
منتشرشده شده در پلاتفرم تریکنتیننتال
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
نقش دلار بهعنوان ارز اصلی مبادلات در تجارت جهانی، قدرت فوقالعادهای به ایالات متحده میبخشد. این دایرهٔ دانش به بررسی ظهور این ارز، سازوکارهای سلطهٔ آن و محدودیتهای ساختاری در ایجاد جایگزینی برای دلار میپردازد.
فهرست مطالب
پول، ارزش و نیاز به یک ارز جهانی گسترش بازار جهانی و تثبیت ارزهای امپریالیستی چگونه دلار هژمونیک شد i. تأمین مالی جنگها ii. کنترل بر نفت iii. نظام برتون وودز مرکزی بودن و افول هژمونی دلار در قرن بیستم معضل تریفین شوک نرخ بهره و «دیپلماسی» دلار چگونه دلار خود را حفظ میکند ستون ۱: نفت و بازیافت پترودلار ستون ۲: دیکتاتوری نقدینگی (اوراق قرضه خزانهداری) ستون ۳: ارز به عنوان سلاح جنگ آیا دلارزدایی در حال انجام است؟ دلارزدایی یعنی مبارزه برای حاکمیت یادداشتها
در یک جامعه سرمایهداری، پول ایفاگر نقشی حیاتی است. پول تجسم مادیِ یک رابطه اجتماعی غیرمادی است: ارزش؛ ارزشی که از طریق کار میلیونها انسان در سراسر جهان شکل میگیرد. پول بهعنوان واسط مبادله، واحد سنجش ارزش و ابزاری برای ذخیره آن به کار میرود. با این حال، پول هرگز بیطرف نیست. هنگامی که یک ارز ملیِ خاص از مرزهای خود فراتر میرود و به ارزی جهانی تبدیل میشود، به ابزاری قدرتمند برای سلطهگری، اعمال انضباط و اقتدار امپریالیستی بدل میگردد. تاریخ ۲۰۰ سال گذشته، تاریخ برآمدن و به چالش کشیده شدن دو ارز کلیدی از این دست است: پوند استرلینگ بریتانیا در سده نوزدهم، و با گستردگی بسیار بیشتر، دلار ایالات متحده از سده بیستم تا به امروز. نظم جهانی کنونی که بر پایه دلار استوار است، امتیاری به ایالات متحده میبخشد که بهحق «امتیاز گزاف» نامیده شده است: قدرت انتشار ارزی که مابقی جهان برای ذخیره ارزش، واسط پرداخت و واحد حسابرسی به آن نیاز دارند. این ویژگی به ایالات متحده امکان میدهد تا کسریهای مالی خود را تأمین کند، بیش از توان تولیدش به مصرف بپردازد و قدرت نظامی خود را به رخ بکشد؛ تنها به این دلیل که بدهی عمومی آن، امنترین دارایی روی زمین تلقی میشود. این وضعیت همچنین به ایالات متحده اجازه میدهد میزبانی مهمترین بازار مالی جهان را بر عهده گیرد، انتظاراتی بس فراتر از حوزه مالی را شکل دهد و بر سرمایهگذاری و تولید در سراسر جهان اثر بگذارد. به همین ترتیب، این جریانهای مالی شرایط کلیدی و تعیینکنندهای را رقم میزنند که مسیر مالیه جهانی را هدایت کرده و استقلال عمل کشورهای وابسته و فرودست را محدود میسازد. ارزهای ملی در سلسلهمراتبی جای میگیرند که نسبت به دلار تعریف میشود. برای کشورهای جنوب جهانی، این ساختار هزینهای سنگین به همراه دارد. ارزهای آنها داراییهای مالیِ پرنوسان تلقی میشوند و اقتصادشان در گرو انضباط تحمیلیِ سرمایه مالی بینالمللی باقی میماند. نیاز به انباشت دلار بهعنوان سپری در برابر حملات سوداگرانه و تضمینی برای واردات، به انتقال وارونه و ظالمانه ثروت از جنوب جهانی به شمال جهانی منجر میشود؛ بهویژه به سمت سرمایهگذاران و سوداگران در اروپا و ایالات متحده. با توجه به این ویژگیهای ساختاریِ سرمایهداری معاصر، درک برآمدن دلار، سازوکارهای سلطه کنونی آن و محدودیتهای ساختاری پیشروی هرگونه جایگزین، وظیفهای محوری برای تمام کسانی است که خواهان نظمی بینالمللی، عادلانهتر و مبتنی بر همکاری هستند.
پول، ارزش و نیاز به ارزی جهانی
در هر جامعهای که بر پایه تقسیم کار و مبادله کالا استوار است، پول بهعنوان یک ضرورت عملی پدیدار میشود. هنگامی که تولیدکنندگان گوناگون دست به تخصصیشدن میزنند — یکی گندم میکارد، دیگری پارچه میبافد و آن یکی سنگمعدن استخراج میکند — برای تأمین نیازهای خود باید محصولاتشان را با یکدیگر مبادله کنند. اما مبادله مستقیم یا پایاپای، دشواریهای آشکاری به همراه دارد: کشاورزی که خواهان پارچه است، باید بافندهای را بیابد که درست در همان لحظه گندم بخواهد، آن هم به همان مقدار دقیق، و نسبت مبادله پیشنهادی را نیز بپذیرد. پول با ایفا در نقش معادل عمومی، این مشکل را حل میکند: کالایی ویژه که همگان در ازای هر کالای دیگری آن را میپذیرند. با وجود پول، کشاورز میتواند گندم خود را به هر خریداری بفروشد، ارزش دریافتی را نزد خود نگه دارد و سپس از هر فروشندهای پارچه بخرد. بدین ترتیب، پول سه کارکرد پایه را به انجام میرساند: واسط گردش است و مبادله را تسهیل میکند؛ واحد حسابرسی است و مقایسه ارزش کالاهای گوناگون را ممکن میسازد؛ و ذخیره ارزش است و امکان حفظ ثروت را برای استفاده در آینده فراهم میآورد. در تحلیل مارکسیستی، پول اختراعی خودسرانه یا ابزاری صرفاً فنی نیست، بلکه تجسم مادی یک رابطه اجتماعی به نام ارزش است. ارزش یک کالا با «زمان کارِاجتماعاً لازم» برای تولید آن برابری میکند. هنگامی که میلیونها تولیدکننده مستقل، کالاهایی را در بازار مبادله میکنند، در عمل مشغول مقایسه مقادیر کار انسانی هستند. بنابراین، پول قالبی است که از طریق آن، این مقایسه امکانپذیر و آشکار میشود؛ پول نماینده کار اجتماعی در صورتی فشرده است. درون یک کشور، استفاده از پول نسبتاً ساده است: ارزی ملی وجود دارد که توسط دولت منتشر و تضمین شده و همه ساکنان آن را به رسمیت میشناسند و میپذیرند. اما هنگامی که تولیدکنندگان در کشورهای گوناگون بخواهند با یکدیگر تجارت کنند چه رخ میدهد؟ مثالی ملموس را در نظر بگیریم: شرکتی برزیلی به آلمان قهوه صادر میکند. واردکننده آلمانی یورو دارد، در حالی که صادرکننده برزیلی برای پرداخت دستمزد کارگران، تأمینکنندگان و مالیات به رئال نیاز دارد. چگونه میتوان این دو ارز را با هم آشتی داد؟ این مسئله در چند سطح بروز میکند: نخست، باید نرخ برابری تعیین شود (هر یورو معادل چند رئال است؟)؛ دوم، باید سازوکاری برای تبدیل یک ارز به ارز دیگر وجود داشته باشد؛ و سوم، هر دو طرف باید اعتماد داشته باشند ارزی که دریافت میکنند ارزش خود را حفظ کرده و از سوی دیگران پذیرفته میشود. هنگامی که تجارت بینالمللی محدود و پراکنده بود، چنین مسائلی بهصورت موردی و غالباً با فلزات گرانبهای مورد پذیرش همگان مانند طلا و نقره حلوفصل میشد. اما با گسترش بازار جهانی، آن راهکار دیگر ناکافی بود. با رشد تجارت بینالمللی، نیاز به سیستمی سازمانیافته برای تسویه حساب میان کشورها پدیدار شد. عملی نبود که در هر معامله فردی، یا پای انتقال فیزیکی طلا در میان باشد یا تبدیل مستقیم یک ارز به ارز دیگر. سیستم تهاتر و پایاپای (Clearing) مورد نیاز بود. تصور کنید برزیل در یک دوره زمانی مشخص، ۱۰۰ میلیون دلار قهوه به آلمان صادر کند و ۸۰ میلیون دلار ماشینآلات از آلمان وارد نماید. به جای انجام دو انتقال مجزا، این دو مبلغ در برابر هم تهاتر میشوند و آلمان تنها نیاز دارد مابهالتفاوت ۲۰ میلیون دلاری را به برزیل منتقل کند. این همان اصل تسویه و تهاتر است. برای آنکه چنین سازوکاری در مقیاسی جهانی و با حضور دهها کشور و ارز کار کند، به یک نقطه مرجع مشترک نیاز است — ارزی که همگان آن را بهعنوان واحد حسابرسی و واسط پرداخت برای تسویه ترازها بپذیرند. از نظر تاریخی، این نقش را نخست طلا و سپس ارزهای ملیِ کشورهای مسلط از نظر اقتصادی ایفا کردند. مزایای مربوط به کنترل ارزِ مرجع بههیچوجه ساده نیستند؛ این مزایا عبارتاند از:
- امکان گسترش ظرفیت بدهی و هزینهکرد دولتِ منتشرکننده بهصورتی نامتناسب در مقایسه با سایر دولتهای ملی؛
- استفاده از ارز بهعنوان ابزار سیاست خارجی و سلطهگری از طریق کنترل بر کانالهای کلیدی نقدینگی بینالمللی، مانند تحریمهای اقتصادی؛ و
- مزایای اعطاشده به عملیات بینالمللی بانکهای آن کشور؛ بانکهایی که به دلیل فعالیت در سیستم ذخیره جزئیِ متکی به ارزی با قابلیت انبساط، موقعیتی ممتازی در چرخه مالیه عالی جهانی اشغال میکنند. این امر پرسشهایی بنیادی را برمیانگیزد: چه کسی این ارز مرجع را منتشر میکند؟ از طریق چه سازوکارهایی این ارز مسلط میشود؟ و هنگامی که ارز ملی یک کشور به مقام ارزی جهانی ارتقا مییابد، چه پیامدهایی به همراه دارد؟
گسترش بازار جهانی و تثبیت ارزهای امپریالیستی
از سده شانزدهم میلادی، گسترش بازار جهانی با فتوحات استعماری، قاچاق انسانهای به برادگیکشیده شده، غصب زمینها و منابع طبیعی، و تحمیل روابط تجاری نابرابر بر جمعیتهای زیرسلطه پیش برده شده است. انباشت اولیه که مارکس در جلد نخست کاپیتال به تحلیل آن پرداخت، فرآیندی جهانی و قهرآمیز بود. با تثبیت سرمایهداری بهعنوان شیوه تولید مسلط، حجم تجارت بینالمللی به شکلی نمایی رشد کرد. در سده هجدهم، انقلاب صنعتی این فرآیند را شدت بخشید: قدرتهای اروپایی به مواد خام از سراسر جهان مانند پنبه، مواد معدنی و محصولات کشاورزی نیاز داشتند و به دنبال بازارهایی برای کالاهای ساختهشده خود بودند. این رشد، مسئله ارز بینالمللی را روزبهروز اضطراریتر کرد. با هزاران معامله روزانه میان دهها کشور، یک سیستم پولی بینالمللی سازمانیافته اجتنابناپذیر شد: مجموعهای از قوانین، نهادها و شیوههایی که نحوه ارتباط ارزها با یکدیگر، چگونگی تسویه پرداختها و طرز تعدیل عدمتوازنهای تجاری را تعریف میکرد. راهکار اتخاذشده در سده نوزدهم و اوایل سده بیستم، منعکسکننده ساختار قدرت در آن زمان بود: جهانی تقسیمشده میان امپراتوریهای استعماریِ رقیب. هر قدرت امپریالیستی حوزه پولی خود را سازمان میداد و مستعمرات و حوزههای نفوذش را در سیستمی از تجارت، اعتبارات، مالیات و پرداختها متمرکز بر ارز ملی خود ادغام میکرد. بریتانیا بهعنوان قدرت صنعتی، تجاری و مالیِ پیشتاز در سده نوزدهم، پوند استرلینگ را به ارز اصلی تجارت بینالمللی بدل کرد و سیستم «ترجیحات امپریالیستی» خود را بر مابقی جهان تحمیل نمود. ماژول پایه به اصطلاح «پایه طلا» که از دهه ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۴ حاکم بود، در عمل پایه استرلینگ-طلا بود: استرلینگ ارزی بود که بیشتر قراردادهای تجاری با آن قیمتگذاری میشد، کالاهای عمده بر پایه آن سنجیده میشدند و وامهای بینالمللی با آن انتشار مییافتند. سلطه سیستم استرلینگ بهعنوان ارزی بینالمللی، از طریق مکیدن ثروت از مستعمرات امکانپذیر شد. هند در حساب جاری خود با اروپای قارهای، ایالات متحده، کانادا و ژاپن مازادهای بزرگی داشت (یعنی درآمدش از صادرات و سایر دریافتهای خارجی بیش از هزینهکردهایش در خارج بود)، اما با بریتانیا دچار کسری حساب جاری بود (یعنی به بریتانیا بیش از دریافتیهایش پرداخت میکرد). این وضعیت تا حدی به دلیل صادرات بریتانیا به هند و بیش از همه، به خاطر تعهدات تحمیلی از سوی بریتانیا بر این مستعمره بود؛ از جمله «اهدای» مبالغ عظیمی از ثروت که از هندِ بریتانیا به کشور متبوع (متروپل) منتقل میشد. همانطور که اس. بی. سول در کتاب بررسیهایی در تجارت فرامرز بریتانیا ۱۸۷۰–۱۹۱۴ مینویسد: «کلید الگوی کل پرداختهای بریتانیا در هند نهفته بود؛ چرا که این کشور احتمالاً بیش از دو پنجم کل کسریهای بریتانیا را تأمین مالی میکرد.» مستعمرات بریتانیا — از هند تا آفریقا و کارائیب تا اقیانوسیه — از طریق سیستم ترجیحات امپریالیستی بریتانیا در حوزه پولی کشور متبوع ادغام شده بودند. صادرات آنها با استرلینگ قیمتگذاری میشد؛ وارداتشان که به دلیل انحصار تجاری متروپل عمدتاً توسط بریتانیا تأمین میگردید، با استرلینگ پرداخت میشد؛ و سیستمهای بانکیشان با استرلینگ بهعنوان ارز مرجع فعالیت میکردند. جمعیتهای مستعمراتی مجبور بودند برای پرداخت مالیات و خرید کالاهای اساسی، استرلینگ به دست آورند که این امر آنها را بهطور کامل تابع شرایط تجاریِ تعیینشده از سوی متروپل میساخت. امپراتوری استعماری فرانسه — که در سراسر آفریقای شمالی و غربی، هند و چین، و جزایری در اقیانوس آرام و کارائیب گسترده بود — حوزه پولی خود را بر پایه فرانک بنا نهاد. تا به امروز، بقایای آن ساختار در فرانک CFA زنده مانده است که توسط ۱۴ کشور آفریقایی استفاده میشود و نخست به فرانک فرانسه و سپس به یورو پیوند خورد. اگرچه ایالات متحده امپراتوری استعماریِ رسمی و قابل مقایسهای با قدرتهای اروپایی نداشت، اما از late late سده نوزدهم به بعد، سلطه اقتصادی خود را بر بخش اعظم قاره آمریکا اعمال کرد. نمود اولیه این جاهطلبی، دکترین مونرو (۱۸۲۳) بود که غالباً با عبارت «آمریکا برای آمریکاییها» خلاصه میشود؛ دکترین که با استعمار یا مداخله بیشتر اروپا در قاره آمریکا مخالفت میکرد و در عین حال، ادعای ایالات متحده بر برتری منطقهای را به نمایش میگذاشت. دلار در آمریکای مرکزی، کارائیب و بخشهایی از آمریکای جنوبی به گستردهترین شکل گردش داشت که غالباً از طریق مداخلات نظامی و حضور شرکتهای آمریکاییِ کنترلکننده بخشهای استراتژیک (مانند شرکت یونایتد فوت در آمریکای مرکزی) تحمیل میشد. آلمان، ژاپن، هلند، بلژیک و پرتغال نیز حوزههای پولی استعماری خود را نگه داشتند، اگرچه در مقیاسی کوچکتر. نتیجه، یک سیستم پولی بینالمللی تکهتکه بود. ارز جهانی واحدی وجود نداشت، بلکه چند ارز منطقهایِ رقیب حضور داشتند که هر یک در حوزه نفوذ خود مسلط بودند. اگرچه استرلینگ مهمترین ارز در سطح جهانی بود، اما جهانی و همهگیر به شمار نمیرفت. این سیستم بازتابدهنده ساختار امپریالیسم به تحلیلی بود که لنین و دیگر مارکسیستها در اوایل سده بیستم ارائه دادند: جهانی تقسیمشده میان قدرتهای سرمایهداریِ رقیب که هر یک بلوکی از سرزمینهای استعماری و نیمهاستعماری خود را کنترل میکردند. تنشهای میان این بلوکها — نبرد برای بازارها، مواد خام و حوزههای سرمایهگذاری — از علل اصلی جنگ جهانی اول (۱۹۱۴–۱۹۱۸) بود. جنگ این نظم را ویران کرد. جنگ هزینههای کمرشکنی را طلب میکرد که از طریق انتشار پول و بدهی تأمین مالی شد. بیشتر کشورها قابلیت تبدیل به طلا را به حالت تعلیق درآوردند. بریتانیا که زمانی طلبکار بزرگ جهان بود، بهعنوان کشوری بدهکار سر برآورد. ایالات متحده که دیرتر وارد جنگ شد و متفقین را تجهیز کرد، به طلبکار اصلی بینالمللی تبدیل شد. دوران بین دو جنگ (۱۹۱۸–۱۹۳۹) با تلاشهای ناکام برای احیای پایه طلا، بیثباتی مزمن نرخ ارز، کاهش ارزش رقابتی ارزها — به اصطلاح جنگهای ارزی — و فروپاشی تجارت بینالملل پس از بحران ۱۹۲۹ مشخص شد. رکود بزرگ نشان داد که یک سیستم پولی بینالمللی بیسازمان با «ثبات» سرمایهداری ناسازگار است. جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹–۱۹۴۵) شرایط را برای بازسازمانی بنیادی فراهم آورد. ایالات متحده از این مناقشه بهعنوان تنها قدرت بزرگی بیرون آمد که اقتصادش نه تنها آسیب ندیده بود، بلکه تقویت نیز شده بود. اگرچه قدرت جهانی اینک با اتحاد جماهیر شوروی تقسیم میشد، اما ایالات متحده بهعنوان قدرت سرمایهداری پیشتاز جلوهگر شد: واشنگتن تمایل داشت جریانهای سرمایه را نسبتاً باز نگه دارد، اجازه دهد ادعاهای خارجی بر داراییهای آمریکا ثبت شود و از ارز خود بهعنوان ارزی جهانی بهره ببرد. تا پایان جنگ، ایالات متحده حدود دو سوم ذخایر طلای جهان را در اختیار داشت و صنایع آن نزدیک به نیمی از تولیدات کارخانهای جهان را به خود اختصاص داده بود — بماند که سرزمینش از ویرانیهای جنگ در امان مانده بود. این عدمتقارن در قدرت به ایالات متحده اجازه داد تا معماری پولی بینالمللی جدیدی را تحمیل کند. در کنفرانس برتون وودز در سال ۱۹۴۴، سیستمی ایجاد شد که برای نخستین بار در تاریخ، یک ارز ملیِ واحد را بهعنوان محور سیستم پولی جهان قرار داد: دلار آمریکا. سیستم برتون وودز نشاندهنده گذار از جهانی با حوزههای پولی رقیب و وابسته به امپراتوریهای متخاصم، به یک نظم پولی تکمحوره و دلارپایه به رهبری ایالات متحده بود. این فرآیند نمایانگر تغییر مکانیسم از یک سیستم میانامپریالیستی (مشخصشده با رقابت میان قدرتهای متعدد) به یک مدل امپریالیستی از نظم تکقطبی به رهبری ایالات متحده بود که در آن یک قدرت مسلط کل سیستم را سازماندهی میکرد. این گذار نه خودکار بود و نه صرفاً اقتصادی. این تغییر نتیجه جنگ، نابودی قدرتهای رقیب، اشغال نظامی امپراتوریهای سابق مانند آلمان و ژاپن، و ساخت شبکه گستردهای از پایگاههای نظامی، پیمانها و نهادهای بینالمللی تحت رهبری ایالات متحده بود.
چگونگی سلطهیافتن دلار
تثبیت واقعی دلار بهعنوان ارز مسلط، حاصل یک پروژه استراتژیک بود که توسط ایالات متحده در طول جنگ جهانی دوم و بلافاصله پس از آن به دقت اجرا شد. برآمدن دلار یک تصادف تاریخی نبود؛ بلکه نتیجه سه اقدام استراتژیک و تعیینکننده بود.
۱. تأمین مالی جنگها
ایالات متحده از موقعیت خود بهعنوان «انبار مهمات دمکراسی» (اصطلاحی که توسط فرانکلین دی. روزولت رئیسجمهور آمریکا وضع شد) برای ساختاربندی وابستگی جهانی به ارز خود بهره برد. در ابتدا، قاعده «پرداخت نقدی و حمل با خریدار» (Cash-and-Carry) در سال ۱۹۳۷، خریداران تجهیزات آمریکایی را ملزم میکرد که بلافاصله به دلار یا طلا پرداخت کرده و کالاها را خودشان حمل کنند؛ شرطی که به نفع کشورهایی بود که به ارزهای سخت، ذخایر طلا و ظرفیت ناوبری دسترسی داشتند. بعدتر، سازوکار «وام و اجاره» (Lend-Lease) به ایالات متحده اجازه داد تا تجهیزات نظامی، غذا، سوخت و سایر کالاها را اعتباری یا با پرداخت معوق به کشورهای متحد برساند، به جای آنکه خرید فوری را طلب کند. اما این اقدام یک اثر ساختاری عمیقتر نیز داشت: تا پایان جنگ، قدرتهای متفقین و دهها کشور دیگر بدهیهای عظیمی بر حسب دلار انباشته کرده بودند. با توجه به آسیبپذیری آنها در زمان جنگ، وابستگی به اقلام آمریکایی و قدرت چانهزنی محدودشان، ایالات متحده توانست ارزی را که بدهیها بر اساس آن تعیین میشد تحمیل کند. این امر یک تقاضای ساختاری و دائمی برای دلار آمریکا ایجاد کرد. کشورها اینک مجبور بودند کالاهای واقعی صادر کنند یا بدهیهای جدیدی تقبل نمایند تا دلار مورد نیاز برای تسویه تعهدات بدهی خود را به دست آورند.
۲. کنترل بر نفت
پایه دوم، تضمین کنترل بر منبع انرژی بود که سرمایهداری صنعتیِ پس از جنگ را سوخترسانی میکرد. نفت منطق مناقشات را از جنگ جهانی اول به بعد دگرگون ساخت. نفت به منبع طبیعی محوری در سیستم بینالملل تبدیل شد و کنترل بر مناطق تولیدکننده به عنصر اصلی منازعات ژئوپلیتیک جهانی بدل گشت. بهطور خاص، نفت به سوخت اصلی نیروهای مسلح تبدیل شد و موقعیتی تعیینکننده در ماتریس حملونقل جهان یافت و مشتقات آن مانند سوخت، پلاستیک، کودهای شیمیایی، مواد مصنوعی و محصولات پتروشیمی در بیشمار زنجیره تولید به کار گرفته شد. این امر پیامدهای بیشتری برای روابط بینالملل داشت: نفت به ابزاری تکرارشونده در شطرنج دیپلماتیک تبدیل شد و بهعنوان سازوکار فشار، تلافی، بازدارندگی، حمایت یا پشتیبانی استراتژیک عمل کرد. به بیان دیگر، دولتها میتوانستند از دسترسی به نفت، قیمت نفت و کنترل بر مناطق تولیدکننده برای پاداش دادن به متحدان، مجازات متخاصمان و شکلدهی به پیامدهای ژئوپلیتیک استفاده کنند. تا سال ۱۹۴۰، ایالات متحده قدرت مسلط نفتی بود و ۶۳ درصد از تولید جهانی نفت را در اختیار داشت. هنگامی که مشخص شد مرکز ثقل آینده تولید نفت به خاورمیانه منتقل خواهد شد، ایالات متحده قاطعانه وارد عمل شد. پیش از آن در سال ۱۹۳۳، شرکتهای آمریکایی حقوق اکتشاف در عربستان سعودی را به دست آورده بودند. در سال ۱۹۴۳، روزولت پادشاهی عربستان سعودی را در «قلمرو پولی دلار» ادغام کرد و مجوز تأمین مالی پادشاهی ابن سعود از طریق قانون «وام و اجاره» را صادر نمود. دیپلماسی شدید و فعالیتهای نظامی ایالات متحده در منطقه — که سلطه آن را بر عربستان سعودی تثبیت کرد — پایه و اساس قیمتگذاری و معامله نفتِ این مرکز عصبدهیِ جدید بر حسب دلار را پیریزی کرد؛ فرآیندی که در دهه ۱۹۷۰ از طریق سیستم «پترودلار» نهادینه شد. بدین ترتیب عربستان سعودی به حوزه نفوذ و فضای اقتصادی ایالات متحده دگرگون شد و در حوزه پولی دلار ادغام گشت. این تصمیم بیشتر کشورها، بهویژه کشورهای صنعتی و واردکننده انرژی را مجبور کرد به قلمرو پولی دلار بپیوندند. آنها برای خرید انرژی، ابتدا باید دلار به دست میآوردند. از این حیث، تحمیل یک معماری پولی بر بازار جهانی نفت بسیار تعیینکنندهتر از کنترل مستقیم بر تولید بود. از دهه ۱۹۷۰ به بعد، این اقدام از طریق «پترودلار» نهادینه شد؛ بهویژه با شوکهای نفتی (افزایش شدید قیمت نفت که پس از جنگ یوم کیپور در سال ۱۹۷۳ و تحریم نفتی اعضای عربِ سازمان کشورهای صادرکننده نفت یا اوپک رخ داد). کشورهای عرب تولیدکننده نفت از نفت بهعنوان سلاحی سیاسی استفاده کردند و افزایش قیمتهای اوپک به چهار برابر شدن قیمت نفت انجامید و اقتصاد جهان را به بحرانی شدید کشاند. در این راستا، دولت نیکسون مذاکرهای محرمانه با عربستان سعودی انجام داد. شرایط چنین بود: سعودیها نفت را منحصراً به دلار به فروش برسانند و مازاد خود را در اوراق قرضه خزانهداری آمریکا (ابزارهای بدهی دولت آمریکا) سرمایهگذاری کنند. در مقابل، ایالات متحده حفاظت نظامی از پادشاهی سعودی را تضمین نماید. سایر کشورهای اوپک بهزودی از همین مدل پیروی کردند. ایالات متحده با پیوند زدن کالای اصلی جهان به ارز خود، گستره بینالمللی دلار را بهصورت ساختاری تعمیق بخشید.
۳. سیستم برتون وودز
در سال ۱۹۴۴ در برتون وودز، ایالات متحده سلطه خود را بهویژه در حوزه اقتصادی صورتبندی و نهادینه کرد. در سال ۱۹۴۵، کنفرانس یالتا با تعیین شرایط اشغال آلمان، تقسیم حوزههای نفوذ در اروپا و توازن پس از جنگ میان قدرتهای بزرگ، به بازسازمانی نظم ژئوپلیتیک و نظامی پس از جنگ کمک کرد. از نظر پولی، توافقات یالتا مقرر داشت که غرامتهای جنگی آلمان بر حسب دلار محاسبه شود. در برتون وودز، دو دیدگاه متعارض درباره نظم پس از جنگ با یکدیگر برخورد کردند. پیشنهاد بریتانیا به رهبری جان مینارد کینز، بهشدت با طرحی که پذیرفته شد تفاوت داشت. کینز «بانکور» (Bancor) را پیشنهاد کرد: یک واحد حسابرسی بینالمللی و فراملی که توسط یک نهاد چندجانبه به نام «اتحادیه پایاپای» کنترل میشد. هدف او ایجاد سیستمی متقارن بود که هم کشورهای دارای کسری مزمن و هم کشورهای دارای مازاد مزمن را جریمه کند. در جوهر خود، پیشنهاد کینز میکوشید تا از انتقال «امتیاز گزاف» (که بعدتر به دلار وابسته شد) از پوند به دلار جلوگیری کند؛ آن هم از طریق تضمین این امر که هیچ ارز ملیِ واحدی نتواند به لنگرگاه سیستم پولی بینالمللی تبدیل شود. پیشنهاد کینز قاطعانه شکست خورد. با توجه به موازنه قوا، طرح ایالات متحده به رهبری هری دکستر وایت به پیروزی رسید. طرح وایت بر قدرت ایالات متحده استوار بود: دلار بهعنوان واحد حسابرسی بینالمللی تعریف میشد و تنها ارزی بود که قابلیت تبدیل کامل به طلا را داشت (با نرخ ثابت ۳۵ دلار در ازای هر اونس طلا). تمامی ارزهای دیگر قابلیت تبدیل به دلار را با نرخهای ارز ثابت اما قابل تعدیل حفظ میکردند. برای مدیریت این نظم جدید، صندوق بینالمللی پول (IMF) و بانک بینالمللی بازسازی و توسعه (IBRD، یا همان بانک جهانی امروز) ایجاد شدند. سرمایه هر دو نهاد بر حسب دلار تعریف شد و ساختار آنها به گونهای طراحی گشت که کنترل ایالات متحده را تضمین کند. قدرت رأی هر کشور عضو به سهمیه یا حقاشتراک سرمایه آن پیوند خورده بود. در صندوق بینالمللی پول، این حقاشتراکها بخشی به طلا و بخشی به ارز ملی پرداخت میشد. در بانک جهانی، بخشی از سرمایه باید به طلا یا دلار پرداخت میشد. از آنجا که ایالات متحده بزرگترین سهم را در هر دو نهاد داشت (و بریتانیا در جایگاه دوم بود)، ساختار تصمیمگیریِ نابرابری تثبیت شد. در مورد صندوق بینالمللی پول، از آنجا که تصمیمات کلیدی نیازمند اکثریت ویژه ۸۵ درصدی آرا است، ایالات متحده در عمل قدرت وتو بر اصلاحات بنیادی را به دست آورد.
مرکزیت و افول سلطه دلار در سده بیستم
سیستم برتون وودز — که گاه پایه دلار-طلا نامیده میشود — مرکزیت دلار و ایالات متحده را در اقتصاد جهانی تثبیت کرد. اما سیستم نمیتوانست به خودی خود کار کند. این سیستم به نقدینگی نیاز داشت: گردش دلار کافی در سطح بینالمللی برای آنکه تجارت، پرداختها و بازسازی امکانپذیر شود. اقتصادهای ویرانشده اروپا و ژاپن، دلار مورد نیاز برای واردات نهادهها، راهاندازی مجدد صادرات، یا بازسازی شهرها، زیرساختها و دستگاههای تولیدی را در اختیار نداشتند. ایالات متحده این مشکل را از طریق «طرح مارشال» برای اروپا (۱۹۴۸–۱۹۵۲) و «طرح دوج» برای ژاپن (۱۹۴۹) حل کرد که دلارهای لازم برای تأمین مالی بازسازی را فراهم ساخت. این طرحها با تضمین اینکه بازسازی متحدان استراتژیک واشنگتن آنها را از همان ابتدا بهطور کامل در قلمرو پولی دلار ادغام میکند، سیستم برتون وودز را «نجات دادند». در همان حال، ایالات متحده گسترش جهانی شرکتهای چندملیتی خود را تشویق کرد که از طریق سرمایهگذاری مستقیم بر حسب دلار وارد این بازارهای بازسازیشده شدند. از آنجا که دلارهای تأمینشده تا حد زیادی برای خرید کالاها و خدمات تولیدشده در خود ایالات متحده به کار میرفت، این طرحها حمایت داخلی بخشهای گوناگون اقتصادی را نیز جلب کردند. در اوضاعواحوال فروکش کردن فعالیتهای داخلی (که با رشد ظرفیت صنعتی در سالهای جنگ در اروپا و اقیانوس آرام تشدید شده بود)، این تقاضای خارجی به حفظ و پایداری اقتصاد آمریکا کمک کرد. از دیدگاهی استراتژیک، ایالات متحده نه تنها به اصطلاح «معجزههای» بازسازی و رشد اقتصادی را در چندین کشور امکانپذیر ساخت و مناطق محوری برای منطق جنگ سرد را تثبیت کرد، بلکه موقعیت مسلط دلار را نیز استحکام بخشید. در دهههای بعد، حوزههای تحت نفوذ آن چرخهای طولانی از گسترش و رونق را تجربه کردند که در مرکزیت دلار لنگر انداخته بود. به شکلی ملموستر، ایالات متحده در حالی که بازسازی اقتصادی را در مناطق محوری برای مهار اتحاد جماهیر شوروی تأمین مالی میکرد، برتری دلار را از طرق زیر تقویت نمود:
- تزریق مستقیم دلار به اقتصادهای متحد از طریق برنامههایی مانند طرح مارشال؛
- گسترش چشمگیر هزینههای نظامی خود در خارج (تعیینشده بر حسب دلار)، مانند جنگ کره؛
- بازکردن یکجانبه بازار خود به روی صادرات شرکای استراتژیک و بدین ترتیب تضمین درآمدهای دلاری برای آنها؛
- پذیرش این امر که این کشورها نرخهای ارز خود را بهطور مصنوعی پایینتر از ارزش واقعی نگه دارند و از دلار بهعنوان مرجع پولی خود بهره ببرند؛ و
- تشویق سرمایهگذاری مستقیم فرامرزی از سوی شرکتهای بزرگ خود که با توجه به منشأ آن بنگاهها، طبیعتاً به دلار انجام میشد. علاوه بر این، ایالات متحده کنترلهای یکجانبه بر جریانهای سرمایه فرامرزی را تحمل کرد، عدمقابلیت تبدیل سایر ارزها را پذیرفت، در برابر سیاستهای حمایتی واکنش شدیدی نشان نداد و حتی هیئتهای اعزامیِ کمکهای فنی ارسال کرد. این مدارا شرطی بود: واشنگتن به متحدانش اجازه داد از مداخله دولتی و حمایتهای تجاری استفاده کنند، تا زمانی که آنها را درون نظم دلارپایه نگه میداشت.
معمای تریفین
سیستم برتون وودز با وجود استحکام ظاهریاش، حاوی تناقضی کشنده بود که توسط اقتصاددان، روبرت تریفین، شناسایی شد. «معمای تریفین» عیب منطقیِ استفاده از یک ارز ملی بهعنوان ارزی بینالمللی را برملا ساخت. تناقض از این قرار بود: برای آنکه تجارت جهانی و رشد اقتصادی گسترش یابد، جهان به عرضه رو به رشدی از نقدینگی بینالمللی — یعنی دلارهای بیشتر — نیاز داشت. اما برای ارائه آن دلارها به مابقی جهان، ایالات متحده باید دچار کسری تراز پرداختها میشد؛ بدین معنا که باید دلارهای بیشتری را از طریق هزینهکرد، وامدهی، سرمایهگذاری و واردات به خارج میفرستاد تا آنچه از خارج دریافت میکرد. با این حال، ایالات متحده با انتشار روزافزون دلار (فراتر از ذخایر طلای خود)، نهایتاً اعتماد جهانی به قابلیت تبدیل دلار به طلا را تضعیف میکرد. بنابراین سیستم محکوم به فنا بود. اگر ایالات متحده از ایجاد این کسریها دست میکشید (یعنی تأمین دلار برای جهان را متوقف میکرد)، تجارت جهانی دچار رکود میشد؛ و اگر به آن ادامه میداد، اعتماد به دلار فرو میریخت. در طول دهه ۱۹۶۰، این تناقض به نقطهای بحرانی رسید. افزایش شدید هزینههای عمومی ایالات متحده (که همزمان با جنگ ویئتنام و برنامههای اجتماعی داخلی پیش برده میشد) به کسریهای روزافزون و انتشار بیرویه پول انجامید. در همان حال، سلطه ایالات متحده از سوی انقلابها در پیرامون و انتقادات متحدان اروپایی (بهویژه فرانسویها) به چالش کشیده میشد. حتی صندوق بینالمللی پول در سال ۱۹۶۹ «حق برداشت مخصوص» (SDR) را ایجاد کرد — یک دارایی ذخیره فراملی و ساختگی که «طلای کاغذی» نامیده میشد و ارزش آن بر سبدی از ارزها استوار بود — تا منبعی از نقدینگی ایجاد کند که به کسریهای ایالات متحده وابسته نباشد. در سال ۱۹۷۱، معمای تریفین به نقطه گسست رسید. با اقدام کشورهای دارای مازاد (به رهبری فرانسه) در مبادله دلار با طلا، ذخایر ایالات متحده به شدت افت کرد. در ۱۵ اوت ۱۹۷۱، رئیسجمهور ریچارد نیکسون دست به کار شد. نیکسون در تصمیمی یکجانبه که سیستمی چندجانبهساخته را از نو پیکربندی کرد، قابلیت تبدیل دلار به طلا را به مدت نامحدود به حالت تعلیق درآورد. پایه دلار-طلا مرده بود. جهان وارد عصری جدید شد: عصر نرخهای ارز شناور، مالیهسازی و دلار اعتباری (فیات). ارز مسلط دیگر هیچ پشتوانهای در یک کالای فیزیکی نداشت؛ ارزش آن صرفاً با اعتماد — یا دقیقتر بگوییم، با قدرت اقتصادی، مالی، نظامی و ژئوپلیتیک ایالات متحده — تعیین میشد. پس از سال ۱۹۷۳، در مواجهه با کاهشهای پیاپی ارزش و بیثباتی در ارزش دلار، کشورهای بزرگ سرمایهداری رژیم «نرخهای ارز شناور» را پذیرفتند. به بیان دیگر، ارزها دیگر برابری ثابتی با دلار نداشتند و ارزش آنها در بازار ارز هر اقتصاد ملی تعیین میشد؛ جایی که ارزها بر اساس تقاضا، عرضه، نرخ بهره، جریانهای تجاری و انتظارات درباره هر اقتصاد خریداری شده و به فروش میرسیدند.
شوک نرخ بهره و «دیپلماسی» دلار
ایالات متحده در مواجهه با چالشهای رو به رشد علیه اقتصاد خود (بهویژه در حوزههای اقتصادی و پولی)، به آنچه به کودتای نرخ بهره معروف شد متوسل گردید. در پاسخ به فشارهای تورمی داخلی و نگرانی از تضعیف دلار، پاول ولکر (رئیس وقت بانک مرکزی آمریکا یا فدرال رزرو) نرخهای بهره کوتاهمدت ایالات متحده را از حدود ۱۰ تا ۱۱ درصد در سال ۱۹۷۹ به نزدیک ۲۰ درصد در late late ۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۸۱ افزایش داد. این اقدام هزینههای استقراض را در سراسر جهان به شدت افزایش داد؛ چرا که بخش اعظم اعتبارات بینالمللی بر حسب دلار بود یا به شرایط مالی ایالات متحده پیوند خورده بود. به گفته اقتصاددان برزیلی، ماریا دا کونسیسائو تاوارس، در نوشتار بنیادیاش بازپسگیری سلطه آمریکای شمالی، پیش از کودتای نرخ بهره، سیستم بانکی خصوصی فراتر از کنترل بانکهای مرکزی (بهویژه فدرال رزرو) فعالیت میکرد. شبکههای شعبهایِ فراملی، تقسیم کار منطقهای را درون خود شرکتها ساختاربندی کرده بودند که غالباً با منافع ملی ایالات متحده منافات داشت و به رقابت روزافزونی میان سرمایهها دامن میزد که به زیان اقتصاد آمریکا تمام میشد. در مجموع، یک اقتصاد جهانی بدون قطب مسلطِ کاملاً مشخص، به بیسازمانیِ نظم پس از جنگ و تکهتکهشدن روزافزون منافع خصوصی و منطقهای کمک میکرد. از سال ۱۹۷۹ به بعد، با کودتای نرخ بهره، هدایت سیاست اقتصادی داخلی و خارجی ایالات متحده درست در جهت معکوس کردن این تمایلات و بازپسگیری فرماندهی بر مالیه بینالمللی حرکت کرد. تاوارس از عبارت «دیپلماسی دلار قوی» برای اشاره به این اقدام یکجانبه ایالات متحده استفاده کرد که از قدرت پولی و مالی آمریکا بهصورت آگاهانه بهعنوان ابزار سیاست خارجی و وسیلهای برای بازسازی سلطه ایالات متحده بهره میبرد. افزایش نرخ بهره را نمیتوان تنها بهعنون یک اقدام سیاست پولی با هدف مواجهه با مشکلات کلاناقتصادیِ داخلی آمریکا در نظر گرفت. این اقدام حرکتی محوری در تثبیت مجدد سلطه دلار و بازسازی کامل سیستم پولی و مالی بینالمللی بود. هنگامی که نرخ بهره ایالات متحده بالا باشد، سرمایهگذاران ثروتمند مواضع خود را در سایر کشورها رها میکنند و به دنبال سود حاصل از تفاوت نرخ بهره ارائهشده توسط بدهی عمومی ایالات متحده هستند — یعنی سودهای بالاتری که توسط اوراق قرضه خزانهداری آمریکا در مقایسه با داراییهای سایر نقاط پرداخت میشود. در نتیجه، بازار یورودلار که در اروپا و خارج از کنترل بانک مرکزی آمریکا توسعه یافته بود، تا حد زیادی به مرکز مالی وال استریت بازگشت. آن حرکت، سلطه ایالات متحده بر سرمایه مالی را تقویت کرد و قدرت سیستم بانکی آن را تحکیم بخشید. از این حیث، ارز ایالات متحده بهعنوان سلاحی ژئواقتصادی استفاده شد: ایالات متحده با کنترل نرخ بهره، نقدینگی و دسترسی به اعتبارات بینالمللی از طریق سیستم مالیِ دلارمحور، متحدان را حرفشنو کرد، رقبا را به خط نمود و وابستگی پیرامون را عمق بخشید. بنابراین، سیاست نرخهای بهره بالا و دلار قوی صرفاً اقتصاد نیست: این یک استراتژی قدرت است. با این حال، این اقدام پیامدهایی داشت. نخست، ایالات متحده و مابقی جهان را وارد رکودی طولانیمدت کرد؛ چرا که هزینههای بالاتر استقراض، بنگاهها، خانوارها، بانکها و دولتهای بدهکار را تحت فشار قرار داد. نتیجه، موجی از ورشکستگیها بود؛ از جمله درون بنگاهها و حتی برخی بانکهای آمریکایی. دوم، باعث انقباض ناگهانی اعتبارات بینالمللی شد و بهویژه به پیرامون سرمایهداری آسیب زد؛ پیرامونی که از دوره نقدینگی بالای بینالمللی برای انباشت بدهیهای دلاری با نرخ بهره شناور بهره برده بود — بدهیهایی که هزینههایشان با افزایش نرخهای آمریکا به شدت بالا رفت. سوم، کودتای نرخ بهره به تمرکز مجدد اعتبارات بینبانکی و بانکهای بزرگ بینالمللی در نیویورک و زیر چتر فدرال رزرو انجامید و سیستم بانکی خصوصی بینالمللی را قاطعانه تر زیر فرمان پولی ایالات متحده قرار داد. هدف دیگر کودتای نرخ بهره، به خط کردن رقبای ایالات متحده بود. تا late late دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰، ژاپن به پویایی صنعتی و تکنولوژیک قدرتمندی دست یافته بود، مازادهای تجاری روزافزونی با ایالات متحده ایجاد میکرد و به نظر میرسید در مسیری قرار دارد که به بزرگترین طلبکار جهان تبدیل شود؛ آن هم در حالی که ایالات متحده به بزرگترین بدهکار جهان تبدیل شده بود (و همچنان هست). با نرخهای بهره بالا، دلار گران باقی ماند و بازدهی عظیم اوراق خزانهداری آمریکا به ورود سرمایه به ایالات متحده انجامید (از جمله از سوی ژاپن)، بهطوری که شرکتها و بانکهای ژاپنی اوراق قرضه خزانهداری آمریکا را میخریدند. ژاپن حتی با وجود داشتن مازاد تجاری، خود را در موقعیتی یافت که با خرید داراییهای دلاری، کسری ایالات متحده را تأمین مالی میکرد و توسعه خودش بیش از پیش به سیستم مالی و چرخه داراییهای ایالات متحده پیوند میخورد. هنگامی که کسری تجاری ایالات متحده با ژاپن منفجر شد و فشارهای سیاسی داخلی افزایش یافت، بخش دوم فرآیند انضباطبخشی آغاز گردید. در سال ۱۹۸۵، دولت ریگان تهدید به اقدامات حمایتی سنگین کرد و توافق هماهنگی را در گروه ۵ تحمیل نمود که به پیمان پلازا (Plaza Accord) معروف شد. هدف، کاهش ارزش هماهنگشده دلار در برابر ین و مارک آلمان بود. نتیجه بهسرعت حاصل شد: بین سپتامبر ۱۹۸۵ و آوریل ۱۹۸۶، ارزش ین حدود ۳۵ درصد در برابر دلار تقویت شد که صادرات ژاپن را گرانتر ساخت، مزیت تجاری ژاپن را تضعیف کرد و به مهار پتانسیل ین بهعنوان ارزی ذخیره و رقیب کمک نمود. سپس پیمان لوور در سال ۱۹۸۷ آمد که میکوشید برابریهای نرخ ارز را پس از این تعدیل شدید تثبیت کند. به گفته اقتصاددانان برزیلی، تاوارس و لوئیس ادواردو ملین، این یک تعدیل فنی و بیطرفانه نبود، بلکه حرکتی سیاسی با هدف تثبیت قدرت ایالات متحده بود: ایالات متحده از موقعیت خود در مرکز سیستم استفاده کرد تا ژاپن را به پذیرش تقویت شدید ین و بازسازمانی الگوی رشد خود وا دارد. بدین ترتیب، ایالات متحده ژاپن را مجبور کرد تا مسیر رشد، نرخ ارز و سیاست مالی خود را منطبق با منافع سلطه آمریکا تعدیل کند. این امر تضمین کرد که ین به ارز ذخیره رقیب تبدیل نشود و مازادهای ژاپن به روشهایی بازبازخورد شوند که به تأمین مالی کسری ایالات متحده و رهبری مالی آن کمک کند. به جای یک گسست، آنچه رخ داد بازجذب ژاپن در نظمی بود که توسط دلار فرماندهی میشد: این کشور پیچیدگی تولیدی بالایی را حفظ کرد اما تحت قیود مالی و ژئوپلیتیک شدیدی قرار گرفت که در واشنگتن تعریف میشدند.
چگونگی خودنگهداری دلار
فروپاشی برتون وودز بهطور تناقضآمیزی دلار را تضعیف نکرد. برعکس، ایالات متحده را از هرگونه قید مادی بر سیاست پولیاش رها ساخت و شکل جدیدی از سلطه را تثبیت نمود که دیگر در طلا لنگر نداشت، بلکه بر سه پایه جدید استوار بود: نفت و بازبازخورد پترودلار؛ عمق و نقدینگی بازارهای مالی ایالات متحده (بهویژه بازار اوراق خزانهداری)؛ و سلاحسازیِ مالیه دلارپایه. برای درک نظم پس از ۱۹۷۱، بازگشت به تحلیل مارکسیستیِ مالیهسازی حیاتی است. رها کردن پشتوانه فلزی (طلا) لحظهای تعیینکننده بود. این اقدام محدودیت مادی بر خلق نامحدود پول را برداشت؛ پولی که پیشتر نمایانگر یک کالا (طلا) بود، اما به نمایانگر خودش — اعدادی صرف در حسابهای کامپیوتری — تبدیل شد. به بیان دیگر، نوعی خودمختاری ارز جهانی رخ داد. این امر به سرمایه اجازه داد تا بهصورت انبوه از حوزه تولید ارزش (سرمایهگذاری در ساخت، کشاورزی و غیره بر پایه بهکارگیری کار اجتماعی) به حوزه گردش — یعنی سرمایه موهوم — مهاجرت کند. سرمایه موهوم، سرمایهگذاری در اسناد مالکیت (سهام) و بیش از همه اسناد بدهی (وامهای رهنی و بدهی عمومی) است که ارزش آنها نه بر ارزشِ از پیش تولیدشده، بلکه بر پیشبینی درآمدهای آینده استوار است. با خلق نامحدود پول اعتباری (پولی منتشرشده توسط دولت که قابل تبدیل به کالایی مانند طلا نیست)، سرمایه موهوم میتوانست خود را تغذیه کند و سرمایه موهوم بیشتری بسازد که دیگر به پایه ارزشِ کار اجتماعی پیوند نخورده بود.
پایه ۱: نفت و بازبازخورد پترودلار
اگرچه این فرآیند در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ آغاز شد (همانطور که در بالا اشاره شد)، اما پس از ۱۹۷۱ اهمیت جدیدی یافت؛ چرا که ایالات متحده اتحاد استراتژیک و نظامی خود را با عربستان سعودی تقویت کرد و تضمین نمود اوپک به قیمتگذاری و معامله نفت منحصراً به دلار ادامه دهد. این امر تقاضای ساختاری را بازآفرینی کرد: از آنجا که هر ملت صنعتی به نفت نیاز دارد، هر ملت صنعتی به دلار نیاز دارد. این امر همچنین سازوکار بازبازخورد جدیدی ایجاد کرد. کشورهای تولیدکننده نفت در اوپک مازادهای دلاری عظیمی (پترودلار) از فروش نفت انباشته کردند. این دلارها در بانکهای وال استریت سپردهگذاری شده و در بدهی دولت آمریکا و سایر داراییهای دلاری بازسرمایهگذاری شدند که به تأمین مالی کسریهای ایالات متحده کمک میکرد.
پایه ۲: دیکتاتوری نقدینگی (اوراق خزانهداری)
امروزه سلطه دلار بر فاکتی پراگماتیک استوار است: دلار دسترسی به بازارهای مالی را فراهم میکند که آنقدر عمیق هستند که معاملات بسیار بزرگ را بدون تغییرات شدید قیمت جذب کنند، و آنقدر نقد شونده هستند که اجازه دهند داراییها بهسرعت خریداری شده و به فروش برسند. پایه محوری این سیستم، اوراق قرضه خزانهداری آمریکا است که همهجا بهعنوان داراییهای «مأمن امن» جهانی تلقی میشوند: داراییهای مالی با درجه بالا، حداقل ریسک اعتباری و نقدینگی فوری. این امر به ایالات متحده اجازه میدهد منطق عادی اقتصادی را بهطور کامل زیر پا بگذارد: این کشور بزرگترین بدهکار جهان است، با این حال بدهی آن توسط سایر کشورها بهعنوان باارزشترین دارایی تلقی میشود. در لحظات بحران مالی جهانی — حتی بحرانهایی که از خود ایالات متحده سرچشمه میگیرند، مانند سال ۲۰۰۸ — سرمایه بینالمللی از دلار فرار نمیکند؛ بلکه به سمت آن شتاب میگیرد و به دنبال امنیت اوراق خزانهداری میرود. این «فرار به سوی اوراق خزانهداری» سازوکار بازبازخورد مازاد جهانی (GSRM) را تقویت میکند؛ شکلی گسترشیافته از بازبازخورد پترودلار که در آن مازادهای صادراتی — و نه تنها درآمدهای نفتی — در داراییهای مالی ایالات متحده بازبازخورد میشوند. نحوه کار آن بدین شرح است:
- ایالات متحده محصولات مازاد جهان را جذب میکند و کسریهای تجاری عظیمی با کشورهایی مانند چین، آلمان و ژاپن ایجاد مینماید.
- سودهای حاصل از آن صادرات که توسط کشورهای دارای مازاد (به دلار) انباشته شده است، به وال استریت بازمیگردد؛ زیرا آن کشورها دلارهایی را که از صادرات دریافت میکنند، در بدهی عمومی ایالات متحده بازبازخورد مینمایند.
- وال استریت از این ورود سرمایه خارجی برای خرید اوراق خزانهداری استفاده میکند و کسری دولت ایالات متحده را تأمین مالی کرده و به مصرفکنندگان آمریکایی اعتبار میرساند تا بتوانند به مصرف کالاهای وارداتی ادامه دهند. تحت این سیستم، مابقی جهان مجبور است کسریهای دوگانه ایالات متحده — تجاری و مالیاتی — را تأمین مالی کند و بدین ترتیب مصرف ایالات متحده و از همه مهمتر، قدرت نظامی جهانی آن را سوبسید دهد. در آمریکای لاتین، این فرآیند پس از توصیههای «اجماع واشنگتن» شتاب گرفت؛ اجماعی که کشورها را ترغیب میکرد کنترل بر حسابهای سرمایه خود را (کانالهایی که از طریق آن سرمایهگذاری، وامها و سایر جریانهای مالی فرامرزی وارد و خارج میشوند) رها کنند. این بدان معناست که سرمایه میتواند آزادانه وارد هر کشور شده و از آن خارج شود، اما این امر آثار مستقیمی بر نوسان نرخهای ارز ملی دارد. کشورها نیز به نوبه خود میکوشند با انباشت ذخایر خارجی در قالب بدهی عمومی ایالات متحده، از خود در برابر این نوسانات محافظت کنند. به همین دلیل میتوان گفت دلار سلاح باجگیری علیه پیرامون است: کشورها در پیرامون برای محافظت از اقتصادهای داخلی خود در برابر نوسانات نرخ ارز و فرار سرمایه، مجبورند ذخایر دلاری (غالباً در قالب بدهی عمومی ایالات متحده) انباشته کنند. آنها با انجام این کار، به تأمین مالی کسریهای دوگانه ایالات متحده (تجاری و مالیاتی) کمک میکنند که به نوبه خود هزینههای نظامی ایالات متحده، پایگاههای فرامرز، جنگهای امپریالیستی و غیره را پایداری میبخشد. بحران سال ۲۰۰۸ لحظهای بود که «اهرام پول خصوصی» (سرمایه موهوم) که توسط وال استریت روی این سازوکار ساخته شده بود، فرو ریخت. با این حال بحران سیستم را نشکست. در عوض، فدرال رزرو بهعنوان بانک مرکزی جهان عمل کرد و خطوط سوآپ دلار را ارائه داد (توافقاتی که به سایر بانکهای مرکزی اجازه میداد در لحظات فشار پولی، از فدرال رزرو دلار دریافت کرده و به سیستمهای مالی خود تزریق کنند). این امر ثابت کرد که در زمان فروپاشی، وابستگی به دلار کاملاً مطلق بوده است، نه اینکه دلار غیرضروری شده باشد.
پایه ۳: ارز بهعنوان سلاح جنگی
از آنجا که بیشتر تجارت جهانی، مالیه و معاملات کالا — بهویژه نفت — بر حسب دلار قیمتگذاری شده و از طریق سیستم مالی ایالات متحده تسویه میشود، واشنگتن قدرت قاهره عظیمی به دست آورده است. «دیپلماسی» دلار هم برای مهار دشمنان استراتژیک و هم برای پاداش دادن به متحدان استفاده میشود. ایالات متحده میتواند تحریمهای مالی تحمیل کند، ذخایر بانکهای مرکزی خارجی را مسدود نماید — همانطور که برای مثال با ایران، ونزوئلا و روسیه انجام داده است — و کل کشورها را از سیستم پرداختهای بینالمللی (سوئیفت) بیرون کند. هنگامی که کشوری تحریم میشود (همانطور که برای کوبا، ایران، ونزوئلا، افغانستان، روسیه و بسیاری دیگر رخ داد)، میتواند از شبکههای پرداخت دلاری بیرون گذاشته شود و داراییهای خارجیاش مسدود گردد. این امر هزینه واردات را بالا میبرد؛ دسترسی به اعتبارات و سیستمهای پرداخت را مسدود میکند؛ خرید غذا، سوخت، دارو و نهادههای صنعتی را مختل میسازد؛ و تجارت عادی را بسیار دشوارتر مینماید. بنابراین، دلار صرفاً ابزاری اقتصادی نیست: دلار سلاحی جنگی و ابزاری برای انضباط ژئوپلیتیک است که تضمین میکند منافع ایالات متحده چیره شود.
آیا دلارزدایی هماکنون در جریان است؟
دادههای مربوط به ارزهای مورد استفاده در صدور فاکتورهای تجاری و مالیه بینالمللی نایاب است و با تأخیرهای طولانیتری نسبت به سایر دادههای تجاری منتشر میشود. با این حال، شواهد موجود نشان میدهد که غلبه دلار از سهم ایالات متحده در تولید ناخالص داخلی، تجارت و مالیه بینالمللی فراتر میرود که منعکسکننده یک عدمتقارن ساختاری در استفاده بینالمللی از ارزها است.

دادههای سوئیفت نشان میدهد که دلار در بیش از ۸۰ درصد از معاملات تأمین مالیِ تجارت که از طریق شبکهاش پردازش میشود به کار میرود؛ موضوعی که تا حد زیادی به دلیل آن است که سهم قابلتوجهی از تجارت کالا همچنان با دلار فاکتور زده شده و تسویه میشود. علاوه بر این، دلار همچنان نزدیک به ۶۰ درصد از ذخایر ارز خارجی جهانی را به خود اختصاص داده است. از سوی دیگر، روند ذخایر ارز خارجی جهانی در سالهای ۲۰۲۲–۲۰۲۳ با افزایش چشمگیر خرید طلا توسط بانکهای مرکزی همراه بود. طلا که دارایی امنی تلقی میشود، از ریسکهای ژئوپلیتیک محافظت میکند، اگرچه بهعنوان واسط پرداخت محدودیتهایی دارد. این الگوی رفتاری نشان میدهد که شدت یافتن خریدهای طلا توسط برخی بانکهای مرکزی با تلاش برای کاهش ریسکهای اقتصادی و ژئوپلیتیک (بهویژه ریسکهای مربوط به تحریمهای بینالمللی) مرتبط است. برای نمونه در چین، سهم طلا در کل ذخایر از کمتر از ۲ درصد در سال ۲۰۱۵ به ۴٫۳ درصد در سال ۲۰۲۳ رسید، در حالی که نسب داراییهای تعیینشده بر حسب اوراق قرضه خزانهداری و نهادهای دولتی آمریکا از حدود ۴۴ درصد به تقریباً ۳۰ درصد افت کرد که بازتابدهنده بازترکیب سبد ذخایر این کشور است.

اگرچه افول سهم دلار در ذخایر ارز خارجی جهانی در دهههای اخیر مشاهده شده است، اما دادهها نشان میدهند که این حرکت با جایگزینی مستقیم توسط یک ارز واحد دیگر برابری نمیکند. برعکس، این کاهش توسط مجموعهای از ارزها جذب شده است که صندوق بینالمللی پول آنها را «ارزهای غیرسنتی» طبقهبندی میکند: دلار استرالیا، دلار کانادا، وون کره جنوبی، کرون سوئد و تا حدی کمتر، رنمینبی چین. این مسئله در کنار افزایش ذخایر طلا نشان میدهد فرآیندی که هماکنون در جریان است، عمدتاً توسط یک پروژه سیاسیِ هماهنگشده برای دلارزدایی پیش برده نمیشود، بلکه حاصل استراتژیهای تنوعبخشی به سبد داراییها است که توسط مقامات پولی و با هدف مدیریت ریسک و امنیت بیشتر در بستری از بیثباتی روزافزون مالیِ جهانی اتخاذ شده است. این حرکت را میتوان پاسخی به تناقضات مالیهسازیِ پیشبردهشده توسط آمریکا و اروپا تعبیر کرد که پویاییهای آن تمایل به ایجاد نوسانات تکرارشونده و حبابهای دارایی دارد (افزایش شدید قیمتها که غالباً به فروپاشی میانجامد). از این حیث، تنوعبخشی به ذخایر (پخش کردن ذخایر ارزی در میان طیف گستردهتری از ارزها و داراییها) کمتر شبیه یک گسست سیاسی جلوه میکند و بیشتر به یک تعدیل فنی در برابر آسیبپذیریهای سیستم ماند. این امر فرآیند دگرگونی سیستم پولی بینالمللی را هم مستحکمتر و هم کندتر از آن چیزی میسازد که روایتهای ژئوپلیتیک فوری پیشنهاد میکنند.

تحلیل فاکتورهای تجاری از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۲۳ نشان میدهد که سهم ترکیبی دلار و یورو بهطور کلی پایدار مانده است. دلار موقعیت مسلط خود را حفظ کرد، در حالی که یورو عمدتاً درون اتحادیه اروپا استفاده میشد. اگرچه چین سهم خود را از صادرات جهان از سال ۲۰۰۰ به شکلی چشمگیر گسترش داده و به سهم ایالات متحده نزدیک شده است، اما رنمینبی برای صدور فاکتورهای تجارت بینالمللی محدود باقی مانده و بهطور کامل بینالمللی نشده است. این دادهها پایداری دلار را در صدور فاکتورهای تجاری به اثبات میرسانند. آنها همچنین نشان میدهند اگرچه سهم رنمینبی در ذخایر بینالمللی رشد قابلتوجهی داشته است، اما تنوعبخشیِ گستردهتر پولی همچنان محدود است.



پیشرفتها در تکنولوژی مالی و زیرساختهای پرداخت، موجب برآمدن سیستمهای جایگزین برای پرداخت، نگهداری دارایی و تسویه حساب شده است. اینها در حال تبدیل شدن به جایگزینهای ملموسی برای سیستم مالی بینالمللیِ دلارمحور هستند. این مسئله فارغ از اینکه بحثی تازه باشد، تجسد معماریهای نهادی جدیدی است که قادرند معاملات را خارج از مدارهای سنتی امکانپذیر سازند. ابتکارات شایان توجه عبارتاند از: سیستم پیامرسانی مالی (SPFS، توسعهیافته توسط روسیه) و سیستم پرداخت فرامرز بینبانکی (CIPS، به رهبری چین) که ظرفیت تسویه بینالمللی به ارزهای محلی را گسترش داده و وابستگی به زیرساختهای مسلط بر کشورهای هسته را کاهش میدهند. در همان حال، کشورهای بریکس تلاشها را برای تقویت سیستمهای پرداخت دیجیتال داخلی و توسعه راهکارهایی برای عملیات فرامرزی فشردهتر کردهاند؛ با این هدف که تجارت بینالمللی تعیینشده بر حسب ارزهای محلی را گسترش داده و ساخت یک سیستم پولی چندقطبیتر را پیش ببرند. چین بهویژه استفاده بینالمللی از رنمینبی را با توسعه CIPS و مشارکت در پروژههای ارز دیجیتال بانک مرکزی (CBDC) گسترش داده است. همچنین یک انتشار سریع جهانی در پروژههای CBDC رخ داده است: ۱۳۷ کشور و اتحادیه پولی که حدود ۹۸ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را نمایندگی میکنند، در مرحلهای از توسعه این ارزهای دیجیتال قرار دارند. در همان حال، ابتکاراتی مانند mBridge (با حضور بانک خلق چین، مقام پولی هنگکنگ، بانک مرکزی امارات متحده عربی و بانک تایلند، و با حمایت بانک تسویههای بینالمللی) و سیستم ACUMER (توسعهیافته توسط بانک مرکزی ایران) نشاندهنده پتانسیل زیرساختهای جدید دیجیتال برای تسویه به ارزهای محلی میان بانکهای مرکزی از طریق CBDCها بدون نیاز به واسطههای سنتی مانند بانکهای کارگزار یا سیستمهایی نظیر سوئیفت است. علاوه بر این، توافقات دوجانبه سوآپ ارزی نقشی رو به رشد ایفا کردهاند؛ بهویژه از زمان بحران مالی ۲۰۰۷–۲۰۰۸. این ابزارها برای ارائه نقدینگی در لحظات فشار مالی و کاهش هزینههای مربوط به انباشت ذخایر بینالمللی استفاده شدهاند. این امر کشورها را قادر میسازد بدون اتکای انحصاری به بازارهای مالی بینالمللی، به ارزهای خارجی دسترسی داشته باشند. از این حیث، سوآپهای ارزی به مولفهای محوری در استراتژیهای معاصر برای تنوعبخشی پولی و کاهش وابستگی به دلار تبدیل شدهاند. در مجموع، دادههای موجود نشان میدهد در حالی که دلار در سیستم پولی بینالمللی مسلط و نسبتاً پایدار باقی میماند، تغییرات مهمی نیز در ترکیب و کارکرد آن سیستم در جریان است. یک نمونه برجسته رنمینبی است که سهمش از ذخایر بینالمللی از تقریباً صفر در آغاز دهه ۲۰۱۰ به حدود ۲٫۲ درصد در کمتر از یک دهه رسید — تحولی از نظر تاریخی بیسابقه برای ارز کشوری که هنوز کنترلهای مهمی بر حساب سرمایه خود اعمال میکند. با این حال، این رشد در داراییهای ذخیره، با گسترش قابل مقایسهای در استفاده از رنمینبی برای صدور فاکتورهای تجارت بینالمللی همراه نبوده است. بنابراین، تحلیل دلارزدایی نیازمند تفکیک میان ابعاد گوناگون سیستم پولی بینالمللی است:
- در حوزه ذخایر ارز خارجی، فرآیند کند و تدریجی است و هنوز با گسست از مرکزیت دلار فاصله زیادی دارد.
- در حوزه پرداختهای دوجانبه، پویایی بیشتری وجود دارد، اگرچه هنوز از نظر جغرافیایی در آرایشهای خاصی متمرکز است؛ مانند معاملات میان روسیه و چین که طبق گزارشی منتشرشده در نوامبر ۲۰۲۵، ۹۹٫۱ درصد آن به روبل و یوآن تسویه میشود.
- در نهایت، در حوزه زیرساختهای مالی (که شامل سیستمهای پرداخت، پایاپای و تسویه میشود)، فرآیند هنوز نوپا است اما خصیصهای ساختاری دارد؛ چرا که ایجاد این پلتفرمها تمایل دارد وابستگی به سیستم مالیِ دلارمحور را به شکلی ماندگار کاهش دهد. از این حیث، اهمیت دلارزدایی در مسیری نهفته است که این دگرگونی طی میکند و بیش از همه، در ساخت جایگزینهای نهادی و تولیدیِ قادر به کاهش هزینههای خروج از سیستم دلار است.
دلارزدایی، مبارزه برای حاکمیت است
برای اکثریت قاطع کشورهای جنوب جهانی، سیستم پولی و مالی بینالمللی متمرکز بر دلار یک تور نجات نیست، بلکه یک جامه تنگ و دستوپاگر است. تا آنجا که کشورها نیاز دارند ذخایر بینالمللی — ارزهای سختی مانند دلار — انباشته کنند، تحت باجگیری پولی توسط سیستم دلار قرار میگیرند؛ زیرا باید آن ذخایر را حفظ کرده و این کار را با خرید بدهی عمومی ایالات متحده انجام دهند. آنها با انجام این کار، به تأمین مالی ظرفیت فوقالعاده ایالات متحده برای اقدام (از جمله تأمین مالی جنگها) ادامه میدهند. علاوه بر این، این سیستم سازوکاری برای مجازات نیز هست؛ چرا که ایالات متحده میتواند از طریق تحریمها، محاصرهها و بیرون راندن از سیستم پرداختهای بینالمللی، کشورهایی را که مطیعش نیستند تنبیه کند. در دهههای اخیر، واشنگتن تحریمهای اقتصادی علیه اهداف سیاست خارجی خود را ۹۳۳ درصد افزایش داده است. در عمل، ارزهای ملی بهعنوان ذخایر ارزش دیده نمیشوند، بلکه بهعنوان «داراییهای مالیِ پرنوسان» تلقی میگردند. تقاضای بینالمللی برای آنها سوداگرانه و دستخوش وحشت و فرار سرمایه است. علاوه بر این، کشورهای جنوب جهانی از ناتوانی ساختاری در انتشار بدهی خارجی به ارزهای خود رنج میبرند. آنها به دلار استقراض میکنند اما به ارز محلی درآمد میسازند و یک عدمتطابق ارزیِ ویرانگر ایجاد مینمایند: هنگامی که ارزهایشان افت ارزش پیدا میکند، باید از ارز محلی بیشتری برای به دست آوردن همان مقدار دلارِ مورد نیاز جهت پرداخت بدهیهای خارجی خود استفاده کنند. بنابراین سلطه دلار به مرکزیت آن بهعنوان واسط پرداخت یا ذخیره ارزش محدود نمیشود. این سلطه خود را در نحوه انتقال پویاییهای داخلی دلار به مابقی جهان نیز نشان میدهد. در لحظات تقویت ارزش دلار، ارزهای پیرامونی تمایل به کاهش ارزش دارند که واردات را گرانتر کرده و بر تورم داخلی فشار میآورد؛ بهویژه در اقتصادهایی که به انرژی، غذا و کالاهای واسطهای وابستهاند. از آنجا که بخش بزرگی از کالاهای بینالمللی بر حسب دلار قیمتگذاری میشوند، این آثار حتی در صورت عدم تغییر در شرایط واقعی عرضه و تقاضا تشدید میگردند. در بازارهای مالی، تصمیمات در سیاست پولی ایالات متحده (مانند افزایش نرخ بهره)، غالباً موجب هدایت جریانهای سرمایه به سمت داراییهای تعیینشده بر حسب دلار میشود. این امر باعث کاهش ارزش نرخ ارز، افزایش هزینه تأمین مالی خارجی و محدود شدن فضا برای سیاستگذاری اقتصادی در کشورهای جنوب جهانی میگردد؛ کشورهایی که غالباً مجبور میشوند برای مهار تورم و تثبیت ارزهای خود دست به اقدامات انقباضی بزنند — حتی در بستری از رشد پایین. در اقتصادهایی با سطح بالای بدهی به ارز خارجی، تقویت دلار بلافاصله بار آن بدهی را بر حسب ارز داخلی بالا میبرد و آسیبپذیریهای ساختاری را عمق میبخشد. داراییها در جنوب جهانی برای جذب سرمایه پرنوسان بینالمللی، باید نرخهای بهره بسیار بالاتری نسبت به داراییهای «امن» شمال ارائه دهند. این امر به انتقال مداوم و خالص ثروت از کشورهای فقیرتر به ثروتمندترین مراکز مالی میانجامد. با سیاستهای نئولیبرالی و آزادسازی جریانهای سرمایه، ظرفیت دولتها برای هدایت سیاستهای کلاناقتصادی تضعیف شده است. هر دولتی که بکوشد سیاستهای مالی یا پولی انبساطی اجرا کند ( مانند کاهش نرخ بهره برای تحریک سرمایهگذاری)، بلافاصله از سوی «بازار» و از طریق فرار سرمایه مجازات میشود؛ امری که ارزش ارز را پایین میآورد، تورم ایجاد میکند و میتواند به فروپاشی بینجامد. دولتها گروگانِ اعتمادِ سرمایهداران مالی میشوند. کشورهای جنوب جهانی برای محافظت از خود در برابر این نوسانات، مجبورند ذخایر بینالمللی عظیمی انباشته کنند. برای نمونه، برزیل در دسامبر ۲۰۲۵ بیش از ۳۵۸ میلیارد دلار ذخایر داشت. این ذخایر عمدتاً در داراییهای دلاری (بهویژه اوراق قرضه خزانهداری آمریکا) سرمایهگذاری میشوند. این تناقض نهایی است: کشورهای جنوب جهانی برای دفاع از خود در برابر سیستم، مجبورند ستمگر خود را تأمین مالی کنند و تریلیونها دلار با نرخ بهره پایین به خزانهداری آمریکا وام دهند. سلطه دلار هزینههای غیرقابل تحملی را بر جنوب جهانی تحمیل میکند. نارضایتی از این عدمتقارنِ بیثباتکننده تازه نیست، اما در جهانی که به سمت چندقطبی شدن حرکت میکند اضطراری دوباره یافته است. دلارزدایی به یک روند ساختاری و طولانیمدت تبدیل شده است، اگرچه با موانع ساختاری عظیمی روبرو است. به گفته اقتصاددان، برونو دِ کونتی، چند تحول ممکن است در میانمدت یا بلندمدت موجب دگرگونیهایی در سیستم پولی و مالی بینالمللی شود، از جمله:
- بازتعریف نقش برخی کشورها در سلسلهمراتب اقتصاد جهانی؛
- شدت گرفتن تنشهای ژئوپلیتیک میان قدرتهای پیشتاز؛ و
- بیاعتمادی روزافزون به دلار (که در دوران دولت ترامپ تیزتر شد)، همراه با اراده سیاسی طیف گستردهای از کشورها برای یافتن راهکارهایی جهت کاهش وابستگی خود به ارز ایالات متحده (چه بهصورت فردی و چه در هماهنگی با یکدیگر). با این حال، بحث دلارزدایی را نمیتوان به محافظت در برابر تحریمها یا کاهش آسیبپذیریهای خارجی تقلیل داد. یک تحلیل عمیقتر باید بپرسد دلارزدایی قرار است خدمتگزار چه هدفی باشد. جایگزینی یک ارز مسلط با ارزی دیگر، لزوماً به معنای دگرگونی کیفی در نظم بینالمللی نیست و ثبات بیشتر یا منافعی را برای کشورهای پیرامونی تضمین نمیکند. تجربه تاریخی نشان میدهد سلسلهمراتب پولی تمایل دارد خود را بازآفرینی کند، اگرچه در آرایشهایی جدید. دلارزدایی را نباید صرفاً نزاعی میان ارزها در نظر گرفت، بلکه باید آن را بخشی از بحثی گستردهتر درباره ماهیت روابط اقتصادی بینالمللی دانست. برای کشورهای جنوب جهانی، این امر به معنای تغییر تمرکز از جایگزینیِ صرف ابزارها، به سمت ساخت جایگزینهای ساختاری شامل اشکال جدیدی از مشارکت در تجارت بینالملل، همکاری تکنولوژیک، ادغام تولیدی و هماهنگی سیاسی است. بنابراین، دگرگونی مؤثر در سیستم پولی بینالمللی نیازمند چیزی بیش از ایجاد سازوکارهای مالی جایگزین است. این امر نیازمند مواجهه با پایههایی است که سلطه دلار را حفظ میکنند؛ از جمله مرکزیت قیمتگذاری کالاها، غلبه بازارهای مالیِ دلارپایه و ظرفیت اجبار ژئوپلیتیک. دلارزدایی هدفی بذاته نیست، بلکه بخشی از مبارزهای گستردهتر برای حاکمیت اقتصادی و ساخت نظمی بینالمللی و عادلانهتر است که قادر باشد قطعکننده انتقال سیستماتیک ثروت از جنوب جهانی به مراکز قدرت باشد. از این رو، مبارزه برای دلارزدایی صرفاً یک تعدیل حسابداری نیست. این یک مبارزه سیاسی بنیادی بر سر حاکمیت، توسعه و حق ملتهای جنوب جهانی برای سازماندهی اقتصادهایشان خارج از انضباط مالیه امپریالیستی است.
یادداشتها
۱. باتیستا جونیور، «بریکس و چالش دلارزدایی». ۲. مارکس، کاپیتال، جلد ۱. ۳. مارکس، کاپیتال، ۱. ۴. پاتنایک و پاتنایک، نظریهای در باب امپریالیسم. ۵. سول، بررسیهایی در تجارت فرامرز بریتانیا ۱۸۷۰–۱۹۱۴، ۵۸، ۸۸، نقلشده در پاتنایک و پاتنایک، نظریهای در باب امپریالیسم، ۱۲۶. ۶. متری، تاریخ و دیپلماسی پولی. ۷. لنین، امپریالیسم. ۸. مازوکلی، روزهای آفتابی. ۹. تریکونتیننتال، ابرامپریالیسم. ۱۰. متری، تاریخ و دیپلماسی پولی. ۱۱. کینتاس، «ایالات متحده و ژئوپلیتیک امپریالیستی نفت». ۱۲. متری، «برآمدن دلار و مقاومت پوند». ۱۳. باتیستا جونیور، برزیل در حیاط خلوت هیچکس جای نمیگیرد. ۱۴. آکیوز، «سیاست پاسخ به بحران مالی جهانی». ۱۵. تاوارس، «بازپسگیری سلطه آمریکای شمالی»، ۱۵۷–۶۷. ۱۶. تاوارس، «بازپسگیری سلطه آمریکای شمالی»، ۱۶۰. ۱۷. تاوارس، «بازپسگیری سلطه آمریکای شمالی». ۱۸. ملین، «تثبیت قالب ین». ۱۹. تاوارس و ملین، «تثبیت مجدد سلطه آمریکای شمالی». ۲۰. گوپینات، «ژئوپلیتیک و اثر آن بر تجارت جهانی و دلار». ۲۱. گوپینات، «ژئوپلیتیک و اثر آن بر تجارت جهانی و دلار». ۲۲. شورای آتلانتیک، «پایشگر سلطه دلار». ۲۳. تفکیک ارزهای دیجیتال بانک مرکزی (CBDC) از رمزارزهای خصوصی اهمیت دارد. CBDCها به معنای دقیق کلمه پول هستند: توسط مقامات پولی ملی منتشر و تضمین میشوند و کارکردهای کلاسیک پول را ایفا میکنند. رمزارزهای خصوصی مانند بیتکوین پشتوانه دولتی ندارند؛ داراییهایی سوداگرانه بدون پایه تولیدی هستند که گردش و ارزشگذاری آنها همچنان تابع نظم پولیِ دلارپایه باقی میماند. ۲۴. شورای آتلانتیک، «ردیاب ارز دیجیتال بانک مرکزی». ۲۵. شورای روابط خارجی، «ردیاب سوآپ ارزی بانک مرکزی». ۲۶. پالتیکس تودی، «روسیه و چین ۹۹ درصد تجارت را به ارزهای ملی تسویه میکنند». ۲۷. متری، تاریخ و دیپلماسی پولی. ۲۸. بانک مرکزی برزیل، «سری زمانی ۱۳۶۲۱». ۲۹. کونتی، «ابتکارات بریکس».
