
امنیت ملی؛ گشودن راه مشارکت ملی
محمد حقیقت
ایران امروز در یکی از حساسترین پیچهای تاریخ معاصر خود قرار دارد. جنگی که بر کشور تحمیل شده، با توقف یا کاهش موقت حملات نظامی پایان نیافته است. فشار اقتصادی و سیاسی، تهدید امنیتی، ترور، نفوذ، جنگ روانی، تحریم و تلاش برای فرسایش اعتماد و انسجام داخلی نشان میدهند که میدان رویارویی بسیار گستردهتر از جبهۀ نظامی است. همزمان، دگرگونی شتابان نظم جهانی و تشدید کشاکش قدرتها بر سر آیندۀ منطقه، کشور ما را در برابر پرسشهایی قرار داده است که دیگر نمیتوان با الگوهای گذشته به آنها پاسخ داد.
مسئله تنها دفع یک حمله یا مهار یک بحران نیست؛ مسئله، چگونگی ساختن قدرتی است که بتواند استقلال، امنیت و آیندۀ اجتماعی ایران را در متن رویاروییای طولانی و چندلایه حفظ کند. چنین قدرتی فقط در پادگانها، سامانههای دفاعی و اتاقهای فرماندهی ساخته نمیشود. کارخانه و دانشگاه، تولید و دانش، سفرۀ مردم، عدالت اجتماعی، کیفیت ادارۀ کشور، اعتماد عمومی و میزان احساس تعلق و مسئولیت شهروندان نیز از پایههای آناند.
قدرت دفاعی، شرط بنیادین حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران است. اما حتی نیرومندترین بازدارندگی نظامی نیز، اگر بر اقتصادی مقاوم، جامعۀ امیدوار، حکمرانی کارآمد و پیوندی پایدار میان مردم و نهادهای مسئول تکیه نداشته باشد، بهتنهایی قادر به تأمین امنیت همهجانبۀ کشور نخواهد بود. قدرت ملی از کنار هم قرارگرفتن جداگانۀ توان نظامی، اقتصادی و اجتماعی پدید نمیآید؛ از پیوند زنده و هماهنگ این عرصهها شکل میگیرد.
مسئلۀ اصلی این نوشته از همینجا آغاز میشود: ایران برای ایستادگی در این رویارویی، نیازمند گسترش دایرۀ مشارکت نیروهایی است که با وجود تفاوتهای فکری و سیاسی، در دفاع از استقلال، تمامیت ارضی، قانون اساسی، عدالت اجتماعی و حق ملت ایران برای تعیین سرنوشت خویش اشتراک دارند. تهدید خارجی را نمیتوان با کوچکترکردن دایرۀ ملت پاسخ داد. امنیت کشور هنگامی استوارتر میشود که مردم نه فقط مخاطب تصمیمها و تحملکنندۀ پیامدهای بحران، بلکه بخشی فعال از قدرت ملی باشند.
امنیت ملی در جنگهای قرن بیستویکم؛ قدرت از کجا برمیخیزد؟
در جنگهای قرن بیستویکم، توان دفاعی زمانی به بازدارندگی پایدار تبدیل میشود که بر اقتصاد، تولید، دانش، حکمرانی کارآمد و مشارکت جامعه تکیه داشته باشد. توان دفاعی همچنان ستون اصلی پاسداری از استقلال کشور است، اما این ستون باید بر پایههایی استوار باشد که تحمل یک رویارویی طولانی را ممکن سازند: اقتصادی که زیر فشار فرو نریزد، نظام تولیدیای که نیازهای حیاتی را تأمین کند، دستگاه علمی و فنیای که راههای تازه بگشاید، نهادهایی که بهموقع و کارآمد تصمیم بگیرند و جامعهای که خود را در سرنوشت کشور سهیم بداند.
ماهیت جنگی که ایران با آن روبهروست، اهمیت این پیوند را دوچندان میکند. حملۀ نظامی، ترور رهبر کشور، فرماندهان ارشد و دانشمندان، خرابکاری و آسیبزدن به زیرساختهای دفاعی، تنها اجزای آشکار این رویاروییاند. تحریم، فشار بر معیشت مردم، اخلال در تولید و مبادلات اقتصادی، عملیات روانی، ایجاد ناامیدی، تشدید شکافهای اجتماعی و تضعیف رابطۀ مردم با حاکمیت نیز اجزای دیگر همان راهبردند. هدف نهایی، فرسودهکردن توان مقاومت کشور و گسستن پیوندهایی است که جامعه، اقتصاد، نهادهای عمومی و قدرت دفاعی را به یکدیگر متصل میکنند.
از این منظر، مشکلات اقتصادی و اجتماعی ایران را نمیتوان مسائلی جدا از امنیت ملی دانست. تورم، بیکاری، فساد، نابرابری، ضعف تولید و ناکارآمدی اداری، افزون بر رنجی که بر زندگی مردم تحمیل میکنند، در شرایط جنگی به نقاط آسیبپذیری کشور تبدیل میشوند. دشمن این مشکلات را نیافریده است و مسئولیت کاستیهای داخلی را نمیتوان به فشار خارجی فروکاست؛ اما بیتردید میکوشد از هر نارضایتی، شکاف و ضعف موجود برای کاهش توان ایستادگی جامعه بهرهبرداری کند. ازاینرو، اصلاح کاستیهای داخلی نیز بخشی جداییناپذیر از دفاع ملی است.
همین واقعیت، معنای دفاع از کشور را گستردهتر میکند. دفاع فقط در مرزها و پایگاههای نظامی صورت نمیگیرد. کارگری که چرخ تولید را در دشوارترین شرایط به حرکت درمیآورد، مهندسی که راهی برای عبور از محدودیتها مییابد، پزشکی که نظام سلامت را سرپا نگه میدارد، کشاورزی که به امنیت غذایی کشور یاری میرساند، معلمی که آگاهی و امید را در نسل جوان زنده نگه میدارد و مدیری که از اتلاف منابع جلوگیری میکند، هر یک در حفظ توان ملی سهم دارند. در جنگهای چندلایه، میان جبهۀ نظامی و زندگی روزمرۀ جامعه دیواری وجود ندارد.
ایران از ظرفیتهای بزرگ دفاعی، علمی، فنی و انسانی برخوردار است. توان نیروهای مسلح، پیشرفتهای فناورانه، تجربۀ عبور از فشارهای سنگین و آمادگی بخش بزرگی از مردم برای دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور، سرمایههایی تعیینکنندهاند. اما ظرفیت تنها هنگامی به قدرت تبدیل میشود که امکان بهکارگیری آن وجود داشته باشد. پرسش این است: آیا همۀ نیروهای علمی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ دلبسته به استقلال و آیندۀ ایران، راهی واقعی برای ایفای نقش در حل مسائل کشور دارند؟
این پرسش ما را از تعریف امنیت ملی به مسئلۀ مشارکت ملی میرساند. مشارکت در اینجا تنها به حضور در انتخابات یا حمایت از تصمیمهای گرفتهشده محدود نیست؛ بلکه به معنای ورود دانش، تجربه، ابتکار، نقد مسئولانه و احساس مسئولیت جامعه به فرایند تصمیمسازی و ادارۀ کشور است.
اعتماد و حکمرانی مشارکتمحور؛ آزادسازی ظرفیتهای ملی
ظرفیتهای یک جامعه با فراخوان، بخشنامه یا تکرار شعارهای وحدتآفرین به میدان نمیآیند. مشارکت واقعی زمانی شکل میگیرد که مردم احساس کنند حضورشان مؤثر است، تواناییهایشان دیده میشود، سخنشان شنیده میشود و میتوانند در اصلاح امور نقشی حقیقی ایفا کنند. حلقۀ پیوند میان سرمایۀ انسانی جامعه و قدرت ملی، اعتماد است.
اعتماد در این معنا، احساسی مبهم یا صرفاً اخلاقی نیست؛ عنصری واقعی از توان ملی است. جامعهای که در آن میان مردم و نهادها اعتماد متقابل وجود داشته باشد، در برابر فشار خارجی، عملیات روانی و تلاش برای ایجاد شکاف مقاومتر خواهد بود. مردم چنین جامعهای دشواریها را فقط فشاری تحمیلشده بر خود نمیبینند، بلکه در برابر آن احساس مسئولیت میکنند، زیرا باور دارند که در سرنوشت کشور سهم دارند و فداکاری آنان بیاثر یا نادیده نخواهد ماند.
این اعتماد هنگامی گسترش مییابد که مردم در عمل ببینند قانون برای همگان یکسان اجرا میشود، شایستگی بر وابستگی برتری دارد، منافع عمومی قربانی ملاحظات گروهی نمیشود و مبارزه با فساد و رانت بدون تبعیض دنبال میگردد. هرگاه فرصتهای مدیریتی و اجتماعی به حلقهای محدود شود یا روابط فامیلی و سازمانی بر تخصص، شایستگی و پاکدستی پیشی گیرد، بخشی از سرمایۀ انسانی کشور از میدان کنار میماند و احساس تعلق و مسئولیت عمومی آسیب میبیند.
ایران از کمبود انسانهای توانمند رنج نمیبرد. استادان، پژوهشگران، مهندسان، پزشکان، کارگران ماهر، مدیران باتجربه، صنعتگران، هنرمندان و نیروهای خلاق بسیاری در درون و بیرون از ساختارهای رسمی حضور دارند. برخورداری از این انسانها، بهخودیخود برخورداری از قدرت نیست. توانایی آنان زمانی به قدرت ملی تبدیل میشود که راهی برای حضور، همکاری و اثرگذاریشان وجود داشته باشد.
نقد دلسوزانه نیز یکی از راههای آزادسازی این ظرفیت است. حکمرانی نیرومند از شنیدن نقد نمیهراسد، زیرا نقد مسئولانه میتواند خطاها را پیش از آنکه به بحران بدل شوند آشکار سازد. در شرایط جنگ ترکیبی، پنهانکردن مشکلات یا نادیدهگرفتن نارضایتیهای واقعی، امنیت کشور را تقویت نمیکند؛ بلکه زمینۀ بهرهبرداری دشمن را گسترش میدهد. شنیدن نقد و اصلاح بهموقع خطاها، نه عقبنشینی در برابر فشار، بلکه نشانۀ اعتمادبهنفس و توان اصلاح یک نظام سیاسی است.
البته گسترش دایرۀ اعتماد به معنای نادیدهگرفتن نفوذ یا فعالیت نیروهایی نیست که آگاهانه در خدمت دشمن قرار دارند. هر کشوری حق و وظیفه دارد از امنیت و استقلال خود دفاع کند. اما میان مقابله با دشمن و کنارگذاشتن نیروهای وفادار به ایران به دلیل اختلاف سیاسی، فکری یا فرهنگی، تفاوتی بنیادین وجود دارد. اقتدار پایدار به توان تشخیص دقیق مرز میان اختلاف و دشمنی نیاز دارد.
حکمرانی مشارکتمحور، هنر سازماندادن ظرفیتهای متنوع جامعه در خدمت منافع ملی است. چنین حکمرانیای نه اختلافها را انکار میکند و نه انتظار یکساناندیشی دارد؛ بلکه سازوکارهایی فراهم میآورد که دانش، تجربه، ابتکار و نقد نیروهای دلسوز کشور را به تصمیمسازی و حل مسائل واقعی پیوند دهند. از همین نقطه، بحث مشارکت از رابطۀ مردم و حکومت فراتر میرود و به ضرورت همکاری نیروهای اجتماعی و سیاسی میرسد.
نیروهای مشارکت ملی؛ چه کسانی میتوانند به یکدیگر نزدیک شوند؟
جامعۀ ایران از سنتها، گرایشها و تجربههای متنوعی تشکیل شده است. هیچ جریان واحدی نه نمایندۀ تمام جامعه است و نه میتواند بهتنهایی بار مشکلات پیچیدۀ امروز را بر دوش کشد. مشارکت ملی زمانی از سطح آرزو فراتر میرود که نیروهای واقعی آن شناخته شوند و ظرفیت هر یک به رسمیت درآید.
در میان این نیروها، مسلمانان عدالتخواه جایگاهی مهم دارند. پیوند آنان با بخشهای گستردهای از مردم، آشنایی با زبان و فرهنگ دینی جامعه و حضورشان در عرصههای اجتماعی و نهادی، امکان ایفای نقشی مؤثر در پیوندزدن ارزشهای دینی با عدالت اجتماعی، دفاع از محرومان و پاسداری از استقلال کشور را فراهم میکند. اما اعتبار این جریان در گرو آن است که عدالتخواهی را از سطح شعار فراتر ببرد و در برابر فساد ساختاری، رانتخواری، تبعیض و برتری مناسبات فامیلی و سازمانی بر شایستگی، موضعی روشن و عملی اتخاذ کند. دفاع از نظام و کشور نمیتواند از دفاع از حقوق مردم، شفافیت و پاسخگویی جدا باشد.
نیروهای ملی نیز بخشی جداییناپذیر از این مشارکتاند. آنان حامل حساسیتی تاریخی نسبت به استقلال، تمامیت ارضی، هویت ملی و حق ملت ایران برای تعیین سرنوشت خویشاند. در شرایطی که قدرتهای خارجی با تحریم، جنگ روانی، مداخلۀ سیاسی و تحریک گرایشهای تجزیهطلبانه میکوشند ارادۀ خود را بر کشور تحمیل کنند، این سرمایۀ فکری و تاریخی اهمیتی دوچندان دارد. ایراندوستی، اما، زمانی به نیرویی فراگیر تبدیل میشود که استقلال کشور را با عدالت برای مردم و احترام به تنوع فرهنگی، دینی و فکری جامعه پیوند دهد. دفاع از ایران فقط دفاع از مرزها نیست؛ دفاع از کرامت و حقوق مردمی است که در این سرزمین زندگی میکنند.
چپ ضدامپریالیست نیز میتواند سهمی اساسی در این همکاری داشته باشد. تجربۀ مبارزه با سلطۀ خارجی، دفاع از حقوق کارگران و زحمتکشان، نقد مناسبات نابرابر اقتصادی و حساسیت نسبت به پیوند میان قدرت، سرمایه و امپریالیسم، از ظرفیتهای مهم این جریان است. در شرایطی که جنگ اقتصادی و تحریم با سیاستهای نئولیبرالی، خصوصیسازی رانتی و گسترش نابرابری در داخل درهم میآمیزند، حضور یک چپ مستقل و میهندوست میتواند به شناخت دقیقتر ریشههای بحران و تدوین راهحلهای عادلانهتر یاری رساند. این جریان، با تکیه بر تجربۀ تاریخی خود و با نگاه به آینده، میتواند در کنار دیگر نیروهای عدالتخواه و میهندوست، در گسترش گفتوگو، همکاری و شکلگیری یک پروژه ملی نقشآفرین باشد. مخالفت با امپریالیسم زمانی باورپذیرتر و اثرگذارتر خواهد بود که با دفاع روشن از استقلال ایران، عدالت اجتماعی، آزادیهای دموکراتیک، حقوق مردم و نقد کاستیهای داخلی همراه باشد.
این سه جریان، تمام نیروهای جامعۀ ایران را دربرنمیگیرند و نباید چنین ادعایی داشته باشند. متخصصان مستقل، کارگران، معلمان، زنان، جوانان، دانشگاهیان، فعالان مدنی، کارآفرینان مولد، هنرمندان و بسیاری از نیروهای اجتماعی دیگر نیز باید در این مشارکت جایگاهی واقعی داشته باشند. سخن گفتن از مسلمانان عدالتخواه، نیروهای ملی و چپ ضدامپریالیست، نه برای ایجاد ائتلافی بسته، بلکه برای نشاندادن امکان شکلگیری هستهای آغازگر است؛ هستهای که بتواند راه را برای مشارکت گستردهتر نیروهای دلسوز کشور بگشاید.
نزدیکی این نیروها مستلزم یکسانشدن، کنارگذاشتن باورها یا چشمپوشی از هویت سیاسی و فکری آنان نیست. بلوغ سیاسی در آن است که اختلافهای ایدئولوژیک مانع تشخیص منافع مشترک و همکاری در راه استقلال، امنیت ملی، عدالت اجتماعی و پیشرفت کشور نشوند. همبستگی اعتقادی و آرمانی نیروهای مقاومت، در ایران و سراسر منطقه، یکی از مؤلفههای مهم قدرت و بازدارندگی در برابر امپریالیسم و صهیونیسم است و نمیتوان نقش آن را در امنیت ملی نادیده گرفت. اما مشارکت ملی در جامعۀ متکثر ایران نباید به پذیرش یک ایدئولوژی واحد مشروط شود. آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، همکاری نیروهای گوناگون و وفادار به ایران، در چارچوب قانون اساسی و بر پایۀ استقلال، تمامیت ارضی، امنیت ملی، عدالت اجتماعی و آزادیهای دموکراتیک است؛ حداقلهایی مشترک که میتوانند مبنای یک همکاری پایدار و فراگیر برای ساختن آیندۀ ایران باشند.
موانع مشارکت ملی؛ چرا این نزدیکی هنوز شکل نگرفته است؟
اگر ضرورت این همکاری روشن است، باید پرسید چرا تاکنون به نیرویی مؤثر در حل مسائل کشور تبدیل نشده است. پاسخ را نمیتوان تنها در رفتار یک جریان یا یک مقطع تاریخی جستوجو کرد. موانع موجود حاصل انباشتهشدن بیاعتمادیها، خطاها، منازعات و فرصتهای ازدسترفته در طول سالیاناند.
یکی از مهمترین موانع، کوچکشدن تدریجی دایرۀ همکاری ملی است. اختلافهای سیاسی و فکری، به جای آنکه در چارچوب رقابتی مسئولانه مدیریت شوند، گاه به مرزبندیهایی انجامیدهاند که نیروهای دلسوز و وفادار به ایران را نیز از یکدیگر دور کردهاند. انحصارطلبی ایدئولوژیک این روند را تشدید کرده است: هر جریانی که خود را تنها صاحب حقیقت یا یگانه نمایندۀ مردم بداند، ناگزیر دایرۀ «خودی» را تنگتر میکند. در چنین فضایی، منتقد بهآسانی با دشمن یکی گرفته میشود و اختلاف نظر جای خود را به سوءظن و حذف میدهد.
سنگینی حافظۀ تاریخی نیز مانعی واقعی است. نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران گذشتهای آکنده از رقابت، سوءتفاهم، سرکوب، حذف و گاه رویاروییهای تلخ را پشت سر گذاشتهاند. این گذشته را نمیتوان نادیده گرفت یا با دعوتی اخلاقی از خاطر زدود؛ اما نباید اجازه داد آیندۀ کشور همواره اسیر آن بماند. بلوغ سیاسی به معنای فراموشکردن تاریخ نیست؛ به معنای درسگرفتن از آن و تشخیص نیازهای متفاوت امروز است.
فقدان گفتوگوی منظم و صریح، این بیاعتمادی تاریخی را بازتولید میکند. نیروهایی که دربارۀ یکدیگر سخن میگویند اما کمتر با یکدیگر گفتوگو میکنند، تصویر طرف مقابل را بر خاطرات، پیشداوریها و روایتهای یکجانبه بنا میگذارند. در کنار آن، ترس از همکاری نیز عمل میکند: در فضایی که هر نزدیکی سیاسی میتواند عدول از هویت، سازشکاری یا خیانت به گذشته تعبیر شود، نیروها بهجای جستوجوی زمینههای مشترک، از واکنش پایگاههای سنتی خود بیمناک میشوند. فرقهگرایی دقیقاً از همین ترس تغذیه میکند: حفظ خلوص ظاهری، به بهای ناتوانی در اثرگذاری بر واقعیت.
فساد ساختاری، رانتخواری و مناسبات غیرشفاف نیز از موانع بنیادی مشارکتاند. این پدیدهها فقط منابع اقتصادی را هدر نمیدهند؛ امید به اثرگذاری سالم را از میان میبرند. هنگامی که موقعیتهای مدیریتی و اقتصادی به شبکههای قدرت، روابط فامیلی یا وابستگیهای سازمانی گره بخورند، نیروهای توانمند احساس میکنند که شایستگی و تلاش آنان معیار اصلی پیشرفت نیست. در چنین شرایطی، دعوت به مشارکت تا زمانی که سازوکارهای تبعیضآمیز اصلاح نشوند، باورپذیری خود را از دست میدهد.
قدرتهای مخالف استقلال ایران نیز از این شکافها و بیاعتمادیها بهره میگیرند. راهبرد آنان فقط فشار اقتصادی یا تهدید نظامی نیست؛ تضعیف انسجام ملی و تبدیل اختلافهای داخلی به گسستهای علاجناپذیر نیز بخشی از همان راهبرد است. بااینحال، نسبتدادن همۀ مشکلات به عامل خارجی همان اندازه نادرست است که نادیدهگرفتن نقش مداخله و فشار بیرونی. واقعبینی حکم میکند که هم تهدید خارجی دیده شود و هم کاستیهایی که امکان بهرهبرداری از آن را فراهم میکنند.
عبور از این موانع تنها با دعوت به وحدت ممکن نیست. اعتماد باید از راه اصلاح رویهها ساخته شود و همکاری، بهجای ماندن در سطح شعار، بر اصول و اقداماتی روشن استوار گردد.
برنامۀ حداقلی؛ از تفاهم تا اقدام مشترک
همکاری پایدار فقط با اعلام حسننیت یا تأکید بر اشتراکها شکل نمیگیرد. نیروهایی با پیشینهها و دیدگاههای متفاوت باید بدانند بر سر چه اصولی و برای تحقق چه اقداماتی میخواهند به یکدیگر نزدیک شوند. چنین برنامهای نه قرار است اختلافهای نظری را از میان ببرد و نه جانشین برنامههای مستقل هر جریان شود؛ بلکه حداقلی مشترک برای همکاری در شرایط حساس کشور است.
نخستین پایۀ این تفاهم، دفاع صریح از استقلال، تمامیت ارضی و حق ملت ایران در تعیین سرنوشت خویش است. هیچ اصلاح اجتماعی، توسعۀ اقتصادی یا گسترش آزادیهای دموکراتیک در کشوری که استقلال تصمیمگیری خود را از دست بدهد، پایدار نخواهد ماند. مخالفت با تجاوز، تحریم، جنگ اقتصادی، تروریسم، تجزیهطلبی و هرگونه مداخلۀ خارجی باید نقطۀ آغاز این همکاری باشد.
این دفاع از استقلال نباید به سکوت در برابر کاستیهای داخلی بینجامد. درست برعکس، استقلال زمانی پایدار میماند که کشور از درون نیز توانمند باشد. ازاینرو، دومین محور، بازگرداندن اقتصاد به مسیر تولید، کار و توسعۀ ملی است. گسترش فقر و نابرابری، سوداگری، خصوصیسازیهای رانتی، تضعیف بخش عمومی و فرسایش حقوق کارگران و زحمتکشان، بنیانهای امنیت ملی را آسیبپذیر میکنند. حمایت از تولید داخلی، تقویت بخشهای مولد، تأمین نیازهای اساسی مردم و کاهش شکافهای اجتماعی باید جایگاهی مرکزی در این برنامۀ مشترک داشته باشد.
محور سوم، مبارزۀ سازمانیافته، شفاف و بیتبعیض با فساد، رانت و انحصار است. فساد را نمیتوان صرفاً به تخلف چند فرد فروکاست؛ مسئله، سازوکارهایی است که فرصتها و منابع عمومی را در اختیار حلقههایی محدود قرار میدهند و پاسخگویی را دشوار میسازند. شفافیت، نظارت عمومی، برابری همگان در برابر قانون و قطع پیوند میان قدرت اداری و منافع خصوصی، از شروط بازسازی اعتماد و افزایش کارآمدی کشورند.
چهارمین محور، گسترش آزادیهای دموکراتیک و حق مشارکت مردم در ادارۀ کشور است. امکان نقد مسئولانه، گفتوگوی آزاد، فعالیت قانونی نیروهای سیاسی و اجتماعی، تشکیل و فعالیت احزاب و تشکلهایی که در چارچوب قانون اساسی، استقلال کشور، عدالت اجتماعی و منافع ملی فعالیت میکنند، و نیز حضور واقعی نخبگان و شهروندان در تصمیمسازی، نه تنها در تقابل با امنیت ملی نیست، بلکه از پایههای استحکام آن به شمار میرود. آزادی، هنگامی که با مسئولیتپذیری، پایبندی به استقلال، تمامیت ارضی و منافع ملی همراه باشد، یکی از پشتوانههای ثبات، اعتماد عمومی و قدرت کشور است.
پنجمین محور، استقرار شایستهسالاری و گشودن ساختارهای تصمیمگیری به روی نیروهای توانمند جامعه است. مسئولیت عمومی باید به کسانی سپرده شود که از دانش، سلامت، تجربه و تعهد به منافع مردم برخوردارند، نه آنان که تنها به شبکههای قدرت و وابستگیهای گروهی متصلاند. ایران برای عبور از شرایط دشوار به همۀ نیروهای کارآمد خود نیاز دارد.
اما توافق بر این اصول، بدون سازوکارهای عملی به نتیجه نمیرسد. نخستین گام میتواند ایجاد گفتوگویی منظم میان نیروهایی باشد که آمادگی دارند بر سر این حداقلها همکاری کنند؛ گفتوگویی که از مجادلات هویتی و محاکمۀ گذشته فاصله بگیرد و بر مسائل ملموس کشور متمرکز شود.
گام بعدی، همکاری در موضوعات مشخص و قابل سنجش است. مشارکت ملی لزوماً از تشکیل ائتلافی بزرگ و رسمی آغاز نمیشود. میتواند از همکاری در دفاع از یک واحد تولیدی، مقابله با یک خصوصیسازی رانتی، حمایت از حقوق کارگران، مبارزه با یک شبکۀ فساد، دفاع از استقلال کشور یا تدوین راهحلی برای یک بحران اجتماعی آغاز شود. اعتماد سیاسی نیز همچون اعتماد اجتماعی، در عمل و از راه تجربههای موفق مشترک ساخته میشود.
در این مسیر، نهادهای مسئول وظیفهای اساسی دارند: باید راه حضور نیروهای دلسوز در تصمیمسازی، رسانه، مدیریت و نظارت را بگشایند و حق نقد قانونی را به رسمیت بشناسند. مردم و نیروهای اجتماعی باید احساس کنند که از آنان تنها برای تحمل دشواریها یا تأیید تصمیمها دعوت نمیشود، بلکه میتوانند در شکلدادن به سیاستها و اصلاح خطاها نیز سهم داشته باشند.
جریانهای سیاسی نیز باید آمادگی خود را برای همکاری نشان دهند. هیچ نیرویی نمیتواند خواهان گشایش باشد، اما در درون خود زبان حذف، انحصارطلبی و بیاعتمادی به دیگران را بازتولید کند. مشارکت ملی مسئولیتی دوسویه است: هم ساختار حکمرانی باید میدان را گسترش دهد و هم نیروهای سیاسی و اجتماعی باید توان گفتوگو، مدارا، نقدپذیری و کار مشترک را در خود پرورش دهند.
اگر این مسئولیت دوسویه پذیرفته شود، همکاری ملی دیگر نه امتیازی از سوی حکومت و نه عقبنشینی نیروهای سیاسی از هویت خود، بلکه توافقی آگاهانه برای افزایش توان کشور خواهد بود. از همین راه است که مشارکت میتواند از سطح دعوت و آرزو فراتر رود و به نیرویی مؤثر در دفاع، اصلاح و ساختن ایران تبدیل شود.
سخن پایانی؛ ایران را با هم باید ساخت
مردم ایران در روزهای دشوار جنگ، آزمون خود را با سربلندی پشت سر گذاشتند. آنان با ایستادگی و همبستگی، از ایران، استقلال، تمامیت ارضی و امنیت ملی دفاع کردند و نشان دادند که در لحظههای سرنوشتساز، منافع ملی را بر همۀ اختلافها مقدم میدارند. اما این همبستگی ملی را نباید به معنای رضایت از همۀ شیوهها و رویههای موجود در حکمرانی تفسیر کرد. این سرمایه، برای ساختن آیندۀ ایران است، نه مجوزی برای متوقفماندن در الگوهای گذشته. اکنون نوبت حکمرانی است که پاسخ درخور این اعتماد را با گشودن راه مشارکت گستردهتر مردم، اصلاح ساختارهای ناکارآمد، اعتماد به ظرفیتهای ملی و بهرهگیری از همۀ نیروهای وفادار به ایران بدهد.
ایران امروز تنها با یک تهدید نظامی، یک بحران اقتصادی یا یک چالش سیاسی روبهرو نیست. مسئلۀ اصلی، چگونگی ساختن قدرتی پایدار است؛ قدرتی که بتواند در برابر فشار بیرونی بایستد و در همان حال، امید، عدالت، اعتماد و احساس تعلق را در درون جامعه تقویت کند. چنین قدرتی فقط از ابزارهای مادی برنمیخیزد؛ از پیوند میان مردم و کشور، از کارآمدی و پاسخگویی نهادها و از همافزایی نیروهایی پدید میآید که دل در گرو استقلال و آیندۀ ایران دارند.
همۀ اختلافها از میان نخواهند رفت و چنین انتظاری نیز نه واقعبینانه است و نه مطلوب. جامعۀ زنده، جامعۀ متکثر است. تکثر هنگامی به سرمایهای ملی تبدیل میشود که بر بستری از منافع مشترک، احترام متقابل و مسئولیتپذیری نسبت به سرنوشت کشور استوار گردد. بلوغ سیاسی نه در یکساناندیشی، بلکه در توانایی همکاری با وجود اختلافها جلوهگر میشود.
امروز باید به جای تنگترکردن دایرۀ مشارکت، راه حضور نیروهای بیشتری را در ساختن ایران گشود؛ نقد دلسوزانه را به نیروی اصلاح تبدیل کرد؛ شایستگی را بر وابستگی مقدم داشت؛ و به جای فرسودن توان کشور در منازعات بیحاصل، ظرفیتهای آن را به سوی حل مسائل واقعی جامعه هدایت کرد.
آیندۀ ایران را تنها شدت فشار دشمنان تعیین نخواهد کرد؛ میزان خرد، همبستگی، عدالتخواهی و توان ایرانیان برای بهکارگرفتن همۀ ظرفیتهای خویش نیز در آن نقشی تعیینکننده دارد. اگر بتوانیم از دل تفاوتها همکاری بیافرینیم، منافع ملی را بر منافع محدود گروهی مقدم بداریم و راه حضور همۀ نیروهای شایسته و وفادار به کشور را بگشاییم، امنیت ملی دیگر فقط سپری برای حفظ امروز نخواهد بود؛ به پلی برای ساختن فردایی نیرومندتر، عادلانهتر و آزادتر تبدیل خواهد شد.
هیچیک از این جریانها بهتنهایی نمایندۀ تمام ایران نیست؛ اما همکاری آنان میتواند راه را برای مشارکت گستردهتر جامعه بگشاید. ایران را هیچ جریان سیاسی، هیچ نهاد و هیچ گروه اجتماعی بهتنهایی نخواهد ساخت. ایران آنگاه نیرومندتر خواهد شد که همۀ فرزندان وفادارش، با همۀ تفاوتهایشان، خود را در ساختن آن شریک بدانند.
