
میثم طاهری
مجله جنوب جهانی
پایان یافتن مهلت شصتروزهی یادداشت تفاهم، تنها یک رویداد تقویمی یا یک بنبست دیپلماتیک زودگذر نیست، بلکه فرو ریختن کامل نقاب از چهرهی امپراتوریای است که جهان را تنها از دریچهی یک منطق دوگانه و بیرحم مینگرد: یا نوکری مطلق و تسلیم بیچون و چرا، یا نابودی تمامعیار. وقتی پنجرهی زمانی برای مذاکره بسته میشود، آنچه باقی میماند حقیقت عریان قدرت است. در این نقطه از تاریخ، توهم دیپلماسی و امید به میانجیگری رنگ میبازد و جای خود را به درک عمیق از ماهیت هژمون میدهد. امپریالیستها هرگز به دنبال توافقهای برابر یا همزیستی مسالمتآمیز نیستند؛ آنها به دنبال تثبیت سلطهای هستند که در آن، حتی سایهای از استقلال عمل برای دیگران باقی نماند. در چنین چارچوبی، تغییر راهبرد از یک موضع تدافعی به یک آمادگی همهجانبه و تهاجمی، نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه یک ضرورت وجودی برای بقا در برابر قدرتی است که زبان زور را تنها زبان قابل فهم میداند.
برای درک عمق این بیرحمی و ماهیت غیرقابلانعطاف امپریالیسمِ، باید به تاریخ و رفتار مسقط با دقت و تأمل بنگریم. به کشوری که سالها به عنوان مطیعترین متحد، امینترین میانجی و بیحاشیهترین شریک برای آمریکا در حساسترین پروندههای منطقهای عمل کرده است. آیا عمان هرگز در خیابانهایش شعار مرگ بر آمریکا سر داد؟ آیا پرچمی را آتش زد یا فریاد مرگ بر اسرائیل در نهادهایش طنینانداز شد؟ هرگز. عمان دقیقاً همان نقشی را ایفا کرد که قدرت مسلط از یک دستنشاندهی ایدهآل انتظار داشت. این کشور نه تنها در برابر زیادهخواهیها سکوت کرد، بلکه در عمل نیز خواستههای آمریکا را در حساسترین آبراههای استراتژیک جهان اجرا نمود. عمان اجازه داد کشتیها و نفتکشها از بخش عمانی تنگه هرمز عبور کنند، از هرگونه تنشآفرینی در خلیج فارس پرهیز ورزید و همواره تلاش کرد تا تعادل ظریفی را حفظ کند که مانع از شعلهور شدن یک جنگ ویرانگر منطقهای شود. این کشور حتی در مورد مدیریت مشترک آبراهها با ایران نیز سکوت اختیار کرد و عملاً مجری بیچون و چرای فرامین واشنگتن بود.
اما پاداش این اطاعت محض، این نوکری مطلق و این میانجیگری بیحاشیه چه بود؟ وقتی منافع امپریالیسمِ حتی برای لحظهای با منافع این متحد مطیع در تضاد قرار میگیرد، بالاترین مقام اجرایی آمریکا با وقاحت تمام و در ملأ عام، این کشور را به نابودی و خرد کردن تهدید میکند. اینجاست که چهرهی واقعی هژمون نمایان میشود؛ چهرهای که هیچگونه وفاداری، سابقهی دوستی یا رعایت اصول دیپلماتیک را به رسمیت نمیشناسد. وقتی کشوری که نه شعاری علیه آمریکا داده و نه تهدیدی علیه اسرائیل بوده، و صرفاً به دلیل تلاش برای حفظ حداقلی از ثبات و تعادل در منطقه، با تهدید به بمباران و نابودی کامل مواجه میشود، دیگر چه انتظاری میتوان از رفتار این امپراتوری با رقبای خود داشت؟ این واقعیت تلخ، ماهیت روابط بینالملل از دیدگاه قدرتهای سلطهگر را به عریانترین شکل ممکن آشکار میسازد: در قاموس امپراتوری، دوست و دشمن معنا ندارد؛ تنها بردگان مطیع و اهدافی برای نابودی وجود دارند.
این تصویر هولناک و تکاندهنده، پیامی بیدارکننده و هشداری تاریخی برای آن دسته از سادهلوحان در داخل کشور است که هنوز در رویای تعامل، امتیازدهی و نرمش در برابر زیادهخواهیها به سر میبرند. کسانی که گمان میکنند با عقبنشینیهای تاکتیکی، با دادن امتیازات استراتژیک و با تغییر رفتار، میتوانند خشم کدخدایشان را فرو بنشانند و او را به همزیستی با حکومت وادارند. این توهم خطرناک، ریشه در عدم درک صحیح از روانشناسی قدرت امپربالیستی دارد. اگر یک متحد کاملاً مطیع، بیخطر و مجری تمامعیار فرامین، تنها به جرم حفظ تعادل منطقهای و عدم همراهی کورکورانه در یک جنگ بیحاصل، تهدید به نابودی میشود، چگونه میتوان تصور کرد که یک رقیب مستقل با دادن چند امتیاز محدود، از تیغ خشم امپراتوری در امان خواهد ماند؟ آنها که میپندارند ترامپ یا هر رئیسجمهور دیگری در کاخ سفید، با دریافت امتیازات هستهای یا منطقهای، ایران را رها خواهد کرد و به یک همزیستی مسالمتآمیز تن خواهد داد، باید سرنوشت عمان را پیش چشمان خود مجسم کنند. امپراتوری به دنبال همزیستی نیست؛ به دنبال تسلیم بی چون و چرا و حقارتآمیز است و حتی زمانی که این تسلیم نیز رخ دهد، اگر کوچکترین روزنهای از فکر استقلال یا تعادلبخشی دیده شود، ماشین جنگی امپراتوری برای خرد کردن آن فعال خواهد شد.
با درک این واقعیت تلخ، تغییر مواضع از سیاستهای تدافعی به یک آمادگی همهجانبه برای تهاجم و شکستن محاصرهها، یک انتخاب نیست، بلکه تنها مسیر منطقی برای حفظ حاکمیت است. وقتی طرف مقابل ثابت کرده است که به هیچگونه توافق، یادداشت تفاهم یا مهلتهای زمانی پایبند نیست و دیپلماسی را تنها ابزاری برای خرید زمان و تجدید قوای نظامی خود میداند، تکیه بر میانجیگرانی که خود در معرض تهدید به نابودی قرار دارند، یک خودفریبی محض است. دیپلماسی در این شرایط، تنها زمانی کارآمد است که پشتوانهی آن، ارادهای پولادین برای وارد کردن ضربات دقیق، بهموقع و ویرانگر به شریانهای حیاتی دشمن باشد. محاصرهی دریایی و تلاش برای خفه کردن اقتصاد یک ملت، اقدامی نیست که با یادداشتهای اعتراضی یا درخواست از سازمانهای بینالمللی پاسخ داده شود. پاسخ به چنین تجاوزی، تنها در گرو آمادگی برای یک نبرد تمامعیار و نامتقارن در گستردهترین نقاط استراتژیک است. بیاعتمادی به وعدههای توخالی دشمن و درک این نکته که آمریکا هرگز به دنبال یک آتشبس دائمی و عادلانه نیست، باید به موتور محرکهای برای بازدارندگی فعال تبدیل شود.
از سوی دیگر، باید به درون ماشین امپریالیسمِ و بحرانهای رو به رشد آن نیز نگریست. جنگی که قرار بود در عرض چند هفته با پیروزی قاطع و تحقق اهداف سیاسی به پایان برسد، اکنون ماههاست که در باتلاق فرسایشی گرفتار شده است. هزاران هدف بمباران شدهاند، اما هیچیک از اهداف کلان سیاسی محقق نشده است. این ناتوانی در ترجمهی برتری نظامی به دستاوردهای سیاسی، باعث سرخوردگی عمیق در هیئت حاکمهی آمریکا شده است. وقتی ابرقدرتی در رسیدن به اهداف استراتژیک خود ناکام میماند، رفتار آن به شدت غیرقابلپیشبینی، عصبی و خطرناک میشود. تهدیدهای لفظی علیه متحدان دیرینه، ادعاهای عجیب و غریب مبنی بر مالکیت بر آبراههای بینالمللی و تبدیل کردن تنگه هرمز به خاک آمریکا، و یا اعمال تحریمهای کورکورانه، همگی نشاندهندهی استیصال یک قدرت رو به افول است. این رفتارها، محاسبات یک استراتژیست خردمند نیست، بلکه واکنشهای هیجانی و از سر خشم یک سیستم است که در حال تماشای فرسایش سرمایهی سیاسی و اقتصادی خود است.
افزایش شدید قیمت نفت، نوسانات بازار انرژی و فشار تورمی که بر دوش شهروندان آمریکایی سنگینی میکند، ابعاد داخلی این شکست استراتژیک را نمایان میسازد. وقتی افکار عمومی در داخل خاک امپراتوری، با اکثریتی قاطع، ادامهی این جنگ را بیحاصل و فاقد توجیه منطقی میدانند و میزان رضایت از عملکرد رئیسجمهور به پایینترین سطوح تاریخی سقوط میکند، هیئت حاکمه برای فرار از بحران مشروعیت داخلی، به دنبال ماجراجوییهای خارجی و ایجاد دشمنان خیالی میگردد. اما این فرافکنیها نمیتواند واقعیت میدانی را تغییر دهد. واقعیت این است که دوران بلامنازع بودن امپراتوری به پایان رسیده و هرگونه تلاش برای تحمیل اراده از طریق محاصره و تهدید، با مقاومتی روبرو خواهد شد که هزینههای آن برای سیستم جهانی بسیار سنگینتر از گذشته خواهد بود.
در نهایت، درس بزرگی که از این برههی حساس تاریخی و از سرنوشت متحدان مطیعی چون عمان باید آموخت، این است که در عرصهی بیرحم سیاست جهانی، امنیت و بقا هرگز از طریق التماس، امتیازدهی یا امید به حسن نیت دشمن به دست نمیآید. امنیت، محصول مستقیم قدرت، بازدارندگی و آمادگی برای پرداخت هزینههای سنگین است. کسانی که هنوز به دنبال راهحلهای جادویی در بنبستهای دیپلماتیک میگردند، باید بدانند که زبان امپراتوری تنها زمانی تغییر میکند که زبان زور و ارادهی پولادین در برابرش قرار گیرد. عبور از توهم تعامل و پذیرش واقعیتِ نبردِ ارادهها، نخستین گام برای ترسیم آیندهای است که در آن، نه تهدید به نابودی، و نه محاصرههای دریایی، نتوانند سرنوشت یک ملت مستقل را دیکته کنند.
