
پروندۀِ ایران نشان میدهد که چگونه دولتی با تواناییهایِ مادّیِ نسبتاً متوسط میتواند از طریقِ راهبردهایِ «انکارِ منطقه» (area denial)، موشکهایِ دقیقزن و کنترلِ جغرافیاییِ نقاطِ تنگناهایِ جهانی همچون هرمز، یک امپراتوریِ فراتکنولوژیک را خنثی کند.
نشریۀِ ونزوئلاییِ «میسیون ورداد»
ترجمه مجله جنوب جهانی
رویاروییِ ایالاتِ متحده و ایران با امضایِ یادداشتِ تفاهمی که پاکستان در نقشِ میانجی آن را اعلام کرد، واردِ مرحلۀِ ظاهریِ آتشبس شده است. این نه یک پیروزیِ دیپلماتیک برای ترامپ است و نه عقبنشینیِ تهران، بلکه نشانهای از نظمی بینالمللی است که در آن، قدرتِ نظامی دیگر برای واشنگتن تضمینکنندۀِ تحمیلِ ارادۀِ یکجانبه نیست؛ و چندقطبیگی، از دلِ تواناییِ بازدارندگی، فناوری و مقاومتِ راهبردیِ بازیگرانی شکل میگیرد که پیشتر فرعی بهشمار میآمدند.
مذاکره در برابرِ ورطۀِ فرسایش
اعلامِ سندی مقدماتی—که متنِ نهاییِ آن در ژنو امضا خواهد شد—دورانِ شصتروزهای را برای مذاکره دربارهی جزئیاتِ برنامهی هستهای و لغوِ تحریمهایِ شرکتی تعیین کرده است. بر اساسِ گزارشها، واشنگتن پذیرفته است که محاصرۀِ دریاییِ بنادرِ ایران را بردارد و معافیتهایِ تجاریِ فوری اعطا کند تا تهران در دورۀِ مذاکره بتواند نفت بفروشد—که به خزانۀِ دولتِ ایران، اکسیژنی مالی تزریق خواهد کرد.
همچنین، در حالی که کاخِ سفید بر تحویلِ اورانیومِ غنیشده پافشاری میکند، پیشنویسِ افشاشده، آزادسازیِ ۱۲ تا ۲۵ میلیارد دلار از داراییهایِ بلوکهشدهی ایران در خارج را، پیش از آغازِ رسمیِ میزهایِ فنی، پیشبینی کرده است.
این پیمان، بهطورِ اسمی، آتشبس را به جبهۀِ لبنان نیز تعمیم میدهد، با وجودِ مخالفتِ آشکارِ اسرائیل با عقبنشینی.
پرسشِ اجتنابناپذیر این است که چه چیزی دولتی را که معمولاً بیشینهخواه است، به میزِ مذاکره با رقیبِ خود کشانده است. پاسخ در فرسایشِ نظامی و نیاز به بازجهتدهیِ ماشینِ جنگیِ آمریکا نهفته است.
گشایشِ جبهۀِ تازۀِ جنگِ متعارف در غربِ آسیا، توانِ فرافکنیِ جهانیِ واشنگتن را از طریقِ مصرفِ مهمات، داراییهایِ دریایی و سرمایۀِ سیاسی، دچارِ شکستگی کرده است—چیزی که نخبگانِ راهبردیِ آمریکا برایِ رقابتِ بلندمدتِ خود در جبهههایِ دیگری که در شرفِ گشایشاند، همچون هند-اقیانوسِ آرام، حیاتی میدانند.
واقعیّتِ میدان، ایالاتِ متحده را ناگزیر به میزِ مذاکره کشاند، پس از جنگی که شاملِ ترورِ علی خامنهای، رهبرِ عالیِ ایران، در ۲۸ فوریه و محاصرۀِ تنگۀِ هرمز بود. ترامپ که میانِ مارس و ژوئن دستِ کم ۳۸ بار ادعا کرده بود توافقی قریبالوقوع است، سرانجام با احتمالِ کاهشِ بیشترِ محبوبیّت، راهِ مذاکره را برگزید—احتمالاً برای ترمیمِ بیش از ۲۰۰ سازه و تجهیزاتِ نظامیِ آسیبدیده از سویِ ایران نیز.
این توافق، بنابراین، مانوری برای مهارِ خسارت است که به آمریکا امکان میدهد جبههای حیاتی را از طریقِ دیپلماسیِ قهری تأمین کند تا از انحرافِ نظامی جلوگیری نماید، و نشان دهد که در هندسۀِ تازۀِ جهانی، حتّی ابرقدرتها نیز باید در صحنههایِ «فرعی» عقبنشینی کنند تا جایگاهِ خود را در صفحۀِ اصلی به خطر نیندازند.
قدرتِ نظامی، کلیدِ ظهورِ چندقطبیگی
گذار به جهانِ چندقطبی، با آن تعادلِ خطّیِ نیروهایی که نظریههایِ لیبرال تبلیغ میکردند، فاصلهای بسیار دارد. برعکس، ظهورِ این نظمِ نوین، پیچیده، بهشدتِ پیشبینیناپذیر و مشخصشده با هندسۀِ متغیّری از قدرت است که در آن، ناهمگونیِ تاکتیکی و ائتلافهایِ با هندسۀِ انعطافپذیر، با هم ترکیب میشوند.
چندقطبیگیِ معاصر، بیش از آنکه صرفاً بازتوزیعی از تولیدِ ناخالصِ داخلیِ جهان باشد، پیش از هر چیز، بازپیکربندیِ تواناییِ تحمیل یا مقاومت در برابرِ زور است.
چنانکه فرانسیسکو مونتالو فیول اشاره میکند، چندقطبیگی توزیعی از قدرت است که در آن، بیش از دو ملت، کموبیش میزانِ یکسانی از نفوذِ نظامی، فرهنگی و اقتصادی دارند.
پژوهشهایِ دیگر تأکید میکنند که تواناییهایِ نظامی، همراه با تواناییهایِ مادّی و اقتصادی، همچنان داورِ نهایی در رقابتِ میانِ قدرتها باقی میمانند و به بازیگرانِ ضدِّ هژمون—یا قدرتهایِ نوظهور—امکان میدهند تا نظمِ مستقر را به چالش بکشند.
در این سناریو، تحمیلِ دستورکارِ یکجانبه برایِ قدرتهایِ سنّتی، بهگونهای فزاینده پرهزینه و ناکارآمد میشود. با گذار از دوگانگیهایِ جنگِ سرد، نبودِ هژمونیِ مناقشهناپذیر، شبکهای از رقابتها را پدید میآورد که در آن، چندعاملیگی، قاعده است.
بحثها در این زمینه گسترده بوده و پیش از آنکه به چندقطبیگی بهعنوانِ امری محقَّق اشاره کنند، تحلیلهایی وجود دارد که از گذاری سخن میگویند که در آن، تکقطبیگی جای خود را به «چشماندازی ناقص» از هندسۀِ تازۀِ توزیعِ جهانیِ قدرت داده است—جایی که پویاییهایِ میانِ ایالاتِ متحده، چین و روسیه، حوزههایِ نفوذ را بازتعریف میکنند و این حوزهها ممکن است بر یکدیگر منطبق شوند.
مجمعِ جهانیِ اقتصاد (۲۰۲۶) اذعان دارد که ژئوپلیتیک و قدرتِ سخت، در این عصرِ چندقطبی، بیش از هر زمانِ دیگری اهمیّت یافتهاند. قدرتهایِ نوظهور درک کردهاند که حاکمیّت و ظرفیّتِ چانهزنی، از پایبندی به حقوقِ بینالمللِ لیبرال زاده نمیشود، بلکه از در اختیارداشتنِ زرادخانههایِ متعارف و تواناییهایِ انکارِ منطقه ناشی میگردد.
از سویِ دیگر، مالیحه سحر از مؤسسۀِ امورِ بینالمللِ پاکستان تأکید میکند که تحمیلِ دستورکارهایِ یکجانبه با محدودیتهایِ مادّیِ وابستگیِ متقابل برخورد میکند؛ قدرتِ نظامی بهعنوانِ برابرسازِ بزرگ عمل میکند، مراکزِ قدرتِ سنّتی را ناگزیر میسازد ترتیباتِ نهادی را بپذیرند که یک دهه پیش وتو میکردند، و بستری برایِ همکاریهایِ گزینشی و روابطِ نوسانی پدید میآورد.
تحریمها علیه روسیه، برایِ نمونه، موردِ پشتیبانیِ همۀِ کشورهایِ در حالِ توسعه قرار نگرفت؛ این، نشاندهندۀِ تکثّرِ نفوذهایی است که ائتلافها یا بلوکهایِ موقّت را بر اساسِ موضوع یا اوضاعِ خاص شکل میدهند. اعلامیّۀِ مشترکِ روسیه و چین در مهیِ گذشته که اصولِ امنیّتِ تفکیکناپذیر و مخالفت با توسعۀِ اتحادیههایِ نظامی را تدوین میکند، بیانِ رسمیِ این هندسۀِ تازۀِ قدرت است.
پروندۀِ ایران نشان میدهد که چگونه دولتی با تواناییهایِ مادّیِ نسبتاً متوسط میتواند از طریقِ راهبردهایِ «انکارِ منطقه»، موشکهایِ دقیقزن و کنترلِ جغرافیاییِ نقاطِ تنگناهایِ جهانی همچون هرمز، فرافکنیِ نیرویِ یک امپراتوریِ فراتکنولوژیک را خنثی کند. مقالهای از «کارنگی اِندومنِت» با ذکرِ ارقامِ دقیق، تشریح میکند که تهران چگونه تلاشهایِ خود را برایِ ساختنِ صنعتی نظامیِ مستقل—که نه به قدرتهایِ خارجی وابسته باشد و نه به سکوهایِ پرهزینه—شتاب بخشید.
قدرتهایِ جهانی امروز با این واقعیّت روبرویند که «تودۀِ» نظامی و عمقِ راهبردیِ ملّتهایِ مستقلِ مایل به مقاومت، سودمندیِ سیاسیِ مداخلاتِ تنبیهیِ غرب را بهشدّت محدود میکند. از همین روست که پایههایِ دکترینالِ همچون راهبردِ امنیّتِ ملّیِ ۲۰۲۵ و راهبردِ دفاعِ ملّیِ ۲۰۲۶ ممکن است با دیواری که واقعیّتِ نوظهور برآورده است، برخورد کنند.
برتری و حاکمیّتِ فناورانه بهعنوانِ هستههایِ قدرتِ نظامی
رقابتِ تسلیحاتی، ابعادی فناورانه و بیسابقه به خود گرفته است. بهگزارشِ مؤسسۀِ بینالمللیِ مطالعاتِ صلحِ استکهلم (SIPRI)، هزینههایِ نظامیِ جهان در ۲۰۲۵ به رقمِ تاریخیِ ۲.۸۹ تریلیون دلار رسید و تنها پنج کشور (ایالاتِ متحده، چین، روسیه، آلمان و هند) ۵۸ درصد از کلِّ جهانی را به خود اختصاص دادند. امروز، این رقابت به عرصۀِ هوشِ مصنوعی، پهپادهایِ خودمختار، موشکهایِ فراصوتی و جنگِ سایبری منتقل شده است.
پنتاگون سالانه بیش از ۱۳ میلیارد دلار برایِ سامانههایِ خودمختار درخواست میکند، در حالی که چین در راهبردِ «جنگِ هوشمند» خود که خودمختاری و یادگیریِ ماشینی را در دکترینِ نظامی تلفیق میکند، پیش میرود. روسیه نیز از عملیاتِ اوکراین بهعنوانِ میدانِ آزمایشی برایِ پالایشِ تواناییهایِ پهپادی و خودمختار بهره برده است.
اگر قدرتِ نظامیِ متعارف، بقا را تضمین میکند، قدرتِ فناورانه در حالِ بازتعریفِ قواعدِ بازی است و مفاهیمِ تازهای از حاکمیّت و ناهمگونیهایِ ژئوپلیتیک برمینشاند که قدرتهایِ سنّتی و نوظهور، آن را درک و درونسازی کردهاند.
موتوری که این بازتوزیعِ جهانیِ قدرت را شتاب میبخشد، برتریِ فناورانۀِ نظامی است که حولِ هوشِ مصنوعی، رباتیکِ خودمختار و محاسباتِ کوانتومی سازمان یافته است. دیگر حفاظت از مرزها یا کنترلِ سرزمین و منابع کافی نیست؛ حاکمیّت، تواناییِ کنترلِ جریانِ دادهها، الگوریتمها و زنجیرههایِ تأمینِ مؤلفههایی چون نیمرساناهاست.
امروز، بقایِ دولتی به «حاکمیّتِ فناورانه» و حفاظت از زیستبومهایِ دادهای و زیرساختِ الگوریتمی وابسته است. مقالهای از حمزه علی از «مرکزِ پیشرفتِ سیاستها» در لندن، بر این نکته تأکید میکند که کنترلِ مؤلفههایِ محاسباتِ پیشرفته، به مرزِ تازۀِ خودمختاریِ سیاسی بدل شده است. هر کس که نیمرساناهایِ پیشرفته و سامانههایِ سایبریِ فرماندهی و کنترل را در اختیار دارد، تواناییِ تغییرِ فوریِ موازنۀِ قدرت را بهدست میآورد؛ در حالی که وابستگی به قدرتهایِ رقیب برایِ سامانههایِ دفاعیِ خودمختار، بهمنزلۀِ تسلیمِ راهبردی دیده میشود.
این ظهورِ فناوریهایِ دوکاربرده، ترتیباتِ بیسابقه و ناهمگونیهایِ عمیقِ ژئوپلیتیکی پدید میآورد. از یک سو، هوشِ مصنوعیِ نظامیشده امکانِ خودکارسازیِ جنگ را فراهم میکند—از انبوهِ پهپادهایِ کمهزینه تا سامانههایِ دفاعِ هواییِ خودکار—که زمانِ واکنشِ انسانی را به آنچه کارشناسانِ مؤسسۀِ مللِ متحد برایِ پژوهشِ خلعسلاح (UNIDIR) «فشردگیِ چرخۀِ تصمیمگیریِ راهبردی» مینامند، کاهش میدهد.
این امر به بازیگرانِ میانی امکان میدهد که آسیبهایی فاجعهبار به سکوهایِ سنّتیِ بهمراتب پرهزینه—چون ناوهایِ هواپیمابر یا جنگندههایِ نسلِ پنجم—وارد کنند. از سویِ دیگر، تمرکزِ توسعۀِ سختافزارِ پیشرفته در مناطقِ اندک، پهنههایی از وابستگیِ حیاتی میآفریند که در آنها، اختلال در تأمین—چون موادِ کمیاب—بهعنوانِ سلاحی برایِ اجبارِ ژئواستراتژیک بهکار میرود—جنبهای کلیدی در رقابتِ هوشِ مصنوعی که جایگاهِ کشورهایی چون هند و چین را بازتعریف میکند.
در این نظمِ ژئوپلیتیکِ در حالِ دگرگونی، رقابت برایِ برتریِ فناورانۀِ نظامی، بلوکهایی همگن و ایستا بهسبکِ جنگِ سرد نمیآفریند. بر اساسِ تحلیلِ رانا دَنیش نِسار در «دیدگاههایِ ژئواستراتژیکِ جهان» دربارهی گذار «از چندقطبیگیِ سنّتی به چندقطبیِ هوشِ مصنوعی»، بشر شاهدِ تارِ عنکبوتیِ انبوه از رقابتهایِ متقاطع است که با الگوهایی از همکاریِ گزینشی و روابطی بس نوسانی ترکیب شدهاند. قدرتها در عرصۀِ هوشِ مصنوعی و جنگِ رایانهای بهگونهای سهمگین رقابت میکنند، در حالی که ناگزیرند سیاستهایِ کنترلِ ریسک را هماهنگ کنند و کانالهایِ مبادلۀِ تجاریِ خاص را برایِ جلوگیری از فروپاشیِ زنجیرههایِ ارزشِ جهانی، حفظ نمایند.
امضایِ توافقِ مقدماتیِ واشنگتن و تهران، محصولِ مستقیمِ این زیستبومِ بینالمللی است: تمرینی در دیپلماسیِ تحمیلشدهیِ رکودِ نظامی، جایی که بهرسمیّتشناسیِ متقابلِ تواناییهایِ ویرانگری و هزینۀِ بازدارندۀِ منازعه، ثباتی ناپایدار را شکل میدهد—تعادلی از نقاطِ ضعفِ مشترک در میانِ آنچه در حالِ ظهور است.
در محافلِ دانشگاهی، بر سرِ برگشتناپذیریِ چندقطبیگی، یا اینکه جهان در برابرِ نظامی دوقطبی در مبدا یا کثرتی راستین از مراکزِ قدرت در مقیاسهایِ گوناگونِ منطقهای قرار دارد، اجماعی بزرگ وجود ندارد. امّا آنچه مسلّم است، این است که یک قدرتِ هژمون تصمیم گرفته است شتابِ امپراتوریِ خود را کاهش دهد—یا زوالِ آن را—تا رقابتی که در افقِ آن دوردست مینماید، از دست ندهد.
