
گابریل راکهیل
ترجمه مجله جنوب جهانی
در میان انبوه جریانهای فکری که در سدهی بیستم قد علم کردند و هر یک به نوبهی خود مدعیِ رهاییبخشیِ بشر بودند، شاید هیچیک به اندازهی مارکسیسم دچار چنین دگردیسیهای بنیادین و گاه متناقضی نشده باشد. مارکسیسم در آغاز، بهمثابهی علمی برای شناخت قوانین حرکت تاریخ و دگرگونیِ بنیادینِ روابط اجتماعی ظهور کرد، اما در بستر تاریخِ پیچیدهی سرمایهداری و بهویژه در فاز امپریالیستیِ آن، دستخوش تحولاتی شد که برخی از وجوهِ آن را تا مرزِ وارونهگیِ تمامعیارِ آرمانهای نخستین پیش برد. این دگردیسی نه صرفاً برآمده از بسطِ طبیعیِ یک اندیشه در بسترهای گوناگونِ تاریخی بود، بلکه حاصلِ آماجگیریِ نظاممندِ قدرتهای مسلط برای مهار و مصادرهی جنبشی بود که بزرگترین تهدید را برای منافعِ آنها به شمار میرفت. آنچه در ادامه خواهد آمد، کوششی است برای بازگشاییِ لایههای این فرایندِ تاریخی و نشان دادنِ این نکته که مارکسیسمِ بهاصطلاحِ غربی، که امروز در دانشگاههای جهان بهعنوانِ تنها قرائتِ معتبر از مارکسیسم تدریس میشود، در واقع محصولِ مهندسیِ عمدیِ نظامِ امپریالیستی برای تولید و تکثیرِ نسخهای بیخطر و سازگار از این اندیشهی انقلابی است. این روایت، که در آثارِ پژوهشگرانی چون گابریل راکهیل بهتفصیل موردِ کاوش قرار گرفته، نه از سرِ بدگمانیِ توطئهپردازانه، بلکه بر اساسِ شواهدِ ملموسِ تاریخی و تحلیلِ مادیِ سازوکارهای تولیدِ دانش، پرده از واقعیتی برمیدارد که بسیاری از روشنفکرانِ خوشنیتِ امروز، حتی خودِ آنان که خود را چپرادیکال مینامند، از آن غافلاند یا در برابرِ آن انکار میورزند.
برای ورود به این بحث، ناگزیریم ابتدا تمایزی بنیادین قائل شویم: از یک سو، مارکسیسمِ اصیل و تاریخی را داریم که همچون علمی زنده و پویا، در متنِ مبارزاتِ عملیِ طبقاتِ فرودستِ جهان تکوین یافته و همواره خود را در بوتهی آزمونِ تاریخ قرار داده است. این سنتِ اصیلِ مارکسیستی که شاخصترین چهرههای آن، از مارکس و لنین و مائو تا چهگوارا و کابرال را شامل میشود، هرگز به متنهای مقدس یا جزمهای خشکِ نظری فروکاسته نشده، بلکه همواره بهمثابهی روشی برای تحلیلِ عینیِ اوضاعِ عینی و یافتنِ مسیرهای مشخص برای دگرگونیِ آن بهکار رفته است. از سوی دیگر، گونهای مارکسیسمِ وارونه و منحرف را داریم که زاییدهی شرایطِ خاصِ طبقاتیِ درونِ هستهی امپریالیستی و حاصلِ جنگِ تمامعیارِ ایدئولوژیکِ قدرتهای مسلط علیه هر گونه اندیشهی رهاییبخشی است. این مارکسیسمِ تحریفشده، که در بسترِ دانشگاهها و نهادهایِ فرهنگیِ غرب پرورده شده، هرچند در ظاهر، همچنان از واژگان و مفاهیمِ مارکسیستی بهره میگیرد، اما در عمل، کاملاً از پروژهی عملیِ دگرگونیِ جهان و مبارزه با امپریالیسم بریده شده است. ویژگیِ بارزِ این قرائتِ منحرف، سازگاریِ نهاییِ آن با نظامِ سرمایهداری و امپریالیسم است؛ چراکه هرچند ممکن است به نقدِ برخی از جلوههایِ زشتِ سرمایهداری، همچون مصرفزدگی یا نابرابریهایِ آشکار، بپردازد، اما هرگز خطِّ قرمزِ اصلی را که همانا انکارِ امکانِ زیستن در جهانی فراسویِ سرمایهداری است، عبور نمیکند. این چپِ سازگار، در نهایت به این نتیجهی رضایتبخشِ نظام میرسد که هرچند سرمایهداری بد است، اما بدیلهایِ موجود، بهویژه نمونههایِ عینیِ سوسیالیسم، حتی بدتر از آن هستند. و این دقیقاً همان نقطهای است که مارکسیسمِ اصیل را از شبهمارکسیسمِ غربی جدا میکند؛ آنجا که مارکسیسمِ اصیل همچنان بر امکانِ و ضرورتِ دگرگونیِ بنیادینِ نظامِ سرمایهداری پای میفشارد، شبهمارکسیسمِ غربی به تدریج به سمتِ راستِ سیاسی حرکت میکند و در نهایت، در کنارِ محافظهکارترین جریانها علیه هر گونه پروژهی رهاییبخشیِ واقعی صفآرایی میکند.
این دگردیسیِ تاریخی، که به تدریج رخ داد و در طولِ سدهی بیستم به اوج خود رسید، در واقع نتیجهی استراتژیِ حسابشدهای بود که طبقهی حاکمِ سرمایهداری پس از جنگِ جهانی دوم در پیش گرفت. پیروزیِ چشمگیرِ کمونیستها در جنگ با فاشیسم و نقشی که آنها در آزادسازیِ اردوگاههای کار اجباری و شکستِ نهاییِ هیتلر ایفا کردند، به آنها اعتبار و محبوبیتی بینظیر در میانِ تودههای مردم جهان بخشیده بود. قیامهای ضدِ استعماری که در دهههای چهل و پنجاه و شصتِ میلادی سراسرِ جهانِ سوم را فرا گرفت، غالباً به رهبری یا با الهامگیری از احزابِ کمونیست و مارکسیست انجام میشد. در چنین شرایطی، طبقهی حاکمِ غرب که در طولِ سالهای جنگ، بسیاری از کشورهایش به فاشیسم یاری رسانده یا دستکم در برابرِ آن سکوت کرده بودند، نمیتوانست به سادگی با مارکسیسم و کمونیسم به مثابهی دشمنِ اصلیِ خود رویارو شود؛ زیرا مارکسیسم نه تنها در جبهههای جنگ، بلکه در عرصهی افکار عمومی نیز از وجههای بسیار بالا برخوردار شده بود. بنابراین، استراتژیِ جدیدی ضرورت یافت: به جایِ جنگِ تمامعیار با مارکسیسم که نه ممکن بود و نه خردمندانه، باید راهی برای تقسیمِ صفوفِ مارکسیستها و ایجادِ شقاقی در دلِ این جنبش پیدا میکردند تا از این طریق، تهدیدِ اصلیِ آن را خنثی سازند. این استراتژیِ «تفرقه بینداز و حکومت کن» در واقع اساسِ ایجادِ جریانِ موسوم به چپِ سازگار یا مارکسیسمِ غربی شد.
در قلبِ این استراتژی، نهادهایی چون سیا، وزارتِ خارجهی آمریکا و بنیادهای بزرگِ مالیِ وابسته به سرمایهدارانی همچون راکفلر، فورد و کارنگی قرار داشتند. این نهادها که از یک سو با یکدیگر پیوندهای تنگاتنگی داشتند و از سوی دیگر، مستقل از دولتِ رسمی عمل میکردند، با صرفِ میلیونها دلار، شبکهای عظیم از موسساتِ پژوهشی، دانشگاهها، مراکزِ انتشاراتی، مجلاتِ علمی و حتی کنفرانسهای بینالمللی را پدید آوردند که هدفِ اصلیشان، تولید و ترویجِ نسخهای از مارکسیسم بود که در عینِ وفاداریِ ظاهری به متونِ مارکس و انگلس، در عمل با منافعِ نظامِ سرمایهداری و امپریالیسم هماهنگ باشد. این پروژه که گاهی با نامهایی چون «پروژهی مارکسیسم-لنینیسمِ بنیادِ راکفلر» از آن یاد میشود، نمونهای کلاسیک از مهندسیِ فرهنگیِ تمامعیار بود که با استفاده از ابزارهایِ مالیِ عظیم و بهرهگیری از روشنفکرانِ بدنامی که گاه حتی خود از نقشِ خود در این پروژه بیخبر بودند، به تدریج چهرهی مارکسیسم را در فضایِ دانشگاهی و روشنفکریِ غرب دگرگون ساخت. این نظامِ تولیدِ دانش، با تنظیمِ دقیقِ پاداشها و تنبیهها، سازوکاری خودکار پدید آورد که دیگر نیازی به دخالتِ مستقیمِ مامورانِ سیا نداشت؛ دانشگاهها و مجلاتِ علمی بهخودیخود، به مثابهی کارخانههایی برای تکثیرِ گفتمانِ مسلط عمل میکردند و هر کس که میخواست در این نظام پیشرفت کند، ناگزیر از پذیرشِ اصولِ نانوشتهی آن بود: نقدِ سرمایهداری تا آنجا که به افزایشِ کارآمدیِ آن کمک کند، اما نه تا آنجا که نظامِ سرمایهداری را بهعنوانِ کل به چالش بکشد؛ بررسیِ مسائلِ نژادی و جنسیتی تا آنجا که به شناساییِ گروههایِ حاشیهای منجر شود، اما نه تا آنجا که به تحلیلِ مادیِ ریشههایِ این مسائل در روابطِ طبقاتی بینجامد؛ و در نهایت، دفاع از دموکراسیِ لیبرال بهمثابهی بهترین و تنها نظامِ سیاسیِ ممکن، در حالی که به نقدِ نظامهایِ سیاسیِ مستقل از غرب، حتی اگر این نظامها دستاوردهایِ عظیمی برای مردم خود داشته باشند، مشغول باشد.
در این میان، جایگاهِ روشنفکرانِ سیاهپوست و جنبشهایِ رهاییبخشِ آنها نیز از این قاعده مستثنا نبود. صنعتِ نظریهپردازیِ امپریالیستی، با همان دقتی که به پرورشِ چپِ سازگار در میانِ روشنفکرانِ سفیدپوستِ غربی پرداخت، در میانِ روشنفکرانِ سیاهپوست و جریانهایِ پانآفریقاییِ بهظاهرِ رادیکال نیز به همان شیوه عمل کرد. تاریخِ جنبشهایِ رهاییبخشِ سیاهان در آمریکا و کارائیب، نمونههایِ گویایی از این روندِ مصادره و تحریف است. در دهههای شصت و هفتادِ میلادی، هنگامی که جنبشهایِ انقلابیِ سیاهپوستان به اوجِ قدرتِ خود رسیده بودند و شخصیتهایی چون موریس بیشاپ در گرنادا، بهعنوانِ یکی از رهبرانِ برجستهی جنبشِ کارائیب، نه تنها به نقدِ نظامِ سرمایهداری میپرداختند، بلکه بهوضوح بر ضرورتِ مبارزهی نژادی در چارچوبِ مبارزهی طبقاتی تأکید میکردند، طبقهی حاکمِ آمریکا به این نتیجه رسید که باید نسخهای از رادیکالیسمِ سیاه را پرورش دهد که فاقدِ پیوندهایِ سازمانی و ایدئولوژیک با کمونیسم و ضدِ امپریالیسم باشد. به همین منظور، بنیادهایی چون فورد که با سیا همکاریِ تنگاتنگی داشت، اقدام به تزریقِ منابعِ مالیِ کلان به سازمانهایی مانند کنگرهی برابریِ نژادی، کنفرانسِ رهبریِ مسیحیانِ جنوبی، اتحادیهی ملیِ شهری و انجمنِ ملیِ پیشبردِ رنگینپوستان کردند تا این سازمانهایِ مسالمتجویانه و خواهانِ اصلاحات را در برابرِ جریانهایِ انقلابیِ سیاه تقویت نمایند. این سیاستِ هوشمندانه که رابرت ال. آلن در کتابِ خود با عنوانِ «بیداریِ سیاه در آمریکایِ سرمایهداری» بهخوبی آن را تشریح کرده است، به تدریج منجر به شکلگیریِ طبقانی از رهبرانِ سیاهپوست شد که بهجایِ نبردِ بنیادین با نظام، به مذاکره و چانهزنی در چارچوبِ سرمایهداریِ لیبرال روی آوردند و در عمل، به نیرویی برای مهارِ رادیکالیسمِ سیاه و هدایتِ آن به سمتِ جریانِ اصلیِ سیاستِ آمریکا تبدیل شدند.
این روندِ مصادره و تحریف در عرصهی تئوریِ نژاد و جنسیت نیز به وضوح قابلِ مشاهده است. نظریهی «سهگانهی ظلم»، که توسطِ کلودیا جونز، یک کمونیستِ سیاهِ زن، بر اساسِ تحلیلِ ماتریالیستی از وضعیتِ زنانِ پرولتاریایِ سیاه ارائه شد، یکی از پیشگامترین و عمیقترین تحلیلها از پیوندِ نژاد، جنسیت و طبقه در نظامِ سرمایهداری بود. اما بهجایِ آنکه این نظریه مبنایی برای شکلگیریِ جنبشی انقلابیِ مبتنی بر اتحادِ طبقاتیِ زنانِ کارگر در سراسرِ جهان شود، نسخهی پالایششده و بیخطرِ آن با نامِ «تقاطعگرایی» و به قلمِ کیمبرله کرنشا، یک حقوقدانِ لیبرال که دیدگاهی نهادی و مبتنی بر بهرسمیتشناسیِ بورژوایی داشت، جایگزینِ آن شد. تقاطعگرایی، هرچند در ظاهر به شناساییِ همزمانِ ابعادِ مختلفِ ظلم میپردازد، اما در عمل، بهجایِ آنکه ریشههایِ مادیِ این ظلمها را در روابطِ طبقاتیِ سرمایهداری جستجو کند، آنها را بهمثابهی هویتهایِ مستقل و جداگانهای در نظر میگیرد که صرفاً با یکدیگر تلاقی میکنند. این رویکرد، سیاستِ مبارزهی طبقاتی را به سیاستِ بهرسمیتشناسیِ فردی و گروهی فرو میکاهد و راهِ هر گونه اتحادِ استراتژیکِ فرانژادی و فراجنسیتی را بر ضدِ نظامِ سرمایهداری مسدود میسازد. در این میان، حذفِ عمدیِ نامِ کلودیا جونز و کمونیستهایِ سیاهِ دیگر از تاریخِ نظریهپردازیِ فمینیستی، و جایگزینیِ آنها با چهرههایِ لیبرالی چون کرنشا که در اوجِ نسلکشیِ غزه، با کامالا هریس، یکی از معمارانِ سیاستِ امپریالیستیِ آمریکا عکسِ یادگاری میگیرد، بهخوبی نشان میدهد که صنعتِ نظریهپردازیِ امپریالیستی، چگونه مفاهیمِ رادیکال را مصادره میکند و در لفافهای از واژگانِ بهظاهرِ مترقی، آنها را به ابزاری برای تداومِ وضعِ موجود تبدیل میسازد.
بهنظر میرسد که این سیاستِ مصادره و تحریف، در عرصهی نظریههایِ پستاستعماری و پسااستعماری نیز با همان الگو تکرار شده است. جریانهایی چون نظریهی پسااستعماری، مطالعاتِ سابآلترن، نظریهی استعماریِ زداییگر و حتی پدیدارهایی چون «افروپسیمیسم» که در دهههای اخیر در دانشگاههایِ غرب رونق گرفتهاند، هرچند خود را بهمثابهی رادیکالترین و پیشروترین جریانهایِ فکریِ چپ معرفی میکنند، در واقع در ادامهی همان سنتِ چپِ سازگار عمل میکنند و به جایِ نقدِ ریشهایِ نظامِ امپریالیستی، به نقدِ اپیستمولوژیکِ آن میپردازند که در نهایت به تغییرِ واژگان و مفاهیم، نه به تغییرِ روابطِ مادیِ قدرت، میانجامد. این جریانها با تکیه بر مفاهیمی چون «استعمارِ معرفتی» یا «همهجابودگیِ استعمار» و با بهکارگیریِ زبانی پیچیده و گاه مبهم، در عمل، مردمِ جهانِ سوم را به مصرفکنندگانِ نظریههایی تبدیل میکنند که خودِ آنها در دانشگاههایِ غرب و با منابعِ مالیِ بنیادهایِ امپریالیستی تولید شدهاند. والتر رودنی، یکی از بزرگترین مورخان و مبارزانِ مارکسیستِ کارائیب، در پاسخ به کسانی که مارکسیسم را بهخاطرِ ریشهی اروپاییِ آن طرد میکردند، پرسشی ساده و در عین حال بنیادین مطرح کرد: «اگر مارکسیسم دارای نژاد بود، احتمالاً زرد میبود، چرا که حزبِ کمونیستِ چین صدها میلیون عضو دارد.» او با این استدلالِ ساده و منطقی نشان داد که علم، صرفنظر از خاستگاهِ جغرافیاییِ پدیدآورندگانِ آن، ماهیتی جهانشمول دارد و نمیتوان آن را بهخاطرِ منشأِ اروپاییاش طرد کرد. در واقع، نظریهپردازانِ استعمارِ زداییگر، با این کار، نه تنها به نقدِ امپریالیسم نمیپردازند، بلکه با گم کردنِ راهِ مبارزهی عملی در هزارتویِ واژگان و مفاهیم، در عمل به تداومِ سلطهی امپریالیستی کمک میکنند. یکی از نمونههایِ بارزِ این رویکردِ انحرافی، موضعگیریِ این جریانها در قبالِ پروژههایِ حاکمیتیِ مستقلِ جنوبِ جهانی، همچون انقلابِ کوبا، نیکاراگوئه، ونزوئلا یا حتی چین امروز است. در حالی که مارکسیستهایِ اصیل این پروژهها را بهعنوانِ دستاوردهایِ بزرگِ مبارزهی ضدِ امپریالیستی و نمونههایی از امکانِ زیستن در فراسویِ سرمایهداری میستایند و در عین حال به نقدِ سازندهی آنها نیز میپردازند، نظریهپردازانِ استعمارِ زداییگر معمولاً با تکیه بر شعارهایِ بهظاهرِ رادیکالی چون «دولتها همواره سرکوبگرند» یا «هر گونه حاکمیت، استعمارگرانه است»، هر گونه حرکتِ عملیِ مردمِ جنوب به سمتِ استقلال و دموکراسیِ واقعی را به چالش میکشند و در عوض، بر ضرورتِ تغییرِ گفتمان و نگرش، نه تغییرِ ساختارهایِ مادیِ قدرت، تأکید میورزند. این رویکردِ غیرِدیالکتیکی، که ریشههایِ تاریخیِ جنبشهایِ رهاییبخش را نادیده میگیرد و به تحلیلِ طبقاتیِ دقیقِ اوضاع نمیپردازد، در نهایت، به جایِ آنکه به روشنفکران و فعالانِ جنوبِ جهانی در مبارزهی عملیشان یاری رساند، آنها را در باتلاقِ نسبیگراییِ معرفتی و بدبینیِ سیاسی گرفتار میسازد و از پیوستن به صفوفِ مبارزانِ واقعی برای دگرگونیِ جهان بازمیدارد.
با این همه، نکتۀ بسیار مهمی که نباید از نظر دور داشت، تفاوتِ ماهویِ میانِ مارکسیسمِ تحریفشدهی غربی و جریانهایِ اصیلِ مارکسیستیِ جنوبِ جهانی است که هر یک در بسترِ مبارزاتِ عملیِ طبقاتِ فرودستِ کشورهایِ خود رشد کردهاند. مارکسیسمِ اصیل، بهویژه در گونههایِ متنوعِ آن که در چین، ویتنام، کوبا، گرنادا، بورکینافاسو و دیگر نقاطِ جهان ظهور کرده، هرگز بهمثابهی ایدئولوژیِ انتزاعی و کتابخانهای عمل نکرده، بلکه همواره بهعنوانِ روشی برای تحلیلِ عینیِ اوضاعِ عینی و یافتنِ راههایِ مشخصِ دگرگونیِ آن بهکار رفته است. چه در قالبِ «سوسیالیسم با ویژگیهایِ چینی» که تلفیقی هوشمندانه از اصولِ مارکسیستی با شرایطِ خاصِ تاریخی و فرهنگیِ چین است، چه در قالبِ «مارکسیسمِ خلاقِ» آمیلکار کابرال در گینهی بیسائو که بر ضرورتِ تحلیلِ علمیِ ساختارهایِ طبقاتیِ آفریقا و ردِّ هر گونه جزماندیشی تأکید داشت، چه در قالبِ مبارزاتِ خستگیناپذیرِ چهگوارا برای ایجادِ «انسانِ جدید» در کوبا و بولیوی و چه در قالبِ اندیشههایِ نابِ توماس سانکارا در بورکینافاسو که در مدتِ کوتاهِ حکومتِ خود، دستاوردهایی بینظیر در زمینههایِ بهداشت، آموزش و استقلالِ غذایی به دست آورد، همه و همه، بر یک اصلِ اساسی استوار بودند: اینکه تئوری باید در خدمتِ عمل باشد و عمل، تنها معیارِ درستیِ تئوری است.
این چهرههایِ شاخصِ مارکسیسمِ انقلابی، برخلافِ روشنفکرانِ غربیِ سازگار که در برجِ عاجِ دانشگاهها به نظریهپردازیِ انتزاعی مشغولند، خود را بخشی از مبارزاتِ عملیِ تودهها میدانستند و نظریههایِ خود را در بوتهی مبارزهی طبقاتی و ضدِ امپریالیستی میآزمودند. آنها بهخوبی میدانستند که علم، از جمله علومِ اجتماعی، با تغییرِ موضعِ طبقاتیِ پژوهشگر دگرگون میشود و بنابراین، تنها در صورتی میتوان به شناختی درست از جهان دست یافت که در مسیرِ دگرگونیِ آن گام برداشت. از این روست که میتوان ادعا کرد که سنتِ اصیلِ مارکسیستی، نه یک ایدئولوژیِ بسته و جزمی، بلکه روشی پویا و خلاق برای تحلیلِ ماتریالیستیِ تاریخ و مبارزه برای رهاییِ بشر از قیدِ بندگی و استثمار است و این سنتِ اصیل، هرگز در دانشگاههایِ غرب، با تمامِ امکانات و پشتیبانیهایِ مالیِ آن، بهدرستی تدریس و منتقل نشده است.
اما پرسشِ اساسی که در اینجا مطرح میشود این است که با توجه به این واقعیتِ تاریخی که نظامِ تولیدِ دانش در غرب، بهویژه در عرصهی علومِ انسانی و اجتماعی، بهگونهای طراحی شده که هر گونه اندیشهی رهاییبخشی را مصادره و تحریف کند و آن را به ابزاری برای تداومِ سلطهی امپریالیستی تبدیل نماید، وظیفهی روشنفکران و فعالانِ سیاسیِ متعهد چیست؟ آیا باید بهکل از عرصهی دانشگاه و تولیدِ نظریِ سازمانیافته کناره گرفت و به فعالیتِ صرفاً عملیِ درونِ جنبشهایِ مردمی بسنده کرد، یا اینکه راهی برای درگیریِ انتقادی با این نظامِ تولیدِ دانش و دگرگونیِ آن از درون وجود دارد؟ پاسخ به این پرسش، نیازمندِ تأملی جدی در بابِ رابطهی تئوری و عمل و نیز درکِ دقیقِ ماهیتِ دیالکتیکیِ هر پدیدهای، از جمله خودِ دانشگاه و صنعتِ نظریهپردازی است. بیگمان، نمیتوان به سادگی از کنارِ این واقعیت گذشت که دانشگاه در غرب، بهمثابهی بخشی از سازوکارِ بازتولیدِ سلطه، نه تنها به تولیدِ دانشِ سازگار با منافعِ نظام میپردازد، بلکه با مکانیسمهایی ظریف و در عین حال کارآمد، هر گونه تلاش برای تولیدِ دانشی رهاییبخش را به حاشیه میراند و آن را از اعتبار و منابعِ مالیِ لازم محروم میسازد. با این حال، نادیده گرفتنِ این عرصه نیز بهمثابهی میدانی برای مبارزهی ایدئولوژیک و تربیتِ کادرهایِ آگاه و متعهد، راهبردی نادرست و در نهایت، شکستآمیز خواهد بود. تجربهی تاریخیِ جنبشهایِ رهاییبخش نشان داده است که هر چه این جنبشها از نظرِ نظریِ فقیرتر و از تحلیلِ علمیِ اوضاع بیبهرهتر بودهاند، آسیبپذیرتر و زودگذرتر بودهاند و هر چه از چارچوبِ نظریِ منسجمتر و عمیقتری برخوردار بودهاند، تواناییِ بیشتری برای تحلیلِ دقیقِ شرایط و طراحیِ استراتژیِ موثر برای دگرگونیِ آن داشتهاند. بنابراین، کنارهگیری از عرصهی تولیدِ دانش، بهمعنایِ واگذاریِ کاملِ این عرصه به دشمن و چشمپوشی از یکی از مهمترین جبهههایِ مبارزهی طبقاتی است.
راهِ درست، همانگونه که لنین و مائو و دیگر رهبرانِ جنبشهایِ رهاییبخش بر آن تأکید داشتند، درگیریِ فعالانه و سازمانیافته با این عرصه، با هدفِ بهچالشکشیدنِ بنیانهایِ معرفتیِ آن و تلاش برای دگرگونیِ آن از درون است. این رویکردِ دیالکتیکی، که در عینِ شناختِ ماهیتِ ارتجاعیِ نظامِ دانشگاهیِ موجود، امکانِ مبارزه در درونِ آن و استفاده از فرصتهایِ نسبیِ آن برای پیشبردِ پروژهی رهاییبخش را نیز مدِّ نظر دارد، مستلزمِ نوعی صبرِ انقلابی، هوشیاریِ دائمی در برابرِ تلههایِ سازشکارانه و درکِ عمیق از رابطهی میانِ تاکتیکهایِ کوتاهمدت و استراتژیِ درازمدت است. در این چارچوب، هدف از حضور در دانشگاه، صرفاً کسبِ موقعیت و اعتبارِ دانشگاهی نیست، بلکه کسبِ ابزارهایِ نظری و تربیتِ کادرهایی است که بتوانند در عرصههایِ گوناگونِ مبارزه، از جمله در درونِ خودِ دانشگاه، به تولیدِ دانشِ رهاییبخش و آموزشِ نسلهایِ آینده برای مبارزهای عمیقتر و ریشهایتر با نظامِ سرمایهداری و امپریالیسم بپردازند. این یک وظیفهی دشوار و نیازمندِ درکِ دقیقِ دیالکتیکِ فرصت و خطر است، اما بهنظر میرسد که تنها راهِ ممکن برای بازپسگیریِ عرصهی تولیدِ دانش از چنگالِ امپریالیسم و بازسازیِ آن بر مبنایِ منافعِ تودههایِ زحمتکشِ جهان است.
در این میان، یکی از حساسترین و در عین حال جنجالیترین مباحثی که در کانونِ این نبردِ ایدئولوژیک قرار دارد، مسئلهی «نژاد» و نسبتِ آن با طبقه و مبارزهی طبقاتی است. مارکسیسمِ اصیل، برخلافِ قرائتهایِ تحریفشدهی غربی که نژاد را بهمثابهی یک واقعیتِ مستقل و جدای از روابطِ طبقاتی در نظر میگیرند، نژاد را بهعنوانِ یک ایدئولوژی و برساختِ اجتماعیِ درونِ نظامِ سرمایهداری تحلیل میکند که کارکردِ اصلیِ آن، توجیهِ استثمار و سلطه و ایجادِ تفرقه در صفوفِ طبقهی کارگر است. از این منظر، نژادپرستی نه یک انحرافِ اخلاقی یا روانشناختیِ فردی، بلکه بخشی جداییناپذیر از سازوکارِ بازتولیدِ نظامِ سرمایهداری است که با ایجادِ سلسلهمراتبی از حقوق و امتیازاتِ ساختگی در میانِ کارگرانِ سفیدپوست و غیرسفید، از شکلگیریِ آگاهیِ طبقاتیِ فراگیر و اتحادِ کارگرانِ سراسرِ جهان علیه سرمایهداران جلوگیری میکند.
بر این اساس، مبارزه با نژادپرستی، در ذاتِ خود، مبارزهای طبقاتی است و هر گونه تلاش برای تقلیلِ آن به یک مسئلهی صرفاً هویتی یا فرهنگی، در واقع خدمتی به نظامِ سرمایهداری و امپریالیسم است که از این طریق، انرژیِ بالقوهی انقلابیِ تودهها را به کانالهایِ بیخطر و منحرفکنندهای همچون سیاستِ هویت، بهرسمیتشناسیِ نمادین و رقابتهایِ فردیِ برای کسبِ امتیازاتِ طبقاتیِ محدود هدایت میکند. در مقابل، رویکردِ ماتریالیستیِ تاریخی، که بهدرستی به تبارشناسیِ نژادپرستی و ریشهیابیِ آن در مناسباتِ اقتصادیِ دورانِ بردهداری و استعمار میپردازد، راهِ مبارزهی متحدِ همهی کارگرانِ جهان، فارغ از نژاد، جنسیت و ملیت، بر ضدِ نظامِ سرمایهداری را بهعنوانِ راهبردیِ اصلی و انقلابی پیشنهاد میکند. این دیدگاه، بههیچوجه به معنایِ نادیدهگرفتنِ واقعیتِ ملموسِ نژادپرستی و تأثیراتِ سهمگینِ آن بر زندگیِ میلیونها انسان در سراسرِ جهان نیست، بلکه بهمعنایِ درکِ این واقعیت در چارچوبِ تحلیلِ طبقاتی و پیوندِ آن با مبارزهی کلیِ علیه نظامِ سرمایهداری است؛ زیرا تا زمانی که نظامِ سرمایهداری پابرجاست، نژادپرستی نیز بهعنوانِ ابزاری برای حفظِ سلطهی سرمایه بر کارگران، بازتولید خواهد شد و بنابراین، هر گونه مبارزهی جزئیِ علیه نژادپرستی که به چالشکشیدنِ کلِّ نظام نینجامد، در نهایت محکوم به شکست خواهد بود.
این نگاهِ کلنگر و بنیادین، با رویکردِ رایج در میانِ چپِ سازگار که بهتجزیه و تقسیمِ جامعه به هویتهایِ گوناگون میپردازد و مبارزه را بهجایِ جبههی متحدِ طبقهی کارگر، به مجموعهای از مبارزاتِ جداگانه و بعضاً متضادِ هر یک از این هویتها تقلیل میدهد، تفاوتِ ماهوی و آشکاری دارد. درحالی که مارکسیسمِ انقلابی بر ضرورتِ ایجادِ یک جبههی متحدِ فرانژادی، فراجنسیتی و فراملی از تمامیِ کارگرانِ جهان برای سرنگونیِ سرمایهداری تأکید میکند، چپِ هویتیِ سازگار، با تکیه بر مفاهیمی چون «تقاطعگرایی» و «لایهلایهبودنِ ظلم»، عملاً به چندپارگیِ بیشترِ صفوفِ طبقهی کارگر دامن میزند و انرژیِ مبارزاتیِ آن را به درگیریهایِ داخلیِ بیحاصل بر سرِ «اولویتِ ظلمها» و «نمایندگیِ هویتها» هدر میدهد. این رویکرد، که دقیقاً با استراتژیِ طبقهی حاکم برای «تفرقه بینداز و حکومت کن» همسویی کامل دارد، با تأکیدِ بیشازحد بر تجاربِ فردی و منحصربهفردِ هر گروه از مظلومیت، از شکلگیریِ درکِ مشترکی از نظامِ سرمایهداری بهعنوانِ منشأِ اصلیِ تمامیِ این ظلمها جلوگیری میکند و راهِ هر گونه اتحادِ استراتژیکِ فراقشری و فراملی را مسدود میسازد.
روشنفکرانِ وابسته به این جریان، که غالباً خود از طبقهی متوسطِ شهری و بوروکراسیِ روشنفکریِ غرب برخاستهاند، با بهرهگیری از زبانی پیچیده و گاه مبهم و با طرحِ مفاهیمی جدید و مد روز، در عمل، نگاهِ تودههایِ کارگر را از ریشههایِ مشترکِ مشکلاتشان منحرف میسازند و آنها را به جایِ اتحاد بر ضدِ دشمنِ اصلی، به رقابت با یکدیگر بر سرِ کسبِ امتیازاتِ نمادین و مادیِ بیشتر در چارچوبِ نظامِ موجود تشویق میکنند. در مقابل، مارکسیستهایِ انقلابی، بر اساسِ تحلیلِ مادیِ مناسباتِ اجتماعی، بهخوبی میدانند که کارگران، فارغ از هر گونه هویتِ نژادی، جنسیتی یا ملی، در زیرِ یک سقفِ مشترکِ استثمار و سرکوب قرار دارند و تنها از طریقِ اتحادِ طبقاتیِ خود و مبارزهی مشترک برای سرنگونیِ نظامِ سرمایهداری است که میتوانند به رهاییِ واقعی از همهی اشکالِ ظلم و ستم دست یابند. از این روست که در تاریخِ مبارزاتِ طبقاتی، کمونیستها همواره در خطِّ مقدمِ مبارزه بر ضدِ تبعیضِ نژادی، سرکوبِ جنسی و استثمارِ ملی قرار داشتهاند و در پیشاهنگیِ جنبشهایِ آزادیبخشِ زنان، سیاهپوستان و مللِ تحتِ ستم، نقشی محوری و بیبدیل ایفا کردهاند. این میراثِ بزرگِ مبارزاتی، که از فردریش انگلس تا کلارا زتکین و از ولادیمیر لنین تا کلودیا جونز و موریس بیشاپ را شامل میشود، همچنان راهنمایِ عملِ مارکسیستهایِ اصیل در سراسرِ جهان است و نشان میدهد که چگونه میتوان با بهرهگیری از روشِ ماتریالیستیِ تاریخی، مبارزهای یکپارچه و انقلابی بر ضدِ تمامیِ اشکالِ ستم، در چارچوبِ مبارزهی اصلیِ طبقاتی، بهپیش برد.
با این همه، نباید از نظر دور داشت که نقدِ مارکسیسمِ غربی و چپِ هویتیِ سازگار، هرگز بهمعنایِ نادیدهگرفتنِ دستاوردهایِ بخشهایی از این جریانها و یا طردِ یکسویه و غیرِدیالکتیکیِ آنها نیست. همانگونه که گابریل راکهیل در آثارِ خود بر آن تأکید میکند، هر پدیدهای را باید بهگونهای دیالکتیکی و با در نظر گرفتنِ تمامیِ اضلاعِ آن تحلیل کرد و در عینِ نقدِ صریح و بیپردهی وجوهِ ارتجاعی و سازشکارانهی این جریانها، باید عناصرِ مترقی و قابلِ استفادهی آنها را نیز شناسایی کرد و در خدمتِ پروژهی رهاییبخش بهکار گرفت. در این میان، روشنفکرانی چون رامون گروسفوگل که در چارچوبِ نظریهی استعمارِ زداییگر حرکت میکنند اما در عین حال، از حاکمیتِ ونزوئلا در برابرِ تجاوزِ امپریالیستی دفاع کرده و به استقبالِ برخی از اصولِ مارکسیستی رفتهاند، نمونههایی از این حرکتِ متناقض اما رو به جلو هستند که شایستهی تحلیلِ دقیق و تشویقِ مشروط است.
بههمینسان، اثرِ سدریک رابینسون با عنوانِ «مارکسیسمِ سیاه»، هرچند از منظرِ مارکسیسمِ اصیل، بهشدت قابلِ نقد است و حاویِ مغالطههایِ تاریخی و تحلیلهایِ سطحی از سنتِ مارکسیستی است، اما نمیتوان انکار کرد که این کتاب در بسترِ خود، تأثیراتِ مهمی بر برخی از جریانهایِ آکادمیکِ رادیکال داشته است و در برخی از تحلیلهایِ جزییِ خود، نکاتِ قابلِ تأملی را مطرح میسازد. با این حال، نقدِ اصلی بر اینگونه آثار، نه بهخاطرِ خطاهایِ جزییِ آنها، بلکه بهخاطرِ کارکردِ کلیِ آنها در نظامِ تولیدِ دانشِ امپریالیستی است؛ کارکردی که عبارت است از تحریفِ تاریخِ مبارزاتِ رهاییبخشِ جنوبِ جهانی، انکارِ نقشِ محوریِ مارکسیسمِ انقلابی در این مبارزات، و ارائهی قرائتی التقاطی و غیرِطبقاتی از تاریخ که در نهایت، به جایِ کمک به مبارزاتِ رهاییبخشِ واقعی، آنها را به حاشیه میراند و به گفتمانی آکادمیک و بیخطر برای نظامِ موجود تبدیل میکند. بنابراین، وظیفهی روشنفکرِ انقلابی، نه طردِ کلی و غیرِمنطقیِ این جریانها، بلکه درگیریِ نقادانه و فعالانه با آنها و تلاش برای بازپسگیریِ مفاهیمِ کلیدیِ تاریخِ مبارزاتِ طبقاتی از چنگالِ تحریفکنندگان و مصادرهکنندگانِ آن است. این کار، نیازمندِ اتخاذِ رویکردی ماتریالیستیِ تاریخی به خودِ تاریخِ نظریهپردازی است؛ رویکردی که نه تنها به محتوایِ آثار، بلکه به شرایطِ مادیِ تولیدِ آنها، به منابعِ مالیِ پشتِ آنها، به شبکههایِ روابطِ قدرتِ حاکم بر آنها و به کارکردِ اجتماعیِ آنها در بازتولید یا بهچالشکشیدنِ نظامِ موجود توجه دارد. تنها از این طریق است که میتوان از باتلاقِ نسبیگراییِ معرفتی و سردرگمیِ نظریِ چپِ سازگار خارج شد و به درکِ روشنی از این رسید که کدام جریانهایِ فکری در واقع به پیشبردِ پروژهی رهاییبخش کمک میکنند و کدام یک، بهرغمِ ظاهرِ رادیکالِ خود، در خدمتِ تداومِ سلطهی امپریالیستی هستند. این وظیفهی خطیر، نیازمندِ تعهدی راسخ به روشِ ماتریالیستیِ تاریخی، دقتی علمی در تحلیلِ اوضاعِ عینی، و شجاعتی اخلاقی برای نقدِ دوستانِ بهظاهرِ رادیکال و نیز سازشناپذیری در برابرِ دشمنانِ اصلیِ طبقهی کارگر است.
در این میان، یکی از آسیبپذیرترین و در عین حال حیاتیترین عرصههایِ مبارزهی ایدئولوژیک، عرصهی جنبشهایِ دانشجویی و دانشگاهی است که بهدلیلِ ماهیتِ آموزشی و پژوهشیِ خود، نقشی کلیدی در بازتولیدِ گفتمانِ مسلط و نیز در شکلگیریِ آگاهیِ انتقادیِ نسلِ آینده ایفا میکند. تجربهی تاریخی نشان داده است که دانشگاهها، بهویژه در کشورهایِ هستهی امپریالیستی، همواره یکی از پایگاههایِ اصلیِ تولید و ترویجِ ایدئولوژیِ چپِ سازگار بودهاند و با بهرهگیری از مکانیسمهایِ پیچیدهای همچون تأمینِ منابعِ مالی، اعطایِ کرسیهایِ استادی، انتشار در مجلاتِ معتبر و دعوت به کنفرانسهایِ بینالمللی، مسیرِ پیشرفتِ علمی را برای کسانی که با گفتمانِ مسلط هماهنگ هستند، هموار و برای کسانی که به نقدِ ریشهایِ آن میپردازند، ناهموار ساختهاند. در این شرایط، نهادینهشدنِ جریانهایی چون «مطالعاتِ سیاهپوستان»، «مطالعاتِ قومی» و «مطالعاتِ جنسیت» در دانشگاههایِ آمریکا، که در دهههای شصت و هفتاد میلادی در واکنش به جنبشهایِ انقلابیِ دانشجویی شکل گرفتند، اگرچه از یک سو دستاوردی مهم برای حضورِ گروههایِ بهحاشیهراندهشده در فضایِ آکادمیک بود، اما از سوی دیگر و بهشکلی متناقض، به ابزاری برای تعدیلِ رادیکالیسمِ دانشجویی و هدایتِ آن به سمتِ قالبی بیخطر و سازگار با نظامِ سرمایهداری تبدیل شد. بهگونهای که امروز، بسیاری از این برنامههایِ درسی که در اصل با شعارهایِ انقلابی پا گرفته بودند، به بخشی از گفتمانِ غالبِ لیبرال تبدیل شدهاند و به جایِ آموزشِ نسلِ جدیدی از مبارزانِ انقلابی برای سرنگونیِ نظام، به تربیتِ کارمندانی ماهر برای مدیریتِ بهترِ نظامِ موجود میپردازند.
این فرایندِ مصادره و خنثیسازیِ رادیکالیسمِ دانشگاهی، یکی از مهمترین دستاوردهایِ استراتژیِ چپِ سازگار است و نشان میدهد که چگونه نظامِ سرمایهداری قادر است هر گونه ایدهی رهاییبخشی را درونِ خود جذب کند و با تغییرِ ماهیتِ آن، از آن بهعنوانِ ابزاری برای تداومِ سلطهی خود بهره گیرد. با این حال، این وضعیت بههیچوجه بهمعنایِ شکستِ کامل و غیرقابلِ جبرانِ جنبشهایِ رهاییبخش در عرصهی دانشگاه نیست و درونِ همین دانشگاهها نیز همواره جریانهایِ مخالفی وجود داشتهاند و دارند که با تکیه بر میراثِ نظریِ مارکسیسمِ انقلابی و با بهرهگیری از روشِ ماتریالیستیِ تاریخی، به نقدِ گفتمانِ غالب پرداخته و تلاش میکنند تا فضایی برای تولید و ترویجِ دانشِ رهاییبخش ایجاد کنند. این جریانهایِ انتقادی، هرچند در اقلیتاند و اغلب با فشارها و تهدیدهایِ جدی مواجهند، اما با بهرهگیری از بسترِ دانشگاه، به تربیتِ دانشجویانِ آگاه و متعهد میپردازند و آنها را برای ادامهی مبارزه در بیرون از دانشگاه نیز آماده میسازند و از این طریق، حلقههایِ ارتباطیِ میانِ مبارزهی علمی و مبارزهی سیاسی را حفظ میکنند. این مبارزهی مستمر و همیشگی بر سرِ محتوایِ دانش و جهتدهیِ آموزش، خود گویایِ این واقعیت است که دانشگاه، با تمامِ محدودیتها و وابستگیهایِ طبقاتیِ خود، همچنان میدانی برای نبردِ ایدئولوژیک است و نمیتوان آن را بهسادگی به دشمن واگذاشت.
در نهایت، آنچه از این تحلیلِ نسبتاً مفصل بهدست میآید، این است که مارکسیسمِ اصیل، در معنایِ راستینِ کلمه، نه یک مکتبِ فکریِ انتزاعی و کتابخانهای، بلکه یک روشِ عملی و علمی برای شناختِ قوانینِ حرکتِ تاریخ و سازماندهیِ مبارزهی طبقهی کارگر برای رهایی از قیدِ سرمایهداری و امپریالیسم است. در مقابل، مارکسیسمِ غربیِ تحریفشده، که امروز در دانشگاههایِ جهان بهعنوانِ «مارکسیسمِ علمی» یا «مارکسیسمِ انتقادی» تدریس میشود، نه تنها هیچ نسبتی با این پروژهی رهاییبخش ندارد، بلکه بهعنوانِ یکی از ابزارهایِ اصلیِ نظامِ امپریالیستی برای کنترل و مهارِ جنبشهایِ رهاییبخش و مصادرهی میراثِ نظریِ آنها عمل میکند. این جریانِ فکریِ منحرف، با بریدنِ نظریه از عمل و پروراندنِ نسلی از روشنفکرانِ خودشیفته و جاهطلب که بهجایِ خدمت به تودههایِ زحمتکش، به فکرِ پیشرفتِ شغلی و کسبِ شهرت در نظامِ آکادمیکِ سرمایهداری هستند، نه تنها به تضعیفِ جنبشهایِ رهاییبخش دامن میزند، بلکه با ترویجِ بدبینی و نسبیگرایی، راهِ هر گونه کنشِ جمعیِ متعهدانه برای دگرگونیِ جهان را مسدود میسازد.
بنابراین، وظیفهی تاریخیِ روشنفکرانِ انقلابیِ امروز، که خود را وارثِ سنتِ بزرگِ مبارزاتیِ مارکس، لنین، مائو، چهگوارا، کابرال، بیشاپ، سانکارا و هزاران تن دیگر از مبارزانِ گمنامِ طبقهی کارگرِ جهان میدانند، بیش از هر چیز، احیایِ این سنتِ اصیلِ نظری و عملی و گسستنِ کامل از گفتمانِ مسلطِ چپِ سازگار است. این گسست، بهمعنایِ طردِ کلی و غیرِدیالکتیکیِ تمامیِ جریانهایِ فکریِ موجود نیست، بلکه بهمعنایِ بازنگریِ نقادانه و ماتریالیستیِ تاریخی در آنها، شناساییِ عناصرِ مترقی و قابلِ استفادهشان، و پیوندِ مجددِ نظریه با عملِ انقلابیِ تودههاست. در این مسیرِ دشوار و پرپیچوخم، که مستلزمِ شجاعتی اخلاقی، درکی عمیق از روشِ ماتریالیستیِ تاریخی و تعهدی راسخ به آرمانِ رهاییِ بشر است، نباید از یاد ببریم که هدفِ نهاییِ همهی این تلاشهایِ نظری و عملی، چیزی جز دگرگونیِ بنیادینِ نظامِ سرمایهداری و امپریالیسم و ایجادِ جهانی عاری از استثمار، ستم و نابرابری نیست؛ جهانی که در آن، انسانیت، سرانجام به معنایِ واقعیِ کلمه، به شناختِ خود و تواناییِ خود برای ساختنِ آیندهای بهتر دست یابد. این، آرمانی است که مارکسیسمِ اصیل از ابتدا برایِ آن پا به عرصهی وجود نهاد و همواره، با وجودِ تمامیِ تحریفها و انحرافات، همچنان چراغِ راهِ مبارزانِ راهِ آزادی در سراسرِ جهان باقی مانده است.
