
گفتگوی گلن دیسن با مایکل هادسن
ترجمه مجله جنوب جهانی
استراتژی امپراتوری، نقاط راهبردی را برای کنترل اقتصاد جهانی شناسایی میکند. این طرح تنها زمانی موفق میشود که ایالات متحده بتواند با کنترل مالی از طریق سیستم سوئیفت و اعمال تحریمها، نقاط گلوگاهی بر سر راه تجارت جهانی ایجاد کند. مصاحبه با مایکل هادسن، اقتصاددان آمریکایی، توسط پروفسور گلن دیسن، استاد نروژی.
گلن دیسن دوباره خوش آمدید. امروز پروفسور مایکل هادسن همراه ماست؛ به همه توصیه میکنم کارهای فوقالعاده او را دنبال کنند. مایکل، از دیدارت خوشحالم.
مایکل هادسن از حضور در اینجا خرسندم. به نظر میرسد همه اطمینان دارند که اختلال بزرگی در تورم جهانی یا نرخ ارز رخ نخواهد داد. این موضوع واقعاً شگفتانگیز است. خب، ما درباره جنگهای در جریان صحبت خواهیم کرد، در حالی که بازار طوری رفتار میکند که گویی این مسائل اهمیتی ندارند.
گلن دیسن برای من سؤال است که آیا دچار توهم شدهاند یا این یک دستکاری در بازار است. به هر حال، این بخشی از موضوعی است که امروز به آن خواهیم پرداخت؛ چرا که آنچه در حال رخ دادن است، کاملاً قابل توجه است. پس از دههها جهانیسازی — یعنی یکپارچهسازی بازارها و همچنین انباشت بدهیهای عظیم و غیرقابل تحمل — اکنون میبینیم که این الگوی جهانیسازیِ آمریکامحور (یعنی ادغام جهانی سازمانیافته حول محور آمریکا) به پایان راه خود رسیده است. این ساختار حول بازارهای مالی آمریکا، دلار و راهروهای حملونقل تحت کنترل آمریکا سازمان یافته بود، اما اکنون همه اینها بر اثر جنگ اقتصادی و درگیریهای فیزیکی در حال فروپاشی است. احتمالاً برخی مصاحبه با اسکات بسنت را دیدهاند که در آن اشاره میکند جنگ علیه ایران، ونزوئلا و حتی روسیه، کارکردی اقتصادی برای «تقویت دلار آمریکا» دارد. این اظهار نظر برای من جالب بود؛ زیرا این پرسش را مطرح میکند که تا چه حد کسی هدایت امور را در دست دارد یا آیا یک نقشه ناشناخته از سوی آمریکا در جریان است؟
مایکل هادسن خب، یک طرح بلندمدت وجود دارد. نباید ترامپ را با این ادعا که در حال باختن جنگ با ایران است، دستکم گرفت. کل یادداشت التزام (MoU) در واقع یک تسلیم شدن در برابر ایران بود؛ اما از آنجا که ترامپ، آمریکا را بیش از پیش درگیر میکند، منطقی است تصور کنیم که او باید برنامهای داشته باشد. برنامهای وجود دارد، نه فقط از سوی ترامپ، بلکه به ویژه از طرف وزیر خزانهداری او، اسکات بسنت، که ابعاد آن را علناً بیان کرده است. خود ترامپ بخشی از این طرح را در نخستین دوره ریاستجمهوریاش ترسیم کرده بود. در سال ۲۰۱۸، او گفت هدف اصلی، کاهش هزینههای نظامی آمریکا در خارج از کشور است. در واقع، با نظم جهانیِ آمریکامحور از سال ۱۹۵۰، هزینههای نظامی برامده در خارج، عامل اصلی خروج ارز و تخلیه تراز پرداختهای آمریکا بوده است. همین هزینههای نظامی فرامرزی بود که آمریکا را در سال ۱۹۷۱ مجبور ساخت پایه طلا را کنار بگذارد.
اما چه چیزی جایگزین طلا شد؟ پاسخ این است: آمریکا در بازارهای خارجی پول خرج میکرد و آن بازارها، این پول را دوباره به آمریکا بازمیگرداندند. دریافتکنندگان محلی دلار (شرکتها، اقتصادها و دولتها) آن را به بانک مرکزی تحویل میدادند. بانک مرکزی چه میکرد؟ خب، همانطور که در کتابم سوپرامپریالیسم توضیح دادم، بانکهای مرکزی خارجی، اسناد خزانه آمریکا (اوراق قرضه، اوراق بهادار و اسناد کوتاهمدت) را میخریدند. سپس در سالهای اخیر، به جای این بازبازیافت بیندولتی توسط بانکهای مرکزی، سرمایهگذاران خصوصی خارجی شروع به خرید سهام و اوراق قرضه آمریکایی کردند. تمام این پولها دوباره در بازار سهام آمریکا به گردش درمیآمد؛ بازاری که عمدتاً با اتکا به بدهی پیش میرفت. اکنون تمام این ابزارها برای حفظ سلطه آمریکا به چالش کشیده شدهاند. تنها بخشی از استراتژی جدید در ادعاهای ترامپ نهفته است، هرچند او اصلاً نتوانسته به آن جامه عمل بپوشاند: متوقف کردن هزینههای نظامی فرامرزی. او در دوره نخست خود از خروج نیروها از ناتو سخن گفته بود و درباره اوپک (به عنوان جناحی دیگر) گفت: «ما پول زیادی برای دفاع از خاورمیانه و غرب آسیا خرج میکنیم و آنها باید به نوعی این هزینه را به ما بپردازند.»
البته این همان ایده توافق پتودلار در سالهای ۱۹۷۴-۱۹۷۵ بود: اینکه اوپک میتواند هر قیمتی برای نفت خود تعیین کند، اما باید درآمدهای حاصله را در بازارهای مالی، سهام و اوراق قرضه آمریکا سرمایهگذاری کند. همه چیز به خوبی کار میکرد. اما از دهه ۱۹۷۰، آمریکا قدرت صنعتی خود را از دست داد. قدرت طلبکاری خود را از دست داد و به یک کشور بدهکار تبدیل شد؛ بنابراین به یک استراتژی جدید نیاز داشت. در اواخر سال ۲۰۲۵، آمریکا بخشی از این استراتژی را آشکار کرد که به این شرح است: «ما دیگر نمیتوانیم تسلط خود بر اقتصاد جهانی را از طریق صنعت یا بازارهای مالی حفظ کنیم. ما باید مجموعهای از انحصارها را ایجاد کنیم تا آمریکا را به یک اقتصاد رانتخوار تبدیل کنیم.» در میان بخشهایی که آمریکا میخواهد کنترل کند، نخستین مورد، بخش نفت است که موضوعی همیشگی است. به طور خلاصه، آمریکا میخواهد تجارت نفت را طوری در اختیار بگیرد که متحدانش نتوانند با تولیدکنندگانی که با انحصار آمریکا تداخل دارند، معامله کنند. این امر علت مبارزه با ایران و ایزولهسازی نفت ایران، به ویژه صادرات آن به چین را توضیح میدهد. همچنین حملات سازمانیافته آمریکا به پالایشگاههای نفت و گاز روسیه از طریق اوکراین را توجیه میکند. مشخص است که آمریکا اطلاعات و موشک در اختیار اوکراین قرار داده تا نقطه دقیق بمباران را مشخص کند؛ طوری که روسیه از افزایش قریبالوقوع قیمت نفت ناشی از بسته شدن تنگه هرمز سودی نبرد. ما درباره ۲۰ درصد از تجارت جهانی نفت صحبت میکنیم، و اکنون ۵ درصد دیگر نیز به آن اضافه شده، چرا که یمنیها تأسیسات صادراتی عربستان در ساحل غربی را محدود کردهاند؛ بنابراین جهان در کوتاهمدت با جهش شدید قیمت نفت روبرو خواهد شد.
در واقع، آمریکا میخواهد با صادرات گاز طبیعی و گاز طبیعی مایعشده (LNG)، برنده اصلی این افزایش قیمت باشد. پس میخواهد مطمئن شود ذینفع اصلی جهش قیمت انرژی در اثر جنگ غرب آسیاست و علاوه بر این امیدوار است بتواند چین را از دریافت نفت از خلیج فارس محروم کند. با این حال، ترامپ در اوایل امسال بارها گفت آنچه واقعاً میخواهد، این است که کشورهای عربی اوپک هزینههای نظامی آمریکا در منطقه را بپردازند. این موضوع علت قصد ترامپ برای وضع عوارض بر رفتوآمد از تنگه هرمز را روشن میکند. ترامپ برای لحظهای تصور کرد راهی برای دریافت هزینههای نظامی از کشورهای اوپک یافته است.
بهانه او این بود که آمریکا «فرشته نگهبانی» است که از این کشورها در برابر ایران یا هر مهاجم دیگری دفاع میکند. او چند روز پیش گفت: در تنگه هرمز عوارض وضع خواهد شد. حقوق بینالملل که وضع عوارض در آبهای بینالمللی را ممنوع میکند فراموش کنید؛ عوارض وجود خواهد داشت و ما آن را دریافت میکنیم، نه ایران. سپس مارکوس روبیو، وزیر امور خارجه، مجبور شد این گفته را تکذیب کند؛ زیرا انجام چنین کاری برای آمریکا غیرممکن بود: «ما نمیخواهیم از حقوق بینالمللی که هنوز میتوانیم از آن برای جلوگیری از پرداخت عوارض به ایران استفاده کنیم، بگذریم.» در برابر این وضعیت، ترامپ عقبنشینی کرد و روز بعد در یک کنفرانس مطبوعاتی توضیح داد: «ما در حال دستیابی به توافقی جدید با کشورهای عربی اوپک هستیم؛ آنها هزینه دفاع را به ما خواهند پرداخت، اما نه از طریق عوارض. آنها مانند سرمایهگذاری عربستان و کشورهای اوپک پس از سال ۱۹۷۵، سود صادرات نفت خود را در آمریکا سرمایهگذاری خواهند کرد. آنها به عنوان شریک در صنعت آمریکا سرمایهگذاری میکنند.» این روند به سرعت در حال شکلگیری است. برای نمونه، آمازون سرمایهگذاری عظیمی در بحرین در زمینه هوش مصنوعی و مزرعههای سرور پرمصرف خود انجام داده است. این دومین عنصری است که آمریکا میخواهد انحصار آن را در دست بگیرد: علاوه بر کنترل تجارت نفت (و سوق دادن تمام درآمدهای صادراتی نفت به سمت اقتصاد خود)، آمریکا اکنون میخواهد انحصار فناوری اطلاعات، کامپیوترهای وابسته و اینترنت را در اختیار داشته باشد. به همین دلیل سعی دارد تراز پرداختهای خود را با سرمایهگذاریهای عظیم خارجیِ خصوصی و دولتی تثبیت کند… این سرمایهگذاریها شامل امارات متحده عربی، عربستان و بحرین در هفت شرکت بزرگ فناوری اطلاعات و تراشهها میشود. آمازون، گوگل، ایکس (توییتر سابق)، فیسبوک و کل اینترنت در این سرمایهگذاریها درگیرند. مشکل اینجاست که این سهام در بورس بسیار ناامن به نظر میرسند. تحلیلگران بازار سهام دریافتهاند برای اینکه این شرکتها به رشد سود پیشبینیشده برسند، نمیتوانند این کار را داخل خاک آمریکا انجام دهند. دلیلش چیست؟ آمریکا برق و آب کافی برای خنکسازی زیرساختهای پیچیده و گرانقیمت هوش مصنوعی را ندارد.
بنابراین، همانطور که آمریکا صنایع کارخانهای خود را برونسپاری کرد، اکنون مجبور است انحصار هوش مصنوعی خود را نیز برونسپاری کند. این برونسپاری به کجا میرود؟ به کشورهای اوپک، به ویژه کشورهای عربی اوپک. به همین دلیل، آمریکا طی روزهای اخیر توافقی با بحرین و امارات امضا کرده تا این صنایع فناوری اطلاعات را با هم بسازند. ترامپ به پادشاهیهای نفتی پیشنهاد داده است: شما نیازی به صادرات انرژی خود ندارید، زیرا این انرژی را صرف تأمین زیرساختهای فناوری اطلاعاتی میکنید که ما در کشور شما سرمایهگذاری میکنیم. پاسخ ایران نیز معطل نماند. چند روز پیش، ایران بمبارانهای خود را بر سرمایهگذاری آمازون در بحرین متمرکز کرد.
استراتژی ایران چیست؟ نخست، بیرون راندن آمریکا از کل منطقه غرب آسیا و به ویژه پایگاههای نظامی آن. به همین دلیل آنها تمام پایگاههای آمریکایی را بمباران کردهاند. نتیجه آشکار است: ارتش آمریکا اذعان کرده دیگر توان حفظ این پایگاهها را ندارد، چرا که نمیتواند از آنها در برابر موشکهای ایرانی — که ثابت کردهاند به راحتی از سامانههای دفاعی عبور میکنند — محافظت کند. با این حال، ایران معتقد است اخراج پایگاههای نظامی کافی نیست؛ بلکه باید همزیستی اقتصادی و مالی میان آمریکا و پادشاهیهای منطقه نیز نابود شود.
بنابراین، ایران اکنون قصد دارد پیوندهای میان اقتصاد آمریکا و پادشاهیهای خلیج فارس را تخریب کند. این اقدام برای رهایی ملتهای منطقه از تسلط آمریکا حیاتی است. جنگ واقعی بر سر این است. ایران این نبرد را یک جنگ وجودی میداند، زیرا آمریکا میخواست جنگی بسیار سریع مثل ونزوئلا راه بیندازد. در آنجا رئیسجمهور را ربودند و حکومت دیزی رودریگز را وادار کردند تا پذیرای تحویل نفت به امپراتوری باشد. تمام درآمدهای حاصل از صادرات نفت ونزوئلا در حسابی در بانکهای آمریکایی تحت مدیریت خزانهداری آمریکا واریز میشود. چند ماه پیش، بسنت، وزیر خزانهداری اعلام کرد: «پس از شکست ایران، همین کار را با آنها خواهیم کرد.» درست پیش از امضای یادداشت التزام در ۱۷ ژوئن، هگست اعلام کرد: «کاری که ما انجام میدهیم تسخیر ایران و ایجاد تغییر رژیم است؛ فرآیندی که تمام درآمدهای نفتی ایران را به حسابی در خزانهداری هدایت میکند و این حساب باید صرف خرید صادرات و محصولات آمریکایی شود.» اگرچه مذاکرهکنندگان، این یادداشت التزام معروف را تنظیم کردند، اما ایران از آن خارج شد؛ زیرا روشن شد که آمریکا هرگز کوچکترین قصدی برای پایبندی به بندهای آن نداشته است. برای شروع، کل توافق باید با پرداخت مبلغی نمادین حداقل ۱۲ میلیارد دلار از ۱۰۰ میلیارد دلار داراییهای ضبطشده ایران در بانکهای کشورهای نفتی آغاز میشد. به گفته هگست، «وزیر جنگ»، پرزیدنت ترامپ به امارات اعلام کرد: «یک سنت هم به آنها ندهید.» بنابراین امارات، بحرین و دیگران اعلام کردند که حتی یک سنت از آن ۱۲ میلیارد دلار (چه رسد به ۱۰۰ میلیارد دلار) را پس نخواهند داد. واضح بود که یادداشت التزام هرگز اجرا نمیشد و ترامپ به آن احترام نمیگذاشت.
از سوی دیگر، آمریکا هرگز قصد نداشت به ایران اجازه دهد بابت ثبت کشتیها، هماهنگی یا مدیریت تنگه هرمز، عوارض یا حتی هزینههای اداری دریافت کند. نیروی دریایی آمریکا وارد عمل شد و با خاموش کردن فرستندهها و حرکت در نزدیکی آبهای عمان، سعی کرد کنترل ایران را بشکند و از کشتیها محافظت کند. ایران نیز پاسخ داد: «عمان با ما در حالت جنگ قرار دارد زیرا میزبان پایگاههای نظامی آمریکاست که از آنها موشک و بمب به خاک ما شلیک میشود. البته ما امروز کنترل تنگه را در دست داریم، اگرچه در حال گفتگو با عمان برای مدیریت مشترک این مسیر هستیم.» اما فراتر از اهمیت فوقالعاده تنگه هرمز، وقتی ترامپ به ایران حمله میکند، در واقع به بقیه جهان هشدار میدهد که امپراتوری چه کارهایی میتواند انجام دهد: ما میتوانیم ارتش ایران، دفاع، موشکها، غیرنظامیان، بیمارستانها و مدارس آنها را نابود کنیم و مردم را چنان ناامید سازیم که خودشان بخواهند رژیمی طرفدار آمریکا سر کار بیاورند تا دست از ناآرام کردن زندگیشان برداریم. برای آمریکا، نبرد با ایران مسئلهای وجودی جهت تسلط بر اقتصاد جهانی است. این نبرد برای ایران نیز مسئلهای وجودی است؛ چرا که باید از حاکمیت و بقای خود در برابر تلاشهای آمریکا برای تجزیه کشور از طریق تهاجم در بلوچستان، کردستان و دیگر مناطق دفاع کند. واقعیت جنگ همین است و به همین دلیل طولانی خواهد شد. با طولانی شدن آن، تجارت نفت مسدود شده، عرضه متوقف میشود و در نتیجه با یک بحران تولید جهانی و سپس یک بحران مالی مواجه خواهیم شد.
گلن دیسن خب، اگر من در واشنگتن بودم و به ترامپ درباره نحوه احیای تسلط ژئواکونومیک آمریکا مشاوره میدادم، احتمالاً همین کارهایی را که اکنون انجام میدهند پیشنهاد میکردم؛ یعنی برای اینکه آمریکا تسلط مالی خود را با ارز خود بازیابد، باید برتری فناوری خود را تضمین کند و راهروهای حملونقل بینالمللی (یعنی مسیرهای دریانوردی) را تحت کنترل درآورد. همانطور که میدانی، ترامپ میخواهد رقبای آمریکا را ضعیف و متفرق نگه دارد، مانع یکپارچگی آنها شود و وابستگی مطلق دول دستنشانده را حفظ کند. اگر قرار باشد فرمول جدیدی برای سلطه آمریکا پیدا کرد، مسیر فعلی ترامپ همین به نظر میرسد: این ایده که تمام آبراههای بینالمللی باید حتی از طریق دزدی دریایی تحت کنترل آمریکا باقی بمانند. اکنون میبینیم که بخشی از معیار موفقیت آنها در ونزوئلا این بود که این کشور مجبور شود نفت خود را به دلار بفروشد و درآمدهایش در آمریکا سرمایهگذاری شود. خود ترامپ به حجم پولی که توانستهاند از ونزوئلا استخراج کنند افتخار کرد. همین الگوی مشابه را درباره روسیه با گمانهزنیها درباره به آتش کشیدن پالایشگاههای نفت روسیه از طریق متحد اوکراینیشان میبینیم. اسکات بسنت اشاره کرد که پس از جنگ، روسها احتمالاً مجبور خواهند شد دوباره نفت و گاز خود را به دلار بفروشند. درباره ایران هم همانطور که لیندسی گری اشاره کرد، این کشور غنی از نفت است و این داراییها پس از جنگ باید تحت کنترل آمریکا قرار گیرد. همه این رهبران آمریکایی یک شعار را تکرار کردند: «فداکاری کوتاهمدت برای سود بلندمدت؛ به همین دلیل ما ایران را کنترل خواهیم کرد.»
بخشی از توافقی که آمریکاییها میخواستند تحمیل کنند این بود: تمام درآمدهای نفتی ایران (که باید به دلار فروخته شود) صرف اعطای حقوق انحصاری به آمریکا برای فروش محصولات کشاورزی به ایران شود؛ یعنی دوباره فروش به دلار و استفاده از آن برای خرید کالاهای آمریکایی. در عین حال، زمانی که آمریکاییها ایران را مجازات میکنند، تمام پلها و زیرساختهای ارتباطی خشکی اوراسیا را میسوزانند تا از توسعه طرح «یک کمربند، یک راه» که ایران را به روسیه و چین متصل میکند، جلوگیری کنند. میبینیم که از متحدان یا وابستگان آمریکا در خاورمیانه و اروپا خواسته میشود وابستگی خود را افزایش دهند؛ یعنی اکنون باید بابت بهاصطلاح «حفاظت»، هزینه بپردازند. همین مسئله درباره جنگ علیه ایران صدور میکند؛ برای نمونه، هدف قطع دسترسی چین از یک تأمینکننده کلیدی نفت است. آنها همچنین تلاش کردهاند توسعه فناوری چین را محدود کنند تا تسلط فنآورانه آمریکا را بازسازند. بنابراین من هدف آنها را درک میکنم و اگر اخلاق را کنار بگذاریم، سلطه جهانی هدف اصلی است و همه اینها کاملاً منطقی به نظر میرسد. اینکه این مسائل را علناً بیان میکنند بسیار جالب است. اما سؤال من این است: چقدر احتمال دارد آمریکا در این اهداف موفق شود و چه چیزهایی ممکن است خراب از آب درآید؟ زیرا آمریکا میخواست انحصار فناوری چین را بشکند، اما ثابت شد که این کار عملاً امکانپذیر نیست. آنها همچنین میبینند که روسیه آماده است تا انتهای مسیر برود. ایران نیز تسلیم نمیشود. همانطور که گفتهاند، ایرانیها آمادهاند مرکز دادههای آمریکا در خاورمیانه را نابود کنند. فکر میکنم آنها تأسیسات آبشیرینکن کویت را نابود کردند — یعنی میتوانند کاری کنند این کشور دیگر وجود نداشته باشد. آنها آماده بالا رفتن از نردبان تنش هستند، زیرا برای آنها همه چیز یا هیچ است. سؤال من این است: آمریکا تا چه حد باور دارد که میتواند پیامدهای اقتصادی این مناقشات (چه جنگهای اقتصادی و چه جنگهای واقعی علیه چین، روسیه و ایران) را کنترل کند؟ چرا که خیلی چیزها ممکن است خراب شود و در عین حال، اقتصاد آمریکا نیز در بهترین شرایط خود قرار ندارد. درست است که بازارهای سهام رشد کردهاند و اگر این تنها شاخص سلامت اقتصادی بود، برای ترامپ خوب میشد، اما همانطور که میدانید، مسائل زیادی ممکن است به بنبست برسد.
مایکل هادسن خب، اشاره تو به مسئله حملونقل کاملاً درست بود. برای تحمیل کنترل آمریکا بر تجارت جهانی نفت و فناوری هوش مصنوعی، آمریکا به کنترل حملونقل دریایی و بینالمللی نیز نیاز دارد. اما آیا میتوان نفت را بدون کشتی یا از طریق خشکی (مثلاً خطوط لوله) صادر کرد؟ خب، ترامپ و استراتژیستهای آمریکایی پیش از مواجهه با دشمنان واقعی خود — یعنی روسیه، چین، ایران و اکثریت جهانی — میخواستند تسلط خود بر اروپا را محکمتر کنند و مطمئن شوند اروپا به گاز طبیعی مایعشده (LNG) و حملونقل آمریکایی وابسته است. این امر نیازمند دو چیز بود: اول، نابودی خط لوله نورد استریم؛ و دوم، بمباران مداوم کشتیهای روسی در دریاچه بالتیک. برای مدتی طولانی، روسیه نفت خود را از طریق ساحل شرقی لتونی و از مسیر بالتیک صادر میکرد. روسیه هنوز از طریق بالتیک نفت صادر میکند و استونی و لتونی به ناتو اجازه میدهند عملیات توقف صادرات نفت روسیه را در بالتیک اجرا کنند. تمام این اقدامات ناقض حقوق دریاهای سازمان ملل است و تجارت آزاد محسوب نمیشود. آمریکا در سال ۱۹۴۵ از تجارت آزاد حمایت میکرد، چون برنده آن بود. وقتی انگلستان در قرن نوزدهم تجارت آزاد را ترویج میکرد، به آن «امپریالیسم تجارت آزاد» میگفتند. آمریکا نیز بعد از ۱۹۴۵ همین کار را کرد. اما اکنون دیگر طرفدار تجارت آزاد نیست، چون نمیتواند اجازه دهد کشورهای دیگر با هم معامله کنند و از آمریکا مستقل باشند — پس اگر نتواند نفت خارجی را کنترل کند، آن را نابود خواهد کرد. توانایی روسیه برای پالایش نفتش را نابود میکند. توانایی روسیه برای انتقال نفت به کشورهای دیگر و خطوط لوله آن را نابود خواهد ساخت. همین مسئله درباره ایران صادق است. بنادر و حملونقل دریایی ایران را نابود خواهد کرد تا نتواند به چین، هند یا جای دیگری نفت صادر کند. بنابراین، کنترل نفت و کنترل حملونقل مکمل یکدیگرند. به همین دلیل نخستین درگیری ترامپ با اروپا بر سر گرینلند بود. او گفت: «ما باید کنترل گرینلند را در دست بگیریم تا بتوانیم مسیر اقیانوس اطلس شمالی به قطب شمال را مسدود کنیم. اگر این مسیر را ببندیم، اروپا و غرب آسیا دسترسی به تجارت قطب شمال نخواهند داشت و مجبورند از طریق آفریقای جنوبی یا کانال پانامای تحت کنترل آمریکا عبور کنند.» در آن صورت آمریکا میتوانست تجارت نفت و هر تجارت دیگری را از آن نقطه مسدود کند. روسیه با چین برای ساخت خط لوله «قدرت سیبری» به توافق رسیده است؛ با این کار روسیه اعلام میکند: آمریکا تمام قواعد تجارت آزاد را زیر پا میگذارد و مانع ارسال نفت ما میشود، پس تنها راه دور زدن آن، خط لوله است. این دقیقاً همان کاری است که چین از طریق طرح «یک کمربند، یک راه» انجام میدهد؛ یعنی یکپارچهسازی اوراسیا و کل قاره آسیا تا تسلیم استراتژی مکیندر (کنترل پیرامون) نشود. چین و روسیه درباره قیمت نفت گفتگو کردهاند. روسیه به درستی میگوید: قیمت نفت بالا خواهد رفت؛ زیرا آمریکا در حال تحریک ایران و کشورهای عربی برای نابودی تولید نفت یکدیگر است، در حالی که ناتو علیه روسیه میجنگد تا توان صادراتی آن را نابود کند. بدون نفت اوپک، کمبود شدید انرژی رخ خواهد داد و آمریکا عمدتاً با ارسال گاز به کشورهای نیازمند، این نیاز را تأمین خواهد کرد. به همین دلیل ترامپ با جایگزینهای نفت یعنی انرژی بادی و خورشیدی (که چین در آنها غالب است) مبارزه کرده است. اما در پاسخ به سؤال تو که آمریکا چگونه میتواند در این استراتژی موفق شود: بگذار با نبرد آمریکا علیه اروپا برای مطیع کردن متحدانش، یعنی اروپا و ژاپن شروع کنیم. فرضیه اصلی با نگاه ماتریالیستی به تاریخ این است که کشورها بر اساس منافع اقتصادی خود عمل خواهند کرد.
اما اروپا بر اساس منافع اقتصادی خود عمل نمیکند. اگر چنین میکرد، باید انرژی ارزان برای تحرک صنعت خود تهیه میکرد تا از صنعتزدایی در آلمان و دیگر کشورهای ناتو جلوگیری کند. اروپا توان پرداخت قیمتهای بالای نفت را ندارد و صنعت شیمیایی آن نمیتواند با اختلال در تجارت مشتقات نفتی (مانند گوگرد برای تولید اسید سولفوریک در معدنکاری و کودهای شیمیایی ساختهشده از گاز طبیعی) به کار خود ادامه دهد. بدون در نظر گرفتن هلیوم: یکی از نخستین تأسیساتی که ایران در قطر مورد هدف قرار داد، کارخانه هلیوم بود که ۲۰ درصد تجارت جهانی این گاز را تأمین میکرد و اکنون کاملاً نابود شده است. فکر میکنم ساخت اولیه آن ۵ میلیارد دلار هزینه داشت و چند سال طول کشید. این حجم از هلیوم تا چند سال آینده در دسترس نخواهد بود و باعث کمبود جهانی میشود. چین و آمریکا تولیدکنندگان اصلی هلیوم هستند. چین صادرات خود را متوقف کرده و آمریکا اکنون از انحصار خود در هلیوم به عنوان ابزار فشار بینالمللی استفاده میکند؛ بنابراین آمریکا اهرمها و کنترلهای زیادی در دست دارد.
آخرین انحصار، دلاریزهسازی یا انحصار سیستم مالی آمریکاست. این همان موضوعی است که در برنامههای قبلی دربارهاش صحبت کردیم. آمریکا تلاش کرد رقبای خود را از سیستم تسویه حسابی سوئیفت حذف کند و چین یک جایگزین برای آن ساخت. تمام کاری که آمریکا با تحریمهای مالی انجام داده، این پیام است: «ما میتوانیم پرداختهای مالی شما را قطع کنیم.» اما چگونه میتوان تجارت صنعتی داشت وقتی امکان پردازش پرداخت وجود ندارد؟ شما نه تنها باید کالاها را حمل کنید، بلکه باید انتقال پول را هم انجام دهید. آمریکا آن سیستم را هم کنترل میکند. استراتژی آمریکا دیگر یک استراتژی سود متقابل میان خود و بقیه جهان نیست. استراتژی آنها شناسایی نقاط گلوگاهی برای کنترل اقتصاد جهانی است: تا آمریکا بتواند نفت و انرژی لازم برای سوخت کارخانهها، روشنایی خانهها و تأمین صنایع شیمیایی، کود، فناوری اطلاعات و غلات خود را به دست آورد. پاسخ به سؤال تو این است: استراتژی آمریکا تنها زمانی موفق میشود که بتواند نقاط گلوگاهی را در سراسر جهان تحمیل کند؛ یعنی تحریمهایی وضع کند که دیگر کشورها نتوانند از آن مستقل شوند.
جایگزین تحریمها، سیستمهای پرداختی است که چین توسعه داده، تولید نفت روسیه و ایران، مسیرهای حملونقل مانند مسیر قطب شمال، و توانایی روسیه برای مقابله با حملات نظامی ناتو به کشتیرانی در بالتیک و دیگر مناطق است. پاسخ به اینکه آیا آمریکا میتواند تسلط و امپریالیسم نئوکلونیالیستی خود را حفظ کند، به تواناییاش در ایجاد یک بازی با حاصلجمع صفر بستگی دارد: معامله با جهان با این پیام که «اگر نفت میخواهید، باید قیمتهای انحصاری ما را بدهید و سود تولیدکنندگان نفت باید در آمریکا سرمایهگذاری شده یا صرف خرید کالاهای آمریکایی شود.» در این امپریالیسم نئواستعماری، کشورها برای حملونقل باید تسلیم آمریکا شوند و از بنادر و مسیرهای تحت کنترل آمریکا استفاده کنند… همینطور در زمینه فناوری اطلاعات که تحریم وضع کردهاند.
همین دیروز، آمریکا تحریمهای صادرات پیشرفتهترین تراشههای کامپیوتر به امارات را لغو کرد؛ این کار انجام شد تا امارات بتواند در آمریکا سرمایهگذاری کند. صحبت از دهها میلیارد دلار برای ایجاد مرکز انتقال تراشههاست، مشابه پروژهای که قرار بود مرکز ابری آمازون در بحرین انجام دهد. تمام این ایدهها امارات را متقاعد کرده تا با آمریکا متحد شود و آمریکا این مجوز را در ازای موافقت آنها برای کمک به بمباران ایران داد. موفقیت این سیاست آمریکا کاملاً به این بستگی دارد که پادشاهیهای نیمهفئودال و فاسد خاورمیانه تا چه زمانی میتوانند بر منطقه حکومت کنند. امارات تا چه زمانی میتواند دوام بیاورد؟ اردن تا چه زمانی دوام میآورد؟ بحرین و عربستان سعودی به لطف امیری که اقتصاد را کنترل میکند و با آمریکا متحد شده، توانستهاند در جوامعی دارای نابرابری شدید دوام بیاورند. تقریباً تمام جنگها به تحولات سیاسی بزرگ ختم شدهاند. جنگ جهانی اول نقطه پایانی بر بسیاری از پادشاهیهای اروپایی و گذار به مشروطه یا شبهدموکراسی بود. امپراتوری عثمانی از هم فروپاشید و سرزمینهایش به مستعمرات بریتانیا و فرانسه تبدیل شدند که نقشه منطقه را از نو کشیدند.
آیا انقلابی سیاسی مشابه در غرب آسیا رخ خواهد داد که اقتصادهایی بر پایه بهرهبرداری واقعی از نفت به نفع خود ایجاد کند (به جای بازبازیافت مازاد اقتصادی برای سلطهگر آمریکایی)؟ آیا این کشورها از تبدیل شدن به ماهوارههای آمریکا مانند آلمان، بریتانیا و ژاپن اجتناب خواهند کرد؟ آیا آنها همان مسیر ژاپن، بریتانیا و آلمان را میروند؟ یا یک انقلاب اجتماعی رخ خواهد داد، مشابه آنچه آمریکا پس از جنگ جهانی دوم از آن میترسید؟ آیا شاهد تقسیمات منطقهای مشابه پس از جنگ جهانی اول با پیمان سایکس-پیکو خواهیم بود که مرزها را دوباره رسم کرد و پادشاهیهای محلی وابسته ایجاد نمود؟ یا شاهد یکپارچگی در عصری مدرن و پیشرو خواهیم بود؟ بخش اصلی مسئله این است: آیا آمریکا میتواند مانع عمل کردن بقیه جهان بر اساس منافع اقتصادی خود شود؟ آیا کشورها همچنان تسلیم اقتصاد آمریکا خواهند شد و درآمدهای خود را به جای توسعه خود، صرف تقویت انحصار، کنترل و تهدید نظامی آمریکا خواهند کرد؟ گلن دیسن نکته خوبی است. یعنی توانایی آمریکا برای احیای تسلط خود نه تنها به توانایی رقبایش برای پادکار بستگی دارد، بلکه به پذیرش یک وابستگی مخرب از سوی متحدانش نیز وابسته است؛ همانطور که در خاورمیانه میبینیم آنها بهای سنگینی برای alliance خود با آمریکا میپردازند. رابطه با آمریکا نسبت به گذشته بسیار متفاوت شده است؛ چرا که پس از جنگ جهانی دوم با امپریالیسم تجارت آزاد، اروپاییها کاملاً مطیع آمریکا بودند، اما این وضعیت تا حدی برایشان سودمند بود. آمریکا یک قدرت مسلطِ خیرخواه تلقی میشد؛ یعنی مطمئن میشدند که کشورهای خط مقدم آنها شکوفا شوند. آلمانیهای غربی مرفه تر از آلمانیهای شرقی بودند، کره جنوبی از کره شمالی مرفه تر بود و تایوان از چین قارهای. بنابراین کشورهای خط مقدم به رفاه میرسیدند.
اما اکنون چون آمریکا دیگر نمیتواند چنین الگویی را برای سلطه خود بپردازد، شروع به بریدن سهم رقبایش کرده و خواستار تسلیم و وابستگی مفرط شده است. همانطور که گفتی، کلید کار در این است که چگونه کشورهای ملت پایه را وادار کنیم بر اساس منافع خود عمل کنند. این موضوع اهمیت دارد زیرا اگر به وضعیت کنونی اروپا نگاه کنیم، میبینیم که آنها بر اساس منافع خود عمل نمیکنند. اقتصادهایشان در حال تضعیف است و از نظر سیاسی دچار بحران مشروعیت شدهاند. این مسئله باعث ایجاد مناقشات و جنگ با روسها میشود که وابستگی به آمریکا را افزایش داده و آنها را از نظر اقتصادی ضعیف میکند. اگر به رهبران اروپا نگاه کنیم، این پرسش مطرح میشود که تا چه حد میتوان محبوبیت را از دست داد؟ در این بحران مشروعیت، بدیلهای سیاسی جدیدی ظهور خواهند کرد. یک نمونه، حزب AfD در آلمان است که از ناکجاآباد آمد و به محبوبترین حزب تبدیل شد. آنها چه میگویند؟ میگویند ما باید بر اساس منافع خود عمل کنیم. منافع آلمان چیست؟ تنوعبخشی به تأمین انرژی و صلح با روسیه. منافع دیگر شامل تنوعبخشی به فناوری، کار با چین، تنوع در راهروهای حملونقل و امور مالی است. به عبارت دیگر، نباید فقط خود را به آمریکا گره زد. فکر میکنم برای آمریکا سخت خواهد بود که این موضع را حفظ کند؛ زیرا تا زمانی که دول وابسته نتوانند بر اساس منافع خود عمل کنند، همه چیز بسیار ناپایدار میشود و در نقطهای خواهد شکست.
مایکل هادسن به جنگ با روسیه اشاره کردی که موضوعی کلیدی است: روسیه و پوتین تا چه زمانی مانع پاسخ نیروهای مسلح خود به حملات موشکی و پهپادی به خاکشان (که پالایشگاهها و اهداف غیرنظامی در مسکو و سن پترزبورگ را هدف قرار میدهد) و تلاش ناتو برای استقرار سلاحهای بیشتر در فنلاند و کشورهای بالتیک خواهند شد؟
روسیه تا چه زمانی از انجام آنچه پوتین تهدید کرده بود (یعنی بمباران کارخانههای سازنده موشک در آلمان، فرانسه یا بریتانیا) خودداری خواهد کرد؟ روسیه دریافته که با اوکراین نمیجنگد؛ اوکراین صرفاً صحنه این نبرد است و جنگ اصلی با ناتو است. اوکراین برای رهبران غربی اهمیتی ندارد. اکنون نیروهای روسی در حال پیشروی به سمت غرب اوکراین و اودسا هستند. آنها دسترسی اوکراین به اودسا و صادرات غلات و روغن آفتابگردان را مسدود میکنند، اما این مانع ارسال موشک از اوکراین به روسیه توسط کشورهای ناتو نمیشود. دشمن واقعی اوکراین نیست؛ آلمان، فرانسه و بریتانیا هستند که به عنوان ماهوارههای آمریکا به روسیه حمله میکنند و اجازه میدهند طرحهای آمریکایی (از ویسبادن و دیگر شهرها) موشکها را به سمت روسیه هدایت کنند. روسیه زیرلب پاسخ میدهد: « بسیار خب، ما با هدایت ماهوارهای بمبهای ایران به آنها کمک خواهیم کرد.» این همان تشدید تنشی است که در حال رخ دادن است. این افزایش تنش بسیار مخرب خواهد بود و آسیب جانبی آن به اقتصاد جهانی، اقتصاد آسیا، آفریقا و جنوب جهانی وارد میشود که کودی دریافت نخواهند کرد؛ در نتیجه برداشت محصول کاهش یافته، توان خودکفایی از دست میرود و قحطی ایجاد میشود. این سال، یعنی سال ۲۰۲۶، سالی تاریخی برای رویارویی خواهد بود؛ زمانی که تمام پویاییهایی که تحلیل کردیم به هم پیوند میخورند.
گلن دیسن بله، میخواستم بگویم دوران پرآشوبی است؛ حتی اگر تمام این جنگها همین حالا تمام شوند، تصور اینکه پاییز امسال بحران غذایی رخ ندهد سخت است. به هر حال، همیشه از گفتگو با تو نکات جدیدی میآموزم، خیلی ممنون بابت وقتت.
مایکل هادسن از دعوتت سپاسگزارم.
