
ضرورت برتریطلبی سفیدپوستان بر پایه خشونت: دیدگاهی از سمتِ رادیکالهای سیاه درباره محور سلطه آمریکا/اتحادیه اروپا/ناتو
نویسنده: آژامو باراکا
منبع: مانتلی آنلاین
ترجمه مجله جنوب جهانی
مارگارت کیمبرلی: من مارگارت کیمبرلی، سردبیر اجرایی «بلک آجندا ریپورت» هستم. امروز در خدمت آژامو باراکا، از سردبیران افتخاری بلک آجندا ریپورت هستیم. قرار است درباره سرگیری جنگ آمریکا علیه ایران و همچنین پیوندهای گستردهتر آن با اقدامات جهانی آمریکا صحبت کنیم و محور سلطه آمریکا-اتحادیه اروپا-ناتو و تعهد مداوم آن به جنگ و نظامیگری را به تحلیل بنشینیم. آژامو، ممنون که دوباره همراه ما هستی.
آژامو باراکا: باعث افتخار من است. ممنون از شما، مارگارت. مارگارت کیمبرلی: همانطور که میدانی، آمریکا نخستین بار در ۲۸ فوریه به ایران حملهور شد، آن هم با دستکمگرفتن توان دفاعی ایران. در پی آن، ایران تنگه هرمز را مسدود کرد و آمریکا مجبور شد وارد گفتوگو با ایران شود؛ گفتوگوهایی که در نهایت به امضای یک تفاهمنامه انجامید. گمان میکنم هر ناظر آگاهی درمییافت که نباید به این توافق اعتماد کرد و پایبندی آمریکا به تغییر رژیم و تسلط بر منطقه همچنان ادامه خواهد داشت. حالا میبینیم که حملات آمریکا به ایران از سر گرفته شده و ایران نیز در حال پاسخگویی است؛ آن هم نه فقط علیه آمریکا، بلکه علیه متحدان منطقهای آن مانند عربستان سعودی. برایمان بگو چرا ادعاهای صلحطلبی و تمایل به توافق پوچ است و چرا آمریکا و شریکش اسرائیل همچنان به این منازعه دامن میزنند؟
آژامو باراکا: آمریکا با حمایت تمامقد اسرائیل، مصمم است بر غرب آسیا—یا همان خاورمیانه—سلطه یابد. تسلط بر این منطقه، کلید حفظ بنیادهای مادی برای تداوم سلطه جهانی غرب تلقی میشود. تنها کشوری که توان ایستادگی در برابر این هدف را دارد ایران است؛ به همین دلیل، در چهار دهه گذشته همواره در تیررس تجاوزات آمریکا و اسرائیل قرار داشته است. جنگ نظامی که آمریکا و اسرائیل آغاز کردند، نقطه اوج تلاشهای سیستماتیک برای تضعیف و سرنگونی حکومت ایران بود؛ از جنگ تحمیلی و هشتساله با عراق گرفته تا تحریمهای غیرقانونی و حملات مستقیم و غیرمستقیم، هرگز اجازه ندادند ایران مانند یک کشور «به اصطلاح» عادی فعالیت کند. با این حال، پس از حمله نظامی مستقیم در ۲۸ فوریه، ضربات اولیه به بدنه مدیریتی و سپس سازماندهی مجددِ اجباریِ رهبری ایران، بر همگان روشن شد که توصیههای بنیامین نتانیاهو، سرویسهای اطلاعاتی اسرائیل و عناصر آرمانگراترِ دستگاه اطلاعاتی آمریکا، ترامپ را در دام یکی از بزرگترین محاسبات غلط تاریخ سیاست خارجی آمریکا انداخته است. ایرانیها بیش از چهار دهه خود را برای چنین نبردی آماده کرده بودند. رهبری ایران پس از جذب ضربه اولیه، طرح غیرمتمرکز خود را برای دفاع از کشور با یک برنامه دفاعی و هجومیِ افقی به شکلی خیرهکننده به اجرا گذاشت؛ طرحی که ظاهراً هم اسرائیل و هم آمریکا را غافلگیر کرد. همین امر، همانطور که در سوالت اشاره کردی، به این وقفه چندباره منجر شد؛ ابتدا پس از جنگ ۱۲ روزه اول و سپس در جریان همین جنگ اخیر که از ۲۸ فوریه آغاز شد، و حالا دوباره به فاز نظامی بازگشتهایم. بسیاری از ما با ارزیابی شما موافقیم که این تفاهمنامه صرفاً یک تنفس کوتاه بود. این تفاهمنامه که از سوی آرمانگرایان لیبرالِ قارچگونه در «رسانههای جایگزینِ» پولمحور بهعنوان سند تسلیم جلوه داده میشد، نه تنها ضرورتِ دستنکشیدن آمریکا از تسلط بر منطقه را نادیده میگرفت، بلکه از ذهنیت تصمیمگیرندگان مرد و سفیدپوست در آمریکا و اسرائیل—که اکنون بخشی از مجموعه «غرب سفید» شدهاند—غافل بود. در آن تفاهمنامه بندهایی وجود داشت که میدانستیم هرگز رنگ اجرا به خود نخواهند دید؛ برای نمونه، صندوق سرمایهگذاری ۳۰۰ میلیارد دلاری که مشوقی فریبکارانه برای عناصر سادهلوحتر در بدنه مدیریتی ایران بود؛ همانهایی که هنوز باور یا امید داشتند همزیستی مسالمتآمیز با دشمنی که آنان را انسانهایی برابر نمیبیند، امکانپذیر است. ادبیات مربوط به کنترل تنگه هرمز نیز به گمان من تعمداً مبهم تنظیم شده بود. این توافق صرفاً تجدید قوا برای ورود به مرحله بعدی نبرد بود و امروز دقیقاً در همان نقطه ایستادهایم. مهم است مردم درک کنند و به یاد داشته باشند که این جنگ، انحرافی چشمگیر از رویه غرب پس از پایان دومین جنگ امپریالیستی (جنگ جهانی دوم) است. خشونت غربِ سفید برای بازپسگیری مستعمرات یا تحمیل اراده خود، معمولاً در قالب مفاهیمی دهانپُرکن مانند «منجیگری سفیدپوستان»، «دفاع از دمکراسی» یا «مبارزه با کمونیسم» کادربندی میشد. اما حمله به ایران حتی زحمتِ توجیه با چنین مفاهیمی را به خود نداد. حمله به ایران، جنگی علیه صلح و جنگی خودخواسته تعریف شده است؛ امری که تمام ابعاد آن را مصداق جنایت جنگی میسازد. اینها همان اصول برآمده از جنگ جهانی دوم و منشور نورنبرگ هستند که بر اساس آنها شمار زیادی از نازیسمها به سختترین مجازات، یعنی اعدام محکوم شدند. جامعه بینالملل پس از ویرانیهای جنگ جهانی دوم، چنین اقداماتی را تا این حد جدی میگرفت. اما اکنون، آمریکا درست در روزهایی که میزبان جام جهانی است و وانمود میکند همه چیز عادی است، دست به چنین جنگ خودخواستهای زده و بدون هیچ عواقب یا واکنش جدی از سوی شورای امنیت (به دلیل حق veto آمریکا) و بدون هیچ محکومیتی از سوی کشورهای اروپایی، مشغول این فعالیتهای مجرمانه بینالمللی است. در واقع، تنها محکومیت زمانی رخ داد که دولت ترامپ، کشورهای اروپایی را به دلیل همراهینکردن و سرسختینشانندادن در حمایت از این منازعه غیرقانونی سرزنش کرد. به همین دلیل است که میگوییم ادعای افتادن آمریکا در مسیر افول بازگشتناپذیر، عجز آن در اعمال قدرت نظامی، یا وجود شکاف عمیق میان اروپا و آمریکا که مانع پیشبرد منافعش به هر قیمت ممکن شود، شتابزده بوده است. آنچه در عمل میبینیم این است که محور سلطه آمریکا-اتحادیه اروپا-ناتو همچنان پا برجاست و هنوز میتواند رنج و ویرانی عظیمی را بر ملتهای جهان—و در این مورد خاص بر مردم ایران—آن هم با مصونیت کامل تحمیل کند.
مارگارت کیمبرلی: این وضعیت چه معنایی برای متحدان آمریکا دارد؟ البته آنها متحد خوانده میشوند ولی من آنها را دولتهای دستنشانده میدانم، مانند عربستان سعودی. آنها که سرنوشت خود را به آمریکا گره زدهاند، اکنون در موقعیت پیچیدهای قرار گرفته و زیر ضربه رفتهاند. اقدامات آمریکا چه عواقبی داشته و چه تأثیری بر این کشورها—که متحد آمریکا تلقی میشوند—گذاشته است؟
آژامو باراکا: خب، این دولتهای دستنشانده خودشان دست به محاسبات استراتژیک بسیار اشتباهی میزنند. به نظر میرسید پادشاهیهای راستگرای خلیج فارس تازه متوجه شدهاند که آمریکا، سوا از پولهایشان، هیچ احترامی برای آنها قائل نیست؛ چرا که حضور نظامی آمریکا نه تنها امنیت واقعی برایشان نیاورد، بلکه با باریدن موشکها مشخص شد آمریکا بیشتر نگران دفاع از اسرائیل است تا کشورهای خلیج فارس که میزبان پایگاههای آمریکایی و سکوی پرتاب حمله به ایران شدهاند. با این حال، شاهد رفتارهای عجیبی از سوی کشورهای خلیج فارس بودهایم. تا چند روز پیش، به نظر میرسید سعودیها مواضع خود را در قبال آرایش جدید قدرت در خلیج فارس تا حدی تعدیل کردهاند. آنها حتی نمایندهای به مراسم تشییع جنازه پرجمعیت رهبر ایران، آیتالله خامنهای فرستادند. اما در چند روز اخیر میبینیم که سعودیها دوباره حملاتی را در یمن آغاز کرده و واکنش جنبش انصارالله را برانگیختهاند. این نشان میدهد سعودیها با منطقهایکردن نبرد، در یک ماموریت انتحاری ملی به آمریکا پیوستهاند؛ اقدامی که میتواند به مسدودشدن تنگه بابالمندب و شدتگرفتن درگیریها در خود یمن بینجامد. برای کشوری که پس از خروج ناگزیر آمریکا در آینده نزدیک، باید همچنان در این منطقه زندگی کند، چنین رفتاری هیچ منطق استراتژیکی ندارد. میدانیم که امارات هماهنگ با اسرائیل و آمریکا حرکت میکند، اما سعودیها و حتی قطریها با درک موقعیت متزلزلی که در آن قرار گرفتهاند، رفتاری کژدارومریز داشتهاند. بنابراین مارگارت، آنچه اکنون در حال رخدادن است پدیدهای غیرمنطقی به نظر میرسد و هدف استراتژیک آن اصلاً مشخص نیست. به نظر میرسد دولت ترامپ در مارپیچ تنشی گرفتار شده که راه بازگشتی از آن ندارد و عربستان و قطر نیز با او همراه شدهاند. مارگارت کیمبرلی: پیوند میان اقدامات آمریکا علیه ایران با رفتارهایش در دیگر نقاط جهان چیست؟ من مشخصاً به این نیمکره، یعنی قاره آمریکا فکر میکنم. آمریکا رئیسجمهور ونزوئلا را ربوده و پس از زمینلرزه، به اسم کمکرسانی اما در واقع برای تحکیم اشغالگری و غارت درآمدهای نفتی، در حال تثبیت حضور خود است. همچنین محاصره کوبا را تشدید کرده و آن را از نفت محروم ساخته است—که البته همه از پیامدهای بشردوستانه آن آگاهیم. این پیوندها چیست؟ البته باید به مداخله در انتخابات دیگر کشورهای منطقه مانند کلمبیا و اخیراً پرو هم اشاره کنیم. چه رابطهای میان اقدامات آمریکا در این نیمکره و رفتارهایش در غرب آسیا وجود دارد؟
آژامو باراکا: مارگارت، از دیدگاه من، این پیوند همان پیشبرد و تثبیت یک دستور کار فاشیستی جهانی از سوی آمریکا به نیابت از منافع سرمایهداری غرب است؛ آن هم با استفاده از نظامیگری بهعنوان ابزاری برای جبران افول قدرت اقتصادی خود و با این توهم که میتوانند سلطه غربِ اروپایی را حفظ کنند. آسیبشناسی روانیِ برتریطلبی سفیدپوستان مانع از آن میشود که واقعیتهای جدید پیشِ رو را ببینند. همین امر، غرب و بهویژه آمریکا را به خطری موجودیتی برای بشریت تبدیل کرده است. آمریکا و اروپا در توهمی غوطهورند که گویی هنوز در آخر قرن نوزدهم به سر میبرند و در حال تثبیت امپراتوریهای استعماری خود هستند و قدرت امپریالیستی سفیدپوستان بیرقیب است. در اروپا میبینیم که برای مهار بحران اقتصادیِ گریبانگیرِ اکثر کشورهای اروپایی، به نوعی «کینزگرایی نظامی» روی آوردهاند؛ یعنی قصد دارند با افزایش بودجههای نظامی، اقتصاد خود را احیا کنند که آلمانیها در این مسیر پیشتازند. همین الگوی رفتاری را در درخواست دولت ترامپ برای افزایش ۵۰۰ میلیارد دلاری بودجه نظامی آمریکا برای سال ۲۰۲۷ میبینیم؛ آن هم علاوه بر بودجههای اضطراری که همچنان برای جنگ نابجای خود در ایران تلاش میکنند به دست آورند. بنابراین، این وابستگی به نظامیگری و فرآیند استعمارِ مجدد از سوی آمریکا در قاره آمریکا، همگی به هم پیوستهاند. دلیل این پیوستگی، تنیدگی اقتصاد جهانی و ساختارها و نهادهای سیاسی در سطح بینالمللی است. از این رو، توانایی کشوری مثل آمریکا برای بروز یک پاسخ فاشیستی به بحران سرمایهداری، ابعادی جهانی یافته است. مارگارت، آنچه شاهدش هستیم همین است: آنها تصمیم به جنگ گرفتهاند و باز هم جنگ در عرصه جهانی و سرکوب در عرصه داخلی را بهعنوان ابزارهایی برای ایستادگی در برابر روند تاریخ و تداوم سلطه ۵۰۰ ساله غرب انتخاب کردهاند. این توهمی خطرناک است که تمام جهان را به آتش منازعه میکشد.
مارگارت کیمبرلی: اشاره کوتاهی به ونزوئلا داشتم. ما و دیگران در «بلک آجندا ریپورت» به تسلط روزافزون آمریکا بر دلسیرودریگز (رئیسجمهور موقت) و بدنه دولت ونزوئلا اشاره کردهایم. بحثهای زیادی در این باره در جریان است و برخی دچار نوعی انکار و خوشخیالی شدهاند که گویی انقلاب بولیواری همچنان پابرجاست؛ امری که با حضور اسرائیلیها و نیروهای دفاعی اسرائیل به اسم کمک به زلزلهزدگان و دیدارهایشان با رئیسجمهور، اصلاً ممکن به نظر نمیرسد. نظر شما درباره جریان چپ—که همواره حامی ونزوئلا بوده—و اکراه خیلیها از پذیرش واقعیتهای پس از ربوده شدن رئیسجمهور در ۳ ژانویه چیست؟
آژامو باراکا: خب، من هم مثل شما باور دارم که تمرکز اصلی باید بر دسیسههای امپریالیستی باشد که شرایط کنونی فرآیند بولیواری در ونزوئلا را رقم زده است. این رویکرد به تلاش آمریکا برای تثبیت دوباره خود در منطقه و روشهای گوناگون آن مربوط میشود: مداخله مستقیم، بیثباتسازی، محاصره کوبا، و در ونزوئلا استفاده از شیوه تسخیر زیرساختهای حیاتی و اعمال فشار بر دولت فعلی برای همکاری در آنچه از نظر بسیاری تسلیم تمامعیار حاکمیت ملی است. تماشای این وضعیت بسیار دردناک است، اما برای ما فعالان مبارزه ضدامپریالیستی و نمایندگان جوامع تحت ستم، هیچ جایی برای احساساتگرایی وجود ندارد. باید واقعیتها را همانطور که هست ببینیم و تحلیل کنیم. بنابراین، وقتی به اوضاع ونزوئلا مینگریم، باید تحلیلی مبتنی بر طبقه، دولت و موازنه قوای بینالمللی در مبارزه برای انقلاب سوسیالیستی داشته باشیم. میدانیم امپریالیسم عامل فشارهای بیرونی است که تناقضات داخلی را شکل داده و تیزتر میکند. اما باید درک کرد که اگرچه امپریالیسم نیروی بیرونی است، شرایط و تناقضات طبقاتی و سیاسی داخلی، مبنای اصلی تغییرات هستند—رویکردی روششناختی که گویی از یاد خیلیها رفته است. وقتی به ماهیت رهبری کنونی ونزوئلا نگاه میکنیم، پرسشهای مشروعی درباره سیاستهای در حال اجرا مطرح میشود. با نگاهی به دکترین شوک که بیش از یک دهه پیش در زلزله هائیتی اجرا شد، میبینیم آمریکا همان فرصتطلبیها را در ونزوئلا تکرار میکند. همین چند روز پیش مشخص شد آمریکا کنترل یکی از بنادر اصلی و عملیات فرودگاه بینالمللی ونزوئلا را به دست گرفته است. آنها همچنان بر منبع اصلی درآمد ونزوئلا، یعنی صنعت نفت، تسلط دارند. وقتی آمریکا شریان اصلی اقتصاد و فرودگاه بینالمللی را در اختیار دارد و هلیکوپترهای آمریکایی بدون نیاز به مجوز دولت ونزوئلا در آسمان آن پرواز میکنند، باید پرسید: چقدر از حاکمیت ملی ونزوئلا باقی مانده است؟ این پرسش به معنای پشتکردن به آرمانهای ونزوئلا نیست، بلکه دعوتی است به تحلیل واقعبینانه از آنچه در جریان است. ما هدف سیاست آمریکا و نقش کلیدی ونزوئلا را در جریان آزادیبخش سوسیالیستی قاره آمریکا درک میکنیم؛ از این رو تسلط بر ونزوئلا برای آنها حیاتی است. این فاکت که حتی ماریا کورینا ماچادو، رهبر اپوزیسیون راستگرا، نه از سوی دولت و نه از سوی آمریکا اجازه ورود به کشور را نیافت، نشان میدهد چه کسی تصمیمگیرنده اصلی است. مطرحکردن این پرسشها به معنی زیرسؤالبردن فرآیند بولیواری نیست، بلکه باید شفاف مطرح شوند. وظیفه ما در کانون امپریالیسم، افشاگری علیه مداخلات آمریکا و دفاع از حق تعیین سرنوشت و حاکمیت ونزوئلا است. در عین حال، نباید اجازه دهیم از ما سوءاستفاده شود و چشم بر این حقیقت ببندیم که بخشهایی در داخل کشور که خود را خادمان وطنپرست مردم میدانند، با رفتارهای فعلی همراه نیستند. این گرهی است که خودشان باید باز کنند، اما افق کوتاهمدت فرآیند بولیواری را نویدبخش نشان نمیدهد. در این میان، ما در مرکز امپریالیسم به تقویت نیروها و مبارزه برای رهایی منطقه و جهان از چنگال محور سلطه آمریکا/اتحادیه اروپا/ناتو ادامه خواهیم داد.
مارگارت کیمبرلی: باز هم ممنونم، آژامو. آژامو باراکا: باعث افتخار بود.
