
مجید افسر
رؤیای سالخوردگی در جهان امروز، فارغ از جغرافیایی که در آن ایستادهایم، رؤیایی مخدوش و پر از هراس است. حتی در قلب کشورهای سرمایهداری غربی ــ همانجا که الگوهای توسعه و اقتصاد آزادش پنهان و آشکار روی میز سیاستگذاران ما قرار دارد ــ بازنشستگی دیگر آن بهشتِ موعود استراحت و فراغت نیست. در آن سامان نیز چرخدندههای بیرحم بازار، بسیاری از سالمندان را پس از یک عمر دویدن در مسابقهٔ تولید، به حاشیه میرانند و با شبح فقر و تنهایی روبرو میکنند. اما یک مرز، یک خطِ فارقِ حیاتی میان آن سرمایهداریِ غربی نئوایلرال و آنچه ما در این جغرافیا تجربه میکنیم، وجود دارد؛ در کشورهای غربی، حتی در تندباد بحرانهای اقتصادی، ساختار کلان بیمه و نظام درمان عمومی تا حدود زیادی حفظ شده است. بازنشستهٔ غربی قطعا برای اجارهٔ خانه یا هزینههای روزمره در مضیقه جدی قرار دارد، اما وقتی تنش رنجور میشود و بیماری به سراغش میآید، میداند که آستانهٔ بیمارستان و مطب پزشک، مسلخِ جیب نحیفش نخواهد بود. نظام درمان برای او تا حد زیادی رایگان و در دسترس است تا دستکم در فصل ضعف و پیری، دردِ تن با ذلتِ گداییِ سلامت آمیخته نشود.
فاجعهٔ اصلی اما درست در همین نقطه، در تلاقی یک کپیبرداری ناشیانه و یک اجرای کاریکاتوری دهان باز میکند. نظام مدیریتی ما، با درکی سراسر ناقص و بدقواره حتی از سرمایه داری نئولیبرالیستی، نسخهٔ هاری از لیبرالیسم را به خورد این جامعه داده است که حتی بخشی از زمامداران غربی هم از اجرای آن شرم دارند. در ایرانِ امروز، ما با ساختاری عجیب مواجهیم: دفترچهها و کارتهای بیمهای که نامِ «تامین اجتماعی» و «بیمهٔ تکمیلی» را یدک میکشند، اما در عمل، اعتباری بیشتر از یک تکه کاغذ باطلشده در بازار آزادِ درمان ندارند. این مدلِ ناقص کپیشدهٔ شکستخورده، در کشوری پیاده شده است که در محاصرهٔ شدید اقتصادی است و نایاب شدن دارو، نفسِ بیمارانش را به شماره انداخته؛ اما به جای آنکه در این شرایطِ جنگِ اقتصادی، دولت چتر حمایتی خود را روی سر آسیبپذیرترین لایههای جامعه باز کند، دست بازارِ لجامگسیخته را بازتر گذاشته تا شیرهٔ جانِ سالمندان را بمکد.
این فرارِ ساختاری دولت از وظایفش، تنها یک سقوط فردی برای بازنشستگان خسته ایجاد نمیکند؛ این یک سقوطِ آزادِ اجتماعی و خانوادگی است. وقتی یک بازنشسته توان پرداخت مخارج بیمارستان را ندارد، بار این ناتوانی مثل یک آوارِ سنگین روی دوش فرزندان و نوههایش فرود میآید. خانوادههایی که خود درگیر جنگ روزمره برای بقا هستند، ناچار میشوند اندک پسانداز، سرمایه و امید به آیندهٔ نسل جوان خود را در پای صورتحسابهای نجومی بیمارستانها قربانی کنند. اینگونه است که بیکفایتیِ متولیان امر، زنجیرهای از فقرِ بیننسلی ایجاد میکند و آیندهٔ فرزندان این سرزمین را به خاطر بهداشتِ امروزِ پدرانشان به تاراج میبرد. این یک طنز تلخ و تاریخی است که کشوری با یک انقلاب شورانگیز و تودهای، انقلابی که قرار بود کاخِ مستضعفان باشد، امروز با سوءمدیریتِ کارگزارانش، پایههای اجتماعی و زحمتکشانِ همان انقلاب پیروزمند را اینچنین بیرحمانه به مسلخِ نابرابری میبرد و آنها را در طوفان بیرحم گرانی تنها میگذارد.
اگر روزگاری خط مقدم دفاع از این سرزمین، کویرهای داغ و خاکریزهای پر از ترکش بود، امروز خط مقدم در سکوتِ سنگین راهروهای باریک بیمارستانهای دولتی، صفهای طولانی داروخانههای شبانهروزی و نگاههای شرمگین پدربزرگهایی شکل گرفته که موی خود را در آسیابِ تولید و آبادانی این خاک سپید کردهاند. طبقهٔ کارگر و زحمتکشی که جوانی، سلامت و توان جسمی خود را در چرخدندههای کارخانهها، اعماق تاریک معادن و کورههای داغ جا گذاشت تا چرخ اقتصاد مملکت بچرخد، امروز در پاییز عمر خویش با هولناکترین بحران زیستی دستبهپنجه نرم میکند. برای یک بازنشسته، تورم افسارگسیخته دیگر یک نمودار بورسی یا عددِ درصد در قاب تلویزیون نیست؛ برای او، تورم یعنی انتخاب میان خریدن یک بسته قرص قلب یا تامین نان شب برای خانواده. واقعیت عریان و لمسکردنیِ ایران امروز، در همین دوراهیهای غیرانسانی نهفته است؛ جایی که سلامتی و بقا، نه به عنوان یک حق بنیادین، بلکه به عنوان یک کالای لوکس و گرانقیمت به حراج گذاشته شده است.
این تصویر تلخ، محصول یک تصادف یا صرفاً فشارهای بیرونی نیست. این وضعیت ناگوار، حاصلِ عقبنشینی نظاممند و گامبهگام دولت از تکالیف حاکمیتی و اخلاقی خویش است؛ سیاستی که با باز گذاشتن دست بازار آزادِ لجامگسیخته و میدان دادن به غارتگران و رانتخواران حوزهٔ سلامت، تن رنجور طبقهٔ ضعیف را پیش پای سوداگران قربانی کرده است. دولتی که طبق قانون و عهد اولیه قرار بود سپر بلای محرومان باشد، حالا تماشاگر بازاری شده است که در آن، مافیای دارو، دلالان تجهیزات پزشکی و سهامداران بیمارستانهای خصوصی، نرخ جان آدمیزاد را تعیین میکنند. نظام اقتصادی غیرمنطقی و بیضابطهای که بر کشور حاکم شده، به شکلی طراحی گردیده که سوداگرانش هر روز فربهتر میشوند و در مقابل، صندوقهایی که باید پناه روزهای پیری کارگران باشند، خالی و ورشکسته رها شدهاند. در این میان، پرداخت حق بیمههای منظم در طول سی سال کار، به یک طنز سیاه و گزنده شبیه شده است؛ چراکه وقتی کارگرِ دیروز و سپیدموی امروز به تخت بیمارستان میرسد، با ورقههای کاغذی به نام «بیمه» مواجه میشود که در برابر مخارج سرسامآور جراحی، ویزیتهای نجومی و داروهای نایاب، بیانیهای توخالی و بیارزش بیش نیستند. همه چیز از جیب خالی بیمار کسر میشود؛ جیبهایی که دیگر حتی خالی هم نیستند، بلکه انباشته از وامهای عقبافتاده، قرض از در و همسایه و شرمندگیِ مستمرند.
قوانین حمایتیِ درخشان و طرحهای پرطمطراقِ درمان رایگان، دهههاست که در مهآلودهٔ بروکراسی اداری و بیمیلی مدیران رفاهزده گم شدهاند. روی کاغذ، کارگر و بازنشسته محق و محترم است، اما در کف واقعیتِ جامعه، داستان به گونهای دیگر روایت میشود. شکاف میان نرخ افزایش حقوق بازنشستگان و شتابِ جنونآمیز هزینههای درمان، به درهای عمیق و پر نشدنی تبدیل شده است. وقتی هزینهٔ یک بستری ساده یا یک آزمایش تشخیصی در طول چند ماه چند برابر میشود، اما مستمریِ یک عمر زحمت تنها چند درصدِ ناچیز بالا میرود، تعادل بقا فرومیپاشد. در چنین ساختار نابرابری، پیرمردهای خسته چارهای ندارند جز آنکه دست به یک قمار بزرگ و دردناک بزنند: چشمپوشی از درمان. آنها درد مفاصل، تنگی نفس و لرزش دستانشان را زیر پوستِ صبوری پنهان میکنند، به این امید که بیماری خودبهخود فروکش کند یا مرگ زودتر از هزینههای بیمارستان سر برسد. آنها سلامت خود را فدای معیشت فرزندان و نوههایشان میکنند تا مبادا اندک درآمد خانوار، خرجِ احیای تن فرسودهٔ آنها شود. این نه یک داستان غمناک برای گریستن، بلکه یک فاجعهٔ اخلاقی و ساختاری در دل جامعه است که وجدان هر ناظر منصفی را به درد میآورد.
مسئولان و متولیان امر، سالهاست که وظیفهٔ ذاتی و تنظیمگری خود را فراموش کرده و پشت تریبونهای رسمی، به مصاحبههای نمایشی، آمارهای ساختگی و وعدههای توخالیِ خوشنمای افکار عمومی بسنده کردهاند. در غیابِ یک نظارت حاکمیتیِ قاطع، دلسوزانه و بازدارنده، فضای درمان کشور به جنگلی تبدیل شده که در آن هر مرکز درمانی و هر شرکت دارویی، شعار سود بیشتر را سر میدهد و قوانین را تنها تا جایی اجرا میکند که منافع مادیاش به خطر نیفتد. گویی فراموش شده است که این مردم، همانهایی هستند که در کوران تمام بحرانهای این مرز و بوم، با چنگ و دندان از هویت و هستی کشور دفاع کردند. آنها سزاوار این نیستند که در آخرین ایستگاه زندگی، درگیر دغدغههای خفتبار برای تامین ابتداییترین نیازهای درمانی خود باشند. اگر بناست اعتمادی باقی بماند و شیرازهٔ جامعه از هم نگسلد، راهی جز بازگشت دولت به وظایف حمایتیاش، برچیدن دستِ غارتگران رانتخوار از سفرهٔ سلامت مردم و بازگرداندن کرامت و عدالت به معیشت زحمتکشان وجود ندارد. نمیتوان از جامعهای انتظار پویایی و ایستادگی داشت، در حالی که ریشههای سپید و باارزش آن، در سکوت و انزوا، زیر بارِ سنگین فقر و بیماری در حال خم شدن و شکستن هستند.
