
زندگینامهٔ نگاشتهٔ چابال، تصویری متوازن و انتقادی از تاریخنگار بزرگ کمونیست ارائه میدهد که زندگی و اندیشهاش به شکلی ژرف با قرن خویش گره خورده بود.
اریک هابزبام (۲۰۱۲-۱۹۱۷) از پرخوانندهترین تاریخنگاران مارکسیست قرن بیستم به شمار میرود. وی که در اسکندریه از پدری انگلیسی و مادری یهودیتبار و اتریشی متولد شد، دوران رشد خود را در وین و سپس برلین سپری کرد؛ جایی که در سال ۱۹۳۲، در سن پانزدهسالگی و درست در همان برههای که جمهوری وایمار زیر پای خیزش نازیسم فرو میپاشید، به حزب کمونیست پیوست. این انتخاب سیاسی — که انتخاب چندین نسلی بود که انقلاب اکتبر برای آنان مظهر امید جهان به شمار میرفت — هرگز تکذیب نشد: هابزبام تا زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، عضو حزب کمونیست بریتانیا باقی ماند. اثر سترگ و ماندگار اوست که وی را به شخصیتی متمایز در تاریخنگاری جهانی بدل میسازد.
چرا که هابزبام همچنین پدیدآورندهٔ یک چهارتایی (تترالوژی) دربارهٔ تاریخ جهان مدرن است — عصر انقلاب [۱۷۸۹-۱۸۴۸]، عصر سرمایه [۱۸۴۸-۱۸۷۵]، عصر امپراتوری [۱۸۷۵-۱۹۱۴] و عصر نهایتها (در ترجمهٔ فارسی: عصر فرزبست) [۱۹۱۴-۱۹۹۱] — که همچنان یکی از جاهطلبانهترین سنتزهای مارکسیستی تدوینشده تا به امروز است. برای هابزبام (همچون دومنیکو لوزوردو و بسیاری دیگر از دانشگاهیان طراز اول)، استالینیسم نه یک جزماندیشی کور بود و نه فرصتطلبی سیاسی، بلکه یک قمار تاریخی به شمار میآمد: استالین و اتحاد جماهیر شوروی، تمدن را از چنگال فاشیسم نجات داده بودند. این باور عمیق، تمام جهانبینی و کارنامهٔ علمی او را ساختار میبخشید، زیرا او به «نسلی تعلق داشت که انقلاب اکتبر برای آنان تجسم امید جهان بود» — و به گفتهٔ انزو تراورسو، که نقدی بر زندگینامهٔ جدید به قلم امیل چابال نوشته است، دقیقاً مرزهای همین قمار است که عیار و ابعاد آن بنای عظیمی را که او برافراشت، مشخص میکند (یادداشت سردبیر).
خاطرات تاریخنگاران اندک است و زندگینامههای آنان اندکتر. اریک جی. هابزبام در این میان یک استثناست: او خاطراتی منتشر کرد که با استقبال گستردهای روبهرو شد و امروز، چهارده سال پس از درگذشتش، موضوع دو زندگینامه قرار گرفته است که جدیدترین آنها، به قلم امیل چابال، در پایان سال جاری منتشر خواهد شد. این استثنا برازندهٔ اوست. زندگینامهٔ چابال با آنچه ریچارد جی. ایوانز در سال ۲۰۱۹ منتشر کرد، تفاوت دارد: در سطح سرگذشتنامهای کمتر جامع، اما در رویکرد خود تحلیلیتر است و از فاصلهای آگاهانه و اتخاذشده نگاشته شده که سودمند افتاده است. این کتاب که به غایت روان و خواندنی است، تصویری انتقادی و مجذوبکننده به دست میدهد.
هابزبام اغلب به عنوان بهترین تاریخنگار قرن بیستم معرفی میشود؛ تعبیری که غلوآمیز نخواهد بود اگر مراد از آن، مطرحترین تاریخنگاری باشد که دربارهٔ تاریخ قرن گذشته قلم زده است. چابال در پایان کتاب خود، بیهیچ ابهامی از مبالغهٔ «دو هابزبام» سخن میگوید: انسان و اسطوره. اسطوره در اواسط دههٔ ۱۹۹۰ پدیدار شد، یعنی زمانی که هابزبام کتاب عصر نهایتها را منتشر کرد؛ کتابی که او را به عنوان چهرهای نامدار در مقیاس جهانی، بسی فراتر از مرزهای دانشگاه، به عرش رساند. هر کس که در آن زمان این کتاب را میخواند، عمیقاً تحت تأثیر این شاهکار ساختاری قرار میگرفت: زیر قلم او، قرن بیستم ناگهان نمایهٔ روشنی یافت؛ سیمای عصری از فجایع عظیم که میان جنگ بزرگ و پایان کمونیسم (۱۹۱۴-۱۹۹۱) محاط شده و در میانهٔ خود، با انفجار خشنی از جنس آخرالزمان در جریان جنگ جهانی دوم گسسته بود. گذشتهای که هنوز پارهای از زمان حال احساس میشد، به تاریخ بدل میگشت؛ منظومهٔ وسیعی از رویدادهای پراکنده جایگاه خود را در این پازل مییافت و زین پس میشد آن را از چشماندازی تاریخی دریافت.
این توفیق فکری تا حدی غیرمنتظره بود، چرا که حوزهٔ اصلی پژوهش هابزبام قرن نوزدهم بود. در دههٔ ۱۹۵۰، نخستین آثار او به تحلیل جنبشهای کارگری و شورشهای روستایی در عصر انقلاب صنعتی پرداخت؛ مطالعات او پیرامون لودیسم به عنوان شکلی از «چانهزنی دستهجمعی از طریق شورش» همچنان بیبدیل است. یک دهه بعد، او سهگانهٔ خود را آغاز کرد که تاریخ قرن نوزدهم «طولانی» را در بر میگرفت: عصر انقلاب: ۱۷۸۹-۱۸۴۸، عصر سرمایه: ۱۸۴۸-۱۸۷۵ و عصر امپراتوری: ۱۸۷۵-۱۹۱۴. این سه مجلد که به گفتهٔ چابال، در ابتدا از سوی جرج وایدنفلد، ناشر لندنی، به یعقوب تالمونِ تاریخنگار پیشنهاد شده بود، بین سالهای ۱۹۶۲ و ۱۹۸۷ به سامان رسید، بیآنکه در بدایت امر، جلد چهارمی دربارهٔ قرن بیستم برای آن تصور شده باشد. این پروژه در طول مسیر دگرگون شد، اما کاملاً با توانمندیها و گرایشهای فکری مؤلف سازگاری داشت. بدین سان، آن سهگانه به یک چهارتایی با وحدت مفهومی چشمگیری تبدیل شد: ترکیبی متوازن که در آن اقتصاد، جامعه، فرهنگ و سیاست به شکلی ستودنی با یکدیگر پیوند میخوردند.
هابزبام با ترسیم اروپا از دوران اوج تا مرحلهٔ فرود آن، از انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتی تا فرجام جنگ سرد، مهارتهای خود را در مقام راوی و مفهومساز، و نیز توانایی خویش را در تبیین زنجیرهٔ رویدادهای ریشهدار در دیالکتیک پیچیده میان ساختارهای اجتماعی، نهادهای سیاسی و کنش انسانی در قالبی از نثر روشن و پویا به نمایش گذاشت. او نمیتوانست بدون چارچوب نظری استواری کار کند، اما تاریخنگاری او سرشار از ظرافت و حساسیت ادبی اصیل بود. دستاورد این رویکرد، گونهای از فهم انتقادی است که به دور از انتزاعیات، گذشته را همچون چشماندازی زنده و پویا، پرتحرک از انسانهای گوشت و پوستدار تفسیر میکند. هنگامی که او به تحلیل تابلوهای نقاشی یا رمانها میپردازد، آنها را در سیاق اجتماعیشان مینشاند و با ساختارهای طبقاتی و تخیلات جمعی پیوند میدهد. زمانهٔ مطالعهٔ فرهنگها و سنتهای عامیانه، او طرحی از تاریخ طبقات کارگر ترسیم میکند که در کنار اخلاق بورژوایی و سبک زندگی نخبگان نوظهور در عصر سرمایه همزیستی دارد. نیل به این مقصود، مستلزم هرمنوتیک پیچیدهای بود که ابعاد انسانشناختی، فرهنگی، اقتصادی و زیباشناختی را در هم آمیزد.
این فضایل بر چند منبع استوار بود. اگرچه وضوح قلم هابزبام بدون شک وامدار تاریخنگاری بریتانیا، به ویژه سالهای شکلگیری اندیشهاش در کمبریج بود، اما نگرش جهانی و رویکرد میانرشتهای او به ترتیب از جهانوطنی (کاسمپولیتیسم) و مارکسیسم او نشئت میگرفت؛ دو گرایشی که وی به شیوهای بسیار منحصربهفرد تجسم میبخشید. هابزبام با وامگیری تعبیری از دوست خود، ایزاک دویچر، تاریخنگار لهستانی، خویشتن را «یهودی غیریهودی» تعریف میکرد: یهودیای نامتشرع که برای او یهودیت نه یک ایمان دینی بود و نه هویتی ملی. او که ملحد و آنتیسیونیست بود، هرگز خاستگاه خود را پنهان نکرد. وی هویت یهودی خود را در برابر بیگانهستیزی و یهودستیزی ابراز میداشت و خود را جهانوطنی جهانشمول و مخالف هرگونه ملیگرایی میدانست و به یک اندازه از صهیونیستها و یهودیانِ خودبیزار نفرت داشت.
با این حال، همانگونه که خود اذعان داشت، یهودیت او در حد احساسی مبهم و گریزناپذیر باقی ماند که هرگز به اندیشهاش ساختار نداد، و جهانوطنی او ریشههای خود را به همان اندازه که در هویت یهودیاش داشت، در وضعیت او به عنوان یک بریتانیایی متولد سال ۱۹۱۷ در اسکندریهٔ مصر مییافت. در وین و برلین، جایی که کودکی و نوجوانی خود را تا سال ۱۹۳۳ سپری کرد، او بیشتر به چشم یک انگلیسی دیده میشد تا یهودی؛ در انگلستانِ دوران جنگ جهانی دوم نیز خود را یهودی تبعیدشده از اروپای مرکزی نمیپنداشت. با وجود دوزبانگیاش — چرا که مادرش یهودی اتریشی بود — او انگلیسی بود. در برلین، شهروندی بریتانیاییاش او را تا حدی در برابر یهودستیزی مصون میداشت و پس از عزیمتش به انگلستان در سال ۱۹۳۳، آزار و تعقیب نازیها را تجربه نکرد. بسیاری از منتقدان بر سکوت شگفتآور او دربارهٔ شوا (هولوکاست اروپایی) در کتاب عصر نهایتها خرده گرفتند؛ خلأ تاریخنگارانهای که او هرگز نتوانست دلیلی متقاعدکننده برای آن اقامه کند (گرچه این امر میتواند با نقد او به رژیمهای صهیونیستی حاکم بر اسرائیل مرتبط باشد). ترومای واقعی زندگی او — دستکم آنگونه که چابال القا میکند — نه آشویتس، بلکه «یتیمی بیرحمانه و ناگهانی» او بود: او پدرش را در سال ۱۹۲۹ در دوازدهسالگی و سپس مادرش را دو سال بعد از دست داد.
هابزبام هرگز یک بدعتگذار نبود، نه در ساحت یهودیت و نه در ساحت کمونیسم. او که در خانوادهای یهودی و همگونشده (آسیمیله) زاده شده بود، مقید به قیود ارتدکسی مذهبی نبود. مارکسیسم او، برخاسته از تجربهٔ سیاسیاش در برلینِ سالهای پایانی جمهوری وایمار، به تمامی زندگی او در مقام یک «هابیتوس» (ملکهٔ) وجودی شکل داد. او به گروه تاریخنگاران حزب کمونیست کمبریج تعلق داشت که توسط پژوهشگران جوان و مستعدی چون کریستوفر هیل، رادنی هیلتون و ای. پی. تامپسون پایهگذاری شده بود — و خود را به عنوان یکی از استالینیستترین اعضای آن متمایز ساخت. در سال ۱۹۳۹، او به همراه ریموند ویلیامز — که او نیز در کمبریج بود — بیانیهای در دفاع از پیمان عدم تعرض میان آلمان و شوروی امضا کرد؛ در آغاز دههٔ ۱۹۵۰، او «به طرز فوقالعادهای تحت تأثیر» کتاب تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی (بلشویک): دورهٔ مختصر به دستور استالین قرار گرفت، اثری که آن را «اثری زیبا و شگفتانگیز در ترویج عامه» میدانست که به ویژه فصل مربوط به «ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی» آن برجسته بود.
در سال ۱۹۵۶، او طوماری را در محکومیت تهاجم شوروی به بوداپست امضا کرد، اما بر خلاف بسیاری از روشنفکران، از جمله بیشتر دوستانش، ثبات قدم نشان داد و از حزب گسست ایجاد نکرد. او نامهای به روزنامهٔ حزبی دیلی ورکر نگاشت و در آن، این اشغال نظامی را یک «ضرورت تراژیک» خواند و ابراز امیدواری کرد که به سرعت با عقبنشینی نیروها دنبال شود. یک سال بعد، او به همراه نظریهپردازان فرهنگی بریتانیا، استوارت هال و رالف ساموئل، در تأسیس نشریهٔ یونیورسیتیز اند لفت ریویو مشارکت کرد، پیش از آنکه از نشریهٔ نیو لفت ریویو فاصله بگیرد.
هابزبام در جهان آکادمیک نیز شخصیتی بدعتگذار و طردشده نبود. در سال ۱۹۵۲، او مجلهٔ تاریخی پست اند پرزنت (گذشته و حال) را مشترکاً پایهگذاری کرد که مخاطبان و همسخنان آن نه در ورشو یا برلین، بلکه در پاریس بودند؛ جایی که او با فرناند برودل دوستی داشت و در دهههای پس از جنگ بر مکتب آنال تأثیر گذاشت. او در آکسفورد به همان اندازه احساس راحتی میکرد که در دانشگاه لندن، جایی که سالیان متمادی در آن تدریس نمود و روابط ممتازی با متفکر محافظهکاری چون آیزایا برلین داشت که بر تاریخ اندیشهها در آکسفورد سیطره یافته بود. از یک سو، او تاریخنگاری مارکسیست بود، اما جامعهٔ دانشگاهی او را در قالب یک استالینیست صلب نمینگریست؛ از سوی دیگر، مهارت دیالکتیکی او ماهیتی بسیار منحصربهفرد داشت. او نه تنها احساس تنگنا نمیکرد، بلکه به نظر میرسید هم در حزب کمونیست و هم در جهان آکادمیک بریتانیا آسودهخاطر است، آن هم در عصری که محیط دانشگاهی نسبت به مارکسیسم بیمیل، اگر نگوییم خصومتآمیز، بود.
کمونیسم هابزبام در شامگاه جمهوری وایمار متولد شد، یعنی زمانی که جبههٔ سرخ کمونیستی و نیروهای ضربت نازی (اسآ) با یونیفرم در خیابانهای برلین رژه میرفتند. این انتخاب یک نوجوان یهودی در برههای بود که به تعبیر خود او، «کنارهگیری از سیاست غیرممکن بود». در سال ۱۹۳۶، او در تظاهرات پاریس که مطلع پدیداری جبههٔ مردمی بود شرکت کرد و در آغاز جنگ داخلی به اسپانیا رفت. همانطور که در خاطراتش نگاشته، او به «نسلی تعلق داشت که انقلاب اکتبر برای آنان مظهر امید جهان بود». این امید، چیزی فراتر از یک آرمان جهانشمول برای برادری، برابری و رهایی انسان بود. این امید که در داس و چکش شوروی نمادین میشد، یک ایدئولوژی، یک دولت و یک ارتش بود و وفاداری او به آنها هرگز تزلزل نیافت. این امر تبیینکنندهٔ تحقیر جنبشهای اعتراضی دههٔ ۱۹۶۰ از سوی اوست: یعنی فمینیسم و چپ نو. اقتدارستیزی، پدرسالاریستیزی و رهایی جنسی در نظر او نشانههایی از ضعف، آماتوریسم و فقدان انضباط بود. چنانکه خود اعتراف کرد: «نسل من در دههٔ ۱۹۶۰ بیگانه باقی ماند».
تا سال ۱۹۵۶، هابزبام در مارکسیسم — به تعبیر چابال — «چیزی جامعالاطراف» یا یک «ایدئولوژی توتالیتر و تامگرا» میدید و اتحاد جماهیر شوروی را معبد آن میدانست. لازمهٔ این جزماندیشی، تفتیش عقاید و شکار بدعتگذاران بود — وظیفهای که به زعم آنتونیو گرامشی بر عهدهٔ هر روشنفکر کمونیست «ارگانیک» قرار داشت — و او این کار را با تعصب انجام میداد. در آغاز دههٔ ۱۹۵۰، او مقدمهای بر ترجمهٔ انگلیسی رسالهٔ یوزف ریوا، وزیر فرهنگ مجارستان، علیه گئورگ لوکاچ، فیلسوف مجارستانی، نوشت؛ رسالهای که ستایش لوکاچ از رئالیسم ادبی قرن نوزدهم را به عنوان یک گرایش خطیر «بورژوایی» انگشتنما میکرد. علیرغم وفاداری لوکاچ به استالینیسم، با نفوذ شوم او میبایست حتی فراتر از بلوک شوروی نیز مبارزه میشد.
پس از سال ۱۹۵۶، هابزبام ارتدکسی مارکسیستی دوران جوانی خود را رها کرد، اما خصومت خود را نسبت به منظومهای از متفکران که پری اندرسون، منتقد بریتانیایی، بعدها آنان را تحت عنوان «مارکسیسم غربی» دستهبندی کرد، حفظ نمود. تنها شخصیت این کهکشان فکری که او واقعاً ارج مینهاد، گرامشی بود که دفترهای زندان او را در دههٔ ۱۹۵۰ کشف کرده بود. خوانش گرامشی به او یاری رساند تا متدولوژی مارکسیستی خود را تلطیف کند و به شورشهای دهقانی و فرهنگهای عامیانه از طریق منظری انسانشناختی، بسی وسیعتر و ظریفتر از منشوری که صرفاً بر طبقه استوار است، بنگرد.
ستایش هابزبام از گرامشی، تردید او نسبت به مکتب فرانکفورت و فاصلهٔ او از چپ نو، از یک چشمهٔ مشترک سیراب میشد: دلبستگی او به سنت کمونیستی. استالینیسم او نه یک ایدئولوژی دگماتیک بود و نه شکلی از ماکیاولیسم سیاسی؛ بلکه باوری لنگرانداخته در یک تشخیص تاریخی بود. او دریافت که این کمونیسم بود که در جریان جنگ جهانی دوم، تمدن را از سقوط در بربریت نجات داد. علیرغم بربریت نازی، اتحاد جماهیر شوروی مقاومت کرده و تجسم میراث روشنگری شده بود. این موضع از نظر استراتژیک و نظری با چپ نو و همچنین با نظریهٔ انتقادی ناسازگار بود؛ نظریهای که در استالینیسم یکی از چهرههای بربریت مدرن و جلوهای اصیل از «دیالکتیک روشنگری» به زعم ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو را مشاهده میکرد. ارزیابی هابزبام هم منعکسکنندهٔ حس عمیقی از حماسه بود و هم دفاعی سرسختانه از غایتشناسی (تلهولوژی): تاریخ یک تراژدی است، اما پیشرفت همچنان افق آن باقی مانده است. استالینیسم تجسم یک تکامل تاریخی بود.
چابال نگاهی عینیتر — که وسوسه میشویم آن را «لاادریگرایانه» بنامیم — نسبت به ریچارد جی. ایوانز، دیگر زندگینامهنویس بزرگ هابزبام، اتخاذ میکند؛ ایوانز که گویی مسحور این اراده بود تا اثبات کند هابزبام هرگز دگماتیک نبوده است. چابال به خوانندگان خود هشدار میدهد که کمونیست نیست و این زندگینامه را از روی علقهٔ ایدئولوژیک نگاشته است. در عین حال، روایت او از پیشداوریهای ضدکمونیستی مایه نمیگیرد: انگشتنما کردن یک هوادار توبهنکردهٔ اتحاد جماهیر شوروی، مقصود او نیست. او به نسل جدیدی از تاریخنگاران پس از جنگ سرد تعلق دارد که برای آنان تعهدات کمونیستی گذشتگانشان یک ابژهٔ پژوهشی جذاب — شاید یک معما — است، اما قطعاً یک پاتولوژی شرمآور یا خطایی که باید محکوم یا بخشیده شود، به شمار نمیآید.
چابال ملاحظه میکند که هابزبام به لطف خاستگاه خود در اروپای مرکزی، از نخستین خوانندگان انگلیسی مکتب فرانکفورت بود. متفکر آلمانی (آدورنو)، بیآنکه هابزبام هرگز مجذوب ظرافتهای دیالکتیکی نظریهٔ انتقادی یا فلسفهٔ موسیقی او شود، با این حال تأثیری پارادوکسیکال بر تفسیر او از موسیقی عامه گذاشت. هابزبام شیفتهٔ جاز بود؛ عشقی که آن را تحت نام مستعار فرانسیس نیوتن ابراز میکرد و به منتقد مشهور جاز در نشریهٔ نیو استیتسمن بدل شد. اما در این حوزه نیز ذائقهٔ او به سوی کلاسیکها متمایل بود: مایلز دیویس و جان کولترین در چشمان او به سادگی نمیتوانستند با دوک الینگتون رقابت کنند. پرواضح است که او نمیتوانست با نفرت مشهور آدورنو از جاز موافقت کند؛ جازی که فیلسوف فرانکفورت آن را شکلی از موسیقی عامهپسند اقتدارگرا و دارای گرایش فاشیستی میدانست. اما او تحقیر آدورنو نسبت به «صنعت فرهنگ» را نیز رد نکرد. برای هابزبام، این برچسب به طور یکسان تمام اشکال موسیقی پاپ را با کاروان لباسها و آرایش موهایشان در بر میگرفت.
با این حال، از دههٔ ۱۹۶۰ به بعد، این فرهنگ تودهای به فرهنگ نسل جدید، یعنی شاگردان خود او و چپ نو تبدیل شد و هرگز در چشمان او لطفی نیافت. او مکرراً بر کراهت خود از شلوارهای جین و عادات اجتماعی ملازم با آنها تأکید میکرد؛ نگرشی که نشاندهندهٔ برخی قرابتها با مارکسیسم آریستوکراتیک همکار آلمانیاش بود. قضاوتهای او، که چابال برخی نمونههای بسیار افشاگرانهٔ آن را نقل میکند، به همان اندازه قاطع و تحقیرآمیز بود: راک اند رول صرفاً یک موسیقی تجاری بود که موسیقی فولکلور آمریکایی را از «جذابیت فنی ناچیز و جذابیت انسانی قابل توجهش» تهی ساخته بود؛ بیتلز «بچههای دوستداشتنیای» بودند که «هیچ ربطی به موسیقی نداشتند، بلکه به لباس، مدل مو و ژست مرتبط بودند»؛ باب دیلن محصول محض جامعهٔ تودهای بود که «نه تنها روح انسانها، بلکه زبان آنان را نیز دچار آتروفی (انحطاط) کرده بود». آدورنو یقیناً در این احکام شریک بود.
صرفنظر از این قرابتها، هابزبام هرگز مجذوب تأملات هورکهایمر و آدورنو دربارهٔ دیالکتیک عقل، یا تمثیلهای والتر بنیامین پیرامون «فرشتهٔ تاریخ» نشد. او ایمان جوانی خود را به مارکسیسم ارتدکس رها کرده بود، اما مفهوم تاریخ در نظر او همچنان غایتشناختی باقی ماند، همانطور که سه مجلد او دربارهٔ قرن نوزدهم به روشنی نشان میداد. در چشمان او، تاریخ گامبرداشتن طولانی تمدن به سوی پیشرفت و سوسیالیسم بود که با گسستهای انقلابی مشخص میشد و با عقبگردهای تراژیک تاریک میگشت: یعنی دو جنگ جهانی و فاشیسم. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سالهای ۱۹۸۹-۱۹۹۱ این مفهوم غایتشناختی را رادیکال به چالش کشید، از این رو لحن به وضوح ملانکولیک (سوگوارانه) کتاب عصر نهایتها شکل گرفت. با این حال، هابزبام متعاقباً وفاداری خود را به کمونیسم شوروی بازگو کرد، بیآنکه هرگز تعهد تمام عمر خویش را منکر شود. اتحاد جماهیر شوروی تمدن را از نابودی رهانیده بود.
او با اتخاذ یک موضع فلسفی مشابه، همواره نسبت به پستساختارگرایی ظنین بود. او آنچه را که به عنوان انسانستیزی (آنتیاومانیسم) آن میپنداشت، به شدت رد کرد، همانطور که در دو دههٔ پایانی زندگیاش، پستمدرنیسم و «چرخش زبانی» را که در چشمان او تجسم شکل جدید و خطرناکی از شکاکیت و عقلستیزی بود، طرد نمود. زیستن در عصر نبرد استالینگراد او را بازمیداشت از اینکه تاریخ را یک برساخت متنی یا روایتی قابل تبادل با داستان ادبی بداند. تاریخنگاران گذشته را مینویسند، اما تاریخ در گوشت و استخوان انسانها حک شده است. این نقد بر مفروضات پستمدرن، مستلزم یک لازمهٔ بنیادین بود: ایمان به جهانشمولی (یونیورسالیسم). میان جهانشمولی و هویتطلبی، انتخاب هابزبام روشن بود: او تأکید داشت که تاریخنگاران تاریخ را برای فلسطینیها، یا سیاهپوستان آمریکا، یا زنان، یا همجنسگرایان، یا پرولتاریا نمینویسند؛ آنان برای «بخش خاصی از بشریت» قلم نمیزنند. آنان برای همگان مینویسند.
دستاورد دیگر غایتشناسی تاریخی هابزبام، اروپامرکزی (یوروسنتریسم) بود. سهگانهٔ او دربارهٔ قرن نوزدهم به وضوح تاریخی از اروپا از ۱۷۸۹ تا ۱۹۱۴ بود. اگرچه کتاب عصر نهایتها یک «تاریخ قرن بیستم کوتاه» بود که صراحتاً بر پایان اروپا به عنوان قلب سیاره پای میفشرد، اما همچنان دیدگاهی اروپایی، و حتی اروپای غربی را اتخاذ میکرد. دورهبندی هابزبام میتوانست در قارهٔ کهن بدیهی به نظر رسد، اما در جاهای دیگر بسیار چالشبرانگیز بود. «قرن نوزدهم طولانی» هیچ شباهتی به یک فترت آرام در الجزایر، کنگو، ویتنام، چین یا هند نداشت.
از منظر آفریقا، قرن بیستم در سال ۱۹۱۴ آغاز نشد، بلکه در دههٔ ۱۸۸۰ با کنفرانس برلین که نظم نوین استعماری را تعریف کرد، رقم خورد. از دیدگاه آسیا، دهههای مشخصشده با انقلاب چین، جنگهای کره و ویتنام، کودتای نظامی و نسلکشی در اندونزی به سختی میتوانست به عنوان معادل عصر طلایی اروپا توصیف شود. برعکس، نیمهٔ نخست قرن بیستم بدون شک یک «عصر فاجعه» برای اروپا بود، اما نه برای آرژانتین یا مکزیک. این مشاهدهٔ ساده تبیینکنندهٔ احتیاطهای روششناختی بسیاری از تاریخنگاران جهان معاصر است که معیارهای دورهبندی آنان بسیار کمتر صلب و جزم است. بدین سان، یورگن اوسترهامل، تاریخنگار آلمانی، با در نظر گرفتن پویاییهای نابرابر و چرخشهای ویژهٔ هر قاره، قرنهای نوزدهم و بیستم را به عنوان اعصاری محاط در مرزهای زمانی منعطف و گشوده بازنمایی میکند.
نگاه هابزبام همچنین زمانی اروپامحور بود که به مردمانی علاقهمند میشد که آنان را «شورشگران بدوی» جوامع روستایی مینامید؛ کسانی که با اشتیاق و همدلی به مطالعهشان میپرداختند، از سیسیل تا پرو و برزیل. پژوهشگران پسااستعماری این تعریف را نمیپسندیدند، چرا که صفت «بدوی» دلالت بر شرایط عقبمانده و پیشامدرن داشت. او به دیدگاه مارکسیستی دربارهٔ هند وفادار ماند؛ به عنوان شبهقارهای که امپریالیسم بریتانیا، علیرغم سلطهٔ خشن و غیرانسانیاش، پیشرفت و توسعهٔ اقتصادی را به آنجا سوق داده بود. دقیقاً در تقابل با این کلیشههای مارکسیسم ارتدکس است که بسیاری از پژوهشگران آمریکای لاتین و هند، مانند آنیبال کیخانو و راناجیت گوها، مطالعات استعمارزدایی و فرودستان (سابالترن) را پایهگذاری کردند. در چشمان آنان، سلطهٔ استعماری توجه چندانی به رضایت اجتماعی یا فرهنگی نداشت و ناتوانی خود را در استقرار هژمونی خویش اثبات کرده بود. آنان با خوانش گرامشی از عینکی دیگر، از تفسیر مبارزات ضد استعماریِ دهقانان شورشی، متمردان و راهزنان به عنوان مبارزاتی «بدوی» یا «پیشاسیاسی» سر باز زدند. این جنبشها، برعکس، به غایت سیاسی بودند و خشونت امپریالیسم را افشا میکردند.
این نقد، تعارض (آپوریا) شگفتآوری را در هابزبام آشکار میسازد. در سال ۱۹۵۹، سال انقلاب کوبا، او کتاب شورشگران بدوی را به عنوان مجموعهای از «مطالعات دربارهٔ اشکال کهن جنبشهای اجتماعی» ارائه داد؛ با این حال، از همان صفحات نخست کتاب تأکید کرد که این جنبشها قرن بیستم را به «انقلابیترین قرن تاریخ» بدل ساختهاند. این تناقض، تاریخنگار درخشان سوژههای فرودست را در برابر تاریخنگار متعارفی قرار داد که یک غایتشناسی تکاملی را مسلم فرض میکرد و باور داشت که طبقهٔ کارگر صنعتی اروپا نقشی محرک در دگرگونی جهان بر عهده دارد.
عرشنشینی هابزبام — «اسطورهٔ» او، به تعبیر چابال — شاید ادای احترامی غربی به تاریخنگار بزرگی بود که بنایی یادبود برای اروپا در زمانهٔ فرود آن برافراشته بود؛ زمانی که نورها و سایههای تمدن آن، در نگاه به گذشته، همچون امری سپریشده، به همان اندازه باشکوه ظاهر میشد که تراژیک بود. تمام زندگی هابزبام زیر نشان فرود و سقوط سپری شد. او در مصر از پدری انگلیسی و مادری اتریشی متولد شد، دقیقاً یک سال پیش از فروپاشی امپراتوریهای عثمانی و هابسبورگ. او در برلین در شامگاه جمهوری وایمار زیست و حدود دوازده سال بعد، شاهد فرجام امپراتوری بریتانیا بود. او به آیندهٔ سوسیالیسم، تجسمیافته در اتحاد جماهیر شوروی، باور داشت. فروپاشی اتحاد شوروی و این امید جهانشمول، برای او یک شکست نهایی بود که آن را صبورانه تحمل کرد و به روشنی شریک شد. هابزبام در پایان زندگی خود در سطح جهانی مورد تجلیل قرار گرفت و این بازشناسی نهایی، بار شکست رویاهایش و فرود تعهدات سیاسیاش را سبکتر ساخت. زندگینامهٔ چابال تصویری متوازن و انتقادی از تاریخنگار بزرگی ارائه میدهد که زندگی و اندیشهاش به شکلی عمیق با قرن خویش درهمتنیده بود.
