کلاهبرداری سرمایه‌داری بی‌رحم – کریس هجز

در

,

کریس هجز

ترجمه مجله جنوب جهانی

چگونه نئولیبرالیسم ــ که با واژه واقع‌گرایانه‌ترِ سرمایه‌داری بی‌رحم بهتر درک می‌شود ــ راه را برای فاشیسم جدید هموار کرد

نئولیبرالیسم همان زهری است که «دموکراسی‌ها» را به نابودی کشانده است. این ایدئولوژی به طبقه میلیاردرها و شرکت‌های چندملیتی پوششی فکری داد تا طبقه کارگر را به خاک سیاه بنشانند، ریاضت‌های اقتصادی فلج‌کننده را تحمیل کنند، نهادهای دموکراتیک را تضعیف سازند، هر دو حزب حاکم را به فساد بکشانند و دادگاه‌ها را به زائده و ابزار دست ثروتمندان و شرکت‌های بزرگ تبدیل کنند.

نئولیبرالیسم ده‌ها میلیون انسان حاشیه‌نشین و ناامید را به آغوش فاشیست‌های مسیحی سوق داد؛ کسانی که با فروختن رویای واهیِ یک عیسای معجزه‌گر، از استیصال این مردم سوءاستفاده کردند. این رویکرد، آن‌ها را به سمت نظریه‌پردازان توطئه و شیادان راست‌گرا کشاند و به گرداب خودویرانگر الکلیسم، اعتیاد به مواد افیونی، قماربازی، خشونت خانگی و خشونت جنسی پرتاب کرد. این‌ها پیامدهای ناگزیر درجا زدن در زندگی، سلب قدرت و احساس پوچی، سرخوردگی و ناامیدی عمیق بوده‌ است.

نئولیبرالیسم فریاد قربانیان خود را نادیده می‌گیرد. رنج و خشم آن‌ها را غیرمنطقی و ناشی از جهل و نژادپرستی می‌داند. اصلاحات لیبرالی را بی‌خاصیت، سطحی و بی‌فایده می‌کند. مدافعان لیبرالِ نئولیبرالیسم که دیگر تمایلی به عدالت اقتصادی ندارند، به پناهگاه کنشگری‌های اقلیت‌محور گریخته‌اند. آن‌ها شعارهای توخالی درباره تنوع و نزاکت سیاسی سر می‌دهند و وانمود می‌کنند جنگ طبقاتی بی‌رحمانه‌ای که از دهه ۱۹۷۰ در سطح جهان به راه افتاده، اصلا وجود ندارد. قربانیان صنعتی‌زدایی نئولیبرالی ــ که ۳۰ میلیون نفر از آن‌ها در آمریکا کار خود را به دلیل اخراج‌های دسته‌جمعی از دست داده‌اند ــ بر این باورند که وضعیت متزلزل زندگی‌شان تقصیر اربابان نئولیبرال آن‌ها نیست.

تحلیلگران و سیاستمداران راست‌گرا مانند ترامپ که توهین‌های رکیک، عامیانه و وقاحت‌آمیزی را نثار بدنه سنتی نئولیبرال می‌کنند، از سوی حاشیه‌نشینان تحسین می‌شوند؛ چرا که این نمایش مضحک سیاسی را رسوا کرده‌اند. این عوام‌فریبان به افراد خیانت‌دیده وعده نوسازی اخلاقی و اقتصادی می‌دهند، هرچند این وعده‌ها بر پایه تفکری واهی و جادویی استوار است.

نئولیبرال‌ها نیز نسخه خود را از تفکر جادویی ترویج می‌کنند. نئولیبرالیسم به همان اندازه احمقانه و کودکانه است که باورهای افراطی مسیحی یا جنبش «آمریکا را دوباره باشکوه کنیم» (MAGA). ترامپ بی‌شرمانه دروغ می‌گوید، اما رؤسای جمهور قبلی مانند بایدن، اوباما و کلینتون نیز همین کار را می‌کردند. ترامپ غرق در توهمات است، اما آن‌ها هم بودند. ترامپ، درست مانند پیشینیان دموکرات خود، خود و خانواده‌اش را ثروتمند می‌کند، هرچند با زرق‌وبرق و طمع بسیار بیشتر. او نیز مانند آن‌ها، غارت مستمر طبقه میلیاردر را تسهیل می‌کند. ترامپ صرفاً نسخه فاشیستی کلاهبرداری نئولیبرالی است.

تمرکز ثروت در دست یک الیگارشی کوچک جهانی ــ جایی که دوازده میلیاردر ثروتمندتر، دارایی‌شان از نیمی از جمعیت فقیر جهان بیشتر است ــ به گونه‌ای طراحی شده تا نابرابری شدید درآمدی و قدرت انحصاری ایجاد کند. این وضعیت، نقطه مقابل برابری دموکراتیک است. این سیستم برای تغذیه افراط‌گرایی سیاسی و دامن زدن به شکاف‌های اجتماعی و فرهنگی طراحی شده است؛ برای این کارآمد است که نهادهای دموکراتیک را فلج کند. در این میان، عقلانیت اقتصادی هیچ اهمیتی ندارد. دیوید هاروی نئولیبرالیسم را «انباشت از طریق سلب مالکیت» تعریف می‌کند.

نئولیبرالیسم به عنوان یک ایدئولوژی مسلط، به موفقیتی چشمگیر دست یافته است. از دهه ۱۹۷۰، با نفوذترین منتقدان کینزی آن از دانشگاه‌ها، نهادهای دولتی و سازمان‌های مالی مانند صندوق بین‌المللی پول (IMF) و بانک جهانی به حاشیه رانده یا اخراج شده‌اند. همین وضعیت در رسانه‌ها نیز حاکم است. چهره‌های بله‌قربان‌گو و شبه‌روشنفکرانی مانند میلتون فریدمن و توماس فریدمن (روزنامه‌نگار نیویورک تایمز) به تریبون‌های برجسته و منابع مالی سخاوتمندانه شرکتی دست یافته‌اند. آن‌ها بندهوار به اشاعه روایات رسمی از نظریه‌های اقتصادی حاشیه‌ای و بی‌اعتباری پرداختند که توسط فردریش هایک و نویسنده درجه‌سه، آین رند، به شهرت رسیده بود.

این دغل‌کاران به ما اطمینان می‌دادند که وقتی آمریکا مجبور به تسلیم در برابر دستورات بازار شود، وقتی مقررات دولتی لغو گردد، وقتی مالیات ثروتمندان کاهش یابد، وقتی پول آزادانه از مرزها عبور کند، وقتی اتحادیه‌های کارگری در هم کوبیده شوند و قراردادهای تجاری امضا شوند که مشاغل را به کارگاه‌های استثماری مکزیک و چین منتقل کنند، جهان شادتر، آزادتر و ثروتمندتر خواهد شد. این یک کلاهبرداری بود، اما گرفت. و در عین حال، خوراک لازم را برای بازی فریبکارانه عوام‌فریبان و فاشیست‌هایی فراهم کرد که از دل این لجن‌زار اخلاقی و سیاسی سر برآوردند.

بخش عمده‌ای از تقصیر بر گردن رسانه‌هاست. آن‌ها به نام بی‌طرفی، از ورود به جنگ طبقاتی خودداری کرده‌اند. رسانه‌ها سوءاستفاده‌های فزاینده ثروتمندان، شرکت‌های چندملیتی و طبقه سیاسی فاسد را بررسی نکرده‌اند. آن‌ها پوچی نئولیبرالیسم را افشا نکرده و قربانیان را نادیده گرفته‌اند. با کنار کشیدن از این بحث، رسانه‌ها که ستون اصلی هر دموکراسی به شمار می‌روند، آگاهانه خود را خنثی کردند. به همین دلیل، آن‌ها نیز به ابزاری برای تحقیر تبدیل شده‌اند.
آزادی فردی ــ که نئولیبرالیسم آن را بالاترین ارزش می‌داند ــ با عدالت اجتماعی ناسازگار است. هاروی در کتاب تاریخچه مختصر نئولیبرالیسم می‌نویسد عدالت اجتماعی نیازمند همبستگی اجتماعی و «تمایل به فدا کردن نیازها، خواسته‌ها و آرزوهای فردی در راه مبارزه‌ای فراگیرتر، به عنوان مثال برای برابری اجتماعی و عدالت زیست‌محیطی است». لفاظی‌های نئولیبرالی قادرند «آزادی‌خواهی، سیاست‌های هویتی، چندفرهنگ‌گرایی و در نهایت مصرف‌گرایی خودشیفته را از نیروهای اجتماعی که در جستجوی عدالت اجتماعی از طریق تسخیر قدرت دولتی بسیج شده‌اند، جدا کنند».

همان‌طور که اجه تملکوران در کتاب چگونه یک کشور را از دست بدهیم: ۷ گام از دموکراسی به فاشیسم می‌نویسد، نئولیبرالیسم اخلاق را از زندگی عمومی تبعید می‌کند و آن را به فضای خصوصی فرد می‌راند. اخلاق را در «حصار دین» محبوس می‌کند، در حالی که خود دین نیز به «معنویت‌های» سازگار با بازار تقلیل می‌یابد. عدالت و شفقت دیگر مفاهیمی مشترک نیستند. اخلاق شخصی و عمومی از هم جدا می‌شوند. او می‌پرسد: «چگونه می‌توانیم مردم را متقاعد کنیم که در آن بخش‌هایی از زندگی عمومی که قانون در آن‌ها غایب است، دست به شرارت نزنند؟»
او می‌نویسد: «انسان‌ها قادر نیستند بدون یک داستان خوب که آن‌ها را به هم پیوند دهد و مجموعه‌ای از ارزش‌ها را حفظ کند، زندگی و در کنار هم فعالیت کنند. به همین دلیل، فقدان روایت در نئولیبرالیسم، و بی‌معنایی و بی‌هدفی آن، می‌تواند برای ذهن انسان طاقت‌فرسا باشد. از آنجا که انسان‌ها مجبورند در وضعیتی از ناسازگاری خفیف ــ یعنی درجه‌ای قابل قبول از خصومت که برای سیستم نئولیبرال حیاتی است ــ زندگی کنند، همواره به یک هدف نیاز دارند؛ یک نقطه مرجع مرکزی که به آن‌ها اجازه دهد مسیر خود را در رابطه با خیر و شر پیدا کنند. خلأ اخلاقی نئولیبرالیسم و انکار این حقیقت که طبیعت انسان به معنا نیاز دارد و ناامیدانه به دنبال دلایلی برای زندگی می‌گردد، بستر مناسبی را برای اختراع آرمان‌ها ایجاد می‌کند؛ آرمان‌هایی که گاه بسیار بی‌اساس یا سطحی هستند.»

کارل پولانی در اثر خود با عنوان دگرگونی بزرگ، میان آزادی‌های خوب و بد تمایز قائل می‌شود. آزادی‌های بد در نئولیبرالیسم خط قرمز به شمار می‌روند؛ این آزادی‌ها به قدرتمندان اجازه می‌دهند تا کارگران و محیط زیست را تا حد توان‌فرسایی یا فروپاشی استثمار کنند. برای مثال، شرکت‌های داروسازی و بهداشتی چندملیتی، زندگی کسانی را که توان پرداخت قیمت‌های گزاف آن‌ها را ندارند، به خطر می‌اندازند. صنعت سوخت‌های فسیلی نیز ما را به سمت نابودی سوق می‌دهد.
آزادی‌های اساسی ــ آزادی وجدان، آزادی بیان، آزادی تجمع، آزادی تشکل، آزادی انتخاب شغل ــ توسط این آزادی‌های آسیب‌رسان محدود می‌شوند. آزادی اکثریت به آزادی گروهی اندک تبدیل می‌شود و نتیجه این فرایند، فاشیسم است.

فاشیسم از ابزار خشونت، رعب و وحشت برای سرکوب نارضایتی‌های فزاینده استفاده می‌کند. کشور را به جناح‌های متخاصم تقسیم می‌کند: وطن‌پرستان در برابر دشمنان دولت. ارزش‌های مشترک را نابود می‌سازد و بی‌رحمیِ مردانگیِ افراطی را ستایش می‌کند. هر کسی که مخالفت کند، تروریست داخلی نامیده می‌شود. آزادی‌های مدنی به نام امنیت ملی سرکوب می‌شوند. احکام زندان بین ۳۰ تا ۱۰۰ سال برای هشت معترض ضد آژانس مهاجرت (ICE) در تگزاس، که در دادگاه به عنوان «یک هسته تروریستی ضد فاشیستی» معرفی شدند، اکنون به یک هنجار تبدیل شده است.
متهم نهم، دیوید رولاندو سانچز استرادا، در این اعتراضات حضور نداشت، اما به دلیل جابه‌جا کردن جعبه‌ای حاوی مجلات سیاسی و اقلام دیگر، به اتهام پنهان کردن مدارک به ۳۰ سال زندان محکوم شد. گروه دوم از متهمان در پرونده بزرگ‌تر «پریریلند»، در اول جولای محکوم شدند. شش نفر از آن‌ها که توافق با دادستان را پذیرفتند، به مجازات‌هایی بین دو تا پانزده سال حبس محکوم شدند؛ در حالی که اینس سوتو که توافق را رد کرد و به دادگاه رفت، به ۵۰ سال زندان محکوم شد.

برابر دانستن نافرمانی مدنی با تروریسم، رویه‌ای دیرینه در کشورهایی مانند ترکیه، عربستان سعودی و هند است و اکنون در اروپا نیز جای پای خود را باز می‌کند. یک قاضی بریتانیایی در حکمی که یادآور پرونده تگزاس است، اخیراً چهار عضو جنبش «اقدام برای فلسطین» را به عنوان تروریست محکوم کرد و مجازات‌های حبس بین پنج تا نه سال برای آن‌ها برید، با وجود اینکه آن‌ها بابت جرایم مرتبط با تروریسم متهم یا محکوم نشده بودند.

دیگر فرقی نمی‌کند ترامپ، رجب طیب اردوغان، نارندرا مودی، محمد بن سلمان یا نایجل فاراژ ناپدید شوند یا خیر. تملکوران می‌نویسد: «ده‌ها میلیون انسانی که با پیام آن‌ها برافروخته شده‌اند، همچنان خواهند ماند و آماده خواهند بود تا تحت فرمان چنین چهره‌ای عمل کنند. و متأسفانه، همان‌طور که به شکلی بسیار ویرانگر در ترکیه دیده‌ایم، حتی اگر کسی مصمم باشد از دنیای سیاست دور بماند، پیروان آن‌ها او را پیدا خواهند کرد؛ حتی در فضای شخصی‌اش، در حالی که به سیستم ارزش‌های خود مسلح شده‌اند و آماده‌اند هر کسی را که شبیه به آن‌ها نیست، آزار دهند.»

آمریکا، آن‌گونه که می‌شناختیم، دیگر وجود ندارد. این کشور به دست شیادان نئولیبرال به طور سیستماتیک نابود شده است. نهادها و تضمین‌های قانونی که پیش از این ما را در برابر استبداد محافظت می‌کردند، دیگر کارایی ندارند. کسانی که از یک جامعه باز دفاع می‌کنند، بی‌پناه مانده‌اند، به عنوان خائن تحقیر می‌شوند و برچسب «چپ‌گرایان رادیکال» می‌خورند. من برای آنچه از دست داده‌ایم متأسفم. برای آنچه در آستانه از دست دادنش هستیم متأسفم. این انزوای اجتماعی به زودی به انزوای فیزیکی تبدیل خواهد شد. ما مجرم شناخته خواهیم شد یا به تبعید فرستاده می‌شویم.
ترامپ و باند فاشیست او که توسط میلیاردرهایی مانند پیتر تیل و ایلان ماسک نمایندگی می‌شوند، در حال ساختن یک دولت مافیایی هستند. ملتی از گانگسترها و قربانیان. ملتی که در آن تنها خودشان آزادی مطلق برای غارت و استثمار دارند. ملتی که در آن دولت خصوصی‌سازی شده است. ملتی که در آن ما برده فناوری‌های شرکتی هستیم. ملتی که در آن هیچ جایگاهی برای ما وجود ندارد.

مجله جنوب جهانی لزوماً با تمام دیدگاه‌های مطرح‌شده در مقالاتی که در مجله بازنشر می‌شوند، موافق نیست. هدف ما اشتراک‌گذاری دیدگاه‌های متنوع چپ‌گرایانه است که فکر می‌کنیم برای خوانندگان‌مان جالب یا مفید خواهد بود. — ویراستاران

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب