سرمایه‌داری برای دوشیدن شیرِ بیشتر، گاوِ رام می‌خواهد؛ از این رو، بودیسم را دگرگون ساخت

در

,

ژائو دینگچی: سرمایه‌داری برای دوشیدن شیرِ بیشتر، گاوِ رام می‌خواهد؛ از این رو، بودیسم را دگرگون ساخت

ژائو دینگچی
ترجمه مجله جنوب جهانی

«اخلاق پروتستان و روح سرمایه‌داری» از جمله آثاری است که به مثابه‌ی متنی کلاسیک در مطالعاتِ خاستگاهِ سرمایه‌داری غربی شناخته می‌شود. ماکس وبر در این کتاب، پیوندِ میانِ پدیداریِ سرمایه‌داریِ مدرن و اخلاقیاتِ دینی را واکاوی کرده است. از نگاهِ وبر، گسترشِ شتابانِ سرمایه‌داری در اروپایِ غربی، تنها زاییده‌ی پیشرفتِ فن‌آوری، توسعه‌ی بازرگانی و انباشتِ سرمایه نبود، بلکه از روحیّه‌ای ویژه برخاسته از زهدگراییِ پروتستان (به ویژه آیینِ کالوین) نیرو می‌گرفت.

پروتستان‌ها، کار و تلاشِ دنیوی را «فراخوانیِ آسمانی» می‌دانستند و خِرَدورزی، خویشتن‌داری و کوشش را فضیلت می‌شمردند. آنان موفقیتِ تجاری و انباشتِ ثروت را نشانه‌ای بیرونی برای نجات‌یافتگی از سوی خداوند به شمار می‌آوردند. این روحیّه، امیال و شور و شوقِ آدمی را به شکلی نظام‌مند به سمتِ تولید و انباشتِ سرمایه سوق می‌داد و انسان را به پذیرشِ نظمِ عقلانیِ سرمایه‌داری وا می‌داشت؛ از این رو، نیرویِ درونیِ پایدار و پویایی برای پیشرفتِ سرمایه‌داری فراهم آورد.

در عصرِ نئولیبرالیسمِ جهانیِ قرنِ بیست و یکم، منطقِ سلطه‌ی سرمایه از کارخانه‌ها فراتر رفته و تمامیِ عرصه‌های زندگیِ انسانی را در برگرفته است. این فرآیند، گونه‌ای پدیده‌ی فرهنگیِ طنزآمیز را پدید آورده است: شماری از آموزه‌ها و روش‌هایِ بوداییِ خاورزمین، که در اصل راهی برای رهایی، مهربانی و بی‌خویشتنی به شمار می‌رفتند، اینک در جهانِ سرمایه‌داریِ غربی، به عنوان «دارویِ روان‌بخش» با استقبالی بی‌نظیر روبرو شده‌اند.

اسلاوی ژیژک، فیلسوفِ اسلوونیایی که به ژرف‌کاویِ دگرگونی‌هایِ تاریخیِ سرمایه‌داری پرداخته، بارها پیوندِ پیچیده‌ی «بودیسمِ غربی»ِ دگرگون‌شده را با ایدئولوژیِ بورژوایی واکاوی کرده است. او می‌گوید: «بودیسم، گویی درمانی است برای تنش‌هایِ سهمگینِ سرمایه‌داری؛ معمولاً گره‌هایِ درون را می‌گشاید و به آرامشِ درونی و آنچه Gelassenheit (واگذاشتگی و خویشتن‌سپاری) خوانده می‌شود، رهنمون می‌شود؛ اما در واقع، بودیسم کامل‌ترین مکمّلِ ایدئولوژیکِ سرمایه‌داری است.»

در سال ۲۰۱۹، رونالد ئی. پرسِر، استادِ مدیریتِ دانشگاهِ ایالتیِ سان‌فرانسیسکو، کتابی با عنوان «ذهن‌آگاهیِ مک‌دونالدی: چگونه ذهن‌آگاهی به روحیّه‌ی نوینِ سرمایه‌داری بدل شد» (McMindfulness: How Mindfulness Became the New Capitalist Spirituality) منتشر کرد. او در این اثر، به شکلی نظام‌مند نشان داده است که چگونه «ذهن‌آگاهی» (که ریشه در آیینِ ذن دارد)، در موجِ نئولیبرالیسم، دستخوشِ دگرگونی و مصادره شده و به روحیّه‌ای تازه برای سرمایه‌داری تبدیل گشته است؛ روحیّه‌ای که بر تنِ کارگران فشار می‌آورد.

کارآفرینِ خود: خویشتن را سرمایه‌ای بدان

نظامِ نئولیبرالیسم، با نفوذی همه‌جانبه، فزونیِ نابرابری را در شتابِ بی‌امانِ ثروت‌اندوزیِ بنگاه‌ها رقم زده است. از آدمی خواسته می‌شود که خود را با هرآنچه این الگو تحمیل می‌کند، سازگار سازد. فشار روانی، بیمارگونه و خصوصی شمرده می‌شود و بارِ مدیریتِ آن، به دوشِ فرد افکنده می‌شود. اینجاست که ذهن‌آگاهی‌فروشان، به یاریِ می‌شتابند.

ــ رونالد ئی. پرسِر

مارگارت تاچر در سال ۱۹۷۹ میلادی، نخست‌وزیرِ بریتانیا شد و رونالد ریگان در سال ۱۹۸۱، به ریاست‌جمهوریِ ایالاتِ متحده رسید. روی کار آمدنِ آنان، سرآغازی بر گسترشِ جهانگیرِ نئولیبارلیسم بود.

پیر بوردیو، جامعه‌شناسِ فرانسوی، نئولیبرالیسم را «طرحی برای نابودیِ ساختارهایِ جمعی‌ای که ممکن است مانع از اجرایِ محضِ منطقِ بازار شوند» می‌نامد. ایدئولوژیِ نئولیبرالی، بازار را کارآمدترین سازوکار برای بیشینه‌سازیِ سودِ همگان می‌داند و بر این باور است که همگیِ تصمیماتِ مربوط به اداره‌ی جامعه، باید به سازوکارِ بازار سپرده شوند. هر گونه حمایتِ جمعی یا مداخله‌ی دولت، بایستی از میان برداشته، تضعیف یا به حاشیه رانده شود. از نگاهِ نئولیبرال‌ها، ریشه‌ی همگیِ گرفتاری‌هایِ اجتماعی ــ از فقر و بیکاری گرفته تا نابرابری ــ در نهایت، یا به «بازارِ ناکارآمد» یا به «دخالتِ بیش ازحدِ دولت» بازمی‌گردد.

نئولیبرالیسم، صرفاً مجموعه‌ای از سیاست‌هایِ اجراشده به دستِ بانکِ جهانی، صندوقِ بین‌المللیِ پول و نخبگانِ فراملی نیست، بلکه «گونه‌ای پیچیده از سلطه‌ی فرهنگی» است. چنان که مارگارت تاچر گفته است: «اقتصاد، وسیله است؛ هدف، دگرگون‌کردنِ دل و جانِ آدمیان است.» نئولیبرالیسم، نه تنها فضایِ سیاسی و اقتصادیِ سرمایه‌داریِ جهانی را متحوّل ساخته، بلکه به بازسازیِ فرهنگ و سوژگی انجامیده و سوژه‌ای نئولیبرال را پدید آورده که مشخصه‌ی اصلی‌اش، خودانفجاری (خوداستثماری) است.

میشل فوکو، در درس‌گفتارهایِ خود در کولژِ دو فرانس در سال ۱۹۷۹ با عنوان «پیدایشِ زیست‌سیاست»، خاطرنشان کرد که نئولیبرالیسم، همگیِ مشارکت‌کنندگانِ بازار را به «کارآفرینِ خود» (entrepreneur of himself/herself) بدل می‌سازد: «انسانِ اقتصادی در نگاهِ نئولیبرالیسم، دیگر شریکِ مبادله نیست، بلکه کارآفرینِ خویشتن است؛ خود را سرمایه، خود را تولیدکننده و خود را منبعِ درآمدِ خویش می‌انگارد.»

در این وضعیتِ «کارآفرینِ خود»، فرد ناگزیر است که همه‌چیزِ خویش ــ تن، تندرستی، هیجان، توجه، چهره، دانش، مهارت، پیوندهایِ اجتماعی و منشِ خویش ــ را به مثابه‌ی سرمایه‌ای بنگرد که می‌توان رویِ آن سرمایه‌گذاری کرد، ارزش افزود و به سود تبدیلش نمود. آدمی به ناچار، در وضعیتی از خودمدیریتی، خودبهبودگری و خودانفجاریِ بی‌وقفه فرو می‌افتد و به «سوژه‌ای کارایی‌محور» (سوژه‌ی مبتنی بر عملکرد) بدل می‌شود: پیوسته باید بیاموزد، بهبود یابد، فشار را تحمّل کند و هیجانی پایدار داشته باشد؛ باید خواب، خوراک، اندام، روابط و تمرکزِ خویش را مدیریت کند؛ و می‌بایست همه‌ی ناخوشی‌هایِ روانیِ خویش ــ افسردگی، فرسودگی، بی‌خوابی، فروپاشی ــ را حاصلِ ناتوانیِ خویش در خودمدیریتی بداند.

نظامِ نئولیبرال با نفوذی همه‌جانبه به متنِ زندگیِ اجتماعی راه می‌یابد و در مسیرِ شتابِ بی‌امانِ ثروت‌اندوزیِ بنگاه‌ها، نابرابری را بازتولید و تشدید می‌کند. از جامعه خواسته می‌شود که بی‌چون و چرا، همگیِ تکالیفِ تحمیل‌شده از سویِ این الگو را بپذیرد: ساعت‌کاریِ طولانی‌تر، اشتغالِ ناپایدارتر، رفاهی ناچیزتر، رقابتی شدیدتر و شکافِ عمیق‌ترِ فقر و غنا. دیگر، افسردگی، اضطراب و تنش، زاییده‌ی ساختارِ جامعه به شمار نمی‌روند، بلکه بیمارگون، پزشکی‌وار و خصوصی تلقی می‌شوند و بارِ مدیریتِ تنش، هضمِ رنج و سازگاری با ستم، یکسره بر دوشِ فرد نهاده می‌شود. در این منطق، نابرابریِ ساختاری و ستمِ نهادینه‌شده‌ی سرمایه‌داری، به کلی ناپیدا می‌گردد و رنجی که جامعه می‌آفریند، به ناخوشیِ درونیِ فرد بدل می‌شود که باید خود، درمانش کند. درست در همین بیابانِ سراسرِ ناامنی و ناپایداریِ ساخته‌ی نئولیبرالیسم است که ذهن‌آگاهی‌فروشان، در هیأتِ رهایی‌بخشی، بر صحنه ظاهر می‌شوند.

ذهن‌آگاهیِ مک‌دونالدی: فنِّ روحیِ دنیوی‌شده و ابزاری

تمرینِ مراقبه‌ی ذهن‌آگاهی، ریشه در آیینِ بودا دارد، اما با بافت‌زدایی، محتوایِ آن دگرگون شده و به روشی کاربردگرا بدل گشته که با علومِ نوین و روان‌شناسی، هماهنگیِ کامل یافته است.

در اواخرِ سده‌ی نوزدهم و در پیِ فشارِ دوگانۀ استعمارِ بریتانیا و تبلیغِ مسیحیت، راهبانِ بوداییِ جنوبِ آسیا، به گسترشِ آیینِ «ویپَشَنا» (ویپاسانا، مراقبه‌ی بینش‌افزا) دست زدند تا از این رهگذر، در برابرِ همسان‌سازیِ دینی، به پاسداری از هویتِ فرهنگیِ خویش برآیند.

به کوششِ اصلاح‌طلبانِ بودایی، همچون لِدی سایاداو و ماهاسی سایاداو در برمه، جنبشی بزرگ برای احیایِ ویپَشَنا شکل گرفت. آنان، دستگاهِ پیچیده‌ی معارفِ بودایی و فنونِ دشوارِ مراقبه‌ی کهن را کنار نهادند و «ذهن‌آگاهی» را به مثابه‌ی هسته‌ی اصلیِ آیینِ بودا، جدا و برجسته ساختند و کوشیدند چهره‌ای مدرن و هماهنگ با خِردِ علمی و تفکرِ غربی بدان بخشند. پس از جنگِ جهانیِ دوم، با کوششِ چهره‌هایِ بانفوذی همچون گوئنکا (S.N. Goenka)، آیینِ ویپَشَنا از مرزهایِ جنوبِ شرقِ آسیا فراتر رفت و به جهان، راه یافت.

دهه‌ی ۱۹۶۰ میلادی، با جنبشِ پادفرهنگیِ آمریکا، شورِ رهایی از نظمِ بورژوایی و جستجویِ آزادیِ روان، به اوج رسید و افکارِ شرقیِ ذن و مراقبه، انبوهِ جوانانِ سرکش را در خود شستشو داد. استیو جابز، یکی از نمونه‌هایِ بارزِ این نسل بود. او در سال ۱۹۷۲، در کالجِ رید، با کتابِ «ذهنِ آغازگرِ ذِن» از سوزوکی روشی، از استادانِ آیینِ ذن، آشنا شد و شیفتگیِ یک‌سره‌اش به ذن و فلسفه‌ی شرق، رنگ و بویی جاودانه به زندگی‌اش بخشید. جابز پس از ترکِ تحصیل، نزدیکِ به هفت ماه به هند رفت و در پیِ یافتنِ عارفان و تجربه‌ی ریاضت و مراقبه‌ی محلی برآمد.

جان کابات-زین، دکترایِ زیست‌شناسیِ مولکولی از مؤسسه‌ی فناوریِ ماساچوست، نیز یکی از جوانانِ دل‌باخته‌ی آیینِ ذن در آن روزگار بود. او در دورانِ دکترا، با فیلیپ کاپلو، استادِ نامدارِ ذنِ آمریکایی، آشنا شد و به جرگه‌ی شاگردانِ خاصِ وی پیوست. سپس، نزدِ استادانی چون تیک نات هان (راهبِ ویتنامی) و سونگ سان (استادِ کرهای) نیز به آموختنِ روش‌هایِ گوناگونِ مراقبه پرداخت و آیینِ خویش را پروراند.

در سال ۱۹۷۹، هم‌زمان با نخست‌وزیریِ مارگارت تاچر، کابات-زین در مرکزِ پزشکیِ دانشگاهِ ماساچوست، روشِ کاهشِ تنش از راهِ ذهن‌آگاهی (MBSR) را بنیاد نهاد و «دگرگونیِ سرنوشت‌سازی را در ذهن‌آگاهی پدید آورد». او آگاهانه، محتوایِ دینیِ ذهن‌آگاهی را کنار نهاد و آن را به روشی همگانی و علمی بازآرایی کرد و «ادعا کرد که این شیوه، هیچ‌گونه پیوندی با پیشینه‌ی تاریخی و فرهنگی ندارد». کابات-زین می‌گوید: «از آغاز، کوشیدم واژگانی را برگزینم که از بودیسم، عرفانِ شرقی، یا خرافات، به دور باشد.» از نگاهِ او، ذهن‌آگاهی، ویژه‌ی بوداییان نیست، بلکه «توانایی‌ای همگانی و ذاتیِ انسان» است. او ذهن‌آگاهی را به مثابه‌ی مداخله‌ای بالینی برای درمانِ درد، تنش و اضطراب، تعریف کرد و آن را به بیمارستان‌ها، مراکزِ بیمه و محافلِ علمی راه داد. کابات-زین با پشتوانه‌ی دکترایِ زیست‌شناسیِ مولکولی، برنامه‌ای استاندارد برای MBSR در هشت هفته تدوین کرد؛ برنامه‌ای که آمیزه‌ای بود از پویشِ بدن، تمرکز بر تنفس، خوردنِ آگاهانه و گفت‌وگوهایِ گروهی. او همچنین نظامی جهانی برای گواهی‌نامه‌دهی به مربیانِ این روش، پایه‌گذاری کرد تا این برنامه، قابلیتِ بازتولید و گسترشِ انبوه را بیابد.

چنان که مک‌دونالد، خوراکِ پیچیده را به فست‌فودی همگون و صنعتی بدل ساخت، کابات-زین نیز آموزه‌هایِ عمیقِ بودایی را تهی ساخت و به فنِّ روانیِ دنیوی‌شده و ابزاری بدل کرد. رونالد ئی. پرسِر، این روش را «ذهن‌آگاهیِ مک‌دونالدی» نام نهاده است. ذهن‌آگاهیِ مک‌دونالدی، از آدمی می‌خواهد که «در لحظه» زندگی کند و به آنچه هم‌اینک رخ می‌دهد، آگاه و پذیرا باشد؛ بر تجربه‌ی دمِ دست ــ چه تنفس، چه حسِ تن، چه هیجان، چه پیرامون ــ متمرکز شود. ادعا می‌شود که این روش، درمانگرِ تنش، اضطراب، فرسودگی و پریشانی است و تمرکز، شکیبایی و شادمانی را افزایش می‌دهد. این «ذهن‌آگاهیِ مک‌دونالدی»، همچون درمانی جهان‌شمول، گویی برای هر گونه دشواریِ روزمره، چاره‌ساز است.

ذهن‌آگاهیِ دین‌زدوده و ابزارانگارانه، با پشتیبانیِ موجِ نئولیبرالیسم، به سرعت به جنبشی تجاری در مقیاسِ جهانی بدل شد و صنعتی غول‌آسا با ارزشی بالغ بر ده‌ها میلیارد دلار را پدید آورد. تا سال ۲۰۱۰، بیش از هزار مربیِ گواهی‌نامۀ MBSR در آمریکا فعال بودند و این نظامِ گواهی‌دهی، به بیش از سی کشورِ جهان راه یافته بود. نزدیکِ به هزار بیمارستان و درمانگاه، برنامه‌هایِ رسمیِ MBSR را ارائه می‌دادند و بیش از هشتاد درصد از دانشکده‌هایِ پزشکیِ آمریکا، واحدهایِ درسیِ کاهشِ تنش با ذهن‌آگاهی را در برنامه‌یِ آموزشیِ خود گنجانده بودند. در سال ۲۰۲۴، ارزشِ بازارِ MBSR به ۴۶۹/۶۹ میلیون دلار رسید و پیش‌بینی می‌شود که تا سال ۲۰۳۳، از مرزِ ۱/۲ میلیارد دلار بگذرد.

انواعِ فرآورده‌هایِ ذهن‌آگاهی، یکی پس از دیگری پدیدار شدند. فروشگاهِ اینترنتیِ آمازون، بیش از صد هزار عنوان کتاب با موضوعِ ذهن‌آگاهی در خود دارد؛ کتاب‌هایی که از ذهن‌آگاهیِ فرزندپروری، تغذیه، تدریس، رهبری، امورِ مالی، سیاست و حتی ذهن‌آگاهیِ سگ‌داری سخن می‌گویند. کارگاه‌ها، دوره‌هایِ برخط، اپلیکیشن‌هایِ تلفنِ همراه و کالاهایِ جانبیِ گوناگون، همچون زنگ، زیرانداز، دست‌بند، محصولاتِ آرایشی و بهداشتی و …، همگی بر گردِ ذهن‌آگاهی، زنجیره‌ی عظیمی از تولید و مصرف را شکل داده‌اند. در سال ۲۰۲۴، تنها بازارِ اپلیکیشن‌هایِ سلامتِ ذهن‌آگاهی در جهان، به ارزشی بالغ بر ۱۱/۲۷ میلیارد دلار دست یافت.

برنامه‌هایِ ذهن‌آگاهی، همچنین به گونه‌ای گسترده، به مدارس، بنگاه‌ها، مؤسساتِ حقوقی و حتی ارگان‌هایِ دولتی، از جمله ارتشِ آمریکا راه یافتند. بسیاری از مدارسِ اروپا و آمریکا، دوره‌هایِ ذهن‌آگاهی را به عنوانِ واحدِ اجباریِ بهداشتِ روان، در برنامه‌یِ درسیِ خود گنجاندند و خدماتِ استانداردِ MBSR و مربیانِ آن را خریداری کردند. شرکت‌هایِ بزرگ نیز دوره‌هایِ گروهیِ کاهشِ تنش با ذهن‌آگاهی را به صورتِ انبوه، برایِ بهبودِ سلامتِ روانِ کارکنانِ خود خریداری کردند. ارتش، نیرویِ پلیس و دیگر مشاغلِ پرفشار، نیز برایِ کاهشِ استرسِ ناشی از جنگ و فرسودگیِ شغلی، به این برنامه‌ها روی آوردند.

جادویِ اراده‌باوری: فرد، مسئولِ مراقبتِ از خود

ذهن‌آگاهی، به ایدئولوژیِ هژمونیکِ سرمایه‌داریِ جهانی بدل شده است، چرا که به آدمیان اجازه می‌دهد با بهره‌گیریِ کامل از سرمایه‌داری، توهمِ اخلاقیِ سلامتِ روان را نیز برایِ خود حفظ کنند.

نئولیبرالیسم، با به صحنه آوردنِ منطقِ بازار در همۀ شئونِ زندگیِ اجتماعی و روانی، خودانفجاریِ همگانی، اضطرابِ هویتی و پوچیِ معنا را آفریده و فرد را در گیرودارِ رنجی دیرپا، فرو‌افکنده است. با کاستی‌گیریِ پیوسته از نظامِ رفاه و تضعیفِ روزافزونِ چترِ حمایتِ اجتماعی، بارِ همه‌ی مخاطراتی چون بیکاری، بیماری و پیری، یکسره بر دوشِ فرد نهاده شده است. ناامنیِ اجتماعی، اندک‌اندک، به ناامنیِ روانیِ مستمری برای افراد بدل شده است. در این میان، نظامِ نئولیبرال، به طورِ طبیعی، رنجِ روانی را به ضعفِ روانیِ افراد نسبت می‌دهد و آنان را در خودباختگی و سرخوردگیِ هرچه بیشتر، فرو می‌کشد.

از زمانِ اجرایِ سیاست‌هایِ نئولیبرالی در بریتانیا و آمریکا در دهه‌ی ۱۹۸۰، شاخص‌هایِ سلامتِ روان در غرب، به طورِ چشمگیری رو به زوال نهاد: در بریتانیا، نرخِ افسردگی و اضطراب در میانِ جمعیتِ ۱۶ تا ۶۴ ساله، از ۱۵/۵ درصد در سالِ ۱۹۹۳ به ۲۲/۶ درصد در سال‌هایِ ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴ رسید و در میانِ جوانانِ ۱۶ تا ۲۴ ساله، این نرخ به ۲۵ درصد بالغ گشت. در آمریکا، نرخِ شناساییِ افسردگی در بزرگسالان، از ۸/۲ درصد در سالِ ۲۰۱۳ به ۱۳/۱ درصد در سالِ ۲۰۲۵ رسید که نشان از افزایشی ۶۰ درصدی در طولِ یک دهه دارد.

با افزایشِ بیماری‌هایِ روانی، شمارِ مرگ‌هایِ ناشی از «ناامیدی» (شاملِ خودکشی، مصرفِ بیش از حدِ مواد و بیماریِ کبدِ الکلی) نیز به شدت افزایش یافت. پژوهشِ آن کیس و آنگوس دیتون نشان می‌دهد که نرخِ مرگِ ناشی از ناامیدی در میانِ سفیدپوستانِ میانسالِ فاقدِ مدرکِ کارشناسی در آمریکا، از ۳۰ نفر در هر ۱۰۰ هزار نفر در سالِ ۱۹۹۰، به ۹۲ نفر در سالِ ۲۰۱۷ رسید و این امر، سبب شد که میانگینِ امید به زندگی در سال‌هایِ ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷، روندی نزولی پیدا کند. در سالِ ۲۰۲۲، نرخِ مرگِ ناشی از ناامیدی در میانِ بومیانِ آمریکا، به ۲۴۲ نفر در هر ۱۰۰ هزار نفر رسید و در میانِ جمعیتِ آفریقایی‌تبار، این عدد به ۱۰۴ نفر بالغ گشت.

ذهن‌آگاهی، در این میانه، به تدریج به «ایدئولوژیِ هژمونیکِ سرمایه‌داریِ جهانی» در تعبیرِ ژیژک بدل شده است؛ نقشی که مارکس آن را «افیونِ مردم» خوانده است. شالوده‌ی ذهن‌آگاهی، بر این اصل استوار است که ریشه‌ی ناخشنودی و رنج، در درونِ ماست. ما، به سببِ غفلت از آنچه اینک رخ می‌دهد، در حسرتِ گذشته و هراسِ آینده، گم می‌شویم و ناخرسند می‌گردیم. این نگرش، همچون روان‌شناسیِ به اصطلاحِ مثبت‌گرا، فشارهایِ اجتماعی و رنج را از عرصه‌ی سیاست و اجتماع، بیرون می‌کشد و به حوزه‌ی فرد می‌کشاند. «اگر ما به دلیلِ بیکاری، از دست دادنِ بیمه‌ی درمانی، یا دیدنِ بدهیِ سنگینِ فرزندانمان برای تحصیل، ناخشنود هستیم، پس یادگیریِ ذهن‌آگاهی، خود، وظیفه‌ی ما خواهد بود.»

ذهن‌آگاهی‌ورزان، بر مراقبت از خود و کارکردِ درون، تأکید دارند و باورشان این است که از رهگذرِ تمرینِ ذهن‌آگاهی، می‌توان هیجان‌ها، افکار، تنش و اضطراب را مدیریت کرد. ادعایِ آنان این است که می‌توان مغز را همچون ماهیچه‌ای ورزیده و شادمانی را فراچنگ آورد. دیوید اسمایل، چنین فلسفه‌ای را «جادویِ اراده‌باوری» (جادویِ اراده‌مداری) می‌نامد. در این نگاه، خوشبختی، آزادی و رفاه، محصولِ کوششِ فردی است؛ مهارت‌هایی که می‌توان بی‌آنکه به عواملِ بیرونی یا شرایطِ اجتماعی وابسته بود، در خود پروراند. فشار، اضطراب و رنج، تبدیل به امری درونی، شخصی و ذهنی می‌شوند؛ «مسئله‌ای که فرد، به تنهایی، باید از پسِ آن برآید.»

از این رو، ذهن‌آگاهی‌ورزان، «شاید ناخواسته، به تداومِ وضعِ موجود یاری می‌رسانند». آنان، به جایِ سخن از ریشه‌هایِ اجتماعیِ تنش، رنج و افسردگی، این حالات را به درونِ انسان نسبت می‌دهند و بدین سان، توجّه را از نابرابریِ ساختاریِ سرمایه‌داری دور می‌سازند. تأکیدِ ذهن‌آگاهی بر سازگاریِ فرد با جهان، «به معنایِ پذیرشِ سرمایه‌داری به عنوانِ امری مسلّم است و هر گونه نقدِ رادیکال یا چشم‌اندازی برای دگرگونیِ اجتماعی را، بی‌نیاز می‌نماید.» تمرینِ ذهن‌آگاهی، در عمل، اوامرِ نئولیبرالی را درون‌سازی می‌کند: «هر کس مسئولِ “مراقبتِ از خود”ی خویش است تا بتواند در بازارِ کار، رقابتی باقی بماند. فروپاشیِ حمایت‌هایِ اجتماعی و گسترشِ بازار، انسان را به خودمدیریتیِ دائمی برای رویارویی با فشار و پیشرفت، وامی‌دارد.»

روان‌شناسیِ گاو: گاوِ رام، شیرِ بیشتر می‌دهد

ذهن‌آگاهی، به عنوانِ ابزاری برای خودانضباطی، جدیدترین روحِ سرمایه‌داری است که سودآوری و بهره‌وریِ بنگاه‌ها را با آرامشِ فردی و خودشکوفایی، پیوند می‌زند.

از دیرباز، مدیریت و رام‌کردنِ کارگر، برای بیشینه‌سازیِ ارزشِ اضافی، دغدغه‌ی همیشگیِ سرمایه‌داران بوده است. کارگران نیز با دست‌زدنِ به اعتصابات و تشکیلِ اتحادیه‌ها و احزاب، به شیوه‌ای سازمان‌یافته و جمعی، در برابرِ استثمار و انضباطِ سرمایه، مقاومت می‌کردند. اما در عصرِ نئولیبرالیسم، موازنه‌ی قوایِ طبقاتی، یکسره دگرگون شد. طبقه‌ی کارگر، پیوسته رو به زوال نهاد و تشکّل‌یابیِ آن، به شدت کاهش یافت؛ اتحادیه‌هایِ کارگری، تضعیف شدند و مسیرهایِ نهادینه و آشکارِ مقاومتِ جمعی، روزبه‌روز تنگ‌تر گشت. در این شرایط، مقاومتِ کارگران، فردی و پنهان‌تر شد و فرسودگیِ روانی، بی‌تفاوتی و کارشکنیِ منفعلانه، به الگویی فراگیر برایِ مقاومتِ منفی در گفتمانِ نئولیبرالی بدل گشت.

پس از بحرانِ مالیِ سالِ ۲۰۰۸، نظامِ اقتصادیِ نئولیبرال، به طورِ کامل، وارد دوره‌ای از نوسانِ شدید، رقابتِ سخت و حمایتِ ناچیز شد. تعدیلِ نیرو در بنگاه‌ها، به امری عادی بدل گشت و شمارِ کارگرانِ موقّت و «روزمره‌مُمر» (کسانی که هر روز، نگرانِ فردایِ خود هستند) به شدت افزایش یافت. دستمزدها، در بلندمدت، راکد ماند و استثمارِ کارگران در محیط‌هایِ کاری، به مشکلی فزاینده مبدل شد. ستمِ ساختاری و نهادینه، فرسودگیِ شغلی و افسردگی را تشدید کرد و غیبت و کاهشِ بهره‌وری را در پی داشت. بر پایه‌ی آمار، تنها در آمریکا، «غیبتِ کارکنان به سببِ تنشِ شغلی، هر سال، ۳۰۰ میلیارد دلار زیان به بار می‌آورد؛ افزون بر آن، کاهشِ تعهّدِ کاریِ کارکنان، زیانی نزدیک به ۵۵۰ میلیارد دلار ایجاد می‌کند و بیش از هفتاد درصد از کارمندان، اذعان دارند که با انگیزه‌ای اندک و تعهّدی ناقص، به کار خود ادامه می‌دهند.»

مدیرانِ بنگاه‌ها، برایِ رویارویی با بحرانِ بهره‌وری، به جایِ آنکه به بازنگری و بازسازیِ ساختارِ ناعادلانه‌ی محیطِ کار بپردازند و نابرابریِ ساختاری را از میان بردارند، به تمرین‌هایِ ذهن‌آگاهی روی آوردند تا شوقِ کاریِ کارکنان را بازآفرینند.

برخی بنگاه‌ها، از جملهِ گوگل، به کارمندانِ خود، برنامه‌هایِ گسترده‌ی ذهن‌آگاهی ارائه دادند تا از آن به عنوانِ ابزاری برای افزایشِ بهره‌وری استفاده کنند. در سالِ ۲۰۰۷، چن یی‌مینگ، مهندسِ گوگل، همراه با متخصصانِ علومِ اعصاب و پژوهشگرانِ هوشِ هیجانی از دانشگاهِ استنفورد، برنامه‌ی ذهن‌آگاهیِ SIY (به درون بنگر) را تدوین کردند. این برنامه، به کارکنان می‌آموزد که در شرایطِ کاریِ پرفشار، از واکنش‌هایِ هیجانی پرهیز کنند، تنش‌هایِ درونی را بکاهند و تمرکز و تواناییِ بازیابیِ هیجانیِ خود را بهبود بخشند. به سببِ نتایجِ مطلوبِ این برنامه، شرکت‌هایِ بزرگی همچون Aetna، SAP و Mercari نیز آن را به کار گرفتند.

هدفِ بنگاه‌ها از اجرایِ برنامه‌هایِ ذهن‌آگاهی، آموزشِ مدیریتِ هیجان و افزایشِ تمرکزِ کارکنان است تا آنان بتوانند در محیطِ کاریِ پرفشار و نامطمئن، کاراییِ خود را حفظ کنند و «به دارایی‌هایی ارزشمند و ضروری برایِ بنگاه بدل شوند». هرگونه هیجانِ منفی، فرسودگی و بیگانگیِ کارکنان، به عنوانِ «نقصِ خودمدیریتی» تعریف می‌شود و آنان ناگزیر به خودپایی و خودرام‌سازی می‌شوند تا خود را با منطقِ بهره‌وریِ سرمایه هماهنگ کنند. این برنامه‌هایِ ذهن‌آگاهی در بنگاه‌ها، به طنز، «روان‌شناسیِ گاو» نامیده می‌شود: «گاوِ رام و آرام، شیرِ بیشتر می‌دهد.»

این «روان‌شناسیِ گاو» به نظر، نتایجی درخور داشته است. پژوهشِ جهانیِ گوگل بر رویِ برنامه‌ی SIY که در بیش از بیست کشور و با حضورِ بیش از ۱۴۰۰۰ کارمند انجام شد، نشان داد که این برنامه، به طورِ چشمگیری، تواناییِ کارکنان را در مدیریتِ تنش افزایش داده است: ۶۹ درصد از شرکت‌کنندگان، توانستند تنشِ شغلیِ خود را به طورِ مؤثری کاهش دهند (پیش از آموزش، این رقم ۴۴ درصد بود)؛ ۶۱ درصد از کارکنان، توانستند به سرعت از هیجانِ منفی و فشارهایِ سنگین، بازیابند و تاب‌آوریِ هیجانیِ خود را تقویت کنند. همچنین، تمرکز، آگاهیِ هیجانی و کاراییِ ارتباطاتِ میانِ فردیِ آنان، به طورِ قابل‌توجهی بهبود یافت و شاخص‌هایی همچون تعهّدِ کاری، اجرایِ دستورات، مدیریتِ تعارضاتِ گروهی و نوآوری، در میانِ کارکنانِ آموزش‌دیده، ارتقا یافت.

مارک برتولینی، مدیرعاملِ Aetna، پس از آنکه برنامه‌ی ذهن‌آگاهی را برایِ یک‌سوم از پنجاه هزار کارمندِ خود اجرا کرد، اعلام کرد که بهره‌وریِ هر کارمند، ۳۰۰۰ دلار افزایش یافته و هزینه‌هایِ درمانیِ هر نفر، ۲۰۰۰ دلار کاهش داشته است که در مجموع، صرفه‌جوییِ ۶/۳ میلیون دلاری را برایِ شرکت به ارمغان آورده است. مرکوری، فروشگاهِ بزرگِ اینترنتیِ کالاهایِ دستِ دوم در ژاپن، نیز پس از بهره‌گیری از برنامه‌ی ذهن‌آگاهیِ گوگل، شاهدِ افزایشِ ۲۰ درصدیِ عملکردِ کارکنانی بود که در این برنامه شرکت کرده بودند؛ این افزایش، در میانِ کسانی که هفته‌ای سه بار یا بیشتر، تمرین می‌کردند، به ۴۰ درصد رسید و نرخِ ترکِ کار در میانِ این گروه، به شدت کاهش یافت.

این «ذهن‌آگاهیِ بنگاهی»، ادامۀ مدرنِ فنونِ مدیریتی و کنترلی است. تیلوریسم در اوایلِ قرنِ بیستم، با استانداردسازیِ حرکات و دقیق‌سازیِ فرآیندها، بدنِ کارگر را به نظم و انضباط می‌کشاند تا بیشینه‌ی بازدهی را فراچنگ آورد. سپس، مکتبِ روابطِ انسانی، ناخشنودیِ کارگران را به مشکلاتِ روانی‌شان نسبت داد و تضادِ کارگر و سرمایه‌دار را به مسئله‌ی سازگاریِ فردی فروکاست و با این منطق که «کارگرِ شاد، بازده‌تر است»، به رام‌سازیِ کارگران پرداخت. «ذهن‌آگاهیِ بنگاهی» امروز، همین منطق را دنبال می‌کند، اما با این تفاوت که انضباطِ بدنی را به انضباطِ روانی ارتقا داده و قیدوبندهایِ بیرونی را به خودمهارگریِ درونی بدل ساخته است و از این رهگذر، به «قدرتِ زیستی» در معنایِ فوکویی دست یافته است. «ذهن‌آگاهیِ بنگاهی، همچون شکلی دقیق از قدرتِ زیستی، زندگیِ درونیِ انسان را به موفقیتِ بنگاه، پیوند می‌زند.»

این فنِ مدیریتی، سوژه‌ای مطیع و سازگار با بازار می‌پروراند. ذهن‌آگاهی، با گفتمانِ مدارا، پذیرش و آرامشِ خود، ناخشنودی و مقاومتِ کارگران را از میان می‌برد و به استثمارِ شغلی و بی‌عدالتیِ نهادی، مشروعیّت می‌بخشد. کارکنان را به دست‌کشیدن از مبارزۀ جمعی و دگرگونیِ ساختاری فرا می‌خواند و امید به تغییر را، به بازآراییِ نگرشِ درونی محدود می‌سازد و بدین سان، به ایده‌آل‌ترین شکلِ مدیریتِ سرمایه دست می‌یابد.

فراتر از «ذهن‌آگاهیِ مک‌دونالدی»، بنای «ذهن‌آگاهیِ انقلابی»

اختلالاتِ عاطفی، گونه‌ای ناخشنودیِ مهارشده‌اند؛ ناخشنودی‌ای که باید و می‌تواند به بیرون هدایت شود و به سویِ علّتِ حقیقیِ آن، یعنی سرمایه، روانه گردد.

هدفِ آیینِ بودا، در سنتِ اصیلِ خود، نه آرامشِ روان و کاهشِ فشارِ فردی، که بر پایه‌ی نظامی کامل از اخلاق و آگاهیِ ژرف از زندگی، رهایی از دلبستگی‌هایِ بنیادینِ آز، کین و نادانی، و گریز از بندِ خواهش و سودجویی است؛ و از این رهگذر، به بازاندیشی در نسبتِ خویشتن، جامعه و جهان، و نیل به بیداریِ فردی و هم‌زمان، نیکخواهیِ جمعی می‌انجامد.

«ذهن‌آگاهیِ مک‌دونالدی»، نظامِ اخلاقی و هسته‌ی دینیِ بودیسم را کنار نهاده و تهی ساخته است. این شیوه، هرچند به این آیینِ کهن امکانِ همگانی‌شدن به عنوانِ کالایی همگانی را بخشید، اما «این جهان‌گرایی و تجاری‌سازیِ شتابان، این آیینِ باستانی را از گوهرِ نخستین‌اش تهی ساخته است». رونالد ئی. پرسِر، این فرآیند را «معامله‌ای فاوستی» می‌خواند: «ذهن‌آگاهی، که می‌بایست ابزاری برایِ بیداریِ فرد و سازمان از ریشه‌هایِ ناپاکیِ آز، بدخواهی و نادانی باشد، اینک به مهارتی درمانی و پیش‌پاافتاده برایِ خودیاری بدل شده است که بسا، همان ریشه‌ها را نیرو می‌بخشد.»

مارک فیشر، در کتابِ «رئالیسمِ سرمایه‌داری»، می‌نویسد: «اختلالاتِ عاطفی، گونه‌ای ناخشنودیِ مهارشده‌اند؛ ناخشنودی‌ای که باید و می‌تواند به بیرون هدایت شود و به سویِ علّتِ حقیقیِ آن، یعنی سرمایه، روانه گردد.» اضطراب، افسردگی و فرسودگی که نظامِ مسلطِ اقتصادی، می‌کوشد آنها را از میان بردارد، اگرچه رنجی سخت بر جانِ فرد می‌نهند، اما در عینِ حال، نیرویی نهفته در خود دارند که می‌تواند نظمِ موجود را بشکند و انگیزه‌ای برایِ دگرگونیِ اجتماعی فراهم آورد و به منزلۀ «سوختِ دگرگونیِ اجتماعی» عمل کند. وقتی دریابیم که ناخشنودی، اضطراب و فشار روانی، نه تنها تقصیرِ فردیِ ما نیستند، بلکه با عواملی ساختاری پیوند دارند، این دریافتن، خود، «به شعله‌ور شدنِ آتشِ مقاومت، یاری می‌رساند».

از این رو، رونالد ئی. پرسِر، بر «ویرانه‌هایِ ذهن‌آگاهیِ مک‌دونالدی»، به ساختنِ «ذهن‌آگاهیِ انقلابی» فرا می‌خواند. این ذهن‌آگاهی، می‌تواند به استثمارشدگان یاری رساند تا به اتحادی انقلابی دست یابند و در برابرِ ستم و استثمارِ سرمایه‌داری مقاومت کنند. «هدفِ آن، دستیابیِ فرد و جمع به “انفجارِ وجدان” است؛ به گونه‌ای که خستگی، افسردگی و فرسودگی، به کنشگریِ سازنده بدل شود.»

«ذهن‌آگاهیِ انقلابی»، دیگر در خدمتِ نیازهایِ سلطه‌جویانۀ نظمِ سرمایه نخواهد بود، بلکه سلاحی است برایِ گروه‌هایِ ستمدیده، در برابرِ ازخودبیگانگیِ سرمایه و استثمارِ محیط‌هایِ کاری. مأموریتِ بنیادینِ آن، شکستنِ روایتِ فردی و خصوصیِ گرفتاری‌هایِ عاطفی و به سخن آوردنِ فرسودگی، افسردگی و خستگیِ مشترکِ کارگران، در عرصه‌ای عمومی‌ست. این ذهن‌آگاهی، رنجِ پراکندۀ فردی را به نیرویی برایِ نقدِ ساختارِ اجتماعی و مبارزه‌ای سازنده در برابرِ استثمارِ سرمایه بدل می‌کند؛ تا بدین سان، «با آغوشی باز، در جریانِ آگاهانۀ دگرگونیِ اجتماعی، گذشته و آینده را در برگیرد.»

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب