
ایمی یانگ
ترجمه مجله جنوب جهانی
برای نخستین بار در بیش از ۲۰۰ سال سلطهٔ غرب، کشوری از جهان سوم، یعنی جمهوری خلق چین (چین)، با هدایت مارکسیسم-لنینیسم، موفق شده است از نفرین مبادلهٔ نابرابر بگریزد و نیروهای مولد خود را به سطحی برابر و حتی بالاتر از غرب امپریالیستی ارتقا دهد.
این خبر برای کل جهان سوم خبر خوبی است. صعود چین این امکان را برای کشورهای جهان سوم فراهم میآورد که از دام «توسعهنیافتگی» تحمیلی غرب امپریالیستی رها شوند و مسیر توسعهای جایگزین برای نئولیبرالیسم غربی برگزینند.
برای اکثریت مارکسیستها، این نیز خبر خوبی است. صعود چین به وضوح به غرب سرمایهداری نشان میدهد که سوسیالیسم بر سرمایهداری برتری دارد و آنها کاملا در باور به اینکه کمونیسم پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به پایان رسیده است، در اشتباه بودهاند.
با این حال، بسیاری از مارکسیستهای غربی، بهویژه تروتسکیستها و مائوئیستها، به نظر میرسد نظر دیگری دارند. به جای حمایت از کشورهای غیرمتعهد مانند چین در مبارزات جاری آنها علیه غرب امپریالیستی، آنها ترجیح میدهند دروغهای ضدچینی طبقهٔ حاکم خود را تایید کنند و چین را بیاساس به انواع جرایم «سرمایهداری» و «امپریالیستی» متهم سازند. علاوه بر این، آنها مارکسیستهای سیاهپوست و رنگینپوستی را که از چین حمایت میکنند «کمپیست» یا «تانکی» مینامند و آنها را به خاطر خیانت به مارکسیسم مورد انتقاد قرار میدهند.
آیا آنها واقعا، چنانکه ادعا میکنند، از مارکسیسم دفاع میکنند؟ آیا روایتهای ضدچینی آنها واقعا به نفع مبارزهٔ ضدامپریالیستی جهانی است؟ آیا موضع ضدچینی آنها واقعا عینی و بیطرفانه است؟
برای کشف انگیزههای واقعی پشت روایتهای ضدچینی این مارکسیستهای غربی، بیاید انتقادات آنها از چین را به تفصیل تحلیل کنیم و از ویدئوی اخیر حزب کمونیست انقلابى (RCP) با عنوان «چگونه چین سرمایهداری شد؟» به عنوان نمونه استفاده کنیم.
آنچه مارکسیستهای غربی از آن دفاع میکنند: فاشیسم است
از نظر زمانی، نخستین انتقادی که بسیاری از مارکسیستهای غربی مانند حزب کمونیست انقلابى به چین وارد میکنند این است که انقلاب چین واقعا دموکراتیک و سوسیالیستی نبود، زیرا «آنها بر پشت ارتش دهقانی تکیه کردند که به شهرها رفتند تا طبقهٔ کارگر را آزاد کنند؛ این طبقهٔ کارگر نبود که مبارزه را از درون آن شهرها رهبری کند.» این انتقاد به تغییر استراتژی حزب کمونیست چین از استراتژی «محاصرهٔ شهرها از روستاها» اتحاد جماهیر شوروی به استراتژی «محاصرهٔ روستاها از شهرها» پیشنهادی مائو تسهتونگ اشاره دارد.
هنگام طرح این انتقاد، این مارکسیستهای غربی همواره عمدا نکتهٔ مهمی را نادیده میگیرند: چرا حزب کمونیست چین استراتژی خود را تغییر داد. در آغاز مبارزهٔ مسلحانهٔ خود، حزب کمونیست چین از استراتژی اتحاد جماهیر شوروی پیروی کرد و بهای سنگینی برای آن پرداخت. پس از شکست در تقریباً تمام قیامهای شهرهای بزرگ در سال ۱۹۲۷، رفقای حزب کمونیست چین بر شکست تأمل کردند، شرایط مادی و تاریخی چین را به طور کامل تحلیل نمودند و به این نتیجه رسیدند که استراتژی اتحاد جماهیر شوروی هرگز در چین کارایی نخواهد داشت، زیرا چین کشوری نیمهفئودالی بود که اکثریت جمعیت آن را دهقانان تشکیل میدادند.
به لطف استراتژی جدید، حزب کمونیست چین با وجود محاصرهٔ دولت کومینتانگ کامپرادوری، موفق شد نیروهای خود را حفظ کند و در نهایت هم ژاپن فاشیست و هم حزب ارتجاعی کومینتانگ را شکست دهد. به عبارت دیگر، تغییر تمرکز حزب کمونیست چین از شهرها به روستاها تلاش موفقی برای نجات انقلابش بود.
اگر حزب کمونیست چین توسط این مارکسیستهای غربی مانند اعضای حزب کمونیست انقلابى «راهنمایی» میشد، چه میشد؟ با پیروی کورکورانه از استراتژی اتحاد جماهیر شوروی علیرغم ناسازگاری آن با شرایط محلی چین، حزب کمونیست چین کاملا توسط دولت کومینتانگ کامپرادوری شکست میخورد و پیش از دههٔ ۱۹۳۰ از تاریخ محو میگردید.
این خبر بهترین خبر برای ژاپن فاشیست و فاجعهای برای تمام مردم آسیای جنوبشرقی بود. بدون مشارکت نیروهای کمونیست در جنگ ضدامپریالیستی چین علیه ژاپن، دولت کومینتانگ به ژاپن فاشیست تسلیم میشد. نه تنها مردم چین، بلکه شاید تمام مردم آسیای جنوبشرقی مجبور میشدند زیر چکمههای فاشیسم زندگی کنند، که منجر به رنجها، مصیبتها و جنایات بیپایان میگردید.
بنابراین، آنچه این «نجاتدهندگان سفید» مارکسیست غربی با انتقاد از استراتژی «محاصرهٔ روستاها از شهرها» حزب کمونیست چین از آن دفاع میکنند، مارکسیسم نیست، بلکه فاشیسم است. در واقع، این اولین بار نیست که مارکسیستهای غربی از فاشیسم دفاع میکنند. مدتها پیش از آنکه به چین علاقهمند شوند، آنها انتقاد از استالین را آغاز کرده بودند؛ بدون استالین، اروپا به زمین بازی فاشیسم تبدیل میشد، و آنها حتی استالین را با هیتلر مقایسه کردند و بدین ترتیب به دفاعکنندگان وفادار فاشیسم مبدل گشتند.
آنچه مارکسیستهای غربی از آن دفاع میکنند: امپریالیسم است
برای دورهٔ پس از تأسیس جمهوری خلق چین، بسیاری از مارکسیستهای غربی مانند حزب کمونیست انقلابى دو انتقاد دارند: اول، اینکه «اصلاحات و گشایش» یک «ضدانقلاب» به رهبری دنگ شیائوپینگ، «راه سرمایهداری»، بود؛ و دوم، اینکه «کشتار میدان تیانآنمن» سرکوب کارگران بود که «مایل به بازگرداندن سرمایهداری نبودند».
چنانکه در مقالهٔ پیشین خود با عنوان «آیا اصلاحات و گشایش خیانت به مسیر ضدامپریالیستی و سوسیالیستی جمهوری خلق چین است؟» اولی را رد کردم و ویدئوی «کشتار میدان تیانآنمن هرگز رخ نداد» از رفیق عراقی حکیم دومی را رد کرده است، دیگر تکرار نخواهم کرد که چرا چین پس از اصلاحات و گشایش سوسیالیست باقی ماند و چرا اعتراضات میدان تیانآنمن تلاش ناموفقی برای تغییر رژیم توسط امپریالیسم آمریکا بود.
در عوض، میخواهم به این بپردازم که اگر دولت چین در سال ۱۹۷۸ وارد مسیر اصلاحات و گشایش نمیشد، چه میشد.
تقریباً سه دهه پس از تأسیس، چین همچنان کشوری عقبافتاده از نظر اقتصادی، فنی و اجتماعی بود. پس از قطع رابطه با اتحاد جماهیر شوروی، چین با وضعیتی حتی ویرانگرتر در روند صنعتیسازی خود روبرو شد، زیرا نمیتوانست انتقال فناوری و سرمایهگذاری را از برادر بزرگ سوسیالیست، اتحاد جماهیر شوروی، و همچنین از غرب سرمایهداری دشمن دریافت کند. علاوه بر این، در طول انقلاب فرهنگی دهساله بین سالهای ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۶، توسعه صنعتی و فنی چین راکد ماند، زیرا حمایت از «توسعه اقتصادی و صنعتی» «ضدانقلابی» تلقی میگردید.
بنابراین، آسان است که ببنیم اگر چین مسیر اصلاحات و گشایش را در پیش نمیگرفت، با غرب سرمایهداری به برخی سازشها نمیرسید و روابط تجاری نزدیکی با این کشورها برقرار نمیکرد، نمیتوانست سرمایه و فناوریهای ضروری را برای مدرنیزه کردن صنعت خود به دست آورد.
اگر چین در مدرنیزه کردن ناموفق میماند، چه میشد؟ بدون توسعه نیروهای مولد و فناوریهای مدرن، هیچ کشوری از جهان سوم، صرفنظر از اینکه چقدر مشتاق مبارزه با امپریالیسم باشد، نمیتوانست در برابر تهاجم غرب امپریالیستی از خود دفاع کند. این را میتوان به راحتی با مثال ایران درک کرد. موفقیت ایران در شکست امپریالیسم آمریکا بدون موشکهایی که توسط مهندسان ایرانی طراحی و توسط کارگران ایرانی در مقیاس صنعتی تولید میشدند، غیرممکن بود.
بنابراین، اغراق نیست اگر بگوییم که اگر چین مسیر اصلاحات و گشایش را برنگزیده بود، اگر چین داوطلبانه با غرب سازش نمیکرد بدون اینکه در برابر شرایط خود بشکند، چین توسط غرب امپریالیستی از طریق تهاجم مستقیم مانند آنچه در لیبی رخ داد، موفق به تغییر رژیم میگردید.
این به معنی تحقق رویای تر امپریالیستهای غربی به رهبری امپریالیسم آمریکا بود: به محض سرنگونی چین، روسیه، جمهوری دموکراتیک خلق کره و ایران به طعمههای آسان تبدیل میشدند. اوراسیا کاملا تحت سلطهٔ غرب امپریالیستی قرار میگرفت تا اینکه طبقهٔ امپریالیستی جهانی تمام بشریت را به انقراض نهایی میکشانید، کابوسی مطلق برای اکثریت بشریت.
بنابراین، آنچه این «نجاتدهندگان سفید» مارکسیست غربی با انتقاد از اصلاحات و گشایش حزب کمونیست چین از آن دفاع میکنند، مارکسیسم نیست، بلکه امپریالیسم است. و روایتهای ضدچینی آنها نه به نفع مبارزهٔ ضدامپریالیستی، بلکه به نفع طبقهٔ امپریالیستی جهانی است.
در واقع، این تنها باری نیست که مارکسیستهای غربی از امپریالیسم دفاع میکنند. به جای حمایت از روسیه در جنگ نیابتی ناتو در اوکراین، به جای حمایت از ایران در جنگ تهاجمی آمریکا، آنها ترجیح میدهند از امپریالیسم و ماشین جنگی آن با استراتژی مسخرهٔ «سرزنش هر دو طرف» دفاع کنند.
آنچه مارکسیستهای غربی از آن دفاع میکنند: شرقشناسی است
در ویدئوی حزب کمونیست انقلابى، این مارکسیستهای غربی هیچ تلاشی برای پنهان کردن نگرش شرقشناسانهٔ خود نسبت به مردم چین و حزب کمونیست چین نکردند.
آنها مردم چین را به عنوان رباتهای عقبافتاده و بیاراده به تصویر کشیدند که در انقلاب مردم چین هیچ نقشی نداشتند، در روند تصمیمگیری دربارهٔ اصلاحات و گشایش هیچ مشارکتی نداشتهاند و چارهای جز اطاعت از دستورالعملهای دولت بوروکراتیک به رهبری حزب کمونیست چین نداشتهاند. علاوه بر این، آنها سخن دنگ شیائوپینگ را که «عبور از رودخانه با لمس کردن سنگها» را به اشتباه به عنوان تاییدی بر اینکه حزب کمونیست چین نه برنامهای دارد و نه اصول، بلکه کارها را به صورت تصادفی انجام میدهد، تفسیر کردند، که توهینی به حزبی کمونیست تحت هدایت مارکسیسم-لنینیسم است.
این به وضوح نشان میدهد که موضع ضدچینی آنها نه عینی است و نه بیطرفانه، بلکه ناشی از دیدگاهی ذاتی، شرقشناسانه و نژادپرستانه است.
شرقشناسی آنها موانع روانی است که آنها را از جستجوی حقیقت از طریق واقعیات و به رسمیت شناختن چین به عنوان کشوری سوسیالیست و ضدامپریالیست موفق، علیرغم واقعیات عینی، بازمیدارد.
به عنوان مثال، در حالی که آنها همواره بدون هیچ مدرک موجهی ادعا میکنند که کارگران چینی چقدر استثمار و سرکوب میشوند، هرگز به نظام رفاه اجتماعی چین که بر پایهٔ سوسیالیسم بنا شده است، اشاره نمیکنند.
بدون استعمار (نئو) هیچ کشوری از جهان سوم، بدون اجارههای امپریالیستی حاصل از غارت و کشتار، چین موفق شده است نظام رفاه اجتماعی خود را به صورت سوسیالیستی و آجر به آجر بنا کند. به جای اینکه اجازه دهد سرمایهداران تمام ارزش اضافی تولیدشده توسط طبقهٔ کارگر را تصاحب کنند، دولت چین ارزش اضافی را از جیب سرمایهداران جمعآوری میکند تا خدمات را برای مردم خود فراهم آورد.
طی پنج دههٔ گذشته از زمان اصلاحات و گشایش، چین موفق شده است:
- تمام ۱.۴ میلیارد مردم چین را از فقر خارج کند؛
- بزرگترین شبکه مراقبتهای بهداشتی عمومی جهان را بسازد؛
- دسترسی به خدمات پزشکی را برای تمام ساکنان شهری و روستایی چین در فاصلهٔ ۱۵ دقیقهای پیادهروی یا سفر فراهم آورد؛
- آموزش ابتدایی و متوسطه با کیفیت بالا و رایگان را برای تمام کودکان چینی فراهم کند و آموزش رایگان را با پروژههای آزمایشی به دبیرستان گسترش دهد؛
- ۸.۷ میلیون واحد مسکن مقرونبهصرفه برای ساکنان جدید شهری مانند کارگران مهاجر و فارغالتحصیلان دانشگاهی فراهم کند؛
- و سطح دستمزد تمام ساکنان شهری و روستایی خود را هر سال حدود ۴٪ افزایش دهد.
در واقع، مردم چین از رفاه اجتماعی بهتری نسبت به مردم بسیاری از کشورهای غربی برخوردارند. به عنوان مثال، در آلمان دسترسی مردم به خدمات پزشکی هنگام بیماری روزبهروز دشوارتر میشود، که نتیجهٔ قطع مستمر بودجههای مراقبتهای بهداشتی عمومی است. علاوه بر این، دولت آلمان در فراهم کردن مسکن اجتماعی و مقرونبهصرفه کردن خانهها برای مردم طبقهٔ کارگر شکست خورده است، به طوری که بیش از ۱ میلیون نفر بیخانه ماندهاند، پدیدهای که برای مردم چین غیرقابل درک است.
نظام رفاه اجتماعی چین برای یکپنجم جمعیت جهان دستاوردی سوسیالیستی بیسابقه است و هرگز در هیچ کشوری سرمایهداری در سراسر جهان قابل دستیابی نیست.
با این حال، بدون رها کردن دیدگاه شرقشناسانهٔ خود، برای این مارکسیستهای غربی از نظر روانی غیرممکن است که این واقعیات را بپذیرند، زیرا پذیرش دستاوردهای چین در زمینه رفاه اجتماعی و برتری نظام رفاه اجتماعی چین که بر پایه سوسیالیسم بنا شده است بر نظام رفاه اجتماعی اسکاندیناوی که بر پایه امپریالیسم بنا شده است، به معنی پذیرش این است که مردم سفیدپوست نجاتدهندگان مردم سیاهپوست و رنگینپوست نیستند و باید یاد بگیرند که چگونه سوسیالیسم را از این «دهقانان چینی عقبافتادهٔ برنجکار» بسازند.
نتیجهگیری
چنانکه یک ضربالمثل قدیمی چینی میگوید: «کوه و دریا را آسانتر بتوان تغییر داد تا سرشت آدمی را (江山易改, 本性难移)», آسانتر است که لباس خود را قرمز کند و نشان چکش و داس بپوشد تا اینکه به منافع طبقاتی خود خیانت کند.
برای مارکسیستهای غربی مانند اعضای حزب کمونیست انقلابى، غریزهٔ طبقاتی آنها ایجاب میکند که از فاشیسم، امپریالیسم و شرقشناسی دفاع کنند، زیرا آنها به طبقهٔ امپریالیستی جهانی در هستهٔ امپریالیستی تعلق دارند، طبقهای که از بیش از دو قرن پیش علیه ما، طبقهٔ امپریالیزهشده در پیرامون، جنگ به پا کرده است.
بنابراین، به جای اینکه خود را حزب کمونیست انقلابى بنامند، حزب کمونیست انقلابى باید در نظر بگیرد که نام خود را به حزب امپریالیست انقلابى تغییر دهد.
