
نویسنده: دکتر ام. رضا بهنام
منبع: فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی
طلای سیاهی که زمانی نویدبخش حق تعیین سرنوشت برای منطقه بود، در عوض هزینهی حفظ وضع موجودی مبتنی بر همدستی و سرسپردگی را تأمین کرده است؛ وضعیتی که آرمان فلسطین را بر قربانگاه دیپلماسی معاملهمحور و بقای سلسلههای حاکم، بیکس و تنها رها کرده است.
خاورمیانه در عصر حاضر از پارادوکسی عمیق و پرپیامد رنج میبرد: کشورهای عربیِ سرشار از نفت بدون شک از متمرکزترین اهرمهای ژئوپلیتیک و اقتصادی روی زمین برخوردارند؛ با این حال، از دهه ۱۹۷۰ به این سو، از به کارگیری این نقش حیاتیِ اقتصادی خود در دفاع از تشکیل دولت مستقل فلسطین و حفظ سیادت خود سر باز زدهاند. چرخش دولتهای عربی حوزه خلیج فارس از ملیگرایی تاریخی عربی به سمت همپیمانی با غرب، نشاندهنده تغییری بنیادین در اولویتهای منطقهای است. پادشاهان عرب، استقلال و نفوذ منطقهایِ گسترده خود را در قبال ادغام اقتصادی در غرب، دستیابی به فناوریهای پیشرفته دفاعی و تضمینهای امنیتی خارجی معامله کردهاند. جامعه جهانی برای دههها با این تصور هدایت شده که مسیر دستیابی فلسطین به حق تعیین سرنوشت، گرهی چنان کور است که گشودنش ممکن نیست. اما واقعیتِ امر بسیار معاملهمحورتر از این حرفهاست. پایتختهای ثروتمند خلیج فارس و بلوک بزرگترِ کشورهای عربیِ تولیدکننده نفت، چهار نقطه فشار حیاتی در اختیار دارند که میتوان با تکیه بر آنها به یک گشایش دیپلماتیک دست یافت یا تغییری معنادار در منطقه ایجاد کرد؛ اما تا کنون از هیچیک از آنها استفاده نشده است: ۱) قدرت نفتی، ۲) حاکمیت بر آبراهها، ۳) پترودلارها (دلارهای نفتی) و ۴) قدرت امت اسلامی.
۱. قدرت نفتی
در سال ۱۹۷۳، تولیدکنندگان عربِ نفت کارآمدیِ سلاح اقتصادیِ نفت را به اثبات رساندند. آن برهه از معدود لحظاتی بود که رژیمهای عربی با بهرهگیری از اهرمهای خود، نفوذ و امپریالیسم غربی را به چالش کشیدند. پس از آغاز جنگ اکتبر ۱۹۷۳ میان مصر، سوریه و اسرائیل، سازمان کشورهای عربی صادرکننده نفت (اوپک) در پاسخ به حمایتهای آمریکا از اسرائیل در طول جنگ، تحریم کامل نفتی را اعمال کرد. آنها خواستار عقبنشینی اسرائیل از سرزمینهای فلسطینی شدند که در جنگ ۱۹۶۷ به اشغال درآورده بود. اقدام دستهجمعیِ اوپک موجب کمبود نفت، رکودی گسترده و در نهایت بازآرایی اقتصاد جهانی شد. این تحریم درآمدی بادآورده و هنگفت برای کشورهای تولیدکننده به همراه داشت. ورود ناگهانی سرمایه، روند ملیسازی صنایع نفتی آنها را سرعت بخشید و به آنها اجازه داد کنترل داراییهایی را که پیشتر در اختیار سهامداران آمریکایی و بریتانیایی بود، به دست گیرند. با وجود ثروت بیسابقهای که نصیب تولیدکنندگان عرب شد، هنگامی که اوپک در مارس ۱۹۷۴ تحریم را لغو کرد، چشمانداز ژئوپلیتیک دستنخورده باقی ماند و نیروهای اسرائیلی همچنان در فلسطین اشغالی مستقر ماندند. از سال ۱۹۷۳ به این سو، نخبگان خلیج فارس سلاح نفت را یکجانبه کنار گذاشتهاند. در طول بحرانهای پیدرپی، از جمله ویرانیهای فاجعهبار و نسلکشی در غزه و کرانه باختری اشغالی و همچنین جنگ کنونی علیه ایرانِ غیرعرب، آنها صراحتاً اعمال تحریم نفتی یا کاهش تولید را برای فشار بر حامیان غربی اسرائیل رد کردهاند. رژیمهای عربی به جای استفاده از انرژی به عنوان ابزاری برای مقابله با سلطهگری آمریکا و اسرائیل، با عاملان اشغالگری، آپارتاید و نسلکشی همسو شده و روابط خود را با آنها عادیسازی کردهاند. برای نمونه، اولویت آنها حفظ پیشبینیپذیری بازار و حداکثرسازی درآمدهای نفتی برای تأمین مالی ابرپروژههای داخلی و طرحهای انرژی «عادیسازی زیستمحیطی» بوده است که زیرساختهای اسرائیل را (در موقعیتی برتر) با شبکههای خدمات عمومی و واردات گاز کشورهای عربی پیوند میدهد.
۲. حاکمیت بر آبراهها
برخی از حیاتیترین گذرگاههای دریایی و نقاط گلوگاهی استراتژیک که برای تجارت جهانی غیرقابل چشمپوشی هستند، در خاورمیانه قرار دارند؛ از همه مهمتر کانال سوئز که دریای مدیترانه را به دریای سرخ متصل میکند، تنگه هرمز در خلیج فارس و بابالمندب در دریای سرخ. جنگ مداوم آمریکا و اسرائیل علیه ایران، اهمیت حیاتی آبراههای منطقه را برای تجارت جهانی و اینکه چگونه اختلالات نظامی میتواند موجهایی از شوک را به بازارهای مالی و انرژی وارد کند، برجسته کرده است. در این جنگ نامتقارن جاری، ایران نشان داده است که چگونه میتوان از یک آبراه حیاتی به عنوان ابزاری استراتژیک استفاده کرد. این کشور از مسدودسازی و ایجاد اختلال در تنگه هرمز برای تثبیت تسلط خود بر این آبراه و گرفتن امتیازات استراتژیک عمده بهره برده است. همانند ایران، انصارالله یمن نیز تهدید به بستن بابالمندب کرده است—تنها ورودی به دریای سرخ از اقیانوس هند که تجارت میان آسیا و اروپا را تسهیل میکند. کشورهای بزرگ عربی از جغرافیای خود برای به چالش کشیدن برتری منطقهای آمریکا و اسرائیل استفاده نکردهاند. در عوض، نقش نگهبانان وضع موجودِ امپریالیستی را ایفا کرده و امنیت این گذرگاههای حیاتی را تضمین کردهاند تا جریان تجارت جهانی بدون انقطاع به سمت همان کشورهایی روانه شود که اشغال فلسطین و نسلکشی در غزه را تأمین مالی میکنند.
۳. پترودلارها
شالوده ساختاری تسلط مالی آمریکا، «پترودلار» بوده است—سیستمی چنددههای که در آن قیمتگذاری نفت با دلار انجام میشود و مازاد مالیِ حاصل از آن به اوراق قرضه خزانه داری آمریکا و داراییهای مالی غربی بازمیگردد. کشورهای عربی، بهویژه پادشاهیهای شورای همکاری خلیج فارس (بحرین، کویت، عمان، قطر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی)، علاوه بر در دست داشتن «کارت پترودلار»، منابع عظیم انرژی و گلوگاههای حیاتی آن، حدود شش تریلیون دلار در قالب صندوقهای ثروت ملی در بازارهای غربی در اختیار دارند. هرگونه تلاش هماهنگ برای قیمتگذاری انرژی با ارزهای جایگزین، تنوعبخشی به ذخایر ارزی و خروج از دلار، یا نقد کردن اوراق قرضه خزانه داری آمریکا، تهدیدی وجودی برای سلطه مالی غرب ایجاد خواهد کرد. با این حال، رژیمهای عربی به جای به کارگیری ثروت عظیم اقتصادی و مالی خود برای پیشبرد منافع منطقهای و فلسطینی، همچنان پترودلارهای خود را در مؤسسات غربی بلوکه نگه میدارند و عملاً یارانهرسانِ همان سیستمهای مالی میشوند که از حق وتوی خود در شورای امنیت سازمان ملل برای جلوگیری از تشکیل دولت مستقل فلسطین استفاده کردهاند.
۴. قدرت امت اسلامی
قدرت امت—جامعه جهانی مسلمین—از مفهوم والای یکپارچگیِ فرا مرزی سرچشمه میگیرد. این قدرت بیش از آنکه متکی بر توان نظامی یا تسلط اقتصادی باشد، با همبستگی معنوی حیات مییابد. وجدان جمعی این باور در کلام پیامبر متجلی است که امت اسلام همچون یک پیکر واحد است؛ هرگاه عضوی به درد آید، تمام پیکر درد را احساس میکند. جامعه جهانی مسلمین همبستگی عمیقی با فلسطین دارد؛ پیوندی که با تاریخ و معنویت اسلامی گره خورده است. وجدان این جامعه با فجایع مداوم، درد و رنجهای تحمیلشده بر فلسطینیان و ویرانی فلسطین—سرزمینی که مقدس شمرده میشود—بیدار شده است. در ماورای مرزهای ساختگی خاورمیانه، امت اسلامی اقیانوسی از قدرت انقلابیِ دستنخورده است که آمادگی دارد با امپریالیسم و اشغالگری استعماری صهیونیسم در فلسطین مقابله کند. طبقات سیاسی عرب باید بدانند که قدرت ژئوپلیتیک از همگرایی منطقهای و همبستگی با امت اسلامی حاصل میشود، نه از توسل به غرب. آنها به جای درک فلسطین به عنوان یک نیروی متحدکننده و یک ضرورت امنیتی، از آن به عنوان کارتی برای جلب رضایت واشنگتن استفاده کردهاند. با این کار، مرجعیت اخلاقیِ یک آرمان برحق را قربانی کرده و نفوذ گسترده ژئوپلیتیک خود را به ابزاری برای همدستی منفعلانه و حفظ بقای رژیمهایشان، به قیمت نابودی رهایی، عزت و کرامت تبدیل ساختهاند. رهایی فلسطین با جوهر پیمانهای سازشکارانه و دیپلماسیِ معیوب به دست نخواهد آمد؛ بلکه این خشم، خروش و قدرت یکپارچه میلیونها نفر در سراسر جهان عرب خواهد بود که اجازه نمیدهند مرزهای ساختگی یا نیروهای خارجی، مرزهای همبستگیشان را تعیین کنند. پس از ماهها حملات هوایی مرگبار آمریکا به ایران، کشورهای عربی که میزبان پایگاههای نظامی آمریکا بوده و آسمان خود را در اختیار این جنگ قرار دادهاند، اکنون با حملات تلافیجویانه و اختلالات شدید اقتصادی مواجه شدهاند. آنها که در میان این آتش گرفتار شدهاند، با انتخابی حیاتی روبرو هستند: تن دادن به تداوم سلطه خارجی، یا استفاده از قدرت و منابع جمعی خود برای جبران ظلم تاریخی و مداومی که بر فلسطینیان میرود، پاکسازی منطقه از مداخلههای ویرانگر خارجی و بازگرداندن کرامت به منطقه. تلاش فلسطینیان برای دستیابی به دولت مستقل، صرفاً مبارزه با اشغالگری خارجی نیست؛ بلکه نبردی است علیه رهاشدگیِ منطقهای که پشت شعارهای همبستگی پنهان شده است. کشورهای عربی با ترجیح دادن بقای رژیمهای خود، شبکههای سودآور تجارت جهانی و ثبات استبدادی بر همپیمانی همهجانبه عربی و آرمان فلسطین، اجازه دادهاند که ساختارشان سرسپردهی دیکتههای ژئوپلیتیک واشنگتن و جاهطلبیهای استراتژیک تلآویو شود. نخبگان حاکم در سراسر جهان عرب نسبت به این واقعیت کور بودهاند که آمریکا و اسرائیل متعهد به سلطهگری هستند، نه همکاری. در تحلیل نهایی، طلای سیاهی که زمانی نویدبخش حق تعیین سرنوشت برای منطقه بود، در عوض هزینهی حفظ وضع موجودی مبتنی بر همدستی و سرسپردگی را تأمین کرده است؛ وضعیتی که آرمان فلسطین را بر قربانگاه دیپلماسی معاملهمحور و بقای سلسلههای حاکم، بیکس و تنها رها کرده است.
دکتر ام. رضا بهنام، حقوقدان و متخصص علوم سیاسی با گرایش تاریخ، سیاست و حکومتهای خاورمیانه است. او این مقاله را اختصاصاً برای فلسطین کرونیکل به نگارش درآورده است.
