تراژدی کلیک و سقوط آگاهی: چگونه بازارگرمیِ یوتیوبی، رویای گفتگو را در اتمسفر فارسی‌زبان میبلعد؟ – مجید افسر

مجید افسر

نیمه‌شب است و در هیاهوی غریب و بی‌پایان شبکه‌های اجتماعی، اتمسفر فارسی‌زبان در تب و تاب یک تعلیق دائمی و فرساینده می‌سوزد. در گوشه‌ای از این جغرافیا، شهروندی با چشمانی سرخ از بی‌خوابی، صفحه گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کند. قیمت ارز ساعت به ساعت تغییر می‌کند، سایه سنگین و موهوم تهدیدهای نظامی و سیاسی بر سر جامعه سنگینی می‌کند و سرنوشت میلیون‌ها انسان، به تصمیماتی گره خورده که در اتاق‌های دربسته، پشت دیوارهای بلند دیپلماسی و فرسنگ‌ها دورتر از خلاقیت عمومی گرفته می‌شوند. در این وضعیت بحرانی، ذهن انسانِ گرفتار در بن‌بست، دچار یک اضطراب وجودی عمیق و جانکاه می‌شود؛ باری سنگین از ابهام که شانه‌هایش را خم می‌کند. انسان به لحاظ روان‌شناسی تکاملی از ابهام بیزار است؛ ندانستن برای او مترادف با بی‌دفاع بودن در برابر هجوم موریانه‌های آینده است. مغز در تاریکی مطلق دست‌وپا می‌زند تا به هر قیمتی، کورسویی از قطعیت پیدا کند، چرا که قطعیت، هرچند کاذب، مایه آرامش است. درست در همین نقطه است که بازار بزرگ، بی‌رحم و مدرنی به نام «اقتصاد توجه» با تمام ابزارهای تکنولوژیکش وارد معرکه می‌شود تا این اضطراب انباشته‌شده را به کالا تبدیل کند.

فرسنگ‌ها دورتر از مرزها، در تالار کاری در یکی از پایتخت‌های غربی، یا حتی در خلوت خانه‌ای در همین حوالی، یک فعال رسانه‌ای، تحلیل‌گر خودخوانده یا یوتیوبر، چراغ‌های رینگ‌لایت اتاقش را روشن می‌کند، میکروفون گران‌قیمت خود را تنظیم کرده و به مانیتور خیره می‌شود. او به اسناد محرمانه و طبقه‌بندی‌شده پنتاگون دسترسی ندارد؛ او پیوند یا کانال مستقیمی به وزارت خارجه ایران یا اتاق‌های فکر واشنگتن ندارد؛ تمام سرمایه معنوی او همان اخبار مکتوب، بیانیه‌های رسمی و شایعات نصفه‌نیمه‌ای است که آن شهروند بی‌خواب تهرانی هم با یک جستجوی ساده به آن‌ها دسترسی دارد. اما این تولیدکننده محتوا یک برگ برنده روان‌شناختی دارد: او ابزار تبدیل «اضطراب عمومی» به «دلار دیجیتال» را به خوبی بلد است. او می‌داند مخاطبی که در کوران بحران دست‌وپا می‌زند، تشنه شنیدن یک روایت قاطع است. پس با یک تیتر جنجالی که روی آن با خط درشت و رنگ‌های تند نوشته شده: «پشت پرده معامله بزرگ لورفت» یا «سقوط حتمی تا چند روز آینده؛ سند محرمانه لورفت!»، دکمه ضبط را فشار می‌دهد. این آغاز یک چرخه مخرب است؛ چرخه‌ای که در ظاهر یک «تحلیل سیاسی» شیک جلوه می‌کند، اما در باطن، مسلخی است که در آن «آگاهی عمومی» و «فرهنگ گفتگوی عقلانی» ذبح می‌شوند تا چرخ زندگی شخصی یک فرد بچرخد.

برای درک عمیق این پدیده، ابتدا باید عینک اخلاق‌گرایی سطحی را برداریم و با نگاهی جامعه‌شناختی به ساختار مادی و پولی پلتفرم‌های مدرن بنگریم. ما با یک سیستم هوشمند فاقد قلب مواجهیم که فیلسوفان رسانه به آن «اقتصاد توجه» می‌گویند. در این فضا، ارز رایج و سرمایه اصلی، «حقیقت»، «سنجیدگی» یا «مستند بودن» نیست؛ بلکه «زمانِ حضور کاربر روی صفحه پلتفرم» است.

الگوریتم‌های یوتیوب، فیس‌بوک و ایکس به گونه‌ای طراحی شده‌اند که به احساسات شدید و غریزی پاداش می‌دهند. خشم، ترس، امید واهی و نفرت، بیشترین میزان درگیری مخاطب را ایجاد می‌کنند و کاربر را وادار می‌کنند که زیر پست‌ها بنویسد، بازنشر کند و ثانیه‌های بیشتری را به تماشا بپردازد. یک تحلیل‌گر دانشگاهی و منصف که پشت میز می‌نشیند و می‌گوید: «مذاکرات ایران و آمریکا پدیده‌ای چندبعدی است؛ پنجاه درصد احتمال توافق تاکتیکی وجود دارد، اما موانع ساختاری پیچیده‌ای در لایه‌های امنیتی هم هست که باید صبور بود»، در همان دقایق اول توسط الگوریتم دفن می‌شود. چرا؟ چون این تحلیل، اضطراب مخاطب را تسکین نمی‌دهد؛ به او هیجان و کلام حماسی نمی‌بخشد؛ او را وادار به کامنت گذاشتن از روی خشم نمی‌کند. در مقابل، یوتیوبری که با قطعیتی پیامبرگونه اعلام می‌کند: «همه چیز تمام شد! طرفین به توافق نهایی رسیدند و تحریم‌ها فردا لغو می‌شوند» یا برعکس «مذاکرات یک فریب بزرگ است و جنگ تن‌به‌تن از هفته آینده آغاز می‌شود»، گوی سبقت را می‌رباید. اینجاست که با مفهوم تجاری‌سازی ژئوپلیتیک مواجه می‌شویم.

در بستری که ارزش پول ملی یک کشور سقوط کرده، دریافت درآمد دلاری حاصل از تبلیغات گوگل، برای تولیدکننده محتوا دیگر یک تفریح نیست؛ یک شریان حیاتیِ اقتصادی است. او برای بقای مالی خود، نیازمند کلیک شماست و برای گرفتن کلیک شما، باید روی انبار باروت احساساتتان بنشیند و فندک بزند. او نمی‌تواند منتظر اسناد واقعی بماند؛ زمان بی‌رحم است و او باید نخستین کسی باشد که موج جنجال را سوار می‌شود.

اما چرا مخاطب با اشتیاق این سم مهلک را می‌نوشد و چرا جامعه فارسی‌زبان، با وجود آگاهی نسبی از زرد بودن بسیاری از این کانال‌ها، همچنان ارقام بازدیدهای آن‌ها را به صدها هزار و میلیون می‌رساند؟ پاسخ در اعماق روان‌شناسی توده‌ها و نیاز به تسکین فوری نهفته است. ذهن انسان در شرایط بحران زیستی در وضعیت هشدار مغز یعنی حالت ستیز یا گریز قرار دارد. در این حالت، بخش تحلیل‌گر و منطقی مغز ضعیف می‌شود و بخش احساسی فرمانروایی می‌کند. مخاطب به یوتیوب نمی‌آید تا یک مقاله علمی یا یک سند بوروکراتیک خسته‌کننده گوش کند؛ او می‌آید تا یک ماده مخدر روانی مصرف کند که به او بگوید فردا چه بلایی سر زندگی‌اش می‌آید. شاید بارها در برنامه‌های مختلف این جمله را از مجری برنامه شنیده‌اید که «ما در اینجا دست به تحلیل تئوریک نمی‌زنیم» یا «اینجا جای تحلیل تئوریک نیست» و با این جمله به مهمان خود هشدار می‌دهد که روی خط جنجال باقی بماند.
یوتیوبر جنجالی، نقش پیش‌گو یا رمال مدرن را بازی می‌کند. او با دادن یک پاسخ صد درصدی، ساختار لرزان روان مخاطب را به تعادل می‌رساند. مخاطب ترجیح می‌دهد یک دروغِ قاطع و شیک بشنود تا اینکه در فضای معلق و برزخیِ حقیقتِ خاکستری رها شود. این سازوکار به مرور زمان جامعه را به سمت یک قبیله‌گرایی دیجیتال شدید سوق می‌دهد. مخاطب دیگر برای کشف حقیقت یا شنیدن روایت‌های مخالف به رسانه های تحلیلی و مقالات تخصصی مراجعه نمی‌کند، بلکه به دنبال تایید سوگیری‌های فکری خودش است. در بستر این قطب‌بندی، جریان‌های سیاسی مختلف، چه موافق و چه مخالف مذاکره، زبان به برچسب‌زنی‌های تند می‌گشایند.

پرونده مذاکرات دیپلماتیک میان ایران و ایالات متحده، شاید عریان‌ترین تجلی‌گاه این سقوط معرفتی باشد. دیپلماسی در این سطح، اصولاً یکی از پیچیده‌ترین، پنهان‌کارترین و بوروکراتیک‌ترین فرآیندهای جهان است. پیام‌ها از طریق واسطه‌ها منتقل می‌شوند، واژه‌ها در پیش‌نویس‌ها بارها چکش می‌خورند و گاهی ماه‌ها زمان لازم است تا تغییر یک کلمه کوچک در یک بند حقوقی بررسی شود. هیچ‌کس جز دایره‌ای بسیار محدود از دیپلمات‌های ارشد و مقامات امنیتی از جزئیات واقعی باخبر نیست. اما در دنیای یوتیوب فارسی، این فرآیند مینیاتوری و پیچیده، به یک مسابقه فوتبال یا یک جنگ گلادیاتوری ساده تقلیل می‌یابد. کسانی پیدا می‌شوند از جریانات سیاسی مختلف که تنها بر اساس شایعات یا حقایق نصف‌ونیمه سعی می‌کنند تحلیل سیاسی تند، احساسی، وطن‌پرستانه، عدالت‌خواهانه یا به شدت لیبرال و آزادی‌خواهانه ارائه دهند.

کسانی که از مذاکرات دفاع می‌کنند، مخالفان خود را جنگ‌طلب می‌نامند و آن‌ها را باعث و بانی وضعیت بد اقتصادی، نظامی و سیاسی فعلی ایران می‌دانند، بدون آنکه موازنه قدرت و امتیازات رد و بدل شده را بسنجند. در مقابل، کسانی که با هر نوع مذاکره مخالفت می‌کنند، خواستار تشدید اختلافات، درگیری‌ها و ادامه وضعیت اضطراری در منطقه می‌شوند و طرف مقابل را خائن و مرعوب می‌خوانند.
مستقل از اینکه قصد و نیت این افراد چیست، واقعیت این است که آن‌ها اصلاً از موضوع مذاکرات و آنچه بین دو طرف گفته و شنیده شده، به جز اخبار رسمی اعلام‌شده، اطلاعی ندارند. آن‌ها سیاست را از یک ابزار عقلانی برای تامین منافع ملی، به یک جنگ ناموسی تبدیل می‌کنند، زیرا فرمول خیر و شر، جذاب‌ترین فرمول برای برانگیختن خشم قبیله‌ای و در نتیجه گرفتن کلیک بیشتر است.

پیآمد فاجعه‌بار این روند، چیزی فراتر از تماشای چند ویدیوی زرد و گذران وقت است؛ ما با یک سقوط آزاد معرفتی و تخریب سیستماتیک فرهنگ گفتگو مواجهیم. وقتی ذهن یک جامعه به مدت طولانی با این اطلاعات بریده‌بریده، فست‌فودی و صفر و صدی تغذیه شود، به مرور زمان توانایی تفکر عمیق و تحلیل چندبعدی را از دست می‌دهد. مخاطب به این باور کاذب می‌رسد که سیاست پدیده ساده‌ای است که پشت پرده‌اش را فلان کانال یوتیوب کشف کرده است.

این وضعیت، یک توهم دانایی ایجاد می‌کند که از نادانی مطلق به مراتب خطرناک‌تر است. کسی که فکر می‌کند همه‌چیز را می‌داند، دیگر نیازی به مطالعه کتاب، بررسی روندها و شنیدن آرای تخصصی نمی‌بیند. در چنین فضایی، صدای کارشناسان واقعی، استادان استخوان‌دار علوم سیاسی و روزنامه‌نگاران استخوان‌خردکرده به کلی گم می‌شود. یک تحلیل‌گر منصف که با احتیاط، زبان علمی و نگاهی مشروط حرف می‌زند، در هیاهوی این داد و فریادهای کلیکی به عنوان فردی بزدل، بی‌سواد یا وابسته طرد می‌شود، چرا که او به مخاطبش مواد مخدرِ قطعیت و شعارهای حماسی تزریق نمی‌کند.

اینجاست که ادعای انقلاب‌گری، لیبرالیسم، اومانیسم یا انسان‌دوستی این تحلیل‌گران پلتفرمی ابطال می‌شود. آن‌ها علیرغم شعارهای تند و پناه‌گرفتن پشت نقاب دلسوزی برای ملت یا آزادی، عملاً به فرهنگ اطلاع‌رسانی و تحقیق و بررسی سالم آسیب جدی می‌زنند. آن‌ها با تبدیل فضای تحلیل به کارخانه تولید برچسب و مهمل‌گویی، عرصه را برای کسانی که سعی می‌کنند گفتگوها را به شکل منطقی و با توجه به داده‌های واقعی توضیح دهند، تنگ و تنگ‌تر می‌کنند. در نهایت، فضا به طور کامل در دست کسانی قرار می‌گیرد که بلندتر فریاد می‌زنند و سناریوهای جنجالی‌تری می‌بافند تا از این طریق زندگی خود را اداره کنند. این جریان، جامعه را به توده‌ای رادیکال، ناامید و خشمگین تبدیل می‌کند که توان درک گزینه‌های میانه و مصالحه‌های واقع‌گرایانه را ندارد. بازسازی این ویرانه رسانه‌ای، فرآیندی بسیار دشوار است، زیرا الگوریتم‌های پلتفرم‌های دیجیتال برای حقیقت دل نمی‌سوزانند. تنها راه پیش رو، ایجاد یک تکان روحی در خود مخاطب است؛ اینکه بپذیرد در دنیای سیاست، کلماتی که با قطعیت صددرصدی صادر می‌شوند، کلمات آگاهی نیستند، بلکه ابزار دکان‌هایی هستند که برای بقای خود به هیجان و توجه ما محتاج‌اند.

با این حال، برای حفظ انصاف و وفاداری به حقیقت، نباید چشمان خود را به روی این واقعیت ببندیم که این حکم کلی، سایه خود را بر سر تمام تولیدکنندگان محتوا در جهان فارسی‌زبان نمی‌اندازد. در همین فضای غبارآلود و پرهیاهو، استثناهایی شریف و جریان‌هایی واقعگرا نفس می‌کشند؛ تحلیل‌گران، پژوهشگران و روزنامه‌نگارانی که یوتیوب را نه دکانی برای کاسبی از اضطراب خلق، بلکه تریبونی برای بسط آگاهی قرار داده‌اند. این گروه اندک، اما استوار، ساعت‌ها و روزها را صرف روزنامه‌نگاری تحقیقی، مستندسازی، مطالعه کتاب‌های مرجع و بررسی کلمه به کلمه متون حقوقی و اقتصادی می‌کنند. آن‌ها برنامه‌هایی ارائه می‌دهند که سرشار از استناد به داده‌های آماری، فکت‌های تاریخی و تحلیل‌های ساختاری است و در حوزه سیاست و اقتصاد، تلاشی مؤمنانه برای ارتقای فهم عمومی به کار می‌بندند. آن‌ها با زبانی آرام، عقلانی و بدون لکنتِ قطعیت‌های پوشالی سخن می‌گویند و دقیقاً به همین دلیل، تراژدی بزرگ‌تر در قبال آن‌ها رقم می‌خورد: این برنامه‌ها و آدم‌ها معمولاً از استقبال چندانی در یوتیوب برخوردار نمی‌شوند. شمار بازدیدهای آن‌ها در مقایسه با طوفان کلیک‌های کانال‌های جنجالی، شبیه به جویباری باریک در برابر سیلابی سهمگین است. چرا که کار جدی، مستند و عمیق، به ذات خود صبوری می‌طلبد، ذهن را به چالش می‌کشد و بجای تزریق مسکنِ قطعیت، بذر پرسش و تامل می‌کارد. مخاطبِ خسته و شتاب‌زده که به دنبال یک مقصر فوری یا یک معجزه ناگهانی است، از برابر این واژه‌های سنجیده و مستند عبور می‌کند و جذبِ شعبده‌بازی کسانی می‌شود که بلدند احساساتش را به غلیان درآورند. اینجاست که عمق فاجعه آشکار می‌شود؛ پلتفرم نه تنها زردها را بالا می‌کشد، بلکه با مکانیزم اقتصادی و الگوریتمی خود، نخبگان رسانه‌ای را تنبیه و منزوی می‌کند و این پیام تلخ را مخابره می‌کند که در بازار آزادِ توجه، حقیقت کالای کم‌فروشی است.

شاید اولین گام برای نجات تفکر، شجاعت پذیرش این واقعیت باشد که ما بخش زیادی از پشت‌پرده‌ها را نمی‌دانیم و تماشای یک ویدیوی بیست دقیقه‌ای، ما را به یک تحلیل‌گر سیاسی تبدیل نمی‌کند. عقلانیت رسانه‌ای یعنی فرار از تحلیل‌های ویدئویی فوری و هیجانی، و بازگشت به متون مکتوب، تحلیل‌های ساختاری و پذیرش این واقعیت تاریخی که سیاست پدیده‌ای سراسر خاکستری و پیچیده است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب