مردی که به سمت «خط زرد» در غزه قدم برداشت — و پسری که همراه خود برد

در


«وعد الشافی» همراه با پسرش، «جواد»؛ کودکی که به همراه پدرش در ۱۹ مارس توسط سربازان اسرائیلی در نزدیکی «خط زرد» بازداشت شد. ۲۰ مارس ۲۰۲۶. عکس از آرشیو خانواده الشافی.

دراپ‌سایت نیوز
ترجمه مجله جنوب جهانی


گزارشی از مهند ماهر

اردوگاه آوارگان المغازی، نوار غزه — نیمه‌شب بود و وعد الشافی هنوز بیدار؛ روی زمین کنار پسر ۲۲ ماهه‌اش، جواد، نشسته بود. اتاق کوچکشان در پی بمباران‌های اسرائیل آسیب دیده بود؛ ترک‌های عمیقی روی دیوارهای بتنی به چشم می‌خورد و تکه‌های رنگ از گوشه‌وکنار آن می‌ریخت. نور کم‌سو، سایه‌های مبهمی روی دیوار پشت سرش انداخته بود.

پارچه‌ای آغشته به آب خنک در دست داشت و آن را آرام روی پاهای جوادِ خوابیده می‌کشید. هر چند لحظه یک‌بار، دستش را روی سینه او می‌گذاشت تا نفس‌هایش را لمس کند. جواد کمی تکان خورد و ناگهان چشمانش باز شد. ناله‌ای خفیف سر داد و سپس کلمات را بریده‌بریده به زبان آورد: «بنگ [صدای شلیک]. خون. تانک.»

وعد نپرسید منظورش چیست. خودش می‌دانست. به سمت او خم شد، با یک دست موهایش را نوازش کرد و دست دیگرش را روی بدنش نگه داشت. وقتی صدای کودک دوباره قطع شد، همان‌طور بیدار کنارش ماند و به بالا و پایین رفتن سینه‌اش چشم دوخت.
جواد از ۱۹ مارس به این حال افتاده بود؛ همان روزی که پدرش، اسامه الشافی، گفت می‌خواهد پسرش را برای خریدن شکلات به مغازه ببرد. جواد را روی شانه‌هایش گذاشت و بیرون رفت. مغازه در سمت غرب، نزدیک خانه‌شان در بخش شرقی اردوگاه المغازی و در چندصد متری «خط زرد» بود. اما وقتی از خانه خارج شد، ناگهان مسیرش تغییر کرد و شروع کرد به قدم زدن به سمت شرق.
به گفته وعد، اسامه از پیش، نشانه‌هایی از فروپاشی روانی بروز داده بود؛ او زیر بار سخت‌ترین شرایط معیشتی و وحشت حملات نسل‌کشی اسرائیل در غزه در هم شکسته بود. اسامه با یک گاری اسبی امرار معاشِ ناچیزی داشت، اما دو ماه قبل، اسبش در بمباران کشته شد. پس از آن، دیگر توان تأمین هزینه‌های خانواده‌اش را نداشت و کمبود شدید غذا و مایحتاج اولیه زندگی روزبه‌روز وخیم‌تر می‌شد.

محمد، پدر اسامه، می‌گوید زوال روانی پسرش حدود یک ماه و نیم پس از کشته شدن اسب آشکار شد. اسامه شیشه‌های خانه را می‌شکست و وسایل را خرد می‌کرد. او با همسایه‌ها و گاهی حتی با خانواده خودش درگیر می‌شد. خانواده در تلاش بودند برای او راه درمانی پیدا کنند. محمد می‌گوید مطمئن است که اسامه متوجه کارهایش نبوده است.

آن صبحِ به‌خصوص در ماه مارس، اسامه در حالی که جواد را روی شانه‌هایش گذاشته بود، به سمت شرق، یعنی همان جایی که نیروهای اسرائیلی مستقر بودند و تنها ۵۰۰ متر با خانه‌شان فاصله داشت، حرکت کرد. با نزدیک شدن او، نیروهای اسرائیلی مستقر در منطقه به سوی آن‌ها شلیک کردند. هیچ‌یک از گلوله‌ها به آن‌ها اصابت نکرد، اما او عقب‌نشینی نکرد. همسایه‌ها بعدها گفتند اسامه اصلاً از صدای شلیک گلوله‌ها جا نخورد، فرار نکرد و پناه نگرفت؛ گویی اصلاً عمق ماجرا را درک نمی‌کرد. او فقط به راه خود به سمت شرق و به سوی سربازان اسرائیلی ادامه داد، انگار چیزی را در مقابلش نمی‌دید و نمی‌شنید.
محمد گفت: «سعی کردم خودم را به او برسانم، اما مردم جلوی مرا گرفتند تا آسیبی نبینم؛ چون اشغالگران به هر کسی که نزدیک شود شلیک می‌کنند.» بنابراین محمد همان‌جا بی‌حرکت ایستاد و با چشمانی وحشت‌زده تماشا کرد که پسرش، نوه‌اش را بغل کرده و با آرامش به سمت چیزی قدم برمی‌دارد که شبیه به پایان زندگی‌شان به نظر می‌رسید.
وعد صدای شلیک گلوله‌ها را شنید و سپس یک کوادکوپتر کوچک به آن‌ها نزدیک شد. از طریق بلندگو به اسامه دستور داده شد تا تمام لباس‌هایش را به‌جز لباس زیر درآورد و لباس‌های جواد را هم که هنوز دو سالش نشده بود، از تنش خارج کند. سپس چهار سرباز نزدیک شدند و آن‌ها را محاصره کردند. آن‌ها به اسامه دستور دادند که کودک را روی زمین بگذارد و خود به آرامی به سمت آن‌ها حرکت کند.
به گفته وعد، اسامه را از پسرش جدا کردند و دستانش را بستند و جواد را به‌تنهایی با خود بردند. خانواده تمام روز را در بیم و امید و هراسی جانکاه سپری کردند؛ پدر و پسر بدون هیچ کلمه‌ای از آن‌ها گرفته شده بودند. ساعت ۱۰ شب، یعنی حدود دوازده ساعت پس از حادثه، تماسی از سوی کمیته بین‌المللی صلیب سرخ گرفته شد؛ نیروهای اسرائیلی جواد را پس داده بودند. تیمی از صلیب سرخ به نزدیکی بازار المغازی، در مجاورت محل زندگی خانواده آمد و کودک خردسال را تحویل داد. صلیب سرخ به خانواده گفت که به شانه اسامه شلیک شده است، اما اطلاعات بیشتری درباره وضعیت بازداشت او نداشتند.

وقتی وعد جواد را تحویل گرفت، او را در یک ورقه پلاستیکی پیچیده بودند. به او گفتند کودک از شدت سرما خوابش برده است. اما وقتی او را در آغوش کشید، جواد با جیغ و فریاد از خواب پرید. وقتی لباس‌هایش را درآورد، رد خون، آثار سوختگی و زخم‌های عمیق ناشی از فرو رفتن اشیاء تیز را روی پاها و زانوهایش دید.

در گزارش پزشکی بیمارستان شهدای الاقصی در دیرالبلح که توسط دراپ‌سایت بررسی شده، آمده است که این کودک با تورم در زانوی راست، استفراغ مداوم، جراحات بریدگی دور زانوها و زخم‌های عمیق در بخش‌های پایینی بدن به بیمارستان منتقل شده بود. وضعیت عمومی او پایدار بود و آسیب داخلی نداشت. خانواده گفتند دکتر بیسان احمد که جواد را معاینه کرده، متوجه شده است که آثار روی پاهای او «کاملاً با سوختگی‌های عمدی ناشی از سیگار به عنوان ابزار شکنجه جسمی همخوانی دارد».

پزشکان زخم‌های جسمی جواد را درمان کردند، اما آسیب‌های روانی ناشی از این حادثه بسیار عمیق‌تر بود. پدر او در چرخ‌دنده‌های جنگ در هم شکسته بود و پسرش را به سمت سربازان برده بود. در سراسر غزه، جنگ در حال نابود کردن روان بسیاری از بزرگسالان و کودکانی است که قرار بود تحت حمایت آن‌ها باشند.

بیش از ۷۳ هزار فلسطینی در جنگ غزه کشته شده‌اند، از جمله بیش از ۱۰۰۰ نفر که پس از به اصطلاح آتش‌بس در اکتبر ۲۰۲۵ جان خود را از دست داده‌اند. بیش از ۱۷۳ هزار نفر مجروح شده‌اند که بالغ بر ۳۴۰۰ نفر از آن‌ها مربوط به دوران پس از این «آتش‌بس» هستند. هزاران فلسطینی به‌طور خودسرانه در غزه بازداشت و بدون هیچ اتهام یا محاکمه‌ای در اردوگاه‌های زندان‌های اسرائیل نگهداری می‌شوند و در معرض آزار و شکنجه سیستماتیک قرار دارند.

«فرانچسکا آلبانزه»، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور سرزمین‌های اشغالی فلسطین، در گزارشی با عنوان «شکنجه و نسل‌کشی» هشدار داد که شکنجه بازداشت‌شدگان فلسطینی توسط اسرائیل «نشان‌دهنده انتقام‌جویی جمعی و نیت ویرانگر» است. آنچه برای جواد رخ داد، بخشی از همین الگوی گسترده‌تر یعنی تبدیل کردن یک سرزمین کامل به فضای تنبیه دسته‌جمعی است.
محمد الکُرد، مشاور حمایت‌های روانی-اجتماعی مستقر در غزه و متخصص روان‌شناسی در زمینه حفاظت، توان‌بخشی و ادغام مجدد آسیب‌دیدگان است. سال‌هاست که این کار او را با کودکان، زنان، خانواده‌های آواره، مجروحان و افرادی مواجه کرده است که بار تروماهایی سنگین را به دوش می‌کشند؛ آسیب‌هایی که نمی‌توانند زمین بگذارند. الکُرد می‌گوید برای درک وضعیت اسامه، باید کل تصویر را به صورت یک‌جا دید: فقدان‌های گذشته، فرسایش روزمره برای بقا، ترسی که هرگز فروکش نمی‌کند و سپس یک ضربه ناگهانی. او اشاره کرد که فروپاشی‌های روانی اغلب نتیجه انباشت آسیب‌های مداوم هستند؛ لحظه‌ای که هر آنچه درون یک شخص تلمبار شده، سرانجام خود را نشان می‌دهد.
اسامه بدون اینکه صدای شلیک گلوله‌های اطراف یا فریاد التماس دیگران برای بازگشت را بشنود، به راه خود به سمت شرق و به سوی خطر ادامه داد. وقتی فرسودگیِ یک فرد از آستانه تحمل او فراتر می‌رود، ذهن ممکن است به یک مکانیسم دفاعی روانی به نام «گسستگی» (Dissociation) پناه ببرد، گویی می‌کوشد از روان شخص در برابر باری بیش از حد توانش محافظت کند. در این وضعیت، فرد ممکن است احساس کند از واقعیت، از احساسات خود و از هرگونه درک زمان و مکان جدا شده است. جسم حضور دارد، اما آگاهی رخت بربسته است.

الکُرد می‌گوید لحظه فروپاشی اسامه را نمی‌توان جدا از تمام اتفاقات پیش از آن تحلیل کرد. تحت تهدیدهای طولانی‌مدت، ذهن کم‌کم با زندگی به عنوان یک وضعیت اضطراریِ بی‌پایان برخورد می‌کند و خود را در برابر خطری که هرگز برطرف نمی‌شود، منقبض نگه می‌دارد. به مرور زمان، این وضعیت انسان را به شیوه‌هایی فراتر از ترسِ صرف، فرسوده می‌کند. تمرکز از بین می‌رود و حافظه ضعیف می‌شود. برای برخی، این حس که زندگی هنوز معنایی دارد، رنگ می‌باخت. این همان مسیری بود که پدر اسامه توصیف کرد. قدم زدن او در آن صبح، جدا از این روند فروپاشی نبود؛ بلکه نقطه اوج آن بود.
اکنون جواد نیز دچار آسیب روانی شدیدی شده است. کلمات بریده‌بریده از دهانش خارج می‌شوند. او شب‌ها با وحشت از خواب می‌پرد و از آن خواب عمیق و آرام کودکانه خبری نیست. الکُرد می‌گوید کودکی در این سن شاید کلماتی برای بیان آنچه بر او گذشته نداشته باشد، اما آن را در بدن و حافظه عاطفی خود حفظ می‌کند. ترس شدید و مکرر، مغز کودک را در وضعیت هشدار دائم نگه می‌دارد، تا جایی که حتی خواب — که قرار است پناهگاه باشد — به تهدیدی دیگر تبدیل می‌شود.
شب‌های ناآرام جواد، تنها مختص به او نیست. پژوهشی که توسط «مرکز آموزش جامعه برای مدیریت بحران» مستقر در غزه و با حمایت «اتحادیه کودکان جنگ» (War Child Alliance) انجام شد، کابوس‌های شبانه جواد را در بستر بزرگ‌تری نشان می‌دهد. در میان کودکان مورد بررسی، تقریباً ۷۹ درصد از کابوس‌های مداوم رنج می‌بردند.
الکُرد می‌گوید متخصصان اکنون به جای اصطلاح «پس از تروما»، از «ترومای مستمر» صحبت می‌کنند؛ چرا که کلمه «پس از» فرض را بر این می‌گذارد که واقعه پایان یافته است، در حالی که در غزه هیچ چیز پایان نیافته است. وقتی جواد نیمه‌شب جیغ می‌کشد، در حال یادآوری اتفاقی در گذشته نیست، بلکه دارد واکنش خود را به یک تجربه آسیب‌زای جاری و مداوم ابراز می‌کند.
از شب بازگشتش، خواب جواد تکه‌تکه شده است. مادرش ساعت‌های طولانی کنار او می‌نشیند، دستمال‌های خنک روی پیشانی‌اش می‌گذارد، به سوختگی‌های پاهایش پماد می‌مالد و منتظر می‌ماند تا آرام بگیرد. پدری که باید کنارشان می‌بود، هنوز در بازداشت است و سرنوشتش نامعلوم.
محمد گفت سخت‌ترین لحظه زمانی بود که جواد به تصویر یک تقویم روی دیوار نگاه کرد؛ تصویری از یک درخت زیتون زیر آسمانی باز، و به او گفت: «ارتش این‌جا به ما شلیک کرد.» این کودک خردسال آن تصویر را به آنچه زیسته بود پیوند داد. آن تقویم به دریچه‌ای رو به آن صبح کذایی تبدیل شده بود. او به دنبال یک خاطره در گذشته نمی‌گشت؛ او داشت به چیزی اشاره می‌کرد که هنوز در درونش زنده بود.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب