکتکنندگانی نقلقول میکند که از دست رفتن قدرت زنان و افراد کوییر، مجازات زنان توسط جامعهٔ پدرسالار و جهانی «ادارهشده توسط مردان» سخن میگویند. آن اظهارنظرها نظراتی معلق در هوا نیستند؛ آنها در کشوری وجود دارند که مجالس ایالتی، دادگاهها، فرمانداران، پلیس، دادستانها، بیمارستانها و سازمانهای راست مذهبی، خود امر بازتولید را به یک میدان جنگ حقوقی تبدیل کردهاند.
مسئلهٔ مالی نیز وجود دارد که فرعی و ثانویه نیست. مؤسسه جهانی ولنس گزارش میدهد که اقتصاد جهانی سلامت و بهزیستی در سال ۲۰۲۴ به ۶.۸ تریلیون دلار رسیده است. مؤسسه مککینزی ولنس را به عنوان یک بازار مصرفکنندهٔ جهانیِ ۲ تریلیون دلاری توصیف میکند که به طور فزایندهای توسط نسل هزاره و نسل زد هدایت میشود و مصرفکنندگان جوانتر ولنس را به یک شیوهٔ شخصیسازیشدهٔ روزانه تبدیل میکنند. این همان جهانی است که خلوتگزینیهای جادوگری اکنون در آن جریان دارند: نه خارج از سرمایهداری، بلکه در درون یکی از سریعالرشدترین بازارهای احساسی آن. محصول ممکن است شبیه یک شمع، یک طلسم، یک منسک جنگلی، فال چای، یا حلقهای از زنان باشد که با درختان نجوا میکنند؛ اما فرم کالایی کاملاً زنده باقی میماند و چوبدستی کوچک خود را بر صندوق فروشگاه میکوبد.
سرمایهداری پلتفرمی پیشازاین آموخته است که چگونه این بازار را مدیریت کند. سیاست خدمات اتسی (Etsy) بیان میدارد که خدمات عموماً مجاز نیستند مگر آنکه یک کالای ملموس جدید تولید کنند، در حالی که قوانین آن برخی پیشگوییها یا کالاهای معنوی را تنها زمانی مجاز میدانند که به یک محصول مجاز ضمیمه شده باشند و به عنوان نتایج ماوراءالطبیعهٔ تضمینشده فروخته نشوند. گاردین پیش از این گزارش داده بود که اتسی علیه «خدمات متافیزیکی» اقدام کرده است، در حالی که همچنان اقلامی مانند فال تاروت و نمودارهای اختربینی را زمانی که وعدهٔ تغییرات یا نتایج فیزیکی نمیدادند، مجاز میشمرد. این امر مرز را به وضوح نشان میدهد. بازار اتمسفر جادو، زیباییشناسی طغیان، احساس کنترل معنوی و دستساختهٔ دیجیتالی پیشگویی را خواهد فروخت؛ اما ادعاهایی را که قواعد حمایت از مصرفکننده، مسئولیت پلتفرم یا مدیریت روان ویترین فروشگاه را تهدید کنند، تحمل نخواهد کرد.
معنای تاریخیسیاسی تصویر ساحره نیز قدیمیتر از رونق فعلی صنعت ولنس است. در سال ۱۹۶۸، «توطئهٔ بینالمللی تروریستی زنان از جهنم» که به نام WITCH شناخته میشد، به عنوان یک تشکل فمینیستی ظهور کرد که از تصویرسازی علوم غریبه و اعتراضات نمایشی علیه والاستریت، بانکها، مصرفگرایی و قدرت شرکتی استفاده میکرد؛ گزارش تاریخی تین ووج (Teen Vogue) اشاره میکند که نخستین اقدام WITCH در نیویورک، والاستریت را به عنوان مرکز آزار و تعقیب زنان توسط آمریکای شرکتی هدف قرار داد. آن تاریخ اهمیت دارد زیرا نشان میدهد سیاست «ساحره» همیشه به معنای مصرفِ خلوتگزینی نبوده است؛ بلکه به معنای مواجههٔ عمومی، تئاتر ضدسرمایهداری و حملهٔ نمادینِ مستقیم به نهادهای قدرتِ پول نیز بوده است.
اینجاست که پیوستگی و توافق با آثار پیشین «اطلاعات تسلیحاتی» (Weaponized Information) اجتنابناپذیر میشود. مقالهٔ پیشین این رسانه با عنوان «سرمایه در برابر امر مشاع: جنگ علیه زنان، زمین و پرولتاریای جهانی» پیشازاین پدیدهٔ ساحرهکشی را در درون تاریخ بلندمدت محصورسازی زمینها، کار بازتولیدی زنان، دانش اشتراکی، سلب مالکیت از زمین و بازسازماندهی سرمایهدارانه قرار داده بود. آن چارچوب تبیینی کمک میکند تا درک کنیم چرا مقالهٔ گاردین همزمان تکاندهنده و ناقص به نظر میرسد. این زنان جراحتهای خود را ابداع نمیکنند؛ خلوتگزینیها نیز اشتیاق آنها را برای زیستِ جمعی اختراع نمینمایند؛ بلکه مقاله عمیقترین تناقض را تنها تا نیمه بازگو میکند: همان جامعهای که بسیاری از اشکال مراقبت اشتراکی را نابود کرد، اکنون بدلهای کوتاهمدت جامعهٔ اشتراکی را به عنوان تجربیات شفابخش به کسانی میفروشد که توان پرداخت هزینهٔ ورودی آن را دارند.
آنچه سرمایه میسوزاند، بعدتر به عنوان شفا بازمیفروشد
گاردین از ما میخواهد زنانی را در جنگل ببینیم، و ما نیز باید آنها را بنگریم. ما باید سوگ، خشم و اشتیاق آنها را به یکدیگر ببینیم؛ گریز فرسایندهٔ آنان را از کلیساهایی که تأدیبشان کردند، از خانههایی که در محافظت از آنها ناکام ماندند، و از محیطهای کار، سیستمهای بهداشت، مدارس، دادگاهها و دولتهایی که قوانین بسیار و مراقبت اندکی به آنان ارزانی داشتهاند. اما داستان در جنگل پایان نمییابد؛ جنگل تنها جایی است که تناقض در آن رویتپذیر میشود.
این زنان به این دلیل گرد هم نمیآیند که ناگهان غیرعقلانی شدهاند؛ آنها گرد میآیند زیرا جامعهٔ عقلانیِ موجود غیرقابلتحمل گشته است. آنها به این دلیل دست به دامن منسک نمیشوند که فاقد هوش و آگاهی هستند؛ بلکه به این دلیل به منسک پناه میبرند که نهادهای رسمیِ معناساز، اقتدار اخلاقی خود را از دست دادهاند. آنها به این دلیل همنوا با یکدیگر شعار «من بسیار خشمگینم» سر نمیدهند که خشم مد روز شده است؛ آنها آن را فریاد میزنند زیرا تمدنی که خود را مدرن مینامد، زنان را چنان آموزش داده است که غیظ خود را فروخورند تا زمانی که این خشم به بیماری، شرم، سکوت، اطاعت یا فروپاشیِ فردی بدل شود.
داستان واقعی، جادوگری به عنوان یک سبک زندگیِ غریب و نامتعارف نیست؛ داستان واقعی، بحران در بازتولید اجتماعی است. نهادهایی که مدعی سازماندهی مراقبت، معنا، امنیت، خانواده، سلامت و زیست معنوی هستند، گرسنگیِ تودهای برای یافتن پناهگاهی در خارج از دیوارهای خود تولید کردهاند. کلیسا میگوید اطاعت کن؛ بازار میگوید بخر؛ دولت میگوید تمکین کن؛ کارفرما میگوید دوشنبه برگرد؛ و پلتفرم میگوید مشترک شو. و هنگامی که زنان سرانجام میگویند خشمگین هستند، سیستم پاسخ میدهد: عالی است، یک بستهٔ خلوتگزینی برای آن وجود دارد.
این همان معجزهٔ کوچک سرمایهداری است که در زیر دود عود پنهان شده است: نخست، زیست اشتراکی از هم میگسلد؛ سپس تنهایی خصوصیسازی میشود؛ پس از آن شفا فردی میگردد؛ و در نهایت، جامعهٔ اشتراکی در قالب یک کالا بازمیگردد. امر مشاعِ کهن نابود میشود و به جای آن، بدلِ بوتیکیِ آن ظاهر میگردد: حلقهٔ پولی، منسکِ تحت نظارت کارشناس، پناهگاهِ دارای نام تجاری (برند) و تجربهٔ معنوی که برای تسکین موقت طراحی شده است، نه برای قدرت جمعی پایدار. سرمایهداری دزدی است با غریزهای فوقالعاده در بازاریابی؛ روستا را میدزدد و آخر هفته را میفروشد.
بنابراین، اشتیاق زنان برای یک محفل جادوگری نادانی نیست، بلکه از نظر سیاسی افشاگر است. یک محفل جادوگری در بنیادیترین حالت خود، شکلی از زیست جمعی است: زنانی که خارج از نظارت پدرسالارانه گرد آمدهاند، دانش را به اشتراک میگذارند، مخاطرات را نام مینهند، برای مردگان سوگواری میکنند، از یکدیگر محافظت مینمایند و از اینکه جامعهٔ رسمی حدودِ امر ممکن را تعریف کند، سر باز میزنند. آن اشتیاق مسئله نیست؛ مسئله این است که این اشتیاق از مجرای فرم کالایی هدایت شده است. خواهرخواهی ظاهر میشود، اما همراه با صورتحساب. شفا پدیدار میشود، اما با سطوح مختلف قیمت. فضای مقدس نمایان میشود، اما بر اساس جدول زمانبندی. آنچه باید به مردم تعلق داشته باشد، به عنوان تجربهای به آنان بازمیگردد که باید پیش از نهایی کردن خرید، هزینهاش را پرداخت کنند.
ساحره قدرتمند است زیرا صرفاً یک چهرهٔ مذهبی نیست، بلکه یک حافظهٔ سیاسی است. او حافظهٔ زنانی را با خود حمل میکند که به دلیل دانشِ خارج از چارچوبِ اقتدار رسمی مجازات شدند؛ زنانی که مایهٔ هراس بودند زیرا شفا میدادند، گرد میآمدند، ارث میبردند، به یاد میآوردند و تن در نمیدادند. او در تقاطع جنسیت، زمین، کار، بدن و باور ایستاده است. در پیکرهٔ او، ما جنگ طولانی بر سر این را مییابیم که چه کسی حق دارد بداند، چه کسی حق دارد شفا دهد، چه کسی حق دارد سخن بگوید، چه کسی مالک بدن است، چه کسی امر مقدس را تعریف میکند و چه کسی میتواند زندگی را فراتر از فرمانِ کشیش، شوهر، رئیس، زمیندار، قاضی و دولت سازماندهی کند.
اما سرمایه هرگز از تناقض شرمسار نمیشود؛ سرمایه طغیان را در جعبهٔ کادو خواهد فروخت. ساحره را به تلویزیون خواهد آورد، ستارهٔ پنجپر (پنتاگرام) را روی گردنبند قرار خواهد داد، طلسم را به یک خدمت، منسک را به یک رزرو، جنگل را به یک امکانات رفاهی و جراحت کهنه را به یک گوشهٔ دنج در بازار (Market niche) تبدیل خواهد کرد. دیروز ساحره تهدیدی برای نظم بود؛ امروز او یک مقوله در صنعت سلامت و بهزیستی است. دیروز او متهم به فاسد کردن جامعه بود؛ امروز از او دعوت میشود تا برند شخصی خود را بسازد. دیروز او را میسوزاندند؛ امروز او را پولیسازی (Monetize) میکنند. پیشرفت، آنگونه که بورژوازی آن را میفهمد، حق سود بردن از چیزی است که نیاکانِ فرد زمانی تلاش میکردند آن را نابود سازند.
به همین دلیل است که مقاله از نظر احساسی صادق، اما از نظر سیاسی ناقص است. این نوشتار به زنان اجازه میدهد مجروح باشند، اما نه خطرناک. خشم را مجاز میشمارد، اما آن را در درون دایرهٔ منسک نگه میدارد. به جستجوی معنوی کرامت میبخشد، اما آن جستجو را تا روابط اجتماعیای که بسیاری از مردم را از نظر معنوی بیخانمان کرده است، دنبال نمیکند. مقاله متوجه میشود که زنان از سلطهٔ مردانه، سلسلهمراتب مذهبی، خشونت جنسی و خفقانِ ناشی از قضاوت خسته شدهاند؛ اما پیش از رسیدن به نتیجهٔ سختتر متوقف میشود: اینها صرفاً آسیبهای فرهنگی نیستند، بلکه ویژگیهای سازمانیافتهٔ جامعهٔ طبقاتی هستند.
پدرسالاری یک نگرش بدِ معلق در هوا نیست؛ بلکه سیستمی از قدرت است که از طریق خانوارها، کلیساها، دادگاهها، درمانگاهها، محیطهای کار، رسانهها، مدارس و دولت بازتولید میشود. سرمایهداری صرفاً با این سیستم همزیستی نمیکند، بلکه از آن تغذیه مینماید. سرمایه از مراقبتِ بدون دستمزد و کمدستمزد تغذیه میکند؛ از هراس زنان ارتزاق مینماید؛ از خصوصیسازی تروما بهره میبرد؛ و از انزوای مادران، بازماندگان، کارگران و دختران تغذیه میکند. سرمایه از تبدیل هر نیاز انسانی به یک کالا نیرو میگیرد؛ حتی نیاز به شنیده شدن نیز به رویدادی قابلشارژ و دارای صورتحساب تبدیل میشود.
زنانِ حاضر در این مقاله در جستجوی چیزی هستند که نظم سرمایهداری نمیتواند آن را فراهم کند مگر آنکه از هستی خود ساقط شود: جامعهٔ اشتراکی که بازار نیست، مراقبتی که معامله نیست، معنویتی که اطاعت نیست، امنیتی که نظارت و پایش نیست، شفایی که بهینهسازیِ خود (Self-optimization) نیست، و خشمی که به سبک زندگی تقلیل نمییابد. جستجوی آنها واقعی است زیرا فقدان واقعی است. جراحت واهی نیست، اما جراحت نمیتواند توسط همان نظم اجتماعی درمان شود که از باز نگه داشتن آن سود میبرد.
در اینجا گزارش تفصیلیِ لیبرال خدمت ظریف خود را ارائه میدهد. این رسانه تصویر تکاندهندهای از زنانی به خواننده میدهد که با هم اشک میریزند و اجازه نمیدهند هیچکس در راه بازگشت تنها قدم بردارد. آن تصویر اهمیت دارد؛ این تصویر حاوی حقیقتی دربارهٔ نیازهای انسان است. اما رسانهٔ لیبرال، تصویر را بیش از پیامد و دلالت آن دوست دارد. همبستگی را به عنوان اتمسفر میپسندد، نه به عنوان ساختار. خواهرخواهی را به عنوان احساس دوست دارد، نه به عنوان قدرت. طغیان را به عنوان زیباییشناسی میپسندد، نه به عنوان گسست سازمانیافته. این رسانه از آتش عکس خواهد گرفت، اشکها را توصیف خواهد کرد و خشم را نقل خواهد کرد، اما نقشهای از سیستمی که وجود آن آتش را ضروری ساخته است، به دست خواننده نخواهد داد.
وظیفهٔ انقلابی، نجات دادن حقیقتی است که در درون این نمایش جذاب دفن شده است. حقیقت این نیست که جادو زنان را از سرمایهداری نجات خواهد داد؛ حقیقت این است که زنان پیشازاین، با زبان معنوی، در حال نام نهادن بر فروپاشی جهان اجتماعیِ پیرامون خود هستند. مناسک آنها بیانگر تشنگی برای امر مشاع است؛ خشم آنها نشاندهندهٔ شناخت سلطه است؛ سوگ آنها بیانگر شکست نهادهایی است که وعدهٔ مراقبت دادند اما تأدیب و انضباط را تحویل دادند؛ و اشتیاق آنها برای خواهرخواهی، بیانگر نیاز به اشکال جمعی زندگی فراتر از بازار است.
مسئله این نیست که زنان در جنگلها به دنبال شفا هستند؛ مسئله این است که جامعه جنگل را قابلاعتمادتر از کلیساها، دادگاهها، بیمارستانها، محیطهای کار و خانههای خود ساخته است. مسئله این نیست که زنان با مردگان سخن میگویند؛ مسئله این است که نظم زندگان از شنیدن صدای آنها سر باز میزند تا زمانی که رنج آنها بتواند بستهبندی شود. مسئله این نیست که زنان خود را ساحره مینامند؛ مسئله این است که هر شکلی از طغیان زنانه، مراقبت اشتراکی و دانش غیرمجاز، یا در زمان تهدید قدرت مجازات میشود و یا در زمان سودآوری، کالایی میگردد.
پس ما نباید محفل جادوگران را به تمسخر بگیریم؛ ما باید درک کنیم که این محفل در قالبی دگرگونشده و کجومعوج، تلاش میکند چه چیزی را بازیابی کند. این محفل تلاش میکند امر مشاع را پس از محصورسازی، حلقه را پس از اتمیزه شدن و انزوا، صدا را پس از خاموش شدن، بدن را پس از انضباط تازیانه، امر مقدس را پس از سلسلهمراتب، و انسان را پس از آنکه بازار روحش را قلمبهقلم قیمتگذاری کرده است، بازیابی کند. اما هیچ خلوتگزینیِ آخر هفتهای، هرچند تکاندهنده، نمیتواند جایگزین بازسازی زیست جمعی شود. هیچ شمعی نمیتواند یک رابطهٔ طبقاتی را بسوزاند؛ هیچ طلسمی نمیتواند از یک صاحبخانه جنگیری کند؛ هیچ پاندولی نمیتواند رأی به ابطال یک دادگاه دهد؛ و هیچ منسک جنگلی نمیتواند سیستمی را ملغی سازد که زنان را به همان جهانی بازمیگرداند که برای مدتی کوتاه از آن گریخته بودند.
بنابراین، آتشِ موجود در مقالهٔ گاردین پایان داستان نیست، بلکه آغاز یک پرسش است. آیا خشم زنان در درون بازارِ شفا محبوس خواهد ماند، جایی که هر جراحت به یک محصول و هر اشتیاق به یک برند تبدیل میشود؟ یا اینکه آن خشم به سمت بیرون حرکت خواهد کرد، به سوی ساختارهایی که در وهلهٔ نخست آن جراحت را تولید کردند؟ نظم حاکم برای گزینهٔ اول آماده است؛ وبسایتها، خلوتگزینیها، طرحهای پرداخت اقساطی و عکسهای زیبای آماده در اختیار دارد. اما نظم حاکم از گزینهٔ دوم وحشتزده است؛ زیرا هنگامی که محفل جادوگران از کالا بودن بازایستد و به قدرت جمعی تبدیل شود، ساحره دیگر یک سبک زندگی نیست، بلکه او بار دیگر یک تهدید است.
دایره را به سمت بیرون بگشایید
پاسخ به خواهرخواهیِ کالاییشده، ریشخند کردن زنانی نیست که در آن پناهگاهی میجویند؛ پاسخ، گشودن دایره به سمت بیرون است، از مصرفِ خلوتگزینی به سوی مبارزهٔ سازمانیافته. اگر جراحت جمعی است، پاسخ نیز باید جمعی باشد. اگر زنان به دلیل ناکارآمدی نهادهای متعارف جامعهٔ سرمایهداری به جنگلها، کارگاهها، مناسک و پناهگاههای موقت رانده میشوند، وظیفهٔ ما تمسخر شمع نیست؛ وظیفهٔ ما ساختن آنچنان قدرتی است که وجود شمع را به عنوان جایگزینی برای عدالت، غیرضروری سازد.
آن کار پیشازاین آغاز شده و وجود دارد. این امر در وهلهٔ نخست با ملتها و جوامع بومی آغاز میشود که بدنها، زمینها، آبها و سیستمهای دانش آنها توسط همان نظم استعماری مورد حمله قرار گرفته است که اکنون زیباییشناسیِ «مقدس» را به مصرفکنندگان بیگانه بازمیفروشد. «مؤسسه بدنهای مستقل» (Sovereign Bodies Institute) خود را خانهای برای تولید دانش دربارهٔ چگونگی تأثیرپذیری ملتها و جوامع بومی از خشونتهای جنسیتی و جنسی توصیف میکند و این کار را صراحتاً در حاکمیت بدنها، ملتها، زمین و آب بومیان پایهگذاری مینماید. این یک شفای بوتیکی نیست؛ این داده، حافظه، حفاظت و پاسخگویی بومی در برابر خشونتی است که جامعهٔ استعمارگرِ اسکانیافته تلاش میکند آن را دفن کند. به همان اندازه مهم است که مؤسسهٔ بدنهای مستقل اعلام میدارد که هیچگونه کمک مالی از دولتهای استعماری یا صنایع استخراجی نمیپذیرد. این نکته واجد اهمیت است؛ مبارزه علیه خشونت استعماری و جنسیتی نمیتواند از نظر سیاسی تحت سیطره و فرمان همان دولتها و صنایعی قرار گیرد که به تولید آن خشونت کمک میکنند.
همین اصل در کارِ دفاع از بازماندگان و الغاگراییِ ائتلاف ملی «زنده مانده و مجازات شده» (Survived & Punished) دیده میشود؛ ائتلافی که علیه جرمانگاری بازماندگان خشونتهای خانگی و جنسی سازماندهی میکند. در حالی که جامعهٔ لیبرال به بازماندگان میگوید به دنبال شفای فردی باشند در حالی که دولت کسانی را که از خود دفاع میکنند به قفس میاندازد، این ائتلاف به طور مستقیم با ماشین حبس و کارسِران مواجه میشود. مرکز اقدام عمومی آن، مردم را به حمایت از بازماندگان جرمانگاریشده از طریق نامهنگاری، صندوقهای دفاع حقوقی و کارزارهای تخفیف مجازات فرا میخواند. این دقیقاً حرکتی در جهت مخالف سرمایهداریِ خلوتگزینی است. بازمانده به یک مشتری تبدیل نمیشود، بلکه از او به عنوان بخشی از یک مبارزهٔ جمعی علیه پلیسیکردن، زندانها و خشونت جنسیتی دفاع میشود.
در خط مقدم فمینیسم فراملی، سازمان «ایافتریآیآرام» (AF3IRM) خود را به عنوان یک تشکل مردمی و کاملاً داوطلبانه از زنانی معرفی میکند که در سازماندهی فمینیستی فراملی و ضدامپریالیستی فعالیت دارند. این امر حیاتی است زیرا خشونتی که مقالهٔ گاردین آشکار میکند نمیتواند به خانوار خصوصی، نیمکت کلیسا یا اتاق رواندرمانی محدود شود. پدرسالاری با مهاجرت، جنگ، استثمار نیروی کار، وابستگی استعماری، میلیتاریسم و قاچاق جهانی بدن و کار زنان گره خورده است. میدان واقعی این است: نه فردگرایی معنوی، بلکه ضدامپریالیسم فمینیستیِ سازمانیافته.
«سازمان ملی زنان آفریقایی» (ANWO) اعلام میدارد که از رهبری زنان آفریقایی از طریق کارزارهای اقدام سیاسی و پشتیبانی اداری از اقدامات و رویدادها حمایت میکند. اسناد مالی اهداییِ این سازمان نشان میدهند که کاملاً خودگردان است و بیشتر توسط اعضای داوطلب اداره میشود، در حالی که گزارشهای جنبش اشاره میکنند حق عضویت اعضا و کمکهای فردی، کارزارهای عمومی و سازماندهی آن را تداوم میبخشد. این یک جزئیات اداریِ کوچک نیست؛ مسائل مالی امر سیاسی هستند. زنانِ متعلق به ملتهای تحت ستم نمیتوانند رهایی خود را بر پایهٔ چکهای حقوقیِ همان نظم حاکمی بنا کنند که از مهار، نظارت و استثمار مضاعف آنها سود میبرد.
بنابراین، جهتگیری تاکتیکی روشن است. خوانندگان «اطلاعات تسلیحاتی» نباید صرفاً به صورت انتزاعی از «زنان حمایت کنند». ما باید حلقههای مطالعاتی دربارهٔ اقتصاد سیاسیِ ساحرهکشی، خشونت جنسیتی، بازتولید اجتماعی، اقتدار مذهبی و صنعت ولنس ایجاد کنیم. ما باید کارزارهای دفاع از بازماندگان را منتشر و دربارهٔ آنها بحث کنیم. ما باید در صورت امکان به تشکلهای مردمیِ تأییدشده کمک مالی کنیم، در اقدامات عمومی آنها تا جایی که از نظر جغرافیایی و سیاسی مناسب است مشارکت نمائیم و به انتقال مردم از زبان شفای فردی به سوی عمل جمعیِ ضدسرمایهداری، ضداستعماری و الغاگرایانه کمک کنیم. ما باید با هر داستان فریبندهای دربارهٔ شفای کالاییشده به عنوان فرصتی برای آموزش سیاسی برخورد کنیم: چه کسی جراحت را ایجاد کرد، چه کسی مرهم را میفروشد و چه کسی پیشازاین سازماندهی را آغاز کرده است تا زنان مجبور نباشند یک جایگزین آخر هفتهای را برای جهانی که به خودشان تعلق دارد، خریداری کنند؟
زنان در مقالهٔ گاردین شب را با این تعهد به پایان میبرند که اجازه ندهند هیچکس در راه بازگشت تنها قدم بردارد. آن ژست کوچک، بذر یک امر سیاسی بزرگتر را در خود دارد. هیچکس در بازگشت از خشونت تنها گام برنمیدارد. هیچکس در بازگشت از تأدیب کلیسا تنها گام برنمیدارد. هیچکس از زندان تنها بازنمیگردد. هیچکس از اراضی حفاظتشده، باریو، مستعمره، پناهگاه، درمانگاه، محیط کار یا سوگی که سرمایهداری خصوصیسازی کرده است، تنها بازنمیگردد. وظیفه، مادی کردن این وعده است. نه یک خلوتگزینی؛ نه یک برند؛ نه یک کالای معنوی؛ بلکه یک جنبش.
