
اولیگارشیهای صهیونیست و تعرض به حاکمیت ملی در حال تبدیل شدن به تهدیدی جهانی
مت ولفسون
منتشرشده در المیادین انگلیسی
ترجمه مجله جنوب جهانی
از انحصارهای رسانهای تا امور مالی جهانی، مت ولفسون بررسی میکند که چگونه قدرت شرکتی در سراسر ایالات متحده، خاورمیانه و فراتر از آن، حاکمیت را بازتعریف میکند.
در مارس ۲۰۲۶، جری کاردینال، کهنهکار والاستریت، با ایفای نقش محوری در خرید تاریخی پارامونت اسکایدنس از برادران وارنر دیسکاوری، جایگاه خود را بهعنوان موفقترین معاملهگر والاستریت تثبیت میکرد. با این حال، کاردینال در کافهتریای باشگاه فوتبال ایتالیایی آ.ث. میلان که متعلق به خود اوست، وقتی برای مصاحبه با فایننشال تایمز وقت گذاشت، دیدگاههای خود را در باب بازرگانی دور و نزدیک به اشتراک گذاشت. او فاش کرد که اگرچه نظارت دولت بریتانیا او را مجبور به انصراف از یکی دیگر از معاملات خود، یعنی خرید روزنامهی تلگراف کرده است، اما «این ریسک همچنان بهصرفه بود: شرکت سرمایهگذاری کاردینال یعنی ردبرد، کنترل روزنامه را با مبلغ ۵۷۵ میلیون پوند به اکسل اشپرینگر فروخت که نسبت به بهای تقریبی ۵۰۰ میلیون پوندی خرید، سودآوری داشت.» او همچنین فاش کرد که اگرچه «ایتالیاییها و بریتانیاییها او را سرمایهگذاری جاهطلب آمریکایی میدانستند که قصد خرید گنجینهی ملی را دارد و با فرهنگ محلی مغرور و سرسختی روبهرو میشود»، اما این منتقدان واقعبین نیستند، زیرا «تنها راه ایجاد تغییر در این اکوسیستمهای بسیار پیچیده، پذیرش مشارکت عمومی-خصوصی است.» و از برنامههای آتی خود در راستای «مشارکت عمومی-خصوصی» چنین گفت: «دلم میخواهد به جایی برسم که اگر اعتبار کافی بهدست آوردم، بتوانم به رم بروم و با [نخستوزیر] ملونی یا هر کس دیگری بنشینم و بگویم: بیایید برنامهای برای بازتامین مالی سری آ داشته باشیم. بیایید سری آ را به یکی از بزرگترین صادرات ایتالیا تبدیل کنیم.»
همهی این ارجاعات، چه به تسلط همیشگی بنگاههای شرکتی فارغ از تصمیمات دولت، چه به مقاومت نافرجام فرهنگهای محلی در برابر «تغییر»، و چه به هدف عامل «تغییر» برای اعمال نفوذ مستقیم بر امور مرتبط با منافع شهروندان، مخرج مشترکی دارند و آن چیزی نیست جز اولیگارشی: یعنی کنترل منافع یک ملت توسط نخبگانی ثروتمند و در این مورد، فراملیتی. در این بازی، «بردن» یا «باختن» برای اولیگارشها همیشه نسبی است، زیرا حتی در باخت نیز سودی عاید میشود («این ریسک بهصرفه بود»). همچنین در این بازی، سیاستمدارانی که ظاهراً نمایندهی خواست مردم هستند، از نگاه اولیگارشها، مهرههایی گردان بهشمار میروند («ملونی یا هر کس دیگری») که وظیفهشان همسوسازی منافع ملی با بازار جهانی است. و این بازی، در روایت اولیگارشها، اجتنابناپذیر است: یا با «جریان» بازار همراه شوید یا نابود شوید. کاردینال میگوید: «مقاومت در برابر تحول عظیم است. اما تحول گریزناپذیر است.»
یکی از جنبههای قابلتوجه اولیگارشی بهروایت کاردینال، همپوشانی نزدیک آن با روایت صریحتری است که منتقدان بر زبان اولیگارشها مینهند. در مینیسریال بیبیسی در سال ۲۰۲۰ به نام «جادهی مرگ» با بازی هیو لوری و نویسندگی دیوید هِر، نمایشنامهنویس مشهور چپگرا، نخستوزیر محافظهکار پس از آنکه بهطور موقت فروش تسلیحات به پیمانکاران دفاعی را مسدود میکند، مجبور به استعفا میشود. این پیمانکاران که بزرگترین حامیان مالی او نیز هستند، چنین اقدامی را پس از کشته شدن سه شهروند بریتانیایی در یمن توسط تسلیحاتشان انجام میدهند. وقتی این نخستوزیر ادعای «مسئولیت در قبال نمایندگی شهروندان کشور» را مطرح میکند، یکی از پیمانکاران/حامیان پاسخ میدهد: «آیا میدانی کشورت چیست؟ تولید تسلیحات و دارو است»؛ که روایتی صریحتر از «مشارکت عمومی-خصوصی» کاردینال است. سیاستمداری که پیمانکاران/حامیان بهعنوان نخستوزیر جدید معرفی میکنند، بهسبک کاردینال معتقد است که «جهان بهسرعت در حال تغییر است» و «هیجانانگیزترین بخش، همگامی با آن است.» شعار سیاسی بیآلایش او «همیشه گذشته را پشت سر بگذار» است. و همچنانکه کاردینال سیاست را در قالب «ملونی یا هر کس دیگری» میبیند، پیمانکاران دفاعی در نمایش هِر نیز نخستوزیر تازهنصیب خود را با این هشدار همراه میکنند: «همهی نخستوزیران موقتیاند، فقط تعداد کمی از آنها این را میدانند.» بهعبارت دیگر، وقتی با کاردینال روبهروییم، با کسی سروکار داریم که از منطق شرور کلاسیک نمایشی پیروی میکند؛ شروری سودجو که منافع خود را بر مردم ترجیح میدهد. این فقط زبان یکنواخت «جهانگرایانه» و تأیید رسانههای قدرتمند است که چهرهای دیگر از او به تصویر میکشد.
جنبهی قابلتوجه دیگر اولیگارشی بهروایت کاردینال، همپوشانی منطق او با باورهای دونالد ترامپ، ملیگرای آشکار و خودخواندهی معاملهگر است. کاردینال در مصاحبه با فایننشال تایمز، ترامپ را گونهای ملونی تمامعیار توصیف کرد که تجسمبخش اهداف کاردینال برای آنچه مشارکت عمومی-خصوصی در ایتالیا میتواند باشد، محسوب میشود. کاردینال ادعا کرد که میتواند در آمریکا «در خواب» مشارکت عمومی-خصوصی ترتیب دهد و تا جایی که این ادعا درست باشد، چنین موفقیتی را مدیون حمایت دولت ترامپ و بازیگران مالی صهیونیستی است که عمدتاً پشتیبان آن هستند. همانطور که پیشتر برای المنار انگلیسی گزارش دادهام، معاملهای که جایگاه کاردینال را بهعنوان برترین معاملهگر والاستریت تثبیت کرد، یعنی ادغام اسکایدنس مدیای دیوید الیسون و پارامونت گلوبال در سال ۲۰۲۵، تنها بهدلیل آن محقق شد که بازیگران ذینفع آن را همسو با منافع «اسرائیل» و سپس دولت ترامپ تشخیص دادند. همچنین همانطور که برای المنار انگلیسی گزارش دادهام، معاملای که شهرت کاردینال را تثبیت کرد، ادغام پارامونت اسکایدنس با برادران وارنر دیسکاوری در سال ۲۰۲۶ بود که با حمایت دونالد ترامپ و صهیونیستهای کلیدی یهودی، توسط نهادهای نظارتی تأیید شد. اینها تصادفهای باد و بادبان سیاسی یا تجاری نیستند، بلکه نشانههایی از یک روند گستردهترند.
این روند بهشدت خلاف انتظار است. با وجود تعهد ظاهراً دیرینهی دونالد ترامپ به ملیگرایی، بازیگری خودخواندهی «جهانگرا» مانند کاردینال نهتنها از دولت دوم ترامپ بهرهمند میشود، بلکه او و همدستانش کسانی هستند که نظام برای خدمت به آنها طراحی شده است. آنچه در سال ۲۰۱۵ با کارزار انتخاباتی «آمریکا اول» ترامپ آغاز شد و طی ده سال بعد به جنبشی علیه جهانگرایی تبدیل گردید، اکنون به شکل دیگری از جهانگرایی درآمده است که بهطرز طعنهآمیزی خود را ملیگرایی مینامد. این برچسب «ملیگرا» از جهتی محدود و سطحی درست است. دستورکار ترامپ مهاجران غیرمجاز را اخراج میکند، کمکهای خارجی آمریکا را کاهش میدهد، کشورها را به تأمین بودجهی دفاعی خود تشویق میکند و از تعرفهها بهعنوان اهرم فشار در تجارت استفاده میکند. اما در عمل گستردهتر، این جهانگرایی نسخهی دوم، هم «ملت» موردنظر (در اینجا آمریکا) و هم کشورهای خارجی را با استفاده از ابزارهای مالی و نیروی نظامی تضعیف میکند تا حاکمیت را کاهش داده و اولیگارشی را گسترش دهد.
این عملیاتهای ضدحاکمیت و طرفدار اولیگارشی، از فروش پارامونت و برادران وارنر گرفته تا سرمایهگذاریهای خارجی در هوش مصنوعی و زیرساختهای انرژی در آمریکا؛ از بازسازی ارمنستان و جمهوری آذربایجان تا بازسازی لبنان و فلسطین با زور؛ و از جهانگرایی آشکار در بخش بزرگی از آمریکای لاتین تا جهانگرایی پنهان در میامی را دربر میگیرد. این عملیاتها بدون مشورت با شهروندان کشورهای مربوطه انجام میشوند و کارکردشان انتقال کنترل سیاسی از شهروندان آن کشورها به سمت نخبگان مالی جهانی است. و همگی با نفوذ صهیونیستهای یهودی اجرا میشوند که به تأمین مالی کارزار انتخاباتی ترامپ در سال ۲۰۲۴ کمک کردند؛ روابط مالی و شخصی عمیقی با رئیسجمهور دارند؛ و بهنظر میرسد دستورکار دورهی دوم او را هدایت میکنند. در واقع، این بازیگران هستند که از جهات بسیاری کلید بازی بزرگتر را در دست دارند: خلق جهانی بدون مرز که به نفع بازیگران پولداری چون کاردینال و یک کشور اصلی، یعنی اسرائیل، عمل میکند. ردیابی اقدامات این فهرست نسبتاً کوچک از بازیگرانی که همگی یکدیگر را میشناسند و یا همگی صهیونیستهای یهودیاند یا برای موفقیت خود به آن شبکهها وابستهاند، پنجرهای به روی تعرضهای بیسابقه به حاکمیت در قارهی آمریکا و اوراسیا در دورهی دوم ترامپ میگشاید.
جری کاردینال که یهودی نیست، نقطهی شروع مناسبی برای ردیابی این فهرست فعالیتها محسوب میشود؛ فعالیتهایی که از آمریکا آغاز میشوند اما بسیار فراتر از آن گسترش مییابند؛ زیرا او منافعی را که از تعرضهای مالی خود بهدست آورده، مدیون شبکههای صهیونیستی یهودی است. همانطور که برای المنار انگلیسی گزارش دادهام، کاردینال حرفهی خود را با کمک مارتین پرتز، مدرس دانشگاه هاروارد و ناشر نیو ریپابلیک، و جان لاوسون تورنتون، معاملهگر گلدمن ساکس، آغاز کرد؛ اعضایی از نسل قدیمیتر و نسبتاً پنهانکارتر نخبگان یهودی و واسب آمریکا. اما کاردینال با اتکا به ارتباطات صهیونیستی یهودی جوانتر و بسیار قدرتمندتر، به اوج والاستریت صعود کرد. بر اساس مصاحبهها، محرکهای اصلی پشت صحنهی معاملات شاخص پارامونت و برادران وارنر توسط کاردینال، آری امانوئل، سوپرایجنت هالیوود و مشتری دیرینهی کاردینال هستند که به جلب حمایت ترامپ برای ادغامها کمک کرد؛ دیوید الیسون، پسر لری الیسون و مشتری کاردینال که مالک غول ایجادشده توسط ادغامهاست؛ و شری ردستون که پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ پارامونت را به اسکایدنس الیسون فروخت تا بتواند به آرمان صهیونیستی خدمت کند.
هدف از این ادغامها، انحصارطلبی یا در اختیار گرفتن بخش بزرگی از یک بازار خاص توسط یک مالک واحد است. این موضوع بهویژه در مورد ادغام پارامونت اسکایدنس-برادران وارنر دیسکاوری صادق است که با ارزش ۱۱۱ میلیارد دلاری، احتمالاً بزرگترین ادغام در تاریخ رسانه محسوب میشود. این ادغام غولپیکری را در چندین عرصه ایجاد میکند: بزرگترین توزیعکنندهی سینمایی کشور؛ مالک غولهای رسانهای مستقلی چون سیبیاس، سیانان و اچبیاو؛ و تصاحبکنندهی مالکیت معنوی مانند فرنچایزهای دیسی کامیکس، هری پاتر، بازی تاجوتخت، تاپ گان، ماموریت غیرممکن و پیشتازان فضا. همانطور که کاردینال بارها گفته، مالکیت معنوی کلید این ادغام است، زیرا به پارامونت اسکایدنس اجازه میدهد تا از هوش مصنوعی برای ساخت دنبالههای پیاپی این فرنچایزها با هزینههای روزافزون پایینتر استفاده کند. بهای انسانی این رویکرد آشکار است: بهقول یکی از کهنهکاران هالیوود، «آنها در حال غارت این… چیزند… پنج مدیر ارشدشان با این فروش یک میلیارد دلار پاداش میگیرند و حداقل شش هزار شغل را حذف خواهند کرد. و این تازه شروع کار است.» بهای آن برای آمریکاییها نیز آشکار است، که با توجه به تاریخچهی انحصارطلبی، به منابع سرگرمی و خبری کمتری دسترسی خواهند داشت و منابع باقیمانده نیز خطی بهغایت اولیگارشی و صهیونیستی را در پیش خواهند گرفت. جای تعجب نیست که شبکهی پارامونت متعلق به خانوادهی الیسون، هماکنون در حال بسیجسازی برای معرفی سیاستهای پوپولیستی اخیراً ضصهیونیستی در نیویورک بهعنوان «یهودیستیزانه» است؛ چارچوبی که با توجه به اینکه خانوادهی الیسون بزرگترین کمککنندهی خصوصی به ارتش اسرائیل هستند، منطقی بهنظر میرسد.
اما تنها منافع صهیونیستی نیستند که با معاملاتی از این دست تأمین میشوند. نقش کاردینال در معاملهٔ پارامونت-برادران وارنر، معاملهای که عموماً بیشازحد اهرمی تلقی میشد، تأمین سرمایهگذاری از متحد «اسرائیل»، یعنی امارات متحدهی عربی بود. در واقع، امارات هم در تجارت کاردینال و هم در ایالات متحده بازیگری آشنا بود: کاردینال پیشتر بر روی معاملهی نافرجام تلگراف با امارات کار کرده بود، و هوارد لوتنیک، وزیر بازرگانی، صهیونیست برجستهی یهودی با روابط عمیق با شبکههای مالی صهیونیستی از جمله جفری اپستین، اخیراً سرمایهگذاری ۱٫۴ تریلیون دلاری امارات در اقتصاد آمریکا را تأیید کرده بود. امارات متحدهی عربی برای اکثر آمریکاییها کشوری ناشناخته باقی مانده است: این کشور در حال حاضر تحت رهبری شیخ محمد بن زاید آل نهیان و خانوادهی گستردهاش، کمتر بهعنوان یک ملت و بیشتر بهعنوان یک ساختار اقتصادی عمل میکند. این کشور «خانه»ی ۱۱ میلیون نفر است که ۱۰ میلیون از آنها کارگران خارجی هستند. این کشور در استخراج نفت و انرژی در قلمرو خود سرمایهگذاری میکند که کارگران فقیر را در مشاغل کمدرآمد و پرخطر به دام میاندازد. همچنین در تصاحبهای کشاورزی و معدنی در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا سرمایهگذاری میکند و کشورهایی مانند جمهوری دموکراتیک کنگو و سودان را از زمینهای قابلکشت و ثروت معدنی محروم میسازد. بهلطف کاردینال و لوتنیک، امارات هماکنون در آمریکا سرمایهگذاری میکند: در زیرساختهای هوش مصنوعی، پارکومترهای شیکاگو، کارخانهی ذوبآهن در اوکلاهاما، انبیای و پارامونت اسکایدنس. این سرمایهگذاری در ظاهر سازندهتر از غارتها و تصاحبهای امارات در خارج از کشور بهنظر میرسد، اما مرز بین این سه مفهوم مبهمتر از آن است که بهنظر آید. نمونهی کلیدی در این زمینه، مراکز داده است.
هیچ چیز در سال ۲۰۲۶ به اندازهی مراکز داده، آمریکاییها را احساس ناتوانی نمیکند. مراکز داده میزبان سرورهای کامپیوتری، سیستمهای ذخیرهسازی و تجهیزات شبکهای برای تبادل، پردازش و ذخیرهی اطلاعات هستند و برای تأمین انرژی اینترنت و هوش مصنوعی حیاتیاند، اما به بهای تصاحب زمین و انرژی از جوامع اطراف در سراسر کشور. بهگزارش انبیسی، معترضان «از ژانویه تا مارس سال ۲۰۲۶ حداقل ۷۵ پروژه در سراسر کشور به ارزش حدود ۱۳۰ میلیارد دلار را مسدود یا به تأخیر انداختند.» امارات یکی از بزرگترین سرمایهگذاران در این مراکز داده است: شرکت امجیایکس مستقر در ابوظبی و حسین سجوانی، سرمایهگذار مستقر در دبی، کسبوکارهایی با روابط نزدیک با دولت، بازیگران اصلی این تلاش بودهاند. بهعبارت دیگر، امارات بهنام «سرمایهگذاری»، فضای فیزیکی و برق آمریکاییها را برای تأمین سودآوری غارتگرانهی خود تصاحب میکند. با این حال، نگرانیهای آمریکاییها در مورد این گسترش تا حد زیادی توسط کاخ سفید ترامپ نادیده گرفته شده است. این مسئله تا حد زیادی بهلطف دیوید ساکس است: صهیونیست یهودی که بههمراه لری الیسون، در شورای مشاوران رئیسجمهور در علوم و فناوری (پیکاست) خدمت میکند.
نشانهای از اینکه سرمایهگذاری از این نوع توسط امارات در نهایت ممکن است به کجا در آمریکا منجر شود، از دو کشور دیگر بهدست میآید که سرمایهگذاری امارات در آنها توسط صهیونیستهای یهودی در کاخ سفید ترامپ تسهیل شده است: جمهوری آذربایجان و ارمنستان. از سال ۲۰۲۳، امارات ۳٫۲ میلیارد دلار در جمهوری آذربایجان سرمایهگذاری کرده است. بخش عمدهای از این سرمایهگذاری بر «راهحلهای انرژی پایدار و فرصتهای سرمایهگذاری»، بهویژه «نیروگاههای خورشیدی، مزارع بادی و مزارع خورشیدی» متمرکز بوده است. مطالعهی موردی آموزندهای از «دگرگونی بنیادین» ناشی از این سرمایهگذاریها، «دهکدههای هوشمند» جدید در جمهوری آذربایجان است که «ظاهراً برای رونقبخشی به اقتصاد روستایی از طریق دسترسی به اینترنت پرسرعت، فناوری سبز و دیجیتالیسازی بسیاری از جنبههای زندگی» طراحی شدهاند. در واقعیت، بهگفتهی کارشناسان، این امکانات پوششی برای جوامع مراقبتی هستند که هر حرکت شهروندان در آنها رصد میشود و بارزترین نمونههای آن «شهرهای هوشمند» دبی و ابوظبی در امارات است.
این فرسایش زندگی روزمره و اجتماعی شهروندان از طریق سرمایهگذاری خارجی، که دقیقاً مصداق اقدام علیه حاکمیت است، در ارمنستان نیز در حال وقوع است؛ بهلطف پروژهای سرمایهگذاری در هر دو کشور جمهوری آذربایجان و ارمنستان که با عنوان «توقف خصومتها» که در سال ۲۰۲۵ بین دو کشور امضا شد، اجرا میشود. محرک اصلی این معاهده، استیو ویتکاف، سرمایهگذار صهیونیست یهودی در حوزهی املاک بود که توسط ترامپ بهعنوان فرستادهی ویژه به تعدادی از مناطق موسوم به «مناطق درگیر» منصوب شد. جرد کوشنر، همچنین توسعهدهندهی املاک و داماد رئیسجمهور ترامپ، نقش مکمل در این معامله داشت. ویتکاف و کوشنر از یک کتاب قواعد آشنا پیروی میکردند. آنها اخیراً با استفاده از نیروهای نظامی و مالی آمریکا و اسرائیل، و همچنین فهرستی از ارتباطات یهودی و اسرائیلی، در مناطق درگیر خاورمیانه و شمال آفریقا رفتوآمد کردهاند تا توسعههای مشابهی را تأمین مالی کنند، گاهی از طریق تجارت و گاهی با زور.
در لبنان، ویتکاف اوقات خود را صرف مذاکرهی سستوسبک برای حلوفصل اشغال جنوب این کشور توسط «اسرائیل» کرده است؛ «مذاکرهای» که به «اسرائیل» اجازه داده است از ماه مارس، بیشتر روزها را با استفاده از تجاوزات خود به جنوب لبنان، به اسکان شهرکنشینان اسرائیلی در سراسر آن منطقه بپردازد. این روند به سوریه نیز تسری مییابد، جایی که ماه گذشته، «دهها شهرکنشین اسرائیلی از جنبش بهاصطلاح «پیشگامان باشان» وارد روستای حادر سوریه شدند، بر روی یک ساختمان رفتند و در حضور نیروهای اسرائیلی پرچم اسرائیل را به اهتزاز درآوردند.» و بهشکل ناسازگارانهتری به غزه گسترش مییابد. در آنجا، جرد کوشنر و بنیامین نتانیاهو که از دههی ۱۹۹۰ یکدیگر را میشناسند، از «هیئت صلح» تازهتأسیس ترامپ و نیروهای اشغالگر اسرائیلی برای پاکسازی غزه از حماس با هدف ساخت «شهری هوشمند» بهالگوی سنگاپور استفاده کردهاند. این دگرگونی غزه، رویایی دیرینه برای سیاستمداران سراسر طیف سیاسی اسرائیل است. کارکرد آن تبدیل منطقهای از کسبه، کشاورزان و کارآفرینان به مقصدی برای فوقثروتمندان خواهد بود، «غزه در ریویرا»؛ با فلسطینیهایی که به کارگران سطوح پایین خدمترسان به آنها تقلیل مییابند.
نتیجهی مطلوب این مانورها در خاورمیانه برای کارگزاران سیاسی که آنها را تأمین مالی میکنند، ایجاد «اسرائیل بزرگتر» است. این، بهطور معروف، نسخهای از «دولت یهودی» است که نهتنها شامل فلسطین میشود، بلکه از رود اردن فراتر رفته و بخشهای قابلتوجهی از لبنان و سوریه و حتی مصر و عربستان سعودی را دربرمیگیرد. داستان توجیهپذیر و راحتی که این دستورکار رادیکال در شش سال گذشته برای عموم روایت شده، «پیمانهای ابراهیم» است: موافقتنامههای عادیسازی بین «اسرائیل» و چندین کشور عربی که توسط جرد کوشنر در سال ۲۰۲۰ با هدف گسترش سرمایهگذاری اسرائیل در سراسر منطقه میانجیگری شد. در دورهی دوم ترامپ، «پیمانهای ابراهیم» بهصراحت به الگویی برای سراسر خاورمیانه تبدیل شدهاند. پوسترهایی در تلآویو نصب شده که ترامپ، رهبران امارات و عربستان سعودی و جمعی از سایر کشورها را در کنار هم نشان میدهد و نویدبخش عصر جدیدی از تجارت و صلح است. در واقعیت، بیشتر این سرمایهگذاریها به همان چیزی ختم میشود که در جمهوری آذربایجان و ارمنستان رخ میدهد: سطحسازی بیامان حاکمیت به نفع شرکتهای مرتبط با «اسرائیل» و اولیگارشهای صهیونیست؛ نوعی «اسرائیل بزرگتر» در همهچیز بهجز نام. در همین حال، کانون مقاومت در برابر این گسترش تجاری، یعنی ایران، هدف جنگی فرسایشی از سوی ایالات متحده، «اسرائیل» و امارات قرار گرفته است: جنگی که بنیامین نتانیاهو آن را به حرکت درآورد.
تازهترین نمونهی آنچه توسعهی بهسبک «پیمانهای ابراهیم» بهنظر میرسد، و اینکه چه کسانی از آن سود میبرند و چه کسانی متضرر میشوند، در قزاقستان است. سپتامبر گذشته، دو ماه پیش از آنکه اولین کشور آسیای مرکزی پساشوروی باشد که رسماً به «پیمانهای ابراهیم» بپیوندد، قزاقستان ذخایر قابلتوجهی از تنگستن، «فلزی که ایالات متحده برای تولید کلاهکهای موشکی، جنگندهها، تراشههای کامپیوتری و سایر کالاهای حیاتی بهشدت به آن نیاز دارد»، را به شرکتی آمریکایی واگذار کرد که با شرکتهای تحت مدیریت پسران دونالد ترامپ و هوارد لوتنیک ارتباط داشت. معاملات بعدی نهتنها به نفع ترامپها و لوتنیکها بود، بلکه به نفع شرکت مالی قدیمی هوارد لوتنیک، کانتور فیتزجرالد، نهادی در مرکز قدرت صهیونیستی یهودی در نیویورک نیز تمام شد. نهادی که از این معاملات سود نبرد، اقتصاد قزاقستان بود، زیرا شرکتهای آمریکایی «۷۰ درصد از یک سرمایهگذاری مشترک و فروش این فلز را کنترل میکنند»، در حالی که سهم قزاقستان ۳۰ درصد است. صرفنظر از اینکه لوتنیک بهعنوان بازیگر «محترم» والاستریت شناخته میشود، فاصلهی معاملهای از این دست با کلاهبرداریهایی که توسط شیادان انجام میشود، لزوماً به آن اندازه که بهنظر میرسد دور نیست.
و این واقعیت که تجارت بهعنوان پاککنندهی خصوصیت، اجتماع، شهروندی و رفاه به نفع اولیگارشها و «اسرائیل» عمل میکند، اکنون با نفوذ خود به آمریکای لاتین از طریق «پیمانهای اسحاق» بهشکل واقعاً جهانی درآمده است. «پیمانهای اسحاق»، تقلیدی صریح از «پیمانهای ابراهیم» کوشنر، توسط دستهای از میلیاردرهای صهیونیست یهودی از طریق دفتر خاویر میلئی، رئیسجمهور آرژانتین، و شیمون آکسل وهنیش، صهیونیست یهودی آرژانتینی که هماکنون بهعنوان سفیر میلئی در «اسرائیل» خدمت میکند، تأمین مالی میشود. بهطور خاص، میلئی بنیادی به نام دوستان آمریکایی «پیمانهای اسحاق» تأسیس کرده است که هدف آن ارائهی «تخصص اسرائیلی در فناوری آب، کشاورزی، دفاع سایبری، [فناوری مالی]، بهداشت و درمان و انرژی» به کشورهای آمریکای لاتین است، در حالی که «همچنین هدف آن تشویق کشورهای شریک به انتقال سفارتخانههای خود به اورشلیم، بهرسمیتشناختن حماس و حزبالله بهعنوان سازمانهای تروریستی، و تغییر الگوهای رأیدهی دیرینهی ضداسرائیلی در سازمان ملل متحد است.»
دامنهی این بنیاد گسترده است. این بنیاد «در ابتدا تلاشهای خود را بر سه کشور آمریکای لاتین متمرکز خواهد کرد: اروگوئه، پاناما و کاستاریکا» و «در نهایت هدف آن گسترش مأموریت خود به برزیل، کلمبیا، شیلی و احتمالاً السالوادور تا سال ۲۰۲۶ است.» اما اقدامات اخیر نشاندهندهی بازی گستردهتری است. در هندوراس، رئیسجمهور ترامپ، با کمک راجر استون، مشاور دیرینهی خود، عملاً به نفع نامزدی طرفدار «مشارکت عمومی-خصوصی» و برخلاف چپگرای معتدلی که در آن زمان ریاست جمهوری هندوراس را بر عهده داشت، در انتخابات اخیر تأثیر گذاشت. در این فرایند، بهگزارش اخیر نیویورک تایمز، ترامپ و استون بقای این موارد را تضمین کردند:
پراسپرا، مانند غزهی جدید، از نظر حکومتی بهطرز وهمآلودی دیستوپیایی است. بهگزارش نیویورک تایمز، این شهر در اواخر دههی ۲۰۱۰ توسط شرکتی مستقر در دلاور تأسیس شد که ۱۲۰ میلیون دلار از بازیگرانی مانند تیل و سم آلتمن برای تأمین مالی آن جمعآوری کرد. پراسپرا که در حوزهی قضایی نیمهخودمختار معروف به زدایدی (مخفف اسپانیایی منطقهی ویژهی اشتغال و توسعهی اقتصادی) ساخته شده، «شهری خصوصی و انتفاعی» است که در آن «امنیت توسط شرکت خصوصی مسلح تأمین میشود» و «مرکز داوری با سه قاضی بازنشستهی آریزونا به حلوفصل اختلافات میپردازد.» تایمز اشاره کرد که این چارچوب مشابه چارچوب «ساخت-بهرهبرداری-انتقال» است که توسط همکاران جرد کوشنر برای «تخریب و بازسازی» غزه تدوین شده، و مشاهدهی این روزنامه وضعیت را دستکم گرفته است. همانطور که پارسال با جزئیات بیشتر گزارش دادم، این چارچوب [برای غزه] توسط کشورهای نامشخصی سرمایهگذاری خواهد شد که «بهعنوان سهامداران با اجارهنامهی ۵۰ ساله» مشارکت میکنند و «حاکمیت برای ساکنان» تنها «پس از اتمام ترتیبات اجارهی ۵۰ ساله» مورد بررسی قرار میگیرد. بهجای خودگردانی ساکنان، دولت به «پیمانکاران فرعی منتخب سرمایهگذاران و/یا نمایندگان آنها» واگذار خواهد شد. بر اساس این الگو، «مدیران مدنی» «به غزه آورده میشوند» تا دیوانسالاری مبتنی بر «ارائهی خصوصی خدمات عمومی» ایجاد کنند و در عین حال «حاکمیت قانون» را پایهگذاری کنند. همچنین «نظام آموزشی احیا شدهای بر اساس برنامهی درسی اصلاحشدهی امارات، بحرین و عربستان سعودی… که توسط مربیان بینالمللی بر اساس الگوی آیبی سنگاپور اداره میشود، ایجاد خواهد شد.» و «معرفی محیط شهری با سیستم ریلی سطحزمینی و انرژی خورشیدی ۱۰۰ درصدی در سراسر نوار.» و «اقتصاد سهبخشی غزه (گردشگری، کشاورزی و فناوری پیشرفته)… برای ارائهی مسیرهای جایگزین برای توسعهی این اقتصاد سبز غیرنظامی و مستقل اجرا خواهد شد…» این الگو چندان به شهروندان توجهی ندارد که در طرح پیشنهادی اصلاً از آنها نامی به میان نیامده، و همچنین به هیچ وجه به کارآفرینی بازار آزاد اشاره نمیکند. اما به سرمایهگذاری پشتیبانیشده توسط دولت نیاز فراوان دارد.
با این حال، در حالی که مردم غزه چارهای جز تن دادن به چارچوب ساخت-بهرهبرداری-انتقال که «منطقهی ویژهی اقتصادی» ایجاد میکند، ندارند، هندوراسیها از فرایند انتخاباتی خود برای مقابله با پراسپرا استفاده کرده بودند و این همان فرایند انتخاباتی بود که ترامپ و استون با پشتکار برای دور زدن آن تلاش کردند. اکنون، نه بهطور تصادفی، با رئیسجمهور جدید «طرفدار توسعه» خود، هندوراس نهتنها پراسپرا را حفظ و گسترش میدهد، بلکه در صف پیوستن به سرمایهگذاریهای فناورانه از «اسرائیل» قرار دارد که اوج آن «پیمانهای اسحاق» است. پیوستن به این پیمانها ممکن است در نهایت مسیر ونزوئلا و کوبا، دو کشور چپگرای حاکمیتی خارج از این چارچوب در منطقه، نیز باشد که بهلطف مداخلهی بالفعل و تهدیدشده در دولتهای این کشورها توسط کاخ سفید ترامپ امکانپذیر میشود.
باز هم، ردپای مظنونین صهیونیست معمول در این اقدامات هندوراس، ونزوئلا و کوبا دیده میشود. پالانتیر پیتر تیل ارتباطات عمیقی با «اسرائیل» دارد. مارک اندرسن صهیونیست و شریک تجاری بن هوروویتز صهیونیست یهودی است و بههمراه دیوید ساکس و لری الیسون در شورای مشاوران رئیسجمهور در علوم و فناوری خدمت میکند. عملیات ونزوئلا توسط استیون میلر، مشاور ارشد داخلی رئیسجمهور ترامپ و یک صهیونیست یهودی، و همچنین مارکو روبیو، وزیر امور خارجهی ترامپ، هدایت شد که بخش زیادی از حمایت سیاسی پیشین خود را مدیون تأمینکنندگان مالی صهیونیست یهودی است. پل سینگر، سرمایهگذار صندوق تأمین مالی صهیونیست یهودی که یکی از تأمینکنندگان مالی اصلی روبیو بود و همچنین آ.ث. میلان را به جری کاردینال فروخت، در ونزوئلا منافعی دارد که از طریق مداخلهی اخیر کاخ سفید ترامپ در آن کشور تأمین کرده است. نتیجهی اقدامات این بازیگران در آمریکای لاتین، شباهت زیادی به اقدامات کوشنر و ویتکاف در جمهوری آذربایجان، ارمنستان، فلسطین و لبنان دارد: فرسایش اقتصادها و جوامع سنتی و «گسترش قدرت سرزمینی برای طبقهای از نخبگان فراملی که خود را فراتر از قانون میدانند.»
پایتخت نوظهور بخش غربنیمکرهای این امپراتوری جدید نخبگان مالی، منطقهی ویژهی اقتصادی خاص خود را دارد، اما بدون تشریفات اداری: میامی، فلوریدا، شهری آمریکایی که مدتهاست بهعنوان «دروازه» آمریکای لاتین عمل میکند. میامی که توسط صهیونیستهای یهودی «اورشلیم جدید» نامیده میشود و در جاهطلبیهای خود برای جایگزینی نیویورک بهعنوان قطب مالی آمریکا آشکار است، هماکنون میزبان یکی از بزرگترین تجمعهای میلیاردرها و یکی از بزرگترین تجمعهای صهیونیستهای یهودی در کشور است. این تازهواردان که عمدتاً در چند سال اخیر مهاجرت کردهاند، روزافزون جمعیت طبقهی متوسط و کارگر میامی را جابجا میکنند، بهگونهای که این شهر در حالی که اقتصاد آن ظاهراً رونق دارد، در واقع جمعیت خود را از دست میدهد. صهیونیستهای یهودی مانند استیون راس سرمایهگذاری کلانی در املاک میامی و مناطق اطراف آن انجام دادهاند؛ شرکتهای مرتبط با صهیونیستها مانند پالانتیر پیتر تیل دفاتری در آنجا افتتاح کردهاند؛ و امارات و عربستان سعودی به حضور عمده در آنجا تبدیل شدهاند. این، باز هم، منطقهای ویژهی اقتصادی است در همهچیز بهجز نام. شعار رهبران آن («ما مالیاتها را پایین نگه میداریم، مردم را ایمن نگه میداریم و به نوآوری تکیه میکنیم» و «تبدیل شدن به پایتخت سرمایه») در عمل به این معناست که سیاستمدارانِ اسیر، به میلیاردرها و منافع خارجی اجازه میدهند تا بر خلاف خواست و منافع شهروندان واقعی، از توسعهی شرکتی و املاک حمایت کنند.
کارگران یقهسفید سطح بالا که بسیاری از آنها صهیونیست هستند، نیز ثروت خود را به این منطقه آوردهاند. خانوادهی جری کاردینال در پالم بیچ زندگی میکند و راجر استون، ساکن دیرینهی جنوب فلوریدا، حضوری منظم در میامی و پالم بیچ دارد. جرد کوشنر خانهای در میامی دارد و مارکو روبیو در آنجا بزرگ شده است. تونی دوکوپیل، مجری شبانهی سیبیاس که اکنون توسط الیسونها از طریق پارامونت اسکایدنس اداره میشود، یهودیِ تازهمسلمانشده و صهیونیستی است که دومین برنامهی او مدحی احساسی از میامی، زادگاهش، بود. و دیوید ساکس آشکارا پیشبینی کرده که میامی به هدف خود یعنی «سرنگون کردن» نیویورک بهعنوان مرکز سرمایهی آمریکا دست خواهد یافت. بهطور خلاصه، میامی و حومهی آن در حال تبدیل شدن به مرکز تسویهحساب برای نخبگان مالی بینالمللی صهیونیست هستند. اینها افرادی هستند که تنها وفاداری اثباتشدهی آنها به امور مالی و «اسرائیل» است. به نفع خود و «اسرائیل»، آنها درگیر پروژهای تخریب و بازسازی هستند که از خاورمیانه و بخشهایی از آمریکای لاتین فراتر میرود، حتی در داخل آمریکا نیز از طریق مراکز داده و خریدهای کلان رسانههای سرگرمی، شتاب بیشتری میگیرد.
هراسناکتر این است که این پروژه تا حد زیادی از دید گزارشگری رسانهها پنهان مانده است. قطعاتی از آنچه در حال رخ دادن است، گاهبهگاه در یادداشتهای نظری دربارهی اقدامات هندوراس یا لبنان یا ادغام پارامونت اسکایدنس برادران وارنر در نیویورک تایمز سطحی میشود؛ یا در پوشش معتدل برنامههای جرد کوشنر برای غزه در روزنامهای چپمیانه مانند گاردین؛ یا در گزارشهای وظیفهشناسانه از نارضایتی آمریکاییها از مراکز داده در والاستریت ژورنال. اما هیچ رسانهی بزرگی نقطهها را به هم متصل نمیکند تا بازی بزرگتری را که در دست اجراست، آشکار سازد. روشنترین بیان این موضوع، هرچند با واسطه، از طریق داستانهایی مانند اثر دیوید هِر به دست میآید.
یکی از دلایل احتمالی این سکوت، همانطور که در تازهترین تحلیل خود برای المنار انگلیسی گزارش دادم، این است که این نشریات ارتباطات عمیقی با شبکههای مالی دارند که به منافع امارات و «اسرائیل» علاقهمندند. دلیل احتمالی دیگر این سکوت این است که بسیاری از مالکان یا سردبیران این نشریات یهودی هستند و نگرانی قابلدرکی دارند که افشای بازی که توسط برتریجویان افراطی یهودی اداره میشود، به یهودیانی که به هیچ وجه از اقدامات این برتریجویان افراطی حمایت نمیکنند، بازخورد منفی داشته باشد. اما بهای این نگرانی مالکان، سکوت در مورد آنچه میتوان گفت بزرگترین تهدید جهان برای صلح جهانی و حاکمیت ملی است، میباشد. پاسخ به این پرسش که آیا ما موفق به شکستن این سکوت و شناسایی تهدید بهگونهای میشویم که از سد رسانهای عبور کنیم، با مخاطرات بزرگی همراه است. این پاسخ تا حد زیادی تعیین خواهد کرد که آیا ما در آیندهی پیشبینیشدهی کاردینال زندگی خواهیم کرد، جهانی که در آن مسیر ملتها توسط مشارکتهای عمومی-خصوصی و ورودهای کوتاهمدت اولیگارشها به هر رهبری که در قدرت است، تعیین میشود؛ یا در جهانی که شهروندان مسیر کشورهای خود را از طریق اقدام جمعی، که بهعبارت دیگر سیاست مردمی است، تعیین میکنند.
