کمونیست‌ها و میهن‌پرستان: پرچم، طبقه و دروغِ ناسیونالیسم امپریالیستی

در

,

پرینس کاپون | اطلاعات تسلیح‌شده

ترجمه مجله جنوب جهانی

ملت مدرن را سرمایه آفرید، نه خدا؛ و میهن‌پرستیِ برخاسته از آن، همواره حامل تناقضات طبقاتیِ همان نیروهایی بوده است که شکلش داده‌اند. امپریالیسم، ناسیونالیسم را به دو نیم پاره کرد: در ملت‌های تحت ستم، ناسیونالیسم می‌توانست به سلاح رهایی بدل شود، حال آنکه در ملت‌های ستمگر، به ابزاری برای جلب رضایت و همسویی با طبقهٔ حاکم تبدیل شد. از چین تا ویتنام، گینه بیسائو، موزامبیک و آنگولا، کمونیست‌ها تا آخرین نفس برای ملت خود جنگیدند؛ چرا که استقلال واقعی در گرو حاکمیت بر زمین، نیروی کار، منابع، آموزش، دفاع و توسعه بود. در ایالات متحده اما میهن‌پرستی در بستر برده‌داری، مالکیّت استعماری (مبتنی بر اسکان غاصبان)، سلب مالکیت از بومیان و امپراتوری متولد شد؛ از همین روست که نخستین وظیفهٔ یک عشق انقلابی، خیانت به طبقهٔ حاکم است.

انتخاب دروغینی که در پرچم پیچیدند

در چهارم ژوئیه، دونالد ترامپ قرائتِ طبقهٔ حاکم از دعای روز تولد کشور را اجرا کرد. او به کشور گفت که باید میان کمونیسم و میهن‌پرستی، میان مارکس و آمریکا، و میان وفاداری به ملت و وفاداری به آن سنت انقلابی که ستمدیدگان جهان را مسلح کرده است، یکی را برگزیند. این سخن، عمیق نبود؛ بدیع هم نبود. این همان تعلیمات دینیِ کهنه و ضدکمونیستی بود که این بار برای یک امپراتوریِ در حال زوال دوباره گرم شده بود؛ امپراتوری‌ای که دیگر نمی‌تواند برای مردمش نان، مسکن، صلح، سلامت یا کرامت فراهم آورد، و ناگزیر است به جای این‌ها، به آنان دشمن فرضی هدیه دهد.
اما این اظهار نظر از آن جهت مفید است که تناقض موجود را بسیار روشن‌تر از آنچه خود ترامپ درک می‌کند، برملا می‌سازد. او می‌خواهد مفهوم میهن‌پرستی، مرادف با وفاداری به ایالات متحده به همین شکلِ موجود باشد: وفاداری به روابط مالکیت آن، طبقهٔ حاکم آن، قدرت نظامی آن، اسطوره‌شناسی استعماری آن، نظم پلیسی آن، انباشت خصوصی سرمایه در آن و حقِ فرمانروایی‌اش بر جهان. از این منظر، حق با اوست؛ کمونیسم و میهن‌پرستی آمریکایی رو در روی یکدیگرند. کمونیسم هرگز با ملتی که بر پایهٔ کار برده‌واری، سلب مالکیت از بومیان، مالکیت سرمایه‌دارانه و توسعه‌طلبی امپریالیستی بنا شده است، آشتی نمی‌کند. کمونیسم در برابر پرچمی که بر فراز مزارع برده‌داری، مناطق محصور بومیان، زندان‌ها، کارگاه‌های استثمارگر، میادین نفتی، پایگاه‌های نظامی و گورهای دسته‌جمعی برافراشته شده، سر فرود نمی‌آورد.


اما فرمول‌بندی ترامپ متکی بر یک ترفند است. او با میهن‌پرستی چنان برخورد می‌کند که انگار در همه جا و در تمامی شرایط تاریخی، معنایی واحد دارد. اما چنین نیست. میهن‌پرستی در یک کشور امپریالیستی با میهن‌پرستی در یک کشور مستعمره یکی نیست. ناسیونالیسمِ زندانبان، ناسیونالیسمِ زندانی نیست. پرچمی که توسط یک ارتش اشغالگر بالا می‌رود، همان معنایی را ندارد که پرچم برافراشته به دست مردمی که زنجیر سلطهٔ استعماری را پاره می‌کنند. طبقهٔ حاکمی که از سلطه‌گری خود دفاع می‌کند و مردم تحت ستمی که برای کسب حق حاکمیت می‌جنگند، هر دو ممکن است از زبان و ادبیات ملّی استفاده کنند، اما تاریخ دربارهٔ واژه‌ها بر اساس لباسِ تن‌شان قضاوت نمی‌کند؛ بلکه آن‌ها را بر پایهٔ نیروهای طبقاتی‌ای که به آن‌ها خدمت می‌کنند، داوری می‌کند.


این همان تناقضی است که در قلب این پرسش نهفته است. در ملت‌های تحت ستم، ناسیونالیسم انقلابی غالباً به یکی از اشکال انضمامی و عینیِ انترناسیونالیسم پرولتری بدل شده است؛ چرا که پیکار برای رهایی ملت از چنگال امپریالیسم، کل نظام امپریالیستی را تضعیف می‌کند. در ملت‌های امپریالیستی اما ناسیونالیسم معمولاً کارکردی کاملاً معکوس دارد. این ناسیونالیسم، کارگران را به طبقهٔ حاکم خودشان زنجیر می‌کند، به آنان می‌آموزد که امپراتوری را به اشتباه یک «جامعهٔ همبسته» بپندارند، و رنج‌های ناشی از سرمایه‌داری را به کینه و نفرت علیه مهاجران، کمونیست‌ها، شورش‌های سیاهان، حق حاکمیت بومیان، چین، جنوب جهانی و هر هدف دیگری تغییر جهت دهد، جز صاحبان اصلی خودِ کشور.
بنابراین، مسئله این نیست که آیا کمونیست‌ها در امر انتزاعی می‌توانند میهن‌پرست باشند یا خیر. مفاهیم انتزاعی ارزانند و از همین رو سیاستمداران آن‌ها را فله‌ای می‌خرند. پرسش واقعی این است: میهن‌پرستی برای کدام ملت، تحت رهبری کدام طبقه، علیه کدام دشمن و به سوی کدام پروژهٔ تاریخی؟ هنگامی که این پرسش به شکلی علمی طرح شود، شعار ترامپ فرو می‌پاشد. تاریخ رهایی ملی نشان می‌دهد که کمونیست‌ها اغلب وفادارترین میهن‌پرستان جهانِ تحت ستم بوده‌اند، در حالی که طبقات حاکم امپریالیستی که بلندتر از همه فریاد عشق به وطن سر می‌دادند، مشغول فروختن مردم، مسموم کردن زمین، غارت خزانهٔ عمومی و تبدیل ملت به ماشینی برای سود خصوصی و سلطهٔ جهانی بوده‌اند.

ملت را سرمایه ساخت، نه خدا

ملت معمولاً به عنوان میراثی مقدس به مردم عرضه می‌شود. به ما می‌گویند ملت امری باستانی، طبیعی و کأنّه بیولوژیک است؛ گویی هر مرزی به دست خدا ترسیم شده و هر پرچمی پیش از آغاز تاریخ، در تار و پود روح بشر بافته شده است. اما ملت مدرن از آسمان نیفتاده است. ملت بر روی زمین و از طریق مبارزه، تولید، تجارت، جنگ، مالیات‌ستانی، زبان، آموزش مدرسه‌ای، دیوان‌سالاری و قدرت طبقاتی ساخته شد. ملت یک خانواده نیست. یک تبار خونیِ اساطیری نیست. ملت یک محصول تاریخی است و مانند هر محصول تاریخی دیگر، رد انگشتانِ نیروهای طبقاتی سازنده‌اش را بر خود دارد.


از این روست که هر بحث جدی دربارهٔ میهن‌پرستی باید از تاریخ مادیِ خودِ مفهوم ملت آغاز شود. ملت مدرن در کنار سرمایه‌داری ظهور کرد، نه در خارج از آن. با فروپاشی روابط فئودالی و کشیده شدن اقتصادهای محلی به بازارهای گسترده‌تر، بورژوازیِ نوظهور به فضاهای بزرگ‌تری نیاز داشت تا کالاها در آن به گردش درآیند، نیروی کار منضبط شود، قوانین استاندارد گردند، مالیات‌ها جمع‌آوری شوند و از مالکیت دفاع شود. لحاف چهل‌تکهٔ امتیازات محلی، صلاحیت‌های خاندانی، باج‌های راهداری، محدودیت‌های صنفی و حقوق موروثیِ گذشته، به مانعی در برابر حرکت سرمایه بدل شده بود. بورژوازی این موانع را به این دلیل از میان برنداشت که ناگهان به برادریِ جهانی دست یافته بود؛ بلکه آن‌ها را ویران کرد چون سرمایه دوست ندارد در دروازهٔ هر روستا متوقف شود و بازخواست گردد.
مارکس و انگلس این فرآیند را به وضوح دیدند. آنان وقتی بورژوازی را به عنوان طبقه‌ای توصیف می‌کردند که بازار جهانی را آفرید، روابط محلی کهن را از هم گسیخت و به تولید و مصرف خصلتی فراملی بخشید، سرمایه‌داری را به عنوان یک رهاییِ احساساتی ستایش نمی‌کردند؛ بلکه در حال تبیین تخریبِ انقلابی جهان کهن به دست آن بودند. سرمایه‌داری پاره‌پاره‌بودن فئودالی را در هم کوبید، روابط موروثی را از ریشه کند، انزوای محلی را از بین برد و بازارهای ملی و سرانجام جهانی را پدید آورد. اما این پیشرفت، همان‌طور که همیشه تحت حاکمیت طبقاتی رخ می‌دهد، با یک صورت‌حساب کوچک همراه بود. بورژوازی زنجیرهای فئودالیسم را تنها برای آن گسیخت تا جامعه را به پیوند نقدی، کار مزدی، مالکیت خصوصی و حاکمیت سرمایه زنجیر کند.


دولت-ملت به پوستهٔ سیاسی این نظم جدید بدل شد. دولت-ملت قلمرو را متحد، قوانین را یکسان، دیوان‌سالاری را گسترده، ارتش‌ها را بنا، پول را تنظیم، راه‌ها را احداث و جمعیت‌ها را منضبط کرد و به بازار، یک کالبد سیاسی بخشید. اکنون از مردم دعوت می‌شد تا خود را به عنوان ملتی واحد تصور کنند، در حالی که زندگی‌شان همچنان بر مدار مالکیت شکافته شده بود. به مالک و مستأجر، صاحب کارخانه و کارگر، بانکدار و بدهکار، افسر و سربازِ وظیفه گفته می‌شد که همگی به یک جامعهٔ ملی واحد تعلق دارند. نبوغ ناسیونالیسم بورژوایی در همین بود: به نام «مردم» سخن می‌گفت، اما جامعه را برای طبقه‌ای سازماندهی می‌کرد که صاحب ابزار تولید بود.


این آگاهی ملی تنها از درون شعارها برنخواست؛ بلکه به ابزارهای مادی نیاز داشت. فرمول‌بندی مشهور بندیکت اندرسون که ملت را یک «جامعهٔ سیاسی تخیل‌شده» می‌داند، دقیقاً از آن رو مفید است که به ما یادآوری می‌کند به مردم باید آموخته می‌شد تا خود را بخشی از جامعه‌ای بزرگ‌تر از روستا، ملک ارثی، محله، طایفه یا منطقهٔ خود تصور کنند. گسترش فرهنگ چاپ، زبان‌های بومی، روزنامه‌ها، مدارس، نقشه‌ها، سرشماری‌ها و تشکیلات اداری دولت به ایجاد یک افق ملی مشترک در میان مردمی کمک کرد که هرگز یکدیگر را نمی‌دیدند. سرمایه‌داری واژهٔ مکتوب را فروخت، دولت زبان را استاندارد کرد، و به تدریج مردم یاد گرفتند که خود را در آینهٔ ملیِ صیقل‌یافته به دست نیروهایی بشناسند که خود کنترلی بر آن‌ها نداشتند.
بنابراین، ناسیونالیسم بورژوایی در فاز صعودی خود، واجد یک جنبهٔ پیشروِ تاریخی بود. این ناسیونالیسم حاکمیت خاندانی، مرجعیت کلیسایی، امتیازات فئودالی و پاره‌پاره بودن زندگی اجتماعی در سلسله‌مراتب موروثی محلی را به چالش کشید. این جریان به خلق زبان سیاسی مدرنِ شهروندی، حاکمیت مردمی، حقوق مشروطه و خودگردانی ملی کمک کرد. بورژوازی در برابر پادشاهانی که مدعی بودند به حق الهی حکومت می‌کنند، مفهوم ملت را اعلام داشت. در برابر اشرافی که بر اساس تولد مدعی امتیاز بودند، برابری در پیشگاه قانون را بنا نهاد. در برابر سکون فئودالی، حرکت را اعلام کرد. در برابر نظم کهن، تاریخ را سرود.
اما بورژوازی هرگز ارادهٔ برابری تا آخرین سطوح جامعه را نداشت. انقلابِ او در مرز مالکیت متوقف شد. او می‌توانست شهروند را اعلام کند و در عین حال کارگر را استثمار نماید. می‌توانست امتیازات اشرافی را لغو کند و هم‌زمان از استثمار سرمایه‌دارانه دفاع کند. می‌توانست حکومت موروثی را محکوم کند و در همان حال نظام بردگیِ مزدی را بسازد. او می‌توانست از ملت به عنوان خانه‌ای مشترک سخن بگوید، در حالی که آن خانه را به یک بازار تبدیل کرده و دمِ در، اجاره‌بها طلب می‌کرد. به همین دلیل، میهن‌پرستی بورژوایی از بدو تولد متناقض بود. این مفهوم، هم حاوی یک تکانهٔ واقعیِ دموکراتیک علیه فئودالیسم بود و هم یک دیکتاتوری طبقاتی جدید را در پشت زبانِ فریبندهٔ وحدت ملی پنهان می‌کرد.


آن تناقض، سرآغاز کل این مسئله است. ناسیونالیسم نه به عنوان ارتجاع محض آغاز شد و نه به عنوان رهایی محض. ناسیونالیسم به عنوان سلاحی تاریخی در دستان طبقات نوظهور و شکل‌یافته در بستر منازعات عصر خویش پا به عرصه گذاشت. در دوران آغازین سرمایه‌داری، ملت می‌توانست برای درهم‌شکستن نظم کهن فئودالی به کار رود. اما از آنجا که بورژوازی رهبری این فرآیند را بر عهده داشت، ملت پیرامون مالکیت خصوصی، تولید کالایی، انضباط طبقاتی و نیازهای انباشت سرمایه بنا شد. پرچم در حالی وارد تاریخ شد که پیشاپیش دو چهره داشت: یکی به مردم وعدهٔ آینده‌ای جمعی می‌داد و دیگری مخفیانه سند مالکیت را به نام سرمایه ثبت می‌کرد.
هنگامی که این امر درک شود، دیگر نمی‌توان با میهن‌پرستی به عنوان یک احساس بی‌غرض برخورد کرد. میهن‌پرستی به یک پرسش سیاسی بدل می‌شود. ملت ظرفی بی‌طرف نیست که فراتر از مبارزهٔ طبقاتی شناور باشد. ملت خود زمینِ مبارزه است؛ یک صیرورت تاریخی که به دست تولید و قدرت شکل گرفته است. پرسش از اینکه آیا کمونیست‌ها می‌توانند میهن‌پرست باشند، بدون آنکه نخست بپرسیم چه نوع ملتی، کدام طبقه بر آن حکومت می‌کند و چه وظیفهٔ تاریخی‌ای پیش روی آن است، خلط کردن شعر با تحلیل است. ملت مدرن را سرمایه ساخت، اما مبارزه بر سر اینکه ملت به چه کسی تعلق دارد را محو نکرد؛ بلکه تنها میدان نبرد جدیدی گشود که این مبارزه در آن رقم بخورد.

امپریالیسم ملت را به دو نیم پاره کرد

تناقضِ درونی ناسیونالیسم بورژوایی در شکل اولیهٔ خود منجمد نماند. سرمایه‌داری رشد کرد؛ تولید را متمرکز ساخت، سرمایه‌های کوچک‌تر را بلعید، بانک‌ها را با صنعت ادغام کرد، سرمایه را به سراسر جهان صادر نمود و بازار ملی را به پایگاه عملیاتی برای انباشت جهانی سرمایه تبدیل کرد. دولت-ملتی که به سازماندهی سرمایه‌داری در فاز صعودی‌اش کمک کرده بود، برای سرمایه‌داری در مرحلهٔ امپریالیستی‌اش بیش از حد تنگ و محدود شد. سرمایه هنوز به پرچم، ارتش، مرز، دادگاه، زندان و مدرسه نیاز داشت، اما دیگر خود را به همان جامعهٔ ملی که ادعای نمایندگی‌اش را داشت، محدود نمی‌کرد.
این همان چرخش بزرگی است که لنین تبیین کرد. در عصر امپریالیسم، سرمایه‌داری در کشورهای پیشرفته «از چارچوب دولت‌های ملی فراتر رفته بود». این جمله، غبار یک قرن میهن‌پرستیِ دروغین را می‌شکافد. بورژوازی همچنان جامهٔ رنگینِ ملی بر تن می‌کند، در برابر دوربین‌ها پرچم را می‌بوسد و هر زمان که مالیات‌ها، جنگ‌ها یا بودجه‌های پلیس نیاز به تایید عمومی دارند، با لحنی لطیف از وطن سخن می‌گوید. اما وفاداری واقعی او به مردمِ ملت نیست؛ وفاداری او به انباشت سرمایه است. او در پوشش، ملی است و در عمل، بین‌المللی.


امپریالیسم صرفاً یک سیاست خارجی متجاوزانه، یک رویکرد بد، یا افراطی مایهٔ تاسف نیست که دولتمردانی در کل شریف، پس از نوشیدن بیش از حدِ تندآب مرتکب شده باشند. امپریالیسم یک مرحله از سرمایه‌داری است. لنین آن را از طریق تمرکز تولید در انحصارها، ادغام سرمایهٔ بانکی با سرمایهٔ صنعتی در قالب سرمایهٔ مالی، صادرات سرمایه، تشکیل اتحادیه‌های بین‌المللی سرمایه‌داری و تقسیم قلمرو جهان میان قدرت‌های بزرگ تعریف کرد. به بیانی دیگر، امپریالیسم همان سرمایه‌داری انحصاری است که در مقیاسی جهانی سازمان یافته است. این سرمایه‌داری دیگر به استثمار نیروی کار در خانه راضی نیست، وقتی که می‌تواند بر نیروی کار، زمین، مواد معدنی، بندرگاه‌ها، بدهی‌ها، ارزها و دولت‌ها در سراسر سیاره فرمان براند.


به محض اینکه سرمایه‌داری به این مرحله می‌رسد، ناسیونالیسم خود دوپاره می‌شود و دیگر حامل یک معنای تاریخی واحد نیست. ملتِ استعمارگر و ملتِ مستعمره در دو سوی مخالف یک نظام جهانی واحد می‌ایستند. لنین اصرار داشت که کمونیست‌ها باید میان ملت‌های ستمگر و ملت‌های تحت ستم تمایز قائل شوند، چرا که یک شعار واحد می‌تواند بسته به اینکه چه کسی آن را سر می‌دهد و علیه چه کسی برافراشته می‌شود، در خدمت اهداف تاریخی کاملاً متضادی باشد. این تمایز، یک تئوری تزیینی نیست؛ بلکه کلید حل کل این مسئله است.
میهن‌پرستی در یک کشور امپریالیستی را نمی‌توان با همان معیاری سنجید که میهن‌پرستی را در کشوری که علیه سلطهٔ استعماری، اشغال، محاصرهٔ اقتصادی، سلطهٔ بدهی‌ها یا محاصرهٔ نظامی می‌جنگد. در ملت امپریالیستی، ناسیونالیسم معمولاً به سلاحی برای جلب رضایت و همسویی با طبقهٔ حاکم بدل می‌شود. این ناسیونالیسم به کارگران می‌آموزد که آیندهٔ خود را با همان طبقه‌ای گره بزنند که استثمارشان می‌کند. به آنان می‌گوید که سود شرکت‌ها همان «شکوفایی ملی» است، توسعه‌طلبی نظامی همان «امنیت» است، تحریم‌ها همان «دفاع از دموکراسی» است، پایگاه‌های خارجی همان «ثبات» است و مواد معدنی ارزان و نیروی کار ارزانِ جنوب جهانی، صرفاً پاداش طبیعیِ زندگی در بزرگ‌ترین کشور روی زمین است. از کارگر خواسته می‌شود که امپراتوری را چنان جشن بگیرد که گویی امپراتوری خانه و کاشانهٔ اوست؛ به او پرچمی داده می‌شود تا متوجه حکم تخلیهٔ خانه‌اش نشود.


به همین دلیل است که ناسیونالیسم امپریالیستی بی‌غرض و بی‌گناه نیست. این ناسیونالیسم صرفاً بیانگر عشق به همسایگان، چشم‌اندازهای طبیعی، موسیقی، غذا، زبان یا مردم عادی نیست. آن علایق واقعی هستند، اما طبقهٔ حاکم میلیاردها دلار خرج تولید میهن‌پرستی نمی‌کند تا کارگران بتوانند دست‌پخت مادربزرگشان را دوست داشته باشند. طبقهٔ حاکم میهن‌پرستی را تولید می‌کند تا کارگران منافع طبقهٔ حاکم را به اشتباه به عنوان منافع ملی بپندارند. او نیاز دارد که آنان باور کنند دشمن در جایی خارج از رابطهٔ طبقاتی ایستاده است: مهاجر، کمونیست، رقیب خارجی، شورشیِ استعمارزده، کشورِ تحریم‌شده، یا کارگری در آن سوی مرزها که دستمزد کمتری می‌گیرد چون امپریالیسم مواظب بوده که وضع چنین باشد. ناسیونالیسم امپریالیستی، استثمارشدگان را به سهامداران احساسیِ امپراتوری تبدیل می‌کند.
اما مسئلهٔ ملی در جهانِ تحت ستم به گونه‌ای دیگر جلوه می‌کند. در آنجا ملت در درجهٔ اول نقابِ سلطه‌گری نیست؛ بلکه می‌تواند به زمینی بدل شود که سلطه‌گری در آن به چالش کشیده می‌شود. برای مردمان مستعمره و نیمه‌مستعمره، مبارزه بر سر ملت، مبارزه‌ای است بر سر زمین، غذا، زبان، فرهنگ، مواد معدنی، بندرگاه‌ها، بانک‌ها، مدارس، ارتش‌ها، مرزها و حق انتخاب مسیر توسعه بدون وجود یک ارباب خارجی که بالای سر نقشه ایستاده باشد. مسئله این نیست که آیا مردم اجازه دارند پرچمی را تکان دهند یا نه؛ مسئله این است که آیا مردم بر شالوده‌های مادیِ زندگی ملی کنترل دارند یا خیر.


از این روست که ناسیونالیسم محتوای سیاسی ثابتی ندارد. ناسیونالیسم به خودی خود نه انقلابی است و نه مرتجع. معنای آن بستگی به رهبری طبقاتی، موقعیت تاریخی و جهت‌گیری عملی آن دارد. آیا از حق یک ملت ستمگر برای تسلط بر دیگران دفاع می‌کند، یا مبارزهٔ یک ملت تحت ستم را برای درهم‌شکستن سلطه سازمان می‌دهد؟ آیا کارگران را به بورژوازی خودشان زنجیر می‌کند، یا کارگران و دهقانان را علیه امپریالیسم و حاکمیت وابستگانِ داخلی (کمپرادور) بسیج می‌نماید؟ آیا وابستگی سرمایه‌دارانه را عمیق‌تر می‌کند، یا راه را به سوی حاکمیت بر زمین، نیروی کار، تولید و برنامه‌ریزی می‌گشاید؟
بنابراین، تحت سیطرهٔ امپریالیسم، واژهٔ «ملت» حامل دو امکان متضاد می‌شود. در دهان طبقهٔ حاکم امپریالیستی، ملت یک فرمان است: اطاعت کن، به ارتش بپیوند، فداکاری کن، مصرف کن و از دشمنی که ما برایت نام می‌بریم متنفر باش. در دستان یک ملت تحت ستم اما ملت می‌تواند به یک سلاح بدل شود: زمین را بازپس بگیر، زنجیر استعمار را پاره کن، منابع را ملی کن، توده‌ها را آموزش بده، از انقلاب دفاع کن و آینده‌ای بساز که دیگر تحت لیسانس امپراتوری نباشد. واژهٔ واحد باقی می‌ماند، اما تاریخ شکم آن را سفره کرده است.


این همان زمینی است که شعار ترامپ بر روی آن فرو می‌پاشد. او چنان سخن می‌گوید که گویی کمونیسم و میهن‌پرستی در یک خلاء با هم مواجه می‌شوند. اما در تاریخ هیچ خلاءای وجود ندارد؛ تنها نظام جهانی وجود دارد که با قدرت، مالکیت و خشونت تقسیم شده است. به محض اینکه امپریالیسم بشریت را به ملت‌های ستمگر و تحت ستم تقسیم می‌کند، خودِ میهن‌پرستی به یک پرسش طبقاتی در مقیاس جهانی تبدیل می‌شود. در کشور امپریالیستی، میهن‌پرستی معمولاً به معنای وفاداری به سلطه‌گری است. در ملت تحت ستم، میهن‌پرستی انقلابی می‌تواند به مبارزه برای لغو سلطه‌گری بدل شود. از همین رو، پرسش بعدی این نیست که آیا کمونیست‌ها می‌توانند ملت را دوست داشته باشند یا خیر؛ پرسش واقعی این است که چرا در بخش اعظمی از جهانِ استعمارزده، کمونیست‌ها تنها کسانی شدند که حاضر بودند تا آخرین نفس برای ملت بجنگند.

کمونیست‌ها تا آخرین نفس برای ملت جنگیدند

پاسخ مائو به ترامپ پیش از آنکه امپراتوریِ ترامپ به طور کامل جهان را به ارث ببرد، نوشته شده بود. در میانهٔ جنگ چین علیه تجاوزگری ژاپن، مائو این پرسش را طرح کرد که آیا یک کمونیستِ انترناسیونالیست می‌تواند در عین حال یک میهن‌پرست باشد؟ پاسخ او دفاعی، سردرگم یا شرمسارانه نبود. او گفت کمونیست در یک ملت تحت ستم «نه تنها می‌تواند، بلکه باید» میهن‌پرست باشد، زیرا دفاع از ملت در برابر تجاوز امپریالیستی از مبارزهٔ ستمدیدگان جهان علیه نظام امپریالیستی تفکیک‌ناپذیر است. فرمول‌بندی او دقیق بود: در جنگ‌های رهایی‌بخش ملی، «میهن‌پرستی همان انترناسیونالیسمِ به‌کاربسته است». این جمله مارکسیسم را به پرچم‌گردانی بدل نمی‌کند، بلکه مسئلهٔ ملی را روی پاهای خود می‌ایستاند.


دلیل این امر مادی است. استعمار هرگز صرفاً یک پرچم خارجی بر فراز یک ساختمان دولتی نبود. استعمار یک سیستم تمام‌عیار از سلطه بر زمین، نیروی کار، مواد معدنی، بندرگاه‌ها، مدارس، ارتش‌ها، زبان، قانون، اعتبار، فرهنگ و خودِ آینده بود. یک ملت استعمارزده می‌توانست فرماندار را برکنار کند و با این حال همچنان به مزرعه، معدن، بانک، محصول صادراتی، افسر خارجی، مدرسهٔ مذهبی مبلغان و سیاستمدار دست‌نشانده‌ای که یاد گرفته بود با لهجهٔ محلی به زبان امپراتوری سخن بگوید، زنجیر بماند. استقلال صوری بدون حاکمیت اقتصادی، استقلال با قلاده بود. کمونیست‌ها از آن رو به استوارترین میهن‌پرستان در بسیاری از ملت‌های تحت ستم بدل شدند که درک می‌کردند تا زمانی که توده‌های مردم سلب مالکیت شده باقی بمانند، ملت نمی‌تواند آزاد باشد.
ویتنام این نکته را با قاطعیتِ کوبش قنداق تفنگ بر روی یک میز استعماری به اثبات می‌رساند. هو شی مین و انقلاب ویتنام، کمونیسم را در تقابل با ملت قرار ندادند؛ آنان نیروی سازمان‌یافته‌ای را ساختند که از طریق آن ملت سرانجام می‌توانست به واقعیت بدل شود. اعلامیهٔ استقلال ویتنام پس از سلطهٔ استعماری فرانسه و اشغال جنگی ژاپن صادر شد، و مبارزه‌ای که در پی آمد، سمیناری دربارهٔ ایدئولوژی انتزاعی نبود؛ جنگی توده‌ای بود بر سر اینکه آیا ویتنام به مردم ویتنام تعلق خواهد داشت یا اینکه به عنوان شالیزار برنج، منبع نیروی کار، پایگاه نظامی و شکنجه‌گاه تحقیر برای قدرت خارجی باقی خواهد ماند. فرانسوی‌ها سلطهٔ خود را تمدن نامیدند. آمریکایی‌ها بعدها مداخلهٔ خود را آزادی خواندند. ویتنامی‌ها آن را همان‌گونه که بود نامیدند و با آن جنگیدند تا اینکه امپراتوری بار دیگر دریافت دهقانانی که تاریخ را پشت سر خود دارند، بسیار سخت تسلیم و آرام می‌شوند.


چین نیز از طریق قرنِ تحقیر، تهاجم، تجزیه، ملوک‌الطوایفی، سلطهٔ مالکان بزرگ و دست‌اندازی خارجی به همین حقیقت دست یافت. میهن‌پرستی مائو، میهن‌پرستیِ یک ملت متجاوز نبود که خواهان حق تسلط بر دیگران باشد. این میهن‌پرستی مردمی بود که در برابر تکه‌تکه شدن مقاومت می‌کردند. به همین دلیل تمایز او اهمیت داشت. میهن‌پرستیِ ارتش امپراتوری ژاپن مرتجعانه بود چون از فتح و تسخیر دفاع می‌کرد. میهن‌پرستی مردم چین انقلابی بود چون در برابر فتح و تسخیر ایستادگی می‌کرد. یک واژهٔ واحد نمی‌توانست در هر دو جبهه حامل یک معنای طبقاتی باشد. یکی ناسیونالیسمِ شمشیرِ نهاده بر گلوی ملتی دیگر بود، و دیگری ناسیونالیسمِ مردمی که می‌کوشیدند شمشیر را از روی گلوی خود بردارند.
گینه بیسائو این درس را از طریق آثار آمیلکارت کابرال و حزب افریقایی برای استقلال گینه و کیپ ورد (PAIGC) صیقل داد. کابرال با رهایی ملی به عنوان یک مراسم پرچم‌گردانی که برای پایان مبارزهٔ مسلحانه زمان‌بندی شده باشد، برخورد نکرد. خودِ مبارزه باید ایجاد شالودهٔ اجتماعیِ یک ملت جدید را آغاز می‌کرد. در مناطق آزادشده، PAIGC مدارس، آموزش‌های سیاسی، ساختارهای بهداشتی، سازماندهی توده‌ای و اشکالی از ادارهٔ امور را بنا نهاد که در میان توده‌ها ریشه داشت؛ زیرا استعمار نه تنها قلمرو را اشغال کرده بود، بلکه توانایی مردم را برای ادارهٔ زندگی خودشان دگرگون و مسخ کرده بود. مطالعهٔ «مؤسسه تحقیقات اجتماعی تری‌کانتیننتال» دربارهٔ PAIGC نشان می‌دهد که چگونه این جنبش با آموزش و پرورش و ساختار سیاسی به عنوان وظایف محوری رهایی ملی برخورد می‌کرد، نه به عنوان اصلاحاتی تزیینی که باید تا پس از پیروزی به تعویق بیفتند. کابرال می‌فهمید که ستمدیدگان یک ملتِ آماده و ساخته‌شده را از استعمار به ارث نمی‌برند؛ آنان باید آن را از طریق مبارزه بازسازی کنند.
موزامبیک نیز همین راه را در شرایطی متفاوت پیمود. جبههٔ آزادی‌بخش موزامبیک (FRELIMO) برای متحد کردن مبارزه علیه سلطهٔ استعماری پرتغال شکل گرفت و مبارزهٔ مسلحانهٔ آن در سال ۱۹۶۴، پیش از آنکه موزامبیک در سال ۱۹۷۵ به استقلال دست یابد، آغاز شد. تاریخ این جنبش را نمی‌توان به یک انتقال دیپلماتیک از لیسبون به ماپوتو تقلیل داد. این یک جنگ توده‌ایِ ضد استعماری علیه یک امپراتوری اروپایی بود که هیچ قصدی برای تسلیم کردن زمین، نیروی کار و قدرت نداشت، صرفاً به این دلیل که کسی مؤدبانه از او چنین خواسته بود. سیر تحول فرلیمو از درون مبارزه علیه سلطهٔ پرتغال و استقلال نهایی موزامبیک در سال ۱۹۷۵ نشان می‌دهد که رهایی ملی باید از طریق نیروی انقلابیِ سازمان‌یافته به دست می‌آمد. جهانِ مبادی آداب این را بی‌ثباتی می‌نامد؛ استعمارزدگان آن را نفس کشیدن می‌خوانند.


آنگولا نیز تزویر میهن‌پرستی استعماری را عریان ساخت. جنبش خلق برای آزادی آنگولا (MPLA) با سلطهٔ پرتغال در کشوری جنگید که زمین و منابعش به استخراج استعماری گره خورده بود و آینده‌اش به عنوان ملکِ امپراتوری قلمداد می‌شد. مبارزهٔ رهایی‌بخش در انزوا پیش نرفت؛ این مبارزه به بخشی از یک رویارویی بزرگ‌تر بدل شد که پرتغال، آفریقای جنوبیِ دوران آپارتاید، ایالات متحده، کوبا و جبههٔ سوسیالیستی را درگیر خود کرد. ظهور MPLA از درون مبارزهٔ ضد استعماری و نقش آن در استقلال آنگولا، مسئلهٔ ملی را مستقیماً در درون موازنهٔ جهانی نیروها قرار داد. نکته این نیست که هر تناقضی در درون این جنبش‌ها به دلیل برافراشتن پرچم‌های سوسیالیستی ناپدید شد؛ نکته این است که مبارزه برای ملت نمی‌توانست از مبارزه علیه امپریالیسم اجتناب کند، زیرا امپریالیسم همان سیستمی بود که در وهلهٔ نخست، حق حاکمیت ملت را ربوده بود.
در تمامی این مبارزات، الگو دست‌نخورده و آشکار است. کمونیست‌ها ملت را چون شیئی موزه‌ای دوست نداشتند. آنان برای ملت جنگیدند به عنوان زمینی که باید بازگردانده شود، نیروی کاری که باید آزاد گردد، کودکانی که باید آموزش ببینند، زنانی که باید سازمان یابند، دهقانانی که باید به قدرت مسلح شوند، کارگرانی که باید وارد تاریخ گردند، منابعی که باید بازپس گرفته شوند و توسعه‌ای که باید بر اساس نیازهای انسانی برنامه‌ریزی شود، نه سود امپریالیستی. میهن‌پرستی آنان، میهن‌پرستیِ احساساتیِ رژه‌ها و سخنرانی‌ها نبود؛ بلکه میهن‌پرستیِ عملیِ آبیاری، سوادآموزی، اصلاحات ارضی، درمانگاه‌ها، دفاع توده‌ای و نابودی اقتدار استعماری بود. پرچم بدون نان، یک وسیلهٔ تزیینی است. ملتی بدون حاکمیت بر تولید، یک اتاق اجاره‌ای است.


به همین دلیل است که ادعای ترامپ زیر بار سنگین قرن بیستم فرو می‌پاشد. اگر کمونیست‌ها نمی‌توانند میهن‌پرست باشند، پس میهن‌پرستان در ویتنام چه کسانی بودند: ویت‌مین یا کارگزاران استعماری فرانسه؟ میهن‌پرستان در چین چه کسانی بودند: کمونیست‌هایی که در برابر تهاجم ژاپن مقاومت می‌کردند یا همدستان و وابستگانی که با تحقیر ملی صلح کردند؟ میهن‌پرستان در گینه بیسائو و موزامبیک چه کسانی بودند: مبارزان راه آزادی که در دل جنگل‌ها مدرسه می‌ساختند یا امپراتوری پرتغال که زمین آفریقا را با زور اسلحه نگه داشته بود؟ پاسخ برای همه روشن است، جز برای کسانی که به آنان پول می‌دهند تا نفهمند.
ناسیونالیسم انقلابی در جهان تحت ستم از آن رو به انترناسیونالیسم بدل شد که هر ضربه‌ای بر پیکر سلطهٔ استعماری، کل زنجیرهٔ امپریالیستی را تضعیف می‌کرد. رهایی ویتنام تنها متعلق به ویتنام نبود. رهایی گینه بیسائو تنها متعلق به گینه نبود. رهایی آنگولا و موزامبیک تنها متعلق به آنگولا و موزامبیک نبود. هر مبارزه‌ای به ستمدیدگان جهان آموخت که می‌توان با امپراتوری جنگید، از آن خون ریخت و شکستش داد. هر پیروزی، افق تخیل بشریت را گسترش داد. هر ارتش استعماریِ شکست‌خورده سبب شد ملت دیگری کمی استوارتر قامت راست کند. این همان معنای سخن مائو بود. میهن‌پرستی، در شرایط رهایی ملی، نفی انترناسیونالیسم پرولتری نیست؛ بلکه یکی از اشکالی است که انترناسیونالیسم از طریق آن، با چکمه‌های گل‌آلود و تفنگی در دست، وارد تاریخ می‌شود.

امپراتوری به دست کارگر پرچم می‌دهد

در ملت تحت ستم، ناسیونالیسم انقلابی می‌تواند به سلاحی علیه سلطه‌گری بدل شود. در درون ملت امپریالیستی اما ناسیونالیسم معمولاً کارکردی معکوس دارد. این جریان کارگر را به سرنگونی سیستمی که استثمارش می‌کند فرا نمی‌خواند؛ بلکه او را به همسویی و یکی شدن با آن دعوت می‌کند. به او می‌آموزد که جهان را از دریچهٔ چشم طبقهٔ حاکم خود ببیند، دشمنان امپراتوری را دشمنان خود بپندارد و باور کند قدرتی که در خانه جیبش را می‌زند، به نحوی از انحاء در خارج از مرزها از او دفاع می‌کند. این ترفند قدیمی است، اما هنوز آن‌قدر کارگر می‌افتد که ژنرال‌ها را سر کار نگه دارد و فقرا را پاره‌پاره باقی بگذارد.
لنین در این نقطه بی‌رحم و قاطع بود، زیرا می‌فهمید که انترناسیونالیسم نمی‌تواند به عنوان یک شعار زنده بماند، در حالی که کارگران در عمل از امپراتوری خود دفاع می‌کنند. او استدلال می‌کرد پرولتاریای یک ملت ستمگر باید خواهان آزادی ملت‌های تحت ستم برای جدایی از دولتی باشد که بر آن‌ها تسلط دارد؛ در غیر این صورت، انترناسیونالیسم او به یک عبارت زیبا و فاقد محتوای انقلابی تقلیل می‌یابد. در فرمول‌بندی لنین، سوسیالیست‌ها در ملت‌های ستمگر وظیفه‌ای مشخص داشتند تا با سلطهٔ مستعمرات و ملت‌های تحت ستم توسط دولت امپریالیستیِ «خودشان» بجنگند. سنجش اصلی اینجاست. نه اینکه چقدر بلند دربارهٔ بشریت آواز سر می‌دهی، بلکه اینکه آیا با امپراتوری‌ای که ادعا می‌کند به نام تو عمل می‌کند، قطع رابطه می‌کنی یا خیر.
میهن‌پرستی امپریالیستی پدید می‌آید تا مانع از این قطع رابطه شود. این جریان طبقهٔ حاکم را به «ملت» تبدیل می‌کند و سپس ملت را به یک تعهد اخلاقی بدل می‌سازد. به کارگر گفته می‌شود سود شرکت‌ها همان «اقتصاد ما» است، توسعه‌طلبی نظامی همان «امنیت ما» است، تحریم‌ها همان «دفاع از دموکراسی» است، پایگاه‌های خارجی همان «ثبات» است و رقابت با چین، ویرانی‌های به بار آمده توسط وال‌استریت را توضیح می‌دهد. این زبان طراحی شده است تا دزدی را امری جمعی و به مصلحت عموم جلوه دهد. یک شرکت کارخانه‌ای را تعطیل می‌کند، شهری را ویران می‌سازد، تولید را منتقل می‌کند، سوبسیدها را به جیب می‌زند و سپس پیچیده در پرچم بازمی‌گردد تا به کارگر بیکارشده دربارهٔ تهدیدهای خارجی هشدار دهد. سرمایه خانه را آتش می‌زند و خاکسترش را به عنوان میهن‌پرستی می‌فروشد.


مایکل پارنتی کارکرد امپریالیستی را بدون روتوش توصیف کرد: امپراتوری‌ها منافع اقتصادی مسلط را ثروتمند می‌کنند، در حالی که خشونت، فقر و وابستگی را بر مردمی که تحت سلطهٔ آن‌ها قرار گرفته‌اند تحمیل می‌نمایند. امپراتوری یک پروژهٔ خیریه به همراه ناوهای هواپیمابر نیست. امپراتوری سیستمی است برای استخراج ثروت، تضمین بازارهای فروش، کنترل نیروی کار، فرمانروایی بر منابع و منضبط کردن دولت‌هایی که از اطاعت سر باز می‌زنند. طبقهٔ حاکم نمی‌تواند این پروژه را صادقانه بفروشد، بنابراین آن را از طریق ترس، فضیلت‌تراشی و اسطوره‌شناسی ملی به فروش می‌رساند. او باید مردم را متقاعد کند آنچه به نفع سرمایه‌گذاران، پیمانکاران، بانک‌ها، شرکت‌های نفتی، بنگاه‌های اسلحه‌سازی و برنامه‌ریزان استراتژیک است، به نحوی منفعت مشترک کل ملت است. از همین روست که هر امپراتوری در کسوت یک بشر‌دوست وارد می‌شود و از خود یک ترازنامهٔ مالی بر جای می‌گذارد.
این متقاعدسازی به تصادف رخ نمی‌دهد. مدل پروپاگاندای هرمان و چامسکی تبیین می‌کند که چگونه ثروت و قدرتِ متمرکز، جریان اطلاعات را شکل می‌دهند؛ اخبار را فیلتر می‌کنند، دگراندیشان را به حاشیه می‌رانند و به منافع مسلط دولتی و خصوصی اجازه می‌دهند تا پیام‌های خود را به عموم منتقل کنند. نکتهٔ آنان این نبود که هر روزنامه‌نگاری زنگ تلفنی از سوی یک شرور مخفی در اتاقی پر از دود دریافت می‌کند؛ گرچه آدم شک ندارد برخی با اشتیاق کنار تلفن منتظر می‌نشستند. نکته ساختاری است: رسانه‌های شرکتی در درون نهادهایی عمل می‌کنند که مالکیت، تبلیغات، منابع خبری، فشارها (فلک) و اهرم‌های ایدئولوژیک آن‌ها، دامنهٔ تفکر قابل قبول را تنگ و محدود می‌سازد. از طریق این ماشین است که امپراتوری پیش از آنکه کارگر فرصت کند بپرسد چه کسی سود می‌برد، به یک امر بدیهی و «عقل سلیم» بدل می‌شود.


میهن‌پرستی امپریالیستی همچنین از طریق ناامنی مادی عمل می‌کند. امپراتوری صرفاً برای فقرا پرچم تکان نمی‌دهد؛ بلکه راه‌های فراری از همان شرایطی که خود به ایجادش کمک کرده، به آنان پیشنهاد می‌کند. خدمت نظامی به عنوان انضباط، هدفمندی، آموزش، اشتغال، مراقبت‌های بهداشتی، سفر، شهروندی و اعادهٔ غرور مردانه فروخته می‌شود. واقعیت پیچیده‌تر از این ادعای تنبلانه است که فقط فقیرترین‌ها ثبت‌نام می‌کنند، اما فشار طبقاتی واقعی است. پژوهش‌ها در زمینهٔ جذب نیروی نظامی نشان می‌دهند که استخدام‌شدگان از پیشینه‌های اقتصادی-اجتماعی پایین‌تر، انگیزه‌های قوی‌تری برای پیوستن به خاطر اشتغال و آموزش دارند، حتی در شرایطی که ارتش مدرن نیروهای فراوانی را نیز از لایه‌های وسیع‌تر طبقهٔ کارگر و متوسط جذب می‌کند. انضباط طبقاتی در یک امپراتوری این‌گونه عمل می‌کند: نخست آینده را تنگ و محدود کن، سپس ثبت‌نام در ارتش را «فرصت» بنام.


کارکرد ایدئولوژیک دیگر، جابه‌جایی و تغییر جهت دادن است. کارگر زیر بار بدهی، اجاره‌بها، مخارج پزشکی، دستمزدهای راکد، اتحادیه‌های از هم پاشیده، شهرهای مسموم، خشونت پلیس و تحقیر تدریجیِ ناشی از اینکه به او می‌گویند در کشوری که ثروتمندانش پیش از صرف صبحانه نجات مالی می‌یابند باید سخت‌تر کار کند، رنج می‌برد. اما ناسیونالیسم امپریالیستی به او می‌آموزد که چشم از صاحبان ثروت برگیرد. خشم او به سمت مهاجران، کمونیست‌ها، مسلمانان، چین، شورش سیاهان، حاکمیت بومیان، جنوب جهانی و هر دشمن جدیدی که کشیشان امپراتوری این هفته در تلویزیون کشف می‌کنند، تغییر جهت داده می‌شود. طبقهٔ حاکم کمر او را می‌شکند، به آن سوی آب‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید: مشکل تو آنجاست.
به همین دلیل است که عبارت «منافع ملی» در یک کشور امپریالیستی باید همیشه به بند استنطاق کشیده شود. طبقهٔ حاکم وقتی می‌گوید «آمریکا»، منظورش بازارهای خود، سرمایه‌گذاری‌های خود، زنجیره‌های تأمین خود، کریدورهای نظامی خود، ارز ذخیرهٔ خود، رژیم تحریم‌های خود، ابزارهای بدهی خود و حق سلطه‌گری خویش است. وقتی می‌گوید «امنیت»، منظورش کنترل استراتژیک است. وقتی می‌گوید «آزادی»، منظورش دسترسی برای سرمایه است. وقتی می‌گوید «دموکراسی»، منظورش دولت‌هایی است آن‌قدر مطیع که خصوصی‌سازی کنند، آزادسازی اقتصادی انجام دهند و رگ‌های خود را بگشایند. مردم اجازه دارند وارد این منافع ملی شوند تنها به عنوان مالیات‌دهندگان، سربازان، مصرف‌کنندگان، زندانیان، کارگران و عزاداران.


بنابراین، میهن‌پرستی امپریالیستی عشقِ مردم عادی به مکان‌هایی که آنان را شکل داده‌اند، نیست. آن لطافتی نیست که فرد نسبت به یک محله، یک زبان، یک آواز، یک سفرهٔ خانوادگی، یک رودخانه یا گورهای نیاکان احساس می‌کند. طبقهٔ حاکم آن احساسات را اختراع نکرده است؛ بلکه آن‌ها را به سرقت می‌برد. او وابستگی واقعی و انسانیِ مردم به یکدیگر را می‌گیرد و آن را به سمتی بالاتر، یعنی به سوی دولت، ارتش، بازار و امپراتوری منتقل می‌کند. سپس هر عمل مقاومت‌آمیزی را خیانت اعلام می‌دارد، گویی کارگر به همان ماشینی که زندگی‌اش را خوار و خفیف کرده، وفاداری بدهکار است.
این نقطهٔ مقابل ناسیونالیسم انقلابی در جهان تحت ستم است. در آنجا، مبارزه برای ملت می‌تواند به مبارزه‌ای برای بازپس‌گیری شالودهٔ مادی زندگی از چنگال سلطهٔ امپریالیستی بدل شود. اینجا، در درون هستهٔ امپریالیستی، ناسیونالیسم معمولاً از کارگر می‌خواهد از سلطه‌گری چنان دفاع کند که گویی رهایی خودِ اوست. از همین رو، کارگرِ امپراتوری که می‌خواهد آزاد شود، نخست باید یاد بگیرد که مردم را از امپراتوری، کشور را از طبقهٔ حاکم، و عشق به خانه را از اطاعت در برابر قدرت تفکیک کند. تا زمانی که این تفکیک صورت نگیرد، پرچم همان چیزی باقی می‌ماند که امپراتوری به آن نیاز دارد: چشم‌بندی با رنگ‌های جذاب‌تر.

ملت آمریکا در مقام «مالکیت» متولد شد

اگر ناسیونالیسم امپریالیستی کارگران را آموزش می‌دهد تا طبقهٔ حاکم را با ملت اشتباه بگیرند، میهن‌پرستی آمریکایی از بدو تولد به این زبان مسلط بود. ایالات متحده به تصادف، بر اثر فساد یا با انحرافی تراژیک از روح موسس خود به یک امپراتوری استعماری (مبتنی بر اسکان غاصبان) بدل نشد. روح موسس آن پیشاپیش پیرامون مالکیت سازمان یافته بود. این جمهوری آزادی را اعلام کرد در حالی که زندگی مادی خود را بر بنیاد سرقت زمین، کار برده‌واری، شهروندیِ نژادی‌شده و توسعه‌طلبی سرمایه‌دارانه بنا می‌کرد. به همین دلیل است که ناسیونالیسم آمریکایی به این سادگی به ناسیونالیسم امپریالیستی تبدیل می‌شود: این ناسیونالیسم هرگز بر پایهٔ حاکمیت تمامی مردمانی که اینجا زندگی می‌کردند بنا نشد؛ بلکه بر بنیاد حاکمیت کسانی بنا شد که به عنوان «صاحبان مال» به رسمیت شناخته شده بودند.


این تناقض در بدو تولد حضور داشت. اعلامیهٔ استقلال می‌توانست اعلام دارد که «همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند» و در عین حال مردمان بومی را «وحشیان بی‌رحم سرخ‌پوست» توصیف کند. این یک عبارت گذرا نبود؛ بلکه مرز تخیل موسسان را آشکار می‌ساخت. «مردمِ» این جمهوری جدید در تمایز و علیه ملت‌های بومی‌ای تعریف می‌شدند که پروژهٔ استعماری قصد اشغال زمین‌هایشان را داشت. آزادی آمریکایی روی خاک خالی تخیل نشد؛ بلکه از طریق فتح و تسخیر تصور شد، به طوری که وجود و بقای بومیان به عنوان مانعی در برابر توسعهٔ مالکیتِ غاصبان قلمداد گردید. جمهوری صرفاً بومیان را فراموش نکرد؛ بلکه به بومیان به عنوان یک دشمن نیاز داشت تا غارت و چپاول بتواند به عنوان «سرنوشت محتوم» جلوه کند.
قانون اساسی همان منطق طبقاتی را در زبانی صیقل‌یافته‌تر با خود حمل می‌کرد. این قانون از به کار بردن واژهٔ برده‌داری اجتناب کرد، در حالی که از طریق نظام نمایندگی، تجارت و قدرت پلیسی از برده‌داری محافظت نمود. «بند سه‌پنجم» قدرت سیاسی ایالت‌های برده‌دار را افزایش داد، از طریق شمارش برده‌ها برای کسب کرسی‌های نمایندگی، در حالی که شخصیت انسانی آنان را در زندگی سیاسی نفی می‌کرد. قانون اساسی همچنین تجارت بین‌المللی برده را تا سال ۱۸۰۸ تحت حمایت قرار داد و بازگرداندن کسانی را که از بند می‌گریختند، از طریق «بند برده‌های فراری» الزامی کرد. بنیان‌گذاران می‌دانستند چگونه نرم سخن بگویند در حالی که زنجیرها را در متن قانون می‌نوشتند. مزرعهٔ بزرگ برده‌داری خارج از جمهوری ننشسته بود؛ بلکه به طراحی جمهوری کمک می‌کرد.


توسعه‌طلبی غاصبان سپس به سیاست فدرال بدل شد. «قانون اخراج هندیان» به رئیس‌جمهور این اختیار را داد که اخراج ملت‌های بومی به غرب رودخانهٔ میسیسیپی را پیگیری کند و جابه‌جایی قهرآمیز آنان را در پوشش مبادله و امور اداری بیاراید. روایت تاریخیِ خودِ وزارت امور خارجه اذعان می‌دارد که ایالات متحده از معاهدات و سیاست اخراج برای آواره کردن مردمان بومی استفاده کرده و مقامات فدرال گاه معاهدات و احکام دیوان عالی را نقض می‌کردند تا توسعه‌طلبی به سمت غرب را تسهیل کنند. امپراتوری با امضاها، مهرها، نقشه‌ها و کارمندان دفتری آمد. دزدی وقتی با کاغذ و لوازم‌التحریر حکومتی وارد می‌شود، احترام برانگیختنش بسیار آسان‌تر است.
به همین دلیل است که انقلاب آمریکا باید به شکلی دیالکتیکی درک شود. این انقلاب یک گسست واقعی از نظام پادشاهی و اقتدار امپراتوری بریتانیا بود، اما یک انقلاب اجتماعی برای برده‌ها، سلب‌مالکیت‌شدگان، زنان، کارگران یا ملت‌های بومی نبود. این حرکت فرمی از حاکمیت خارجی را سرنگون کرد در حالی که نظمی داخلی از قدرت طبقاتی، نژادی، مالکیتی و استعماری را تحکیم بخشید. ایالات متحده در رابطه با بریتانیا می‌توانست خود را ضد استعماری جلوه دهد؛ اما در رابطه با ملت‌های بومی و آفریقایی‌های به بردگی کشیده شده، تا مغز استخوان استعماری بود. این خصلت دوگانه در مرکز میهن‌پرستی آمریکایی مانند یک تپانچهٔ پر زیر کتاب دعا نشسته است.


«ملتی» که توسط این تاریخ تولید شد، هرگز یک جامعهٔ بی‌طرف از انسان‌های برابر نبود. این ملت بر این اساس ساختار یافته بود که چه کسی می‌تواند مالک زمین باشد، چه کسی می‌تواند بر نیروی کار فرمان براند، چه کسی می‌تواند رای دهد، چه کسی می‌تواند ارث ببرد، چه کسی می‌تواند مسکن گزیند، چه کسی می‌تواند توسط دادگاه‌ها محافظت شود و چه کسی می‌تواند توسط قانون شکار گردد. شهروندی صرفاً یک موقعیت حقوقی نبود؛ یک رابطهٔ اجتماعی بود که از طریق مالکیت و قدرت نژادی سازماندهی شده بود. پرچم وعدهٔ وحدت می‌داد، اما نظم مادی کشور را میان ارباب و برده، غاصب و بومی، مالک و کارگر، طلبکار و بدهکار، شهروند و تبعهٔ محروم تقسیم می‌کرد. میهن‌پرستی آمریکایی یاد گرفت که این سلسله‌مراتب را آزادی بنامد، زیرا طبقهٔ حاکم به واژه‌ای زیبا برای سلطه‌گری خود نیاز داشت.
کمونیسم این میهن‌پرستی را تهدید می‌کند چون پرسش‌های ممنوعه را طرح می‌نماید. چه کسی مالک زمین است؟ چه کسی نیروی کار را کنترل می‌کند؟ چه کسی بر تولید فرمان می‌راند؟ چه کسی از دولت سود می‌برد؟ از چه کسی خواسته می‌شود تا برای کشور بمیرد، و چه کسی از جنگ سود می‌برد؟ به چه کسی گفته می‌شود ملت را دوست بدارد، و به چه کسی اجازه داده می‌شود مالک آن باشد؟ این پرسش‌ها دودِ اسطوره‌شناسی میهن‌پرستانه را می‌شکافند و محرابِ زیر آن را عریان می‌کنند: مالکیت خصوصیِ متکی بر خشونت سازمان‌یافته. کمونیسم عشق انسان عادی به خانه، زبان، خاطره، محله یا مردم را تهدید نمی‌کند؛ بلکه این ادعای طبقهٔ حاکم را تهدید می‌کند که مالکیت او همان ملت است و قدرت او همان آزادی.


از همین روست که میهن‌پرستی ضدکمونیستی ترامپ در سنت سیاسی آمریکا این‌قدر طبیعی به گوش می‌رسد. او ایدئولوژی جدیدی اختراع نمی‌کند. او به همان زبان کهنهٔ سرمایه‌داریِ استعماری با لهجهٔ مبتذل اواخر دوران امپریالیستی سخن می‌گوید. وقتی او می‌گوید کمونیسم و میهن‌پرستی نمی‌توانند هم‌زیستی داشته باشند، منظورش این است که کمونیسم نمی‌تواند با میهن‌پرستی‌ای هم‌زیستی کند که پیرامون تقدس مالکیت سرمایه‌دارانه، سلسله‌مراتب نژادی، قدرت پلیسی، سلطهٔ نظامی و بی‌گناه جلوه دادن غاصبان بنا شده است. در این نقطه، تاریخ به او یک صداقت کوچک و تصادفی عطا می‌کند. کمونیسم نمی‌تواند با آمریکای برده‌دار، دلال، قلعهٔ استعماری، زندان، مالک بزرگ، پیمانکار تسلیحاتی و میلیاردرِ پیچیده در پارچهٔ پرچم آشتی کند.
اما آن آمریکا تنها واقعیتِ موجود در این سرزمین نیست. همواره تاریخ دیگری نیز وجود داشته است: شورش برده‌ها، مقاومت ملت‌های بومی، اعتصابات کارگران، مبارزات بازسازی سیاهپوستان، سازماندهی مهاجران، نافرمانی سربازان، جنبش‌های زنان، فقرا، زندانیان و استعمارزدگان در شکم این دیو. طبقهٔ حاکم خود را آمریکا می‌نامد، زیرا هر طبقهٔ حاکمی از اینکه آینهٔ خود را با جهان اشتباه بگیرد لذت می‌برد. اما مردم هرگز با حاکمانشان یکی نبوده‌اند. کشور، امپراتوری نیست. ملت، بورژوازی نیست. پرچم، زمین نیست. و عشق به مردم مستلزم کینه و نفرت نسبت به سیستمی است که از نام آنان برای تسلط بر جهان استفاده کرده است.

میهن‌پرستی پس از امپراتوری

ترامپ می‌گوید یک شخص می‌تواند کمونیست باشد یا میهن‌پرست، اما نه هر دو. تاریخ با پرسشی دقیق‌تر پاسخ می‌دهد: میهن‌پرستی برای چه کسی، تحت کدام طبقه، علیه کدام دشمن و به سوی کدام آینده؟ به محض اینکه ملت از محراب پایین آورده شود و دوباره در بستر تاریخ قرار گیرد، شعار جادوی خود را از دست می‌دهد. ملت جاودانه نیست. ملت ساخته می‌شود. بر سر آن مبارزه می‌شود. ملت به دست تولید، مالکیت، فتح و تسخیر، مقاومت، مبارزهٔ طبقاتی و نظام جهانی‌ای که در آن ایستاده، شکل می‌گیرد.
تحت سیطرهٔ سرمایه‌داری نوظهور، ملت به درهم‌شکستن پاره‌پاره‌بودن فئودالی و ساختن جهان سیاسی مدرن کمک کرد، اما این کار را تحت رهبری بورژوازی انجام داد و از این رو تناقض مالکیت بورژوایی را از بدو تولد با خود حمل نمود. تحت سیطرهٔ امپریالیسم، آن تناقض در مقیاسی جهانی شکافته شد. ناسیونالیسم ملت‌های تحت ستم می‌توانست به سلاحی علیه سلطهٔ خارجی بدل شود، در حالی که ناسیونالیسم ملت‌های امپریالیستی به سلاحی برای زنجیر کردن کارگران به طبقهٔ حاکم خودشان تبدیل گشت. یکی پرسش از حق حاکمیت را برمی‌افراشت؛ دیگری پرسش از طبقه را دفن می‌کرد.


به همین دلیل است که فرمول‌بندی مائو همچنان تعیین‌کننده باقی می‌ماند. در جنگ‌های رهایی‌بخش ملی، میهن‌پرستی همان انترناسیونالیسمِ به‌کاربسته است. نه به این دلیل که پرچم مقدس است. نه به این دلیل که ملت فراتر از طبقه است. بلکه به این دلیل که مبارزهٔ ملت تحت ستم علیه سلطهٔ امپریالیستی، کل زنجیرهٔ امپریالیستی را تضعیف می‌کند. کمونیستی که برای ویتنام، چین، گینه بیسائو، موزامبیک، آنگولا، کوبا یا هر ملت تحت ستم دیگری می‌جنگید، به انترناسیونالیسم خیانت نمی‌کرد؛ بلکه به آن قلمرو، سازمان، انضباط و نفس می‌بخشید.
در درون ملت امپریالیستی اما وظیفه دگرگون است. کارگر آمریکایی نمی‌تواند با عشق ورزیدن به امپراتوری‌ای که او را در خانه استثمار می‌کند و جهان را به نام او تحت سلطه درمی‌آورد، آزاد شود. میهن‌پرستی او تنها زمانی انقلابی می‌شود که از طبقهٔ حاکم بگسلد، از شوونیسم امپریالیستی بگسلد، از بی‌گناه جلوه دادن غاصبان بگسلد و به مبارزات ستمدیدگان در اینجا و همه جا بپیوندد. نخستین اقدام انترناسیونالیسم پرولتری در شکم این دیو، نفرت از مردم نیست؛ بلکه خیانت به امپراتوری است.
بنابراین ترامپ تنها در محدودترین و تصادفی‌ترین معنای ممکن درست می‌گوید. کمونیسم نمی‌تواند نسبت به آمریکای برده‌دار، غاصب، مالک بزرگ، زندان، شرکت بزرگ، پایگاه پهپادی و میلیاردرِ پیچیده در پرچم، میهن‌پرست باشد. اما کمونیسم می‌تواند به مردمی که زیر آن آمریکا دفن شده‌اند وفادار بماند: کارگران، فقرا، سلب‌مالکیت‌شدگان، استعمارزدگان، زندانیان، مهاجران، ملت‌های بومی، توده‌های سیاه‌پوست و تمامی کسانی که کار و رنجشان کشوری را ساخت که هرگز اجازهٔ مالکیت بر آن را نیافتند.


تناقض واقعی، کمونیسم در برابر میهن‌پرستی نیست. تناقض واقعی، میهن‌پرستی امپریالیستی در برابر رهایی مردم است. میهن‌پرستیِ مالکیّت در برابر میهن‌پرستیِ زندگی است. ملت در مقام امپراتوری در برابر مردم در مقام تاریخ است. و به محض اینکه آن تناقض نام‌گذاری شود، وظیفه روشن می‌گردد: نه سر فرود آوردن در برابر آمریکایی که بنا شد، بلکه جنگیدن برای مردم علیه امپراتوری‌ای که همواره مدعی بوده به نام آنان سخن می‌گوید.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب