«ایران کارِ هیاهوی پیرامون قدرت نظامی آمریکا را یکسره ساخت»

ترجمه مجله جنوب جهانی

گفت‌وگو با آگوستو سامورا آر.، حقوقدان و تحلیلگر، سفیر پیشین نیکاراگوئه در اسپانیا :: «غرب مرده است» و نسل‌کُشی در غزه «تکامل طبیعی رژیم صهیونیستی» است


آگوستو سامورا، در روزگار انقلاب ساندینیستا، رئیس دفتر وزیر امور خارجهٔ نیکاراگوئه بود، در مذاکرات صلحِ کُنْتادورا و اِسکیپولاس به عنوانِ چهره‌ای کلیدی حضور داشت، و وکیلی بود که پروندهٔ اقداماتِ نظامی و شبه‌نظامیِ آمریکا علیه کشورش را به دیوانِ دادگستریِ بین‌المللی در لاهه کشاند. اینک، پس از دهه‌ها، سامورا در قامتِ یک حقوقدان، ژئوپلیتیسین و نویسندهٔ کتابِ «رِکوئیم چندصدایی برای غرب»، بی‌پرده از پایانِ هژمونیِ غربی، زوالِ کاراییِ سازمانِ ملل متحد، و گریزناپذیریِ جنگی جهانی در افقِ ۲۰۳۰ سخن می‌گوید.


شما در دوران انقلاب ساندینیستا رئیس دفتر وزیر خارجه بودید و در کنتادورا و اسکیپولاس صلح را چانه زدید. عبور از جایگاهِ ردیفِ اولِ دولت به صفِ مخالفان، پس از شکستِ انتخاباتیِ سالِ ۱۹۹۰، چه حالی دارد؟

این جامی تلخ است؛ به‌ویژه آنکه هم فرایندِ شورش و هم دفاع از انقلاب، به بهایِ بیش از صد هزار جان تمام شد و پایانی از این دست، بی‌گمان، جانکاه است. باور دارم که واژهٔ «تلخ» هم برایش ناچیز است، اما تقدیر چنین بود. کشور، پس از یازده سال جنگ، از هر سو—انسانی، اقتصادی و روانی—به فرسودگی رسیده بود و مردمان، گاه، تنها برای زیستن، به کاری دست می‌یازند که دلخواهشان نیست. این‌ها را جز با زیستن نمی‌توان درک کرد؛ از بیرون، بسا که نامفهوم نمایند. ولی برای کشوری کوچک همچون نیکاراگوئه—چون بسی دیگر از کشورهای جهان—پایداری در برابرِ تهاجمِ امپریالیستی، تا این سال‌ها و این حدّ، دشوار است؛ به‌ویژه در برهه‌ای چنان بحرانی که شوروی روزهای پایانیِ خویش را می‌گذراند و هیچ‌یاری از هیچ سو نمی‌رسید. دستی برای یاری در میان نبود. پس، چه باید؟ اینک، اما سال‌ها از آن ماجرا می‌گذرد و باید به آینده چشم دوخت؛ آینده‌ای که خود بسی شگفت‌انگیز است.


پیش از پرداختن به آینده، شما وکیل نیکاراگوئه در لاهه در برابر آمریکا بودید، به‌سببِ اقداماتِ نظامی و شبه‌نظامیِ آن کشور. آمریکا پرونده را باخت، اما بعداً رأی را نادیده گرفت. از آن ماجرا، چه درسی دربارهٔ قدرتِ واقعی در برابرِ حقوقِ بین‌الملل آموختید؟ و آیا پس از آن رویداد، هنوز به دیوانِ دادگستریِ بین‌المللی باور دارید؟

باید پذیرفت که در طولِ تاریخ، همواره حقوق در نسبتِ میانِ قوی و ضعیف، ارزشی نسبی داشته است. این همواره تاریک‌ترین و زخم‌آلودترین رویِ حقوق بوده—چه حقوقِ داخلی و چه حقوقِ بین‌الملل. هیچ‌گاه چون فقیر، با غنی داوری نشده. در روابطِ بین‌الملل نیز، حقوق تا حدّی کارایی دارد، اما چون پایِ رویارویی با قدرتی امپریالیستی به میان آید، آن قدرت ارادهٔ خویش را تحمیل می‌کند. این چنین بوده و تا زمانی که قدرت‌های امپریالیستی پا بر جای‌اند، همچنان خواهد بود؛ هم‌اکنون نیز شاهدش هستیم. از فروپاشیِ شوروی تا امروز، جهان در جنگی دایمی زیسته: یوگسلاوی، عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، لبنان، و اکنون ایران. این حقیقتی است که باید با همهٔ توان با آن ستیخت، اما ریشهٔ دشواری در نابرابریِ قدرت نهفته است.

دیوانِ دادگستریِ بین‌المللی در نخستین پروندهٔ خود، یعنی پروندهٔ تنگهٔ کورفو، در رأیی که در ۱۹۴۹ در اختلافِ بریتانیا و آلبانی صادر شد، بدین نکته پرداخت. بریتانیا مدعی بود که در مسئلهٔ آزادیِ دریانوردی، حقِّ مداخله دارد و می‌تواند اصلِ حقِّ عبورِ دریایی را به اجرا گذارد. دیوان، در رأیی تاریخی که من در سال‌های طولانیِ تدریس، پیوسته یادآور می‌شدم، استدلالِ بریتانیا را رد کرد و گفت که به‌حکمِ ذاتِ اشیا، حقِّ مداخله تنها به نفعِ قدرتمندان خواهد بود. این قاعده هنوز پابرجاست، زیرا در این جهان، هرکه بخواهد مداخله نمی‌کند، بلکه هرکه بتواند. می‌بینم که آمریکا اکنون چه می‌کند؛ حتا تهدید به نابودیِ تمدنی همچون ایران کرد. اما پیش‌تر، تهاجمی وحشیانه علیه یوگسلاویِ کوچک—صربستان و مونته‌نگرو—را هم دیدیم. نمی‌دانم چرا از رفتارِ آمریکا شگفت‌زده می‌شویم، چون از نابودیِ شوروی تا کنون، جهان پیوسته زیرِ چکمهٔ جنگ‌های قدرت‌های آتلانتیست—به‌عنوانِ ائتلاف، یا هر نامی که بر خود نهند—دژم شده است. ما در جنگ زندگی کرده‌ایم و به گمانم، تا هنگامی که این «حادثهٔ جمعی» به‌قولِ خودم، در میدانِ نظامی شکست نخورد، چنین ادامه خواهد یافت.


آنچه «غرب» خوانده می‌شود، به‌عنوانِ پروژه‌ای سیاسی و فرهنگی، مرده است یا تنها سخت بیمار؟

مرده است. اما واقعیتْ آن است که نخست دگرگونی‌های اقتصادی رخ می‌دهد و پس از آن، واقعیاتِ سیاسی. در حقوق، ما می‌گوییم که حقوق دیرزاد به دنیا می‌آید: نخست کشتی‌ها بودند و بعد حقوقِ دریا؛ نخست هواپیماها و بعد حقوقِ هوا. در جامعهٔ بین‌المللی نیز چنین است: اکنون جهان از نظر اقتصادی و تجاری، چندقطبی شده است. آن روزگارِ چندین‌ساله که گروهی از قدرت‌های امپریالیستی، عملاً تمامیِ تولید ناخالصِ جهانی را در دست داشتند، دیگر نیست. هم‌اکنون نخستین قدرتِ اقتصادی و تجاری از حیثِ برابریِ قدرتِ خرید، چین است؛ دوم آمریکا؛ سوم هند؛ چهارم روسیه… در عمل، از غرب به‌عنوانِ قدرتی بزرگ، تنها آمریکا برجای مانده. جهان پاره‌پاره شده است. اقتصادهای با بیشترین رشد، اقتصادهای آسیایی‌اند: اندونزی، پاکستان، ایران؛ و دیگرانی که در پی می‌آیند، آفریقایی یا آمریکایی‌اند، چون برزیل یا مکزیک. پس، جهان اکنون چندقطبی است.

آنچه کم است، مرحلهٔ انتقالی است که با توجه به روندها، و بنا بر آنچه سال‌هاست می‌گویم، از دریچهٔ جنگی خواهد گذشت. چنان که پس از جنگِ جهانیِ اول، جامعهٔ ملل زاده شد و شکست خورد؛ جنگِ جهانیِ دوم، سازمانِ ملل را آفرید؛ به نظر می‌رسد جنگِ جهانیِ سوم نیز باید رخ دهد تا این چندقطبیِ اقتصادی، نظامی و تجاری، به چندقطبیِ سیاسی بدل شود، با شکستِ نظامیِ غرب و به‌ویژه آمریکا. باور ندارم که راهی غیر از پیکربندیِ جهانِ چندقطبیِ موجود، برای صورتبندیِ سیاسیِ آن و سازمانی بین‌المللیِ نوین وجود داشته باشد.


ارزیابی‌تان از وضعیتِ کنونیِ جهان چیست؟ آیا آن جنگ را نزدیک می‌بینید؟

برآوردی که از ۲۰۱۷ داشته‌ام، این است که جنگ پیرامونِ ۲۰۳۰ درخواهد گرفت؛ شاید چند سال پیش یا پس از آن. تناقض‌ها چنان انباشته شده‌اند که به نظر می‌رسد خواهد آمد، اما نه اکنون. بگذارید بگوییم که ماجرای ایران همچون یک تمرین است. این را در مقاله‌ای، در آغازِ جنگِ دومِ تجاوز علیه ایران، نوشتم که این تمرینی در قالبِ واقعی و به‌وقتِ واقعی از آنچه در جنگِ آینده در اقیانوسِ آرام رخ خواهد داد، به‌شمار می‌رود. زیرا آمریکا، به‌سببِ دوریِ جغرافیایی‌اش که در قاره‌ای منزوی زندگی می‌کند، تنها می‌تواند قدرتِ خود را از راهِ هوایی-دریایی فرافکنی کند. پس جنگ‌هایش باید از دریا و با تکیه بر پایگاه‌های نظامیِ کشورهای متحد، پی‌گرفته شود. کافی است اماراتِ متحدهٔ عربی را با کرهٔ جنوبی، و عربستانِ سعودی را با ژاپن عوض کنیم، تا صحنه‌ای مشابه برای سیطره بر آسیا-اقیانوسیه داشته باشیم. در واقع، در آمریکا نیز مقالاتی در نشریاتِ تخصصی منتشر شده که یکی از بزرگ‌ترین خطاهای آمریکا در این جنگ با ایران، این است که اکنون چینی‌ها شیوهٔ نبردشان را می‌دانند و همهٔ نقاطِ قوت و ضعفِ آمریکا را در جنگی هوایی-دریایی، به چین انتقال داده‌اند. از این رو، چین و بی‌گمان روسیه، از ابتدا، هر دو جنگ با ایران را زیر نظر داشته‌اند، زیرا این چیزی است که تا چند سال دیگر، کمابیش روی خواهد داد.


پس در این چارچوب، تجاوز به ایران را تمرینی برای آینده می‌دانید؟

تمرینی در زمانِ واقعی. و برجسته‌ترین نکتهٔ این جنگِ دوم این است که آمریکا—به جز بمبِ اتمی—همهٔ توانِ خود را به کار بست، اما نتوانست. این نکته را ۲۴۰۰ سال پیش نیز توسیدید، در تاریخِ جنگِ پلوپونز، هنگامِ تحلیلِ شکستِ لشکرکشیِ آتنیان به سیسیل، در شهرهای متحدِ اسپارتا، یادآور شد که قدرتِ زمینی بر قدرتِ دریاییِ مهاجم برتری دارد؛ زیرا لشکرکشیِ آتنیان به سیسیل، فاجعه‌ای نظامیِ تمام‌عیار بود و در شکستِ نهاییِ آتن در برابرِ اسپارتا، نقشی سرنوشت‌ساز ایفا کرد. پس با صحنه‌ای نوین روبرو نیستیم. این‌کالا بارها از فاجعهٔ گالیپولی در جنگِ جهانیِ اول گفته شده—پیاده‌شدنِ بریتانیا در شبه‌جزیرهٔ تنگه‌های ترکیه برای رسیدن به استانبول که به شکستی کامل انجامید.

آمریکا بار دیگر دریافته است که یک قدرتِ زمینیِ دارای نیرویِ کافی، می‌تواند بر قدرتِ هوایی-دریایی چیره شود یا دست‌کم، پیروزی را برایش ناممکن سازد. در موردِ اقیانوسِ آرام، که جایِ خود دارد… قدرتِ چین ۵۰۰ برابر ایران است و بنابراین، از نتایجِ این شکستِ آمریکا در برابرِ ایران، می‌توان پی‌برد که جنگ با چین در اقیانوسِ آرام به کجا خواهد انجامید. گمان می‌کنم که هم چینی‌ها و هم دیگر کشورها، این نکته را به‌خاطر سپرده‌اند، و این شکستِ آمریکا—یا ناتوانی‌اش در پیروزی بر ایران—بازآرایشی از نیروهاست. جهان دیده است که قدرتِ آمریکا چنان که می‌نماید نیست؛ یک قدرتِ متوسط با اراده و توانِ کافی، می‌تواند در برابرش ایستادگی کند. از این رو، می‌توان دربارۀ رویاروییِ آمریکا با قدرتی هم‌سنگ یا برتر از آن، به نتیجه‌هایی دست یافت.


دیدگاهِ شما در بابِ نسل‌کُشی در فلسطین و ارزیابی‌تان از عملکردِ نهادهای بین‌المللی در این زمینه چیست؟

سازمانِ ملل در ۱۹۴۵، در جهانی بنیاد نهاده شد که به‌کلی با جهانِ کنونی بیگانه است. سازمانِ ملل، ساخته‌ای فرسوده و تعلق‌یافته به روزگاری دیگر است؛ نباید از این نهاد، چیزی را انتظار داشت که دیگر نمی‌تواند بدهد. به سازمانی بین‌المللیِ نوین نیاز است؛ چه در دلِ سازمانِ ملل پدید آید، چه از نو بنیاد نهاده شود، چنان که پیش‌تر رخ داد: در جنگِ جهانیِ اول، جامعهٔ ملل زاده شد و شکست خورد؛ در جنگِ دوم، سازمانِ ملل متحد پا گرفت؛ پس در جنگِ سوم نیز بسا که باید سازمانی دیگر آفرید. اما سازمانِ مللِ کنونی، دیگر پاسخگویِ واقعیت‌های جهان نیست.

نسل‌کُشیِ غزه، تکاملِ طبیعیِ دولتِ صهیونیستی است. نباید فراموش کرد که صهیونیسم، صورتِ ملی‌گرایانهٔ یهودیت است. از این حیث، ریشه‌هایش با نازیسم هم‌سان است و در بن‌مایه، همان ایدئولوژی را—گرچه نه نشانه‌ها را—با آن شریک است: برتریِ یک نژاد بر نژادِ دیگر، و حقِّ نژادِ برتر برای نابودیِ آنچه نژادی فروتر می‌پندارد. نازی‌ها خود را نژادِ سفیدِ برتر و دانایانِ مطلق می‌دانستند. یهودیانِ صهیونیست نیز خود را قومِ خدا می‌خوانند و بر این باورند که از سویِ خدا فرستاده شده‌اند تا هرچه خواهند، بکنند. به یاد آورید که کتاب‌های دینیِ یهود، همان است که ما عهدِ عتیق می‌نامیم. عهدِ عتیق، آکنده از وحشی‌گری‌ها، نسل‌کُشی‌ها، آدم‌کُشی‌ها و کشتارهاست؛ آنان از این چاه می‌نوشند و باور دارند.

افزون بر این، نکته‌ای که معمولاً از خاطر می‌رود، این است: فلسطین سرزمینی است به وسعتِ ۲۷۰۰۰ کیلومتر مربع، نه بیشتر. در همین گستره، یهودیانِ صهیونیست و فلسطینیان، به شمارِ تقریباً برابر جای گرفته‌اند. این فضا برای دو قوم، بسی تنگ است؛ از همین رو، صهیونیست‌ها در پیِ ریشه‌کنیِ فلسطینیان برآمده‌اند. تا وقتی که دولتِ صهیونیستی پابرجاست، هرگز دولتِ فلسطینی پا نخواهد گرفت، هرگز؛ چرا که صهیونیست‌ها این را هرگز شدنی ندانسته‌اند. آنان باور دارند که اکنون، در این برهه، با فروپاشیِ اخلاقی، اقتصادی و سیاسیِ اروپایِ آتلانتیست و با سنگین‌تر شدنِ وزنِ لابیِ صهیونیستی در آمریکا—که با صهیونیست‌های انجیلی نیز همراه شده—زمانِ مناسبی برای نسل‌کُشیِ فلسطین یافته‌اند؛ بی‌آنکه کسی مانعشان شود. بر غزه تاختند و هم‌اکنون در کرانهٔ باختری، به گونه‌ای دیگر، به کار خود ادامه می‌دهند؛ چرا که پروژه‌شان، بی‌زمین‌کردنِ فلسطینیان و وادارشان به کوچ است. مشکلِ صهیونیست‌ها این است که هیچ کشوری حاضر به پذیرشِ فلسطینیان نیست؛ در واقع، مصر به آنان گفته که این کار را «علتِ جنگ» خواهد شمرد، و به همین سبب، فلسطینیان را از غزه به سویِ مصر بیرون نکردند، چراکه پروژهٔ یهودی، انداختنِ آنان به آن سو بود. با وضعیتی بی‌گشود روبه‌ایم؛ چنان که گفتم، تنها گشود، نابودیِ اسرائیل به‌عنوانِ دولت است. صهیونیست‌ها را می‌توان به استرالیا فرستاد؛ آنجا به‌قدرِ کافی فضایِ خالی هست که زندگی کنند و آیینِ خود را بگزارند، بی‌آنکه به بشریت آسیبی رسانند.


با آن ناکارآمدیِ نهادهایِ بین‌المللی، چه راه‌حل‌هایی برای مقاومتِ مردمی—چون مردمِ فلسطین و صحرا—اکنون می‌بینید؟

ببینید، ما در دورانِ گذار به‌سر می‌بریم؛ میانِ جهانی که می‌میرد، به‌گفتهٔ گرامشیِ بسیار نقل‌شده، و جهانی که زاده می‌شود. جنگ‌هایی که اکنون در غزه، در ایران، و بحران‌ها، همه بخشی از یک کشمکشِ واحدند. دیگر نبردهایِ جدا از هم نداریم؛ همه، ظرف‌هایِ به‌هم‌پیوستهٔ یک ستیزِ واحدند که جنگِ اوکراین را به جنگِ ایران، جنگِ ایران را به وضعیتِ فلسطین، و وضعیتِ فلسطین را به رقابتِ فزاینده در آسیا-اقیانوسیه پیوند می‌دهد. پس، هنگامی که این منازعه حل شود و با پیروزیِ قدرت‌های چندقطبی، نگرشی نوین بر جهان چیره گردد، این کشمکش‌ها—از جملهٔ فلسطین و صحرا—حل خواهند شد. که هم‌اکنون، گروگانِ سیاستِ امپریالیستیِ آمریکایند. بیاد داریم که مراکش، بزرگ‌ترین متحدِ آمریکا در مغرب است و اسرائیل، عملاً ایالتِ ۵۱امِ آمریکا؛ جنگ در اوکراین با ارادهٔ آمریکا ادامه می‌یابد؛ و بحرانِ نهفته در آسیا نیز با آمریکاست. هر سو بنگریم، به همان کشور می‌رسیم. این وضع در چند سال آینده خواهد ترکید، زیرا گمان می‌کنم که به آستانه‌هایِ تحمّل رسیده‌ایم.


**دربارهٔ مردمِ صحرا، آیا رویه‌ای دوگانه نمی‌بینید؟ به‌ویژه از سویِ برخی کشورها، اگر با مسئلهٔ فلسطین سنجیده شود؟ در قضیهٔ صحرا، روابطِ دیپلماتیک با جمهوریِ دموکراتیکِ عربیِ صحرا را قطع می‌کنند، و در مسئلهٔ فلسطین، به رسمیت‌شناسیِ دولتِ فلسطین برای تقویتِ جایگاهِ آن—دست‌کم در تئوری—رواج می‌یابد.

به یاد آورید که صحرایِ غربی، سرزمینی دوپاره است؛ در آنجا نسل‌کُشی رخ نمی‌دهد و آنچه در غزه می‌گذرد، دیده نمی‌شود. واقعیت همین است. نیمی از صحرا در اشغالِ مراکش است و نیمی دیگر در دستِ صحراویان. این کشمکشی نهفته و در درجهٔ دوم است، چرا که بیرون از کانونِ منازعه قرار دارد. اما مسئله‌ای است که هست و روزی، چون توازنِ نیروها که اکنون به زیانِ صحرا است، دگرگون شود، حل خواهد شد و سرانجام، قطعنامه‌هایِ سازمانِ ملل در بابِ استعمارزدایی به اجرا درمی‌آید و مراکش ناگزیر از صحرا بیرون می‌رود، و بس. درست چنان که صهیونیست‌ها ناگزیر از فلسطین بیرون خواهند رفت.


آیا رفتارِ دولتِ اسپانیا—که از یک سو، پرچمِ مقاومتِ فلسطین را برمی‌دارد و از سویِ دیگر، این مسئله را که خود مسئولیتیِ مستقیم در آن دارد، نادیده می‌گیرد—ریاکارانه نیست؟

دولت‌ها بر پایهٔ منافعی که هر یک به شیوهٔ خود می‌سنجند، رفتار می‌کنند. برای اسپانیا، مراکش در همسایگی و خودْ مسئله‌ای است، بلکه مسئله‌هایی چند. و غزه در آن سویِ مدیترانه است، بنابراین رویکرد یکسان نیست، نمی‌تواند باشد. برای مصر، غزه و صحرا یکسان نیستند. جغرافیا در این زمینه، شرط می‌گذارد. آیا این ریاکاری است؟ بله. آیا غیرقانونی است؟ بله. هیچ تردیدی نیست که صحرا سرزمینی است که باید استعمارزدایی شود، و آرایِ دیوانِ دادگستریِ بین‌المللی و قطعنامه‌هایِ سازمانِ ملل، نارواییِ موضعِ دولتِ اسپانیا را آشکار می‌سازند. چه می‌توان گفت یا کرد؟ هیچ، مگر آنکه دولتی بر سرِ کار آید که تصمیم به اجرایِ قطعنامه‌هایِ سازمانِ ملل بگیرد؛ و تا کنون، هیچ‌چنین دولتی در اسپانیا به قدرت نرسیده و بسا که استعمارِ مریخ آسان‌تر باشد تا رویِ چنین رویدادی.


پیش‌تر گفتید که «حقوق دیرزاد به دنیا می‌آید». به‌نظر می‌رسد که حقوقِ بین‌الملل، هم‌اینک در برابرِ دگرگونی‌هایِ جهانی، ناتوان از گام‌برداشتن است. آیا چنین است؟

باید جهان را به‌گونه‌ای کلان دید. اگر سیاره را چون فضانوردی بنگری، خواهی دید که بخشِ بزرگی از بشریت در صلح به‌سر می‌برد؛ بخشِ بزرگی به‌گونه‌ای مسالمت‌آمیز با یکدیگر رابطه دارند و حقوقِ بین‌الملل را پاس می‌دارند. تنها کسانی در جهان که به جنگ‌افروزی و برهم‌زدنِ نظمِ حقوقی و سیاسیِ جهانی دست می‌یازند، قدرت‌های آتلانتیستند. هیچ کشور یا گروهی، جز آتلانتیست‌ها، به حقوق دست‌درازیِ وحشیانه نمی‌زند، و با این حال، آنان بیش از همه از حقوق سخن می‌گویند. سراسرِ پهنه‌هایی از جهان در آرامشِ کامل به‌سر می‌برند. به هیچ کس نمی‌رسد که به کشورهای دیگر بتازد. چه کسی به دیگران تاخته است؟ پیوسته، نیروهایِ آنگلوساکسون، با دستهٔ هم‌سرایانِ اروپایی‌شان—که گاه بیشتر و گاه کمترند. پس نباید بخش را با کلّ یکی پنداشت. نظمِ حقوقیِ بین‌الملل، به‌طورِ معمول، از سویِ اکثریتِ قریبِ کشورهای جهان محترم شمرده می‌شود و تنها توسطِ قدرت‌های آتلانتیست، پایمال، لگدمال، تعدی، نقض و درهم‌شکسته می‌شود. بنابراین، آنچه باید از میان برداشت، ائتلافِ آتلانتیست است تا سیاره در صلح زیست کند. چون غدهٔ سرطانی، باید آن را از ریشه بیرون کشید. و به سویِ آن می‌رویم: ائتلافی جهانیِ ضِدآتلانتیست.


نظرتان دربارهٔ پیشرفتِ بریکس که هم‌اکنون از نظرِ تولیدِ ناخالصِ داخلی از جی‌۷ پیشی گرفته، چیست؟ آیا این آغاز یا تأییدی بر جهانِ چندقطبیِ نوین است؟ و آیا قدرتِ اقتصادی، بدونِ برتریِ نظامی، می‌تواند پایدار بماند؟

بریکس، همچون سازمانِ همکاریِ شانگهای، آزمایشگاه‌هایی هستند که از دلِ آن‌ها، نظمِ چندقطبی ترویج می‌شود. آن‌ها، به‌نوعی، پیش‌زمینه‌ها و نخستین آجرهایِ بنایی‌اند که قرار است ساخته شود؛ بنایی که هنوز ساخته نشده است. چرا که بسیار راه باقی است؛ به یاد آورید، تأسیسِ سازمانِ ملل یک چیز بود و به‌راه‌انداختنش چیز دیگر، که سه دهه به درازا کشید. باید گام‌به‌گام پیش رفت: یک چیز، پدیدآوردنِ چارچوبی حقوقی است و چیز دیگر، فراهم‌آوردنِ همهٔ ارکانِ مادی و انسانی تا آن امرِ حقوقی به واقعیت بدل شود. بنابراین، نظمِ چندقطبی خواهد آمد، اما ۱۰، ۱۵ یا ۲۰ سال زمان خواهد برد، که در ترازویِ تاریخ، هیچ نیست. در مقیاسِ یک عمرِ انسانی، شاید «اوف، ۲۰ سال» بگوییم، امّا در ترازویِ تاریخ، این چیزی نیست. بیندیشید که جنگِ جهانیِ دوم هشتاد و چند سال پیش رخ داد؛ جهانِ ده سالِ دیگر را چگونه خواهید دید؟ به‌یقین، کم‌ترین شباهتی به جهانِ کنونی نخواهد داشت. در واقع، جهانِ دورانِ جنگِ سرد تا ۱۹۹۱، به هیچ روی به جهانِ کنونی نمی‌ماند. و چه قدر زمان گذشته؟ ۳۰ سال. پس باید شکیبا بود و درک کرد که در آغازِ فرایندی دگرگون‌ساز و سیستمی قرار داریم. هژمونیِ قدرت‌هایِ غربی، جای خود را به کشورهایی به‌ویژه آسیایی خواهد داد، و با گذشتِ سال‌ها و دهه‌ها، این جهان، بیش‌تر آسیایی، آفریقایی و آمریکایِ لاتین خواهد بود تا اروپایی. و اروپا چون بخشی با شکوه، اما از آن شکوه‌هایِ کهن، موزه‌ای خواهد شد برای گردشِ آفریقاییان، آمریکایِ لاتینی‌ها و آسیاییان تا در ویرانه‌هایش به تماشا بایستند. این دیگر بازگشتی ندارد؛ تنها باید به داده‌های اقتصادی نگریست—که هولناک‌اند—چه‌رسد به داده‌های جمعیتی…


اما آیا آن قدرتِ اقتصادی، بدونِ برتریِ نظامی، می‌تواند دوام آورد، یا آنکه برتریِ نظامی نیز دگرگون شده است؟

برتریِ نظامی، اکنون در دستِ روسیه، چین، هند، ایران… است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب