
در ششم ژوئن ۲۰۲۶، مصادف با صدمین سالگرد تولد دکتر گو فانگژو، دانشمند برجستهٔ علوم پزشکی و متخصص ویروسشناسی است. اگر این نام برایتان اندکی ناآشنا بهنظر میرسد، بیگمان لقب «پدربزرگِ قرصهای قندی» برایتان آشناست؛ همان قرصهای کوچکی که نسلها از کابوس فلجاطفال رهانید و نام گو فانگژو را برای همیشه در خاطر میلیونها انسان ماندگار کرد.
منتشرشده در شبکه ناظر چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
امروز، در بزرگداشت صدمین زادروز او، نه فقط یادآورِ شیرینیِ آن قرصها که یادآورِ عزمِ خالصانهٔ دانشمندی است که تمامیِ هستیِ خویش را وقفِ بهداشتِ عمومیِ کشور کرد و «برای کاری بزرگ آمد و به کاری بزرگ رفت».
—
در نگاهِ کلیشهای، چنین میپنداریم که در روزگارِ باستان، به دلیلِ نبودِ نظامِ منسجمِ پزشکی و بهداشتِ همگانی، همهگیریِ بیماریها حتماً از امروز شدیدتر بوده است. این گفته تا حدی درست است، اما پیچیدگیِ بیماریهای واگیر را نادیده میگیرد؛ چهبسا بسیاری از این بیماریها تنها در عصرِ جدید به شکلِ همهگیر درآمدهاند، و فلجِ اطفال یکی از همان نمونههاست.
فلجِ اطفال از دیروز تا امروز
اگرچه در اروپایِ باستان، نشانههایی از ناتوانیهایِ جسمیِ مشابه با عوارضِ فلجِ اطفال دیده میشود -چنانکه گمان میرود کلودیوسِ یکم، امپراتورِ روم، بدان مبتلا بوده- اما ثبتِ نظاممندِ این بیماری پیش از سدهٔ بیستم بهندرت یافت میشود. این خود پدیدهای شگفتآور است؛ چه، برپایهٔ پژوهشهایِ نوین، عددِ R0 (شاخصِ سرایتپذیریِ پایه) برای فلجِ اطفال میان ۵ تا ۷ برآورد میشود که نشان از سرایتپذیریِ بسیارِ بالایِ آن دارد. پس بهطورِ نظری میبایست در دورانِ باستان همهگیریهایِ گستردهای روی میداده، حال آنکه در اسنادِ تاریخی نشانی از آن نیست.
در این باره دو توضیحِ احتمالی مطرح است: نخست آنکه ویروسِ فلجِ اطفال همواره وجود داشته، اما به دلیلِ محدودیتِ رفتوآمدهایِ باستانی، بیشتر به صورتِ منطقهای باقی مانده و تنها در سدهٔ بیستم به همهگیریِ جهانی انجامیده است؛ دوم آنکه سویههایِ پیشین، گونههایی با سرایتپذیری و خطرِ بسیارِ کمتر بودهاند که در حدودِ سدهٔ بیستم دچارِ جهش شده و به شکلِ کنونی درآمدهاند. هر دو فرضیه، پیچیدگیِ شگرفِ بهداشتِ عمومی را بهخوبی آشکار میسازند.
توضیحِ نخست نشان میدهد که پیشرفتِ اجتماعی لزوماً به نابودیِ بیماریهایِ واگیر نمیانجامد، بلکه چهبسا بستری برای گسترشِ هرچهبیشترِ آنها فراهم آوَرَد؛ توضیحِ دوم نیز هشدار میدهد که جهشِ چند نوکلئوتیدی در یک سویهٔ بیآزار میتواند آن را به گونهای مرگبار بدل کند. از این رو، خطرِ همهگیریهایِ احتمالی بسی فراتر از آن است که در نگاهِ نخست بهنظر میرسد، و این هر دو، از نکاتِ کلیدیِ قابلِ تأمل در حوزهٔ بهداشتِ همگانی بهشمار میروند.
با این همه، مردمِ اواخرِ سدهٔ نوزدهم و اوایلِ سدهٔ بیستم فرصتِ چندانی برایِ این تعمّق نیافتند. در ۱۸۹۴، نخستین همهگیریِ شناختهشدهٔ فلجِ اطفال در آمریکا، در ایالتِ ورمونت رخ داد که ۱۳۲ تن را مبتلا و ۱۸ تن را به کامِ مرگ فرستاد و هراسِ آنروزگاران را برانگیخت. اما این در قیاس با همهگیریِ بعدی، بسیار ناچیز بود.
در ۱۹۱۶، در نیویورک، جهانیان برایِ نخستین بار شاهدِ همهگیریِ عظیمِ فلجِ اطفال بودند. در آن سال، در آمریکا دستِکم ۶۰۰۰ تن بر اثرِ این بیماری جان باختند که از این میان، بیش از ۲۰۰۰ تن متعلق به نیویورک بودند و افزون بر آن، ۲۰۰۰ تن دیگر نیز دچارِ ناتوانیِ مادامالعمر گشتند. هرچند دانشمندان در ۱۹۰۹ ویروسِ فلجِ اطفال را جداسازی کرده بودند، اما هیچ درمانی برایِ آن وجود نداشت. پزشکانِ آمریکایی روشهایی را آزمودند که امروز، بهگفتهٔ خودشان، مضحک بهنظر میرسد؛ از دوزهایِ بالایِ ویتامینِ ث و کینین گرفته تا برقدار کردنِ اندامهایِ فلجشده. و بیگمان، در آن روزگار نیز آمریکاییها گرفتاریِ فلجِ اطفال را به حسابِ رنگینپوستان مینهادند.
در ۱۹۱۶، هنوز «ششِ آهنین» (نخستین دستگاهِ تنفسِ مصنوعی) اختراع نشده بود، چهرسد به ونتیلاتورهایِ امروزی. بنابراین، اگر فلجِ اطفال دستگاهِ تنفس را درگیر میکرد، مرگ و میر نزدیک به صد درصد بود. پزشکان در برابرِ این وضع، درمانده و ناتوان بودند. سرانجام، در ۱۹۲۸، دانشمندان موفق به ساختِ «ششِ آهنین» شدند؛ که نمونهٔ اولیهٔ تهویهٔ مکانیکی در پزشکیِ نوین بهشمار میرود. هرچند امروزه این دستگاه بسی ابتدایی و سنگین بهنظر میرسد، اما جانِ بسیاری از مبتلایان به فلجِ اطفال را نجات داد.
مسیرِ پرفراز و نشیبِ ساختِ واکسن
بیگمان، دانشمندان به فکرِ ساختِ واکسن افتاده بودند؛ چراکه از زمانِ موفقیتِ لویی پاستور در ساختِ واکسنِ هاری، دههها میگذشت. اما راه دشوار بود. چند پزشک با استفاده از نخاعِ میمونهایِ آلوده به ویروسِ فلجِ اطفال، واکسنی تهیه کردند که هیچ سودِ عملی نداشت.
این تنها آغازِ ماجرا بود. از دههٔ ۱۹۲۰ به بعد، همهگیریِ فلجِ اطفال در کشورهایِ اروپایی و آمریکا هرگز فروکش نکرد؛ حتی فرانکلین دلانو روزولت نیز به هنگامِ شنا در آبهایِ آلوده، بدان مبتلا شد و به صندلیِ چرخدار تکیه زد. این روند تا دههٔ ۱۹۵۰ ادامه یافت؛ در واقع، ۱۹۵۲ مرگبارترین سالِ آمریکا از نظرِ شمارِ قربانیانِ فلجِ اطفال بود، که با الگویِ اغلبِ بیماریهایِ واگیر تفاوتی آشکار دارد.
حتی برخی از سیاستهایِ آمریکا در زمینهٔ حمایت از معلولان و بهداشتِ عمومی، ریشه در فلجِ اطفال داشت؛ از جملهٔ مشهورترین آنها، قانون «تف کردن در ملأ عام ممنوع». اگرچه امروز میدانیم که این تصور، برداشتی نادرست از راهِ انتقالِ بیماری بود، اما بههرحال، بهبودِ چشمگیری در بهداشتِ عمومی پدید آورد.
تا اوایلِ دههٔ ۱۹۵۰، واکسنِ تزریقیِ فلجِ اطفال ساخته شد و چشماندازِ پیشگیری را دگرگون کرد. اما در ۱۹۵۵، پس از عرضهٔ این واکسن، گزارشهایی از سویِ نهادهایِ بهداشتیِ آمریکا منتشر شد که حاکی از ابتلایِ صدها تن در اثرِ تزریقِ واکسن به فلجِ اطفال بود. این رویداد، اشتیاقِ مردمی را به واکسیناسیون به شدت کاهش داد.
نقطهٔ عطف، در نیمهٔ دومِ دههٔ ۱۹۵۰ رقم خورد، هنگامی که آلبرت سابین، همراه با دانشمندانِ شوروی، واکسنِ خوراکیِ ضعیفشدهٔ فلجِ اطفال را ساختند که از ایمنی و دسترسیِ بهتری برخوردار بود و الهامبخشِ همان «قرصِ قندی» دورانِ کودکیِ ما شد. به همتِ میخائیل چوماکوف، دانشمندِ شوروی، این واکسن به سراسرِ اتحادیهٔ شوروی گسترش یافت و پوششِ همگانی یافت. کارآییِ واکسنِ خوراکی بینظیر بود؛ بهگونهای که امروزه کنترلِ فلجِ اطفال در جهان، عمدتاً مرهونِ همین واکسنِ خوراکی است. چه، فلجِ اطفال عمدتاً از راهِ گوارش منتقل میشود و واکسنِ خوراکی از کارآمدیِ بیشتری در این زمینه برخوردار است.
دکتر گو فانگژو، پس از آگاهی از وضعیتِ شوروی، به دولتِ چین پیشنهادِ گسترشِ واکسنِ خوراکیِ فلجِ اطفال را داد. در ۱۹۶۰، نخستین محمولهٔ واکسن در کشورِ ما تولید شد؛ که با توجه به شرایطِ اقتصادی و اجتماعیِ آن روزگار، دستاوردی بس بزرگ بود. با اجرایِ پویشهایِ گستردهٔ بهداشتِ عمومی و واکسیناسیون، آخرین موردِ بومیِ فلجِ اطفال در چین، در ۱۹۹۴ ثبت شد. در هند و برخی دیگر از کشورها نیز کنترلِ این بیماری تا اوایلِ سدهٔ جاری به طول انجامید. امروزه برایِ بیشترِ مردمِ چین، فلجِ اطفال تنها خاطرهای از روزگارِ پدران و مادران است.
ریشهکنیِ بیماریِ واگیر، تنها یک مسئلهٔ پزشکی نیست
این وضع تا حدی دلگرمکننده بهنظر میرسد؛ و بسیاری از دانشمندان و متخصصانِ بهداشت نیز چنین میپنداشتند. پس از ریشهکنیِ آبله، کارشناسانِ بهداشتِ عمومی با خوشبینی گمان کردند که با تلاشِ انسان، میتوان بیشترِ بیماریهایِ پرخطرِ واگیر را از میان برداشت؛ ولی چنین اندیشهای سادهانگارانه از آب درآمد.
از پایانِ جنگِ سرد تا امروز، اگرچه دانشِ پزشکی دگرگونیهایِ شگرفی یافته، اما پیشرفت در ساماندهیِ اجتماعی بس محدود بوده است. حوزهٔ بهداشتِ عمومی، بیش از هر چیز، نه به فناوری که به ساختارِ اجتماعی نیازمند است. در دورانِ جنگِ سرد، دو ابرقدرت، هرچند در رقابتی تنگاتنگ، به یاریِ کشورهایِ کمتر توسعهیافته در کنترلِ بیماریهایِ واگیر شتافتند؛ و اگرچه این کمکها جزئی از رقابتهایِ آنها بود، اما بیگمان در کنترلِ بیماریها در کشورهایِ در حالِ توسعه تأثیری شگرف داشت.
برایِ روشنتر شدنِ موضوع، بهتر است مسئله را از دو سو بررسی کنیم. نخست، کشورهایی که هنوز بهطورِ طبیعی درگیرِ فلجِ اطفال هستند: افغانستان و پاکستان. این دو کشور فقیرند، اما فقر علتِ اصلی نیست؛ واکسنِ فلجِ اطفال چندان گران نیست و چهبسا سازمانهایِ بینالمللی واکسنِ رایگان در اختیارشان میگذارند. مشکلِ اصلی، ناتوانی در پوششِ همگانیِ واکسیناسیون است.
در پاکستان، به دلیلِ کنترلِ محدودِ دولتِ مرکزی بر مناطق و نیز تأثیرِ رسومِ سنتی، پیشبردِ واکسیناسیون دشوار است. در افغانستان نیز وضع دشوارتر است؛ در دورانِ پیشین، فرمانِ دولت از پایتخت فراتر نمیرفت و اکنون نیز با وجودِ تغییرات، کنترل بر قبایلِ محلی اندک است و کارِ واکسیناسیون با موانعِ بسیاری روبهروست.
بدونِ تردید، این مسئلهای پزشکی نیست، بلکه جامعهشناختی است. بهنظر میرسد تنها زمانی که این دو کشور به مدرنیتهٔ بیشتری دست یابند، پوششِ واکسیناسیون بهخوبی میسر خواهد شد؛ اما مدرنیته نیز پدیدهای نیست که با یکبار گفتن پدید آید، و درمانِ آن نیز در حیطهٔ پزشکی نمیگنجد.
سویِ دیگرِ قضیه، به کشورهایِ توسعهیافته بازمیگردد. ویروسِ بهکاررفته در واکسنِ خوراکی، ویروسی ضعیفشده است و معمولاً خطری ندارد؛ اما گاه دچارِ تغییراتی میشود و سویهای واگیردار پدید میآوَرَد که ممکن است از راهِ فاضلاب، منابعِ آبی را آلوده سازد و خطرِ بیماریزایی داشته باشد. اگرچه این سویهها بهاندازهٔ گونهٔ اصلی کشنده نیستند، اما همچنان با عدمِ قطعیتِ بسیاری همراهاند. از این رو، در سالهایِ اخیر، بسیاری از کشورها به تنظیمِ برنامهٔ واکسیناسیونِ فلجِ اطفال روی آورده و واکسنِ غیرفعالِ تزریقی را جایگزینِ واکسنِ زندهٔ ضعیفشده کردهاند. هرچند کارآییِ آن تا حدی کمتر است، اما در شرایطی که همهگیریِ بومی وجود ندارد، کاراییِ خود را دارد و خطراتِ ناخواسته را کاهش میدهد.
گرهِ کار در اینجاست: چه واکسنِ زندهٔ ضعیفشده و چه غیرفعال، نیازمندِ پوششِ کافی هستند. متأسفانه، در اروپا و آمریکا، جریانهایِ مخالفِ واکسن روزبهروز نیرو میگیرند. از همان دههٔ ۱۹۹۰، در آمریکا توطئههایی دربارهٔ واکسنِ فلجِ اطفال مطرح شد که مدعی بود استفاده از سلولهایِ میمون در ساختِ واکسن، موجبِ گسترشِ ویروسِ ایدز شده است. این ادعا هرچند شگفتآور بهنظر میرسد، اما بهراستی بر میزانِ واکسیناسیون در آمریکا تأثیر نهاد.
امروز، با روی کار آمدنِ رابرت اف. کندیِ جونیور در رأسِ نهادهایِ بهداشتِ عمومیِ آمریکا، بهانههایِ تازهای برایِ مخالفت با واکسن ساخته شده است. با آنکه او و تیمش میگویند با واکسن مخالف نیستند، بلکه خواستارِ واکسنِ ایمنترند، اما آمریکا اکنون با شدیدترین همهگیریِ سرخک در سی سالِ اخیر دستبهگریبان است و نهادهایِ بهداشتیِ آن دست روی دست نهادهاند؛ از این رو، سخنانِ کندی چندان مقبول نمیافتد.
در سالهایِ اخیر، بارها ویروسِ فلجِ اطفال در منابعِ آبیِ کشورهایِ توسعهیافته یافت شده است؛ نشانهای که هشدار میدهد هر لحظه ممکن است فاجعهای رخ دهد. کندی و همفکرانش، گامبهگام، بشریت را به ورطهٔ خطر سوق میدهند. دریغ که باز هم این معضلی است که پزشکی به تنهایی از حلِّ آن عاجز است.
منطقهٔ دیگری که بهتازگی ویروسِ فلجِ اطفال در آبهایِ آن یافت شده، غزه است. زیرساختهایِ بهداشتی و عمومیِ غزه بر اثرِ بمبارانهایِ بیامانِ اسرائیل یکسره ویران شده و از این رو، همواره خطرِ شیوعِ این بیماری در آنجا وجود دارد. این کمتوجهی، نه به پایِ کارِ پرسنلِ بهداشتیِ غزه -که در سختترین شرایط، نهایتِ کوشش را میکنند- بلکه به اقداماتِ اسرائیل بازمیگردد که کوچکترین نسبتی با انساندوستی ندارد. بیگمان، این نیز از دایرهٔ پزشکی بیرون است.
امروزه گاه این پندار رواج مییابد که نباید در پیِ ریشهکنیِ بیماریهایِ واگیر بود، بلکه باید با آنها کنار آمد. اما این نگرش را بهسختی میتوان دستاوردِ پیشرفتِ بهداشتِ عمومی دانست؛ بلکه نمودی از دگرگونیِ نگرشِ جهانی است. دورانِ جنگِ سرد، با همهٔ دشواریهایش، روحیهای پویاتر داشت؛ و این تحول را بهزحمت میتوان نیک شمرد.
بهیقین، گفتارِ ما بدان معنا نیست که میتوان همهٔ بیماریهایِ واگیر را ریشهکن کرد -که ناممکن است- اما بیماریهایی چون فلجِ اطفال که روشهایِ کارآمدِ پیشگیری برایِ آن وجود دارد، بهطورِ کامل در این چارچوب میگنجند. در واقع، پژوهشگران معتقدند بیماریهایی که امکانِ ریشهکنی دارند، همه از همین سنخاند و این بهمعنایِ نادیدهگرفتنِ قوانینِ طبیعت نیست. آنانی که بر همزیستی با ویروس پای میفشارند، در حقیقت، توانِ ارادیِ انسان را نادیده گرفتهاند. متأسفانه، این فضایِ بدبینانهٔ جهانی، با ابزارهایِ صرفاً بهداشتی دگرگون نمیشود؛ چه، این مسئله بسی دشوارتر از هر بیماریِ واگیری است.
ناگفته نماند که اگر امروز فلجِ اطفال بهگونهای فراگیر در جهان بازگردد، ابزارهایِ درمانیِ ما تفاوتِ چندانی با یک سدهٔ پیش نخواهد داشت. اگرچه در زمینهٔ پرستاری و مراقبت بسیار پیشرفت کردهایم، اما هنوز درمانی برایِ آسیبهایِ دستگاهِ عصبی در دست نداریم. اگر آن تراژدی دوباره تکرار شود، مرگومیر کاهش خواهد یافت، اما معضلِ ناتوانیِ مادامالعمر، همچنان بهجای خود باقی خواهد ماند.
سخنِ آخر
چهل و شش سال از ریشهکنیِ آبله میگذرد و دریغا که بشریت نتوانسته است بیماریِ واگیرِ دیگری را از میان بردارد؛ بلکه برعکس، در برابرِ بازگشتِ بیماریهایِ کهنه قرار گرفته است. این خبری خوش نیست. علتِ این وضعیتِ تأسفبار، نه در رکودِ فناوری، که در دگرگونیِ جوامع نهفته است.
ما با این پرسش روبهایم: چگونه باید به این چالش بنگریم؟ بیماریهایِ کهنه در کمینِ بازگشتاند و بیماریهایِ نوظهور نیز از تاریکخانه در انتظارِ فرصت؛ و حتی فناوریِ نوین ممکن است عاملانی مرگبارتر بیافریند. برایِ رویارویی با این تهدیدها، نه فقط به فناوری، که به جامعهای بهتر نیاز داریم.
