
محور ساخت واشنگتن: چگونه جنگ علیه چندقطبیگرایی، جهان را به سوی جنگ جهانی سوم میراند
نشریه «هیل» (The Hill) روسیه، چین، ایران و کره شمالی را مقصر سوق دادن جهان به سوی جنگ جهانی سوم میداند. اما کارنامه تاریخی نشان میدهد چند دهه توسعهطلبی نظامی، تغییر رژیم، تحریم و زورگویی آمریکا، دقیقاً به شکلگیری همان ائتلاف متقابلی انجامیده که امروز «محور اقتدارگرا» نامیده میشود. با شدت گرفتن جنگ سرد جدید، این فشارها و واکنشها به شکل فزایندهای مناقشات پراکنده را در قالب یک رویارویی خطرناک و جهانی به یکدیگر گره میزنند. وظیفه ما، افشای این وارونهنماییِ علت و معلول و سازماندهی علیه ماشین جنگی است که به این تنشها دامن میزند.
پرینس کاپون
ترجمه مجله جنوب جهانی
امپراتوری، جنگ ساخت دست خود را کشف میکند!
جوزف بوسکو یادداشت ۱۱ اوت خود در نشریه هیل با عنوان «جنگ جهانی سوم هماکنون آغاز شده و ترامپ باید از پس این چالش برآید» را با چنان جملهای آغاز میکند که گویی تاریخ باید پیش از شروع بحث، تسلیم شود: «مراحل اولیه آنچه میتواند به جنگ جهانی سوم تبدیل شود، هماکنون فرا رسیده است.» از آنجا، خواننده به سال ۱۹۱۷ عقب رانده میشود؛ جایی که انقلاب روسیه به عنوان نخستین شلیک در نبرد قرنی میان دمکراسی آمریکایی و بیماری ظاهراً موروثیِ «اقتدارگرایی» تصویر میشود. لنین به استالین، استالین به مائو، و مائو به کیم ایل سونگ تبدیل میشود؛ تا زمانی که بوسکو به پوتین، شی جینپینگ و کیم جونگ اون میرسد، تاریخ تا حد یک صف تشخیص هویت پلیس مسطح شده است. ایران نیز صرفاً به این عکس دستهجمعی اضافه میشود. انقلابها، دولتها، سیستمهای اجتماعی، جنگها، مسائل ملی و دورههای تاریخیِ گوناگون، همگی در قالب یک «شخصیت خبیث و منسجم» حل میشوند.
تکنیک اصلی این نیست که بوسکو تمام مناقشات را از خود درآورده باشد؛ روسیه در جنگ است، چین در اقیانوس آرامِ روزبهروز نظامیترشده با ایالات متحده روبروست، کره شمالی همکاریهای نظامی خود را با موسکو عمق بخشیده و ایران مستقیماً با آمریکا درگیر است. دروغِ تبلیغاتی، در چیدمان این حقایق نهفته است. بوسکو تمام تحرکات رقبای واشنگتن را در چشمانداز اصلی قرار میدهد و در عین حال، ماشینی را که گرد آنها چرخیده، از کادر بیرون میگذارد. روسیه «تصرف میکند»، ایران با آمریکا «درمیافتد»، کره شمالی «شهوت همیشگی» برای تسخیر دارد و چین منتظر بلعیدن تایوان در یک امپراتوری است. در این میان، ایالات متحده صرفاً «پدیدار» میشود؛ بیگناه و حیرتزده در آنجا ایستاده و از «جهان آزاد» در برابر مشتی بیگانه به طرز غیرقابلتوضیحی متخاصم دفاع میکند.
این بیگناهی باید تولید شود؛ بنابراین ادبیات، بار اصلی کار را به دوش میکشد. حکومتهای مخالف واشنگتن «استبدادی»، رهبرانشان «مجنون»، همکاریهایشان «فرقه اقتدارگرا» و اهدافشان ذاتاً «توسعهطلبانه» توصیف میشوند. در مقابل، آمریکا دارای متحدان، شرکا، ارزشهای دمکراتیک و یک «نظم بینالمللی به رهبری آمریکا» است. اسرائیل در میان دمکراسیهای نیازمند دفاع جا داده میشود، بدون آنکه فلسطین اصلاً به عنوان یک مسئله سیاسی مطرح شود. قدرت آمریکا نه به عنوان نیرویی که بر جهان اعمال میشود، بلکه به عنوان جوّ طبیعی زمین که دیگران در آن حرکت میکنند، فرض میشود.
مانور نهایی، خطرناکترین بخش است. بوسکو پس از اعلام اینکه جنگ جهانی سوم عملاً آغاز شده، از این وضعیت اضطراریِ ساختگی استفاده میکند تا درست همان سیاستهایی را تطهیر کند که توان شعلهورتر کردن آن را دارند: ترامپ باید تعهدات خود را از اوکراین گرفته تا تایوان، ژاپن، کره جنوبی و اسرائیل تقویت کند؛ واشنگتن باید با این «چالش چندسر» مقابله کند؛ و از همه افشاگرانهتر، دولت آمریکا باید «سنجیدهترین و مؤثرترین راه» را برای تغییر رژیم در ایران طراحی کند. به محض اینکه امپراتوری اعلام کند مورد حمله قرار گرفته، تصعید تنش تبدیل به «دفاع»، مداخله تبدیل به «دوراندیشی» و تغییر رژیم تبدیل به «صلح از طریق اقتدار» میشود.
این، کارکرد ایدئولوژیک مقاله است. بوسکو صرفاً شکلگیری یک تقابل بلوکی را توصیف نمیکند؛ او نمایشنامهای اخلاقی ارائه میدهد که در آن واشنگتن میتواند قدرتِ بدون تاریخ، ارتشهای بدون تجاوز، ائتلافهای بدون توسعهطلبی و دشمنانِ بدون گله و شکایت داشته باشد. بنابراین، پرسش مرکزی که مقاله او نباید اجازه مطرح شدنش را بدهد، همان چیزی است که این کالبدشکافی باید رو کند: پیش از آنکه این بهاصطلاح «محور اقتدارگرا» به یکدیگر نزدیک شوند، چه رخ داده بود؟
تاریخی که بوسکو باید سانشور کند
«محور اقتدارگرای» بوسکو از یک واقعیت آغاز میشود: روسیه، چین، ایران و کره شمالی در حال نزدیکتر شدن به یکدیگرند. اما روابطی که او در قالب یک بلوک ایدئولوژیک فشرده میکند، ماهيتاً متفاوتند. روسیه و کره شمالی معاهدهای دارند که در صورت حمله به هر یک، کمک نظامی فوری ارائه میدهد. معاهده استراتژیک ایران و روسیه، همکاریهای دفاعی را با بانکداری، انرژی، حملونقل و تسویه با ارزهای ملی ترکیب میکند. در این میان، چین و روسیه رابطه اقتصادی بسیار بزرگتری ساختهاند که مبادلات تجاری دوجانبه آنها در سال ۲۰۲۵ برای سومین سال متوالی از ۲۰۰ میلیارد دلار فراتر رفت. بوسکو شاهد یک همگرایی واقعی است، اما «محور نظامی اقتدارگرا» نامیدن آن، بیش از آنکه شفافسازی کند، حقایق را میپوشاند.
روسیه را در نظر بگیرید. بوسکو میگوید پوتین اراضی گرجستان را تصرف کرد، اوکراین را ویران ساخت و اکنون به دنبال بازسازی امپراتوری روسیه است. آنچه حذف میشود، پیشروی ناتو در همین فضای پس شوروی است. در سال ۲۰۰۸، ناتو رسماً اعلام کرد که اوکراین و گرجستان «عضو ناتو خواهند شد». تا ژوئیه ۲۰۲۶، این ائتلاف ۷۰ میلیارد یورو تجهیزات نظامی، کمک و آموزش برای آن سال به اوکراین اختصاص داده بود. اقدامات روسیه همچنان اقدامات روسیه است، اما خارج از یک سیستم نظامیِ رو به گسترشِ غربی رخ نداد. بوسکو آن سیستم را حذف میکند و سپس پاسخ موسکو به محیط امنیتیِ تغییریافته را چنان جلوه میدهد که گویی صرفاً از اشتهای پوتین سرچشمه گرفته است.
همین ترفند در مورد ایران پررنگتر است. بوسکو میگوید تهران «مستقیماً با آمریکا درافتاده است»، در حالی که خود ایالات متحده آشکارا در حال جنگ با ایران است. «عملیات خشم حماسی» (Operation Epic Fury) در ۱ مارس ۲۰۲۶ با هدف قرار دادن نیروهای موشکی، توانمندیهای نیروی دریایی و شبکههای نظامی منطقهای ایران آغاز شد. بوسکو سپس تغییر رژیم در تهران را توصیه میکند، بدون آنکه اشاره کند اسناد ازطبقهبندیخارجشده آمریکا، برنامهریزی و اجرای «عملیات آژاکس» در سرنگونی دکتر محمد مصدق در سال ۱۹۵۳ را ثبت کردهاند. سیاستی که او به عنوان درمان خصومت ایران نسخه میپیچد، خود بخشی از همان تاریخی است که این خصومت را تولید کرده است.
در مورد کره شمالی، بوسکو به نیروها، موشکها و «شهوت همیشگی» مفروض برای تسخیر جنوب اشاره میکند. آنچه غایب است، این حقیقت است که جنگ کره هرگز رسماً پایان نیافت. کره پس از خروج از استعمار ژاپن، در امتداد مدار ۳۸ درجه به مناطق اشغالی شوروی و آمریکا تقسیم شد؛ آتشبس ۱۹۵۳ هرگز جای خود را به پیمان صلح نداد؛ و ۲۸,۵۰۰ نیروی آمریکایی همچنان در کره جنوبی مستقر هستند. بنابراین، موضع نظامی پیونگیانگ در دل یک جنگِ تمامنشده و حضور نظامی دائمی جبهه مقابل شکل گرفت، نه در خلأ روانی که بوسکو برایش میسازد.
برخورد او با مسئله تایوان نیز از همین الگوی تکراری پیروی میکند. بوسکو حاکمیت رسمی چین بر تایوان را بخشی از یک پروژه امپراتوری مینامد، در حالی که جنگ داخلی و مداخله خارجی را که منجر به تقسیم کنونی شد، پاک میکند. پس از پیروزی کمونیستها در سرزمین اصلی، ترومن در سال ۱۹۵۰ ناوگان هفتم را روانه تنگه تایوان کرد. این نقش امنیتی آمریکا امروز نیز ادامه دارد: در ژوئیه ۲۰۲۶، رئیسجمهور تایوان خواستار همکاری با واشنگتن برای عبور از خرید تسلیحات به سمت تحقیق، توسعه و تولید مشترک دفاعی شد. موضع هرچه که در قبال آینده تایوان باشد، داستان بوسکو تنها پس از محو تاریخی نظامی که چیدمان فعلی را ساخته، آغاز میشود.
اسرائیل صرفاً در میان دمکراسیهایی قرار میگیرد که واشنگتن باید از آنها دفاع کند، در حالی که فلسطین تقریباً ناپدید میشود. با این حال، بیش از ۸۰۰ هزار فلسطینی در جریان نکبت ۱۹۴۸ آواره شدند و تا اوت ۲۰۲۶، هزاران نفر دیگر در کرانه باختری از طریق خشونت شهرکنشینان، تخریب و تخلیه اجباری، در میان بیش از ۱۴۰۰ مورد خشونت شهرکنشینان طی یک سال آواره شدهاند. بنابراین «جهان آزادِ» بوسکو حاوی مناقشهای استعماری و سرزمینی است که نقشه «دمکراسی در برابر استبداد» او توان هضم آن را ندارد.
حتی تاریخ قرنجداگانه او در نقطه آغاز ناقص است. پس از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، ایالات متحده و سایر قدرتهای متفقین مداخله نظامی در روسیه انقلابی داشتند. تقابلی که بوسکو ریشه آن را در بلشویسم میجوید، از همان سالهای نخستین حاوی مداخله مسلحانه غرب بود. و هنگامی که اتحاد جماهیر شوروی هفت دهه بعد ناپدید شد، پرسش استراتژیک در واشنگتن این شد که با عدم تعادل حاصل چه کنند. «راهنمای برنامهریزی دفاعی ۱۹۹۲» بر جلوگیری از ظهور قدرت دیگری که قادر به چالش کشیدن سیادت آمریکا باشد، تمرکز کرد.
آن قدرتِ پس از جنگ سرد، نه فقط به بحث گذاشته، بلکه اعمال شد. در سال ۲۰۱۱، واشنگتن، لندن و پاریس آشکارا اعلام کردند که معمر قذافی باید از قدرت برود، در حالی که واشنگتن از بشار اسد خواست «کنار برود» و تحریمهای گستردهای بر سوریه اعمال کرد. در سال ۲۰۲۶، اعمال زور آمریکا از طریق امور مالی و فناوری نیز گسترش یافته است: سیاست آمریکا در قبال ایران اجازه جریمه کشورهایی را میدهد که کالاها یا خدمات ایرانی خریدمیکنند، در حالی که کنترلهای آمریکا دسترسی چین به تراشههای محاسباتی پیشرفته و فناوری ساخت نیمههادیها را محدود میکند. اینها حاشیههای مقاله بوسکو نیستند؛ اینها بخشی از محیط مادی هستند که در آن همکاریهایی که او «محور اقتدارگرا» مینامد، شکل گرفته است.
امپراتوری با مرزهایی روبرو میشود که از پذیرششان سر باز میزد
خطای بوسکو بزرگتر از یک تاریخنگاری بد است؛ او ظاهرِ مشهودِ بحران کنونی را با علت آن اشتباه میگیرد. چهار دولت در حال نزدیکتر شدن هستند، پس همگرایی آنها باید این تقابل را ایجاد کرده باشد! احتمال اینکه خودِ این تقابل به ایجاد همگرایی کمک کرده باشد، خارج از چارچوب مجاز فکری او قرار میگیرد.
این معکوسسازی از حقیقتِ سیاسیِ مرکزیِ دوران پس از جنگ سرد محافظت میکند: تمرکز فوقالعاده قدرتی که پس از فروپاشی شوروی به وجود آمد، هرگز صرفاً یک برتری نظامی نبود. این توانایی بود که تصمیم گرفته شود کدام حکومتها میتوانند ایزوله شوند، کدام دولتها میتوانند مجازات شوند، کدام منافع امنیتی به رسمیت شناخته میشوند، کدام مرزها میتوانند به جبهههای نظامی تبدیل شوند، کدام ارزها و فناوریها میتوانند به ابزار فشار تبدیل شوند، و به کدام حکومتها ممکن است گفته شود که ادامه وجودشان قابل مذاکره است. زبان از این دولت به آن دولت تغییر کرد، اما این امتیاز ویژه تغییر نکرد.
تناقضی که تمام این داستان را پیش میبرد اینجاست: یک قدرت سلطهگر (هژمون) نمیتواند جهانی بدون وزنه متقابل را صرفاً با داشتن قدرت برتر حفظ کند. او باید مکرراً از آن قدرت استفاده کند تا از شکلگیری وزنههای متقابل جلوگیری کند. اما هر بار استفاده از قدرت، به کسانی که در طرف دریافتکننده هستند، چیزی درباره هزینه آسیبپذیر ماندن میآموزد.
اگر دسترسی به امور مالی قابل قطع شدن باشد، استقلال از آن معماری مالی ارزشمند میشود. اگر فناوریهای حیاتی قابل دریغ کردن باشد، ساخت ظرفیتهای مستقل به یک ضرورت استراتژیک تبدیل میشود. اگر انزوا میتواند کشور به کشور تحمیل شود، روابطی که بتوانند انزوا را سختتر کنند جذابتر میشوند. اگر برتری نظامی به جدا نگه داشتن رقبای احتمالی بستگی دارد، آن رقبا دلایل مادی برای همکاری پیدا میکنند.
هیچ پیمان ایدئولوژیک بزرگ و مفصلی لازم نیست؛ خودِ «امپراتوری» این انگیزه را فراهم میکند.
شوخی تاریخی نهفته در هشدار بوسکو همین است. برای دههها، استراتژی آمریکا به دنبال جلوگیری از ظهور هر قدرت یا ائتلافی بود که بتواند آزادی عمل آمریکا را به شدت محدود کند. اکنون که ائتلافها در حال ظهورند، وجود آنها به عنوان اثباتی ارائه میشود که آزادی عمل آمریکا باید با پرخاشگری بیشتری مدافع شود! پزشک، خودِ بیماری را به عنوان دارو تجویز میکند و وقتی حال بیمار وخیمتر میشود، صادقانه جریحه دار و خشمگین به نظر میرسد!
این امر، روسیه، چین، ایران و کره شمالی را به یک اردوگاه واحد انقلابی تبدیل نمیکند. آنها چنین نیستند. جوامع آنها حاوی نیروهای طبقاتی متفاوت، پروژههای سیاسی متفاوت و تناقضات متفاوت است. چندقطبیگرایی، همان سوسیالیسم در لباس دیپلماتیک نیست. جهانی شامل چندین مرکز قدرت همچنان میتواند حاوی استثمار، نابرابری و ارتجاع باشد.
اما از مردم زحمتکش در ملل تحت ستم نیز نمیتوان انتظار داشت که فرمان امپریالیستی انحصاری را صرفاً به این دلیل که قدرتِ فرماندهنده خود را دمکراتیک مینامد، با رهایی اشتباه بگیرند. تضعیف توانایی یک دولت برای دیکته کردن مرزهای مقبول سیاسی و اقتصادی به دیگران، فضایی برای حاکمیت، توسعه و مبارزه ایجاد میکند که تحت سلطه بیچونوچرا وجود ندارد. اینکه چه چیزی آن فضا را پر میکند، یک پرسش سیاسی باقی میماند؛ اما وجود خودِ این فضا اهمیت دارد.
ادبیات «دمکراسی در برابر استبدادِ» بوسکو دقیقاً برای پنهان کردن این پرسش مادی طراحی شده است. «دمکراسی» به یک اعتبار ژئوپلیتیکی متصل به دولتهای ادغامشده در سیستم امنیتی مسلط تبدیل میشود. «استبداد» به توضیحی برای مقاومت در برابر آن تبدیل میشود. امپراتوری ائتلاف میسازد؛ رقبایش محفل و فرقه تشکیل میدهند. امپراتوری منافع استراتژیک دارد؛ رقبایش جاهطلبی در سر میپرورانند. امپراتوری بازدارندگی دارد؛ رقبا تجاوزگری دارند. خودِ تاریخ به امتیازی تبدیل میشود که طبق عضویت در این باشگاه توزیع میشود.
پذیرش این دستهبندی ایدئولوژیک، بازسازی علیت را تقریباً غیرممکن میسازد. فشارهای ایجادشده توسط نظم مسلط به عنوان یک امر عادی در پسزمینه ناپدید میشوند و تنها واکنش است که مرئی میماند. کشوری که تلاش میکند آسیبپذیری خود را کاهش دهد متخاصم میشود. دو دولتِ تحت هدف که با یکدیگر تجارت میکنند به یک بلوک تبدیل میشوند. یک شراکت نظامی که تحت فشار شکل گرفته، به عنوان مدرکی ارائه میشود که آن فشار از همان ابتدا لازم بوده است.
جنگ سرد جدید اینگونه خود را بازتولید میکند. تلاش برای حفظ آزادی عمل برتر، مقاومت در برابر آن آزادی را ایجاد میکند. مقاومت، ارزش هماهنگی را افزایش میدهد. هماهنگی به عنوان تهدیدی برای نظم موجود تفسیر میشود. بنابراین دفاع از آن نظم نیازمند فشار اضافی است که دوباره نیاز به هماهنگی را افزایش میدهد. آنچه به عنوان حفظ سلطه آغاز میشود، به ماشینی برای تولید «ضدسلطهای» تبدیل میشود که از آن میترسد.
و اکنون این تناقض به اندازهای خطرناک میشود که از بخشهایی که در آن ساخته شده فرار کند. جبهههای مختلف برای پیوند سیاسی، اقتصادی و نظامی نیازی به داشتن یک تاریخ مشترک ندارند. به محض اینکه آنها از طریق شراکتهای استراتژیک، سیستمهای تحریم، تعهدات نظامی و زیرساختهای رقابتی به هم متصل شوند، تصعید تنش در یک میدان میتواند بر روابط فراتر از آن فشار وارد کند. خطر جنگ جهانی در چهار شرور که یک مرامنامه اقتدارگرا را تلاوت میکنند نیست، بلکه در کشیده شدن تناقضاتِ تاریخاً جداگانه به سیستمهای روزبهروز متصلترِ تقابل است.
هیچ چیز اجتنابناپذیری در مورد نتیجه وجود ندارد. مذاکره در کنار آمادهسازی برای جنگ باقی میماند، زیرا طبقات حاکمی که قادر به ایجاد کاتاستروف (فاجعه) هستند، قادر به تشخیص هزینه آن نیز هستند. تاریخ باز میماند. اما یک تناقض باز همچنان میتواند به بدی بسته شود.
برای مردم زحمتکش، پرسش حیاتی این نیست که در رقابت میان دولتها کدام پرچم را تکان دهند. این است که چه کسی از حفظ سیستمی سود میبرد که در آن سلطه باید مدام خود را از طریق بودجههای نظامی، تحریمها، کنترل فناوری و بحران دائمی بازتولید کند. کارگر سر میزی نمینشیند که این ابزارها از آنجا فرماندهی میشوند؛ او قبض مالیات، برنامه ریاضت اقتصادی، پوستر اعزام به خدمت و زمانی که دیپلماسی سرانجام زیر بار غرور انباشتهشده فرو میریزد، دستور خون دادن را دریافت میکند.
داستان واقعی این نیست که یک محور اقتدارگرا ناگهان جهان را به سمت جنگ جهانی سوم راند. این است که مبارزه برای حفظ جهانی سازمانیافته حول آزادی فرماندهی برتر غربی، مقاومتِ روزبهروز سازمانیافتهتری را در برابر آن فرمان ایجاد کرده است. انحصار قدیمی در حال تضعیف است؛ انزوای قدرت متقابل سختتر میشود؛ و تلاش برای بازگرداندن سلسلهمراتب دیروز از طریق اجبار بیشتر، هزینه هر تقابل جدید را بالا میبرد. بوسکو دود را میبیند و متهمکننده به کسانی اشاره میکند که در حال ساخت آتشبر هستند. آنچه او نمیتواند اجازه دهد خوانندگانش ببینند، امپراتوری است که با گالن بنزین پشت سر او ایستاده است.
ماشین جنگی را در همان جایی که ایستادهایم در هم بشکنیم
اگر خطر این است که چند تقابل منطقهای در حال جوش خوردن به یک سیستم جنگی گستردهتر هستند، پس مخالفت نمیتواند منتظر بماند تا موشکها از یک آستانه خیالی عبور کنند و گویندگان تلویزیون سرانجام اعلام کنند که تاریخ جدی شده است. وظیفه ما مواجهه با ماشین تصعید تنش در همین زمان است: سیاست تغییر رژیم، جنگ تحریمها، سربازگیری نظامی، تولید سلاح، توسعه ائتلافها و تبلیغاتی که به کارگران میآموزد تسلط امپریالیستی را با امنیت خود اشتباه بگیرند.
این کار همین حالا هم یک جای پای سازمانیافته دارد. «کمیته ضدجنگ مینهسوتا» اعتراضات، آموزشهای سیاسی، فعالیتهای ضدسربازگیری و کمپینهایی را علیه جنگها و مداخلات آمریکا سازماندهی میکند، در حالی که مواد جمعآوری کمکهای مالی آن بیان میکند که کارش توسط اهداکنندگان فردی حمایت میشود نه ساختارهای تامین مالی دولت امپریالیستی که اغلب سازمانهای حرفهای “صلح” را اهلی میکنند. این مدل اهمیت دارد زیرا سیاست ضدجنگ نمیتواند به اندیشکدههایی واگذار شود که درباره مدیریت انساندوستانه امپراتوری بحث میکنند؛ این سیاست باید در میان مردمی ریشه داشته باشد که قادر به برهم زدن رضایت سیاسی هستند که جنگ دائمی به آن وابسته است.
جنبش کارگری یک میدان نبرد دیگر است. اتحادیه کشوری «کارگران الکترونیک، رادیو و ماشینآلات آمریکا» آشکارا با حمله نظامی ۲۰۲۶ آمریکا به ایران مخالفت کرد و مخالفت ضدجنگ را در داخل سازمانی قرار داد که از طریق حق عضویت اعضا و کمکهای محلی تامین مالی میشود. این اقدام باید تکثیر شود. بخشهای منطقهای اتحادیهها میتوانند قطعنامههایی را در مخالفت با جنگهای بدون مجوز و عملیات تغییر رژیم بحث و تصویب کنند، آموزش سیاسی درباره تحریمها و نظامیسازی سازمان دهند و پرسشی را مطرح کنند که معمولاً از جلسات قراردادها کنار گذاشته میشود: چرا مدام به کارگران گفته میشود هیچ پولی برای مسکن، مدارس، بهداشت یا دستمزد وجود ندارد، در حالی که میلیاردهادلار فوراً برای تسلیحات، پایگاهها و جبههای دیگر فراهم میشود؟
آموزش سیاسی باید به فراموشی تاریخی که داستان بوسکو را ممکن میسازد، حمله کند. نشستهای آموزشی، بحثهای محیط کار، انجمنهای جامعه و رسانههای مستقل باید تیترهای امروز را به جنگ تمامنشده کره، تاریخ مداخله در ایران، حرکت ناتو در فضای پس شوروی، مسئله حلنشده تایوان و ادامه استعمار فلسطین متصل کنند. هدف تولید متخصصانی نیست که تاریخها را حفظ کنند، بلکه مسلح کردن مردم عادی به حافظه تاریخی کافی است تا قدیمیترین ترفند امپریالیستی در کتاب را تشخیص دهند: همه آنچه را که قبل از تلافی رخ داده پاک کن و سپس داستان را با تلافی آغاز کن.
آن آموزش باید به فشار مادی منجر شود. سازماندهی کمیته ضدجنگ حول سربازگیری نظامی، سیستمهای تسلیحاتی و کمپینهای خروج سرمایه نشان میدهد که چگونه مخالفت میتواند از اعتراض اخلاقی به سمت دخالت در نهادهایی که جنگ را بازتولید میکنند حرکت کند. کارگران میتوانند نظامیسازی را در اتحادیههای خود به چالش بکشند، دانشجویان میتوانند با سربازگیری و روابط صنعت تسلیحات در دانشگاههای خود مبارزه کنند و جوامع میتوانند شرکتها و نهادهای عمومی مرتبط با اقتصاد جنگیِ رو به گسترش را افشا کنند.
هیچیک از اینها نیازمند این نیست که وانمود کنیم هر دولتِ مقاوم در برابر واشنگتن، انقلابی است. ضدامپریالیسم به معنای انتخاب یک طبقه حاکم دیگر برای پرستش نیست؛ بلکه به معنای درک این نکته است که ما در سیستم جهانی کجا ایستادهایم و چه ماشینی را واقعاً در موقعیت مسدود کردنش قرار داریم. کارگران داخل مرکز امپریالیستی فرماندهی تهران، موسکو، پکن یا پیونگیانگ را در دست ندارند، اما ما زیر نظر دولتی زندگی میکنیم که تحریمها، تسلیحات، ائتلافها و دستگاه تغییر رژیم آن سیاره را محاصره کرده است. اگر جنگ سرد جدید به سمت یک جنگ جهانی سوم رانده میشود، نخستین مسئولیت ما این است که در چرخدندههای ماشینی که به دستهای خودمان نزدیکتر است، ریگ بیندازیم.
