پنج بینش لنین که امروزه بیش از هر زمان دیگری گره‌گشاست

در


نویسنده: کارلوس ال. گاریدو

ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

روزی که لنین چشم از جهان فروبست

سربازی از پاسدارانِ بر مزارش ایستاده

به هم‌رزمان خویش چنین گفت:

«مرا باور نمی‌آمد.

به درون رفتم و در گوشش فریاد زدم:

’ایلیچ! غارتگران در راهند!‘

اما او را هیچ جنبشی نبود.

آن‌گاه دانستم که جان به جان‌آفرین تسلیم کرده است.»

چون مردی نیک‌سرشت عزم رفتن کند

چگونه توانش بازداشت؟

از نیازِ جاویدانِ خویش به او سخن بگویید؛

این است آن‌چه او را پای‌بست می‌دارد.

چه چیز می‌توانست لنین را بازدارد؟…

نحیفان تن به رزم نمی‌دهند.

قوی‌تران شاید ساعتی در کارزار بپایند.

آنان که بس قوی‌ترند، سالیانِ دراز می‌رزمند

و قوی‌ترینان، تمامیِ عمر خویش را به پیکار می‌گذرانند.

اینانند که وجودشان بی‌بدیل و انوری‌ست.

برتولت برشت – کانتات در روز مرگ لنین

امروز در عزای گذرِ صد سال از مرگ جسمانی یکی از عزیزترین هم‌رزمانمان، ولادیمیر ایلیچ اولیانوف -که او را به نام لنین می‌شناسیم- نشسته‌ایم. با این حال، یاوه‌سرایی است اگر بپنداریم مرگ جسمانی او به معنای زوال اندیشه‌هایش بوده است. امروز، پس از گذر یک قرن، افکار لنین بیش از هر زمان دیگری حیاتی و گره‌گشاست. همان‌گونه که فیدل کاسترو در رثای چه‌گوارا گفت و دقیقاً بر مرگ لنین نیز صدق می‌کند: «پندار باطلی دارند آنان که می‌انگارند مرگ او، پایانِ راه اندیشه‌های اوست.»

لنین هرگز آن‌گونه که جهان غرب تقلیلش می‌دهد، صرفاً مرد عمل که نوشته‌های مارکس و انگلس را «پیاده‌سازی» کند، نبود. البته در ساحهٔ عمل انقلابی و پرورش تاکتیک‌های مبارزه طبقاتی در عصر امپریالیسم، شمی از حقیقت در این برداشت نهفته است. کمتر کسی مبارزه طبقاتی و راه پیشبرد آن را بهتر از لنین درک کرده است. کمتر کسی چنان با جهان‌بینی مارکسیستی هم‌نوا بوده و از جزم‌اندیشی و منزه طلبی (فتیشیسمِ خلوص) مبرّا زیسته تا دیالکتیک سوسیالیسم را در ژرف‌ترین لایه‌هایش دریابد. لنین، چه پیش از فتح قدرت و چه پس از آن، در به‌کارگیری دیدگاه مارکسیستی به عنوان راهنمای عمل، سرآمد روزگار بود؛ همان‌گونه که انگلس آن را برترین ابزار و کارآمدترین سلاحِ توده‌ها برای تغییر (و نه فقط تفسیر) جهان توصیف کرد. چه در آفرینشِ خلاقانهٔ حزب پیشتازِ الگویی نو در دوران خفقان ستم‌شاهی تزار -که کار سازمانی می‌بایست شکلی مخفیانه و زیرزمینی با انقلابیون حرفه‌ای به خود می‌گرفت و همواره در غرب به نادرستی به عنوان حزبی نخبگانی و از بالا به پایین تعبیر شده است- چه در درک او از نقش دهقانان در مبارزه انقلابی، و چه در تدوین «سیاست‌های نوین اقتصادی» (NEP) در نخستین برههٔ ساخت سوسیالیسم، عملِ لنین بی‌تردید تجسم و پرورش خلاقانهٔ آثار مارکس و انگلس بود.

با این همه، ابعاد اندیشه‌ورزی و نظریه‌پردازی لنین (که پیوندی دیالکتیکی با بعد عملی او دارد) غالباً مغفول می‌ماند؛ به‌ویژه در غربِ خودبرتربین که اروپا را حامل «نظریه» و شرق را صرفاً مجری آن در «عمل» می‌پندارد. لوکاچ همچنان راست می‌گوید که: «لنین بزرگ‌ترین متفکری است که جنبش انقلابی طبقه کارگر پس از مارکس به خود دیده است… تنها نظریه‌پردازی که هم‌تراز با مارکس می‌ایستد.» در این صدمین سالگرد درگذشت او، پنج فرازِ بنیادی از دستاوردهای لنین در تکامل سنت مارکسیستی بازگو می‌شود:

۱) در حوزه فلسفه، او مادّه‌باوری (ماتریالیسم) مارکسیستی را در بستر نقدِ ایده‌آلیسمِ ماخی و نفوذ آن در محافل مارکسیستی روسیه بسط می‌دهد. این مهم در اثر سال ۱۹۰۸ او، ماتریالیسم و امپریوکریتسیسم تحقق یافت؛ متنی که مارکسیست‌های پست‌مدرن‌شدهٔ غربی به دلیل دفاع بی‌پرده‌اش از ماتریالیسم و رئالیسم فلسفی، از آن گریزانند. حتی برخی از آنان که لنین را یک‌سره نفی نکرده‌اند، مایلند میان لنینِ قبل و بعد از ۱۹۱۴ شکاف اندازند. اگرچه راست است که مطالعات فلسفی او در سال ۱۹۱۴ در سوئیس -به‌ویژه پژوهش‌هایش بر هگل- از والاترین گام‌های پیشرفت در ادبیات ماتریالیسم دیالکتیک به شمار می‌رود، اما این دستاوردها را باید بر بصیرت‌های فلسفیِ پیشین افزود، نه آنکه به سلاحی برای نفی آن‌ها بدل ساخت. راستش از مارکسیست‌های غربی -آنان که به هر سو می‌نگرند جز گسست و گسستگی (مارکسِ برنا و برناسی، مارکسِ مجزا از انگلس، لنینِ پیش و پس از ۱۹۱۴، و لنین و ساخت سوسیالیسم پس از او در روسیه) نمی‌بینند- چه انتظار دیگری می‌توان داشت؟ از این رو، دفترچه‌های فلسفی ۱۹۱۴ او را باید در پیوند با تکامل فلسفی جهان‌بینی مارکسیستی‌اش در سال ۱۹۰۸ دید. در حالی که مارکس هرگز فرصت نیافت اثر کوتاه «دیالکتیک» که وعده‌اش را داده بود به نگارش درآورد، لنین در پژوهش‌های ۱۹۱۴ خود اثری پربار در باب تفسیر ماتریالیستی از هگل و مواجههٔ مارکسیستی با جهان‌بینی دیالکتیکی او ارائه می‌دهد و بدین‌سان، همان نقشی را برای انقلابیون آینده ایفا می‌کند که انتظار می‌رفت «دیالکتیکِ» مارکس ایفا کند.

۲) لنین درک مارکسیستی از اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری را برای مرحله امپریالیسم و سرمایه‌داری انحصاری ارتقا بخشید.

پیشرفت‌هایی در این زمینه توسط مارکس در جلد سوم کاپیتال حاصل شده بود، اما تنها با کشتارگاهِ جنگ جهانی اول بود که مرحله امپریالیستیِ سرمایه‌داری به چنان بلوغی رسید که بشود آن را به عنوان مرحله‌ای مستقل و تحولی کیفی در کل مناسبات تولیدی سرمایه‌داری درک کرد. این‌جاست که لنین این تحلیل را شفاف می‌سازد و کارهای پیشین هابسون، هیلفردینگ و بوخارین را عینیت می‌بخشد. تحلیل لنین از سیطرهٔ سرمایه مالی در عصر امپریالیسم، با عروج نهادهای مالی جهانی پس از جنگ جهانی دوم، حیاتی‌تر شده است. پیش‌بینی او مبنی بر این‌که امپریالیسم همواره با جنگ‌های مداوم امپریالیستی (هم از نوع بین‌امپریالیستی و هم از نوع کوشش برای به‌بندگی کشیدن ملل خارج از حوزه نفوذ خود) همراه خواهد بود، در قرن گذشته پیامبرانه‌تر از این نمی‌توانست به اثبات برسد؛ آن‌گونه که امپریالیسم آمریکا علیه تقریباً تمامی کشورهای جهان دست به جنگ‌های ترکیبی زده است. بدون چارچوب نظری تحلیل لنین از امپریالیسم، رسیدن به درکی درست از جهان امروز رسماً امری ممتنع است. ما روشنیِ این مسیر را وام‌دار لنین هستیم.

۳) در پیوند با بصیرت‌هایش درباره امپریالیسم و نقش دهقانان در انقلاب‌های سوسیالیستی، لنین آثار ضد استعماری مارکس و انگلس را پربارتر می‌سازد؛ آثاری که مبارزات رهایی‌بخش ملی را صورت‌هایی از مبارزه طبقاتی می‌دانستند. لنین بر تقدم و اولویتی دست می‌گذارد که این مبارزات غالباً در ستیزِ مللِ تحتِ سلطهٔ امپریالیسم علیه ستم ملی به خود می‌گیرند. در سراسر جهانِ غیراروپایی و غیرانگلیسی‌زبان، این مبارزات شعله‌ور شدند؛ گاه پیروزی‌های خود را برای دهه‌ها تثبیت کردند (کوبا، چین، ویتنام، لائوس، کره شمالی و…) و گاه پس از فتح موفقیت‌آمیز قدرت، با ترفندهای پلید امپریالیسم آمریکایی/اروپایی سرنگون شدند (بورکینافاسو، کنگو، گینه بیسائو، غنا و…). رسالتی که لنین بر دوش پرولتاریای کشورهای امپریالیستی نهاد -یعنی گره زدن مبارزه طبقاتی خویش به جنبش‌های نوپای ضد استعماری و ضد امپریالیستی- بیش از هر زمان دیگری حیاتی است. در ایالات متحده، با آشکارتر شدن این‌که چگونه امپراتوری از گردهٔ جمهوری تغذیه می‌کند، درک یگانگیِ منافع میان مبارزات ضد امپریالیستی جنوب جهانی و مبارزاتی که ما در داخل با آن روبرو هستیم، آسان‌تر شده است. با فاصله گرفتن هرچه بیشترِ آریستکراسیِ کارگری (مفهومی که لنین از انگلس و مارکسیست آمریکایی، دانیل دئولئون بسط داد) از بدنهٔ بدنهٔ کارگران، رسالتِ نمایان ساختن بی‌کفایتیِ رهبرانِ بورژواشده به توده‌های زحمت‌کش آمریکا و نشان دادن راه سوسیالیستی و ضد امپریالیستی، هموارتر می‌شود. رهبری کریس اسمالز در اتحادیه کارگری آمازون، شان فین در اتحادیه کارگران خودروسازی (UAW) و تا حدی شان اوبراین در اتحادیه تیمسترز، تا حدی نشان‌دهنده تحولی پیکارجویانه در جنبش کارگری است؛ جنبشی که آگاهی طبقاتی، سوسیالیستی و بین‌الملل‌گرایانهٔ آن در مسیرهایی رشد می‌کند که لنین به آن می‌بالید. این امر بی‌گمان در مورد میلیون‌ها زحمت‌کش آمریکایی نیز صدق می‌کند که در ماه‌های گذشته علیه نسل‌کشی صهیونیستیِ مردمِ تحتِ استعمارِ فلسطین دست به اعتراض زدند.

۴) لنین درک مارکسیستی از دولت و ساخت سوسیالیسم را عینی و ملموس ساخت. او در دولت و انقلاب (و نیز در نوشتارهای دیگر)، بصیرت‌های مارکس و انگلس را پیرامون دولت و دیکتاتوری پرولتاریا گردآوری کرد. هیچ متنی تاکنون دیدگاه مارکسیستی درباره دولت را به این ایجاز و تفصیل، با به‌کارگیری آثار مارکس و انگلس (و مهم‌تر از همه، روش مارکسیستی) ارائه نکرده بود. این اثر همچنان خوانیِ ضروری برای همهٔ کمونیست‌هاست. با این کتاب، تمامی کاربردهای انتزاعی از مفاهیمی چون «دمکراسی»، «آزادی» و «دیکتاتوری» که بورژوازی امپریالیستی برای مشروعیت‌بخشی به خود و تاختن بر دشمنانش به کار می‌گیرد، افشا و به عنوان مفاهیمی تهی به ریشخند گرفته می‌شوند. دمکراسی و آزادیِ مورد ادعای بورژوازی برای کیست؟ برای مردم؟ حاشا و کلا! این دمکراسی برای ثروتمندان و اقلیت ناچیز است؛ آزادیِ سرمایه است برای استثمار و انباشت! آیا این در تقابل مستقیم با دمکراسی و آزادی مردم نیست؟ آیا به اثبات نرسیده است که مردم اگر در فتح قدرت پیروز شوند، باید روش «دیکتاتوری» را علیه فرستادگانِ ضد انقلاب و امپریالیست‌ها به کار بندند تا از انقلاب خویش پاسداری کنند؟ تا از دمکراسی و آزادی واقعی، مردمی و مشارکتی حفاظت نمایند؟ منقح‌سازی بصیرت‌های مارکس و انگلس توسط لنین به جنبش‌های انقلابی بعدی اجازه داد تا اهمیتِ دگرگون ساختن دولتی را که برای بازتولید زیست بورژوایی طراحی شده، به یک دولت طبقه کارگر درک کنند؛ دولتی که بتواند تا زمانی که سرمایه‌داری-امپریالیسم وجود دارد، از انقلاب مردم در برابر جنگ ترکیبی امپریالیستی و خائنانِ ضد انقلابیِ داخلی دفاع کند.

درک لنین از دولت کارگری همچنین باید اصلاحاتی را که پس از انقلاب صورت گرفت در نظر گیرد؛ زمانی که مشخص شد تمرکز باید بر توسعه نیروهای مولده و ایجاد دولتی کارآمد باشد که بتواند فرایند محو نابرابری‌های جهانی میان ملل امپریالیست و استعمارزده را هدایت کند. این طرح، همان‌طور که در NEP لنین، کلکتیویزه کردن استالین، و تجربه اصلاحات و گشایش در چین مشهود است، می‌تواند از طرق گوناگون رخ دهد. سرمایه می‌تواند تحت رهبری یک حزب کمونیست مقتدر و منضبط، در خدمت توسعه نیروهای مولده برای سوسیالیسم قرار گیرد. تا زمانی که «سرمایه سیاسی» -به تعبیر مائو- از طریق احزاب کمونیست و کارگری در دست مردم باقی بماند، فرایند مصادره سرمایه می‌تواند سرعت‌ها و زمان‌بندی‌های متفاوتی به خود گیرد. بصیرت‌های پس از انقلابِ لنین به ما کمک می‌کند دیالکتیکِ سرمایه سیاسی و اقتصادی را که پیشتر مارکس و انگلس در مانیفست به کار برده بودند، عینی سازیم؛ آن‌جا که ارزیابی می‌کردند: «پرولتاریا از سیادت سیاسی خود برای بازتصرّفِ گام‌به‌گامِ تمامی سرمایه از بورژوازی، متمرکز ساختن تمامی ابزارهای تولید در دست دولت (یعنی پرولتاریای سازمان‌یافته به عنوان طبقه مسلط) و افزایش هرچه سریع‌ترِ مجموع نیروهای مولده استفاده خواهد کرد.»

۵) در نهایت، بسط و توسعه «سانترالیسم دمکراتیک» توسط لنین، به زعم من، همچنان کارآمدترین روش سازمانی (چه برای حزب و چه برای دولت) است که تاکنون به کار گرفته شده است. پیوندِ (صحیحِ) عناصر دمکراتیکِ بحثِ آزاد و مشورت با کارآمدیِ اقدام متمرکز و متحد، از ارکان دمکراسی سوسیالیستی است. همان‌گونه که دنگ شیائوپینگ گفت: «سانترالیسم بر پایه دمکراسی، و دمکراسی تحت هدایت سانترالیسم.» یگانگی در عمل میان کسانی که برای توده‌های انسانی می‌رزمند، از رعب‌آورترین طنین‌هایی است که به گوش طبقات حاکم رسیده است. طبقات حاکم (نه فقط سرمایه‌داران) از طریقتِ «تفرقه بینداز و حکومت کن» زنده می‌مانند؛ آنان عاشق فرقه گرایی و تفرقه‌اند. کافی است نگاهی به رساله دهم فدرالیست نوشته جیمز مدیسون بیندازید که در آن، تکه‌تکه کردن توده‌ها، کلید جلوگیری از قیام متحدانه آنان علیه نخبگان بر سر مسئله مالکیت تلقی می‌شود. اما وحدت عمل لنینیستی، پیشینه‌ای از مشورت دمکراتیک و بحث و تبادل نظر کادرهای حزب (پیشروترین بخش پرولتاریا) درباره مسئله در دست دارد. جنبه دمکراتیک غالباً دشوارترین بخش برای دستیابی بوده و توانایی ما را در قدردانی از کارآمدیِ وحدت عمل محدود ساخته است. با این وجود، حتی اگر احزاب کهن کمونیست در غرب بیشتر به دامانِ دنباله‌روی از سوسیال‌دمکرات‌ها و لیبرال‌ها افتاده باشند، نیاز به یک حزب کمونیستِ استوار که با روش‌های سانترالیسم دمکراتیک هدایت شود، برای پاسخ به بحران «عامل ذهنی» که در عصر خویش با آن روبروییم -عصری که موضوعاً آبستن پتانسیل انقلابی است- حیاتی‌تر از این نمی‌توانست باشد.

مارکسیسم-لنینیسم تنها جهان‌بینی‌ای است که این دستاوردهای حیاتی و رو به گسترش بر سنت مارکسیستی را در خود جای داده است. در ایالات متحده، مارکسیسم-لنینیسم با شرایط ملی کشور ما از طریق آثار دبلیو.ای.بی. دوبوا، هنری وینستون و دیگرانی که توانستند نقش تبعیض نژادی را در تفرقه افکندن میان زحمت‌کشان ارزیابی کنند، عینیت یافته است؛ و از این رو، مبارزه ضد نژادپرستی به عنوان صورتِ پیشروِ مبارزه طبقاتی در آمریکا شناخته می‌شود. این سنت مارکسیستی-لنینیستی است که با بصیرت‌های دوبوا (پدر مارکسیسم آمریکایی)، وینستون، مارتین لوتر کینگ و دیگران غنا یافته و بستر را برای تکامل «مارکسیسم آمریکایی» یا «مارکسیسم-لنینیسم آمریکایی» فراهم می‌سازد. این چارچوب نظری است که به ما اجازه می‌دهد از منزه‌طلبیِ پرهیز کنیم، سیر تحولات آمریکا و فرایند بورژواشدنِ سدکه‌های گذشته و پرولتاریزه شدنِ مجددِ توده‌های زحمت‌کش در این سده را درک کنیم. خلاصه آن‌که، همین مارکسیسم-لنینیسمِ منطبق بر بستر ماست که اجازه می‌دهد مبارزات طبقاتی و راه پیش‌روی خود را دریابیم و ما را در سرنگونی دولت امپریالیستی انگل‌صفت و برپایی دیکتاتوری دمکراتیکِ طبقه کارگر بر ویرانه‌های آن هدایت می‌کند.

به بیان دیگر، حکومتی واقعی از مردم، توسط مردم و برای زحمت‌کشان؛ وعده‌ای که طبقه سرمایه‌دار ما هرگز نتوانست تحقق بخشد، اما ما -توده‌های زحمت‌کش- به بار خواهیم نشاند! لنینیسم تنها مجموعه‌ای از اندیشه‌های مارکسیستی نیست که انقلاب پرولتاریایی شوروی-روسیه را به پیروزی رساند و ساخت سوسیالیسم را آغاز کرد، بلکه نظریه‌ای جهانی و مارکسیستی است که در اندیشه مارکس و انگلس ریشه دارد و پرولتاریای بین‌المللی را در مبارزات و تلاش‌های ساختنی‌اش هدایت کرده است. در سده ۲۱، مارکسیسم-لنینیسمِ سراسریِ جهان همچنان از ارزش معاصر والایی برخوردار است و بسیار «حاضر» و زنده می‌پاید. مارکسیسم-لنینیسم و انطباق آن با شرایط ملی بی‌گمان بسط سوسیالیسم جهانی را از جزر و فرود به اوج و پیروزی خواهد رساند. – چنگ انفو

آیا هیچ می‌دانی آن دستِ پُرتوان

که قیصر را از سریرِ قدرت فرود کشید،

چون برگِ گل، لطیف و نرم بود؟

آن دستِ پرتوان،

آیا هیچ می‌دانی از آنِ که بود؟

آیا هیچ می‌دانی آن صدایِ خروشان چون آبِ آذرگون،

آن خروشِ زمین که خواجه‌ات را در خویش غرق ساخت،

همواره سرودِ زندگی می‌سرود؟

از آن صدایِ آذرگون،

آیا هیچ می‌دانی چه کسی صاحب بود؟

آیا هیچ می‌دانی آن نسیمِ خشمگین که می‌غرید

چون گاوی در دلِ شب،

همان موجی بود که نوازش می‌کرد؟

آن بادِ غران،

آیا هیچ می‌دانی از آنِ که بود؟

و آیا هیچ می‌دانی آن خورشیدِ سرخ‌قبایِ پرنیان،

صاحبِ تیرهایِ سخت و بی‌امان،

چگونه اشک‌هایِ رودِ نِوا را خشکاند؟

از آن خورشیدِ سرخ‌فام،

آیا هیچ می‌دانی چه کسی صاحب بود؟

با تو از لنین سخن می‌گویم؛ هم تندر و هم پناه،

لنین با تو بذرِ امید می‌افشاند،

ای دهقانِ افسرده‌سیما و چین بر جبین!

لنین با تو سرود می‌خواند،

ای جانِ آزادهٔ رها از هر بند و طوق و مالکین!

ای ملتی که بر خصمِ خویش چیره گشتی، لنین با توست،

چون خدایی خانگی، ساده و خندان،

روز به روز در کارخانه و میانِ کشتزارانِ گندم،

یگانه و تکثیرشده، دوستی جهانی،

از جنسِ پولاد و لاله، از تبارِ آتش‌فشان و رویا!

«لنین»

نیکولاس گیین

درباره نویسنده:

کارلوس ال. گاریدو مدرس کوبایی-آمریکایی فلسفه در دانشگاه ایلینوی جنوبی، کاربوندل است. او مدیریت موسسه مارکس میان‌غرب را بر عهده دارد و نویسنده کتاب‌های فتیش خلوص و بحران مارکسیسم غربی (۲۰۲۳)، مارکسیسم و جهان‌بینی ماتریالیستی دیالکتیکی (۲۰۲۲) و کتاب در دست انتشار هگل، مارکسیسم و دیالکتیک (۲۰۲۴) است. او برای ده‌ها نشریه علمی و عمومی در سراسر جهان قلم زده و برنامه‌های زنده گوناگونی را برای شبکه یوتیوب موسسه مارکس میان‌غرب اداره می‌کند.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب