
از «فاشیسمِ ترامپ» تا «دخالتِ بشردوستانه»؛ نامهای که چهرهٔ تجاوز را عوض میکند، نه ماهیتِ آن را
نامهای در لفافهی همبستگی؛ پشت پردهی یک فراخوان امپریالیستی
حمید علوی
روزنامهی بریتانیایی گاردین نامهی سرگشادهای را منتشر کرد که به امضای بیست و شش تن از دانشگاهیان، نویسندگان و فعالان سیاسی از کشورهای گوناگون رسیده بود. این نامه که با عنوان «به زندانیان سیاسی ایران؛ گرفتار میان دو تیغهی یک قیچی» منتشر گردید، در ظاهر بیانیهای است در همبستگی با زندانیان سیاسی ایران و محکومیت سرکوبهای داخلی از یک سو و حملات نظامی آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر. امضاکنندگان این نامه، که در میان آنها چهرههای شناختهشدهای همچون آنجلا دیویس، جودیت باتلر، رشید خالدی، کیانگا-یاماهتا تیلور و مایکل لووی به چشم میخورند، کوشیدهاند تا با بهکارگیری استعارهی «دو تیغهی قیچی»، وضعیت زندانیان سیاسی ایران را بهگونهای ترسیم کنند که گویی این زندانیان به یکسان از سوی جمهوری اسلامی و از سوی قدرتهای امپریالیستی تحت فشار و سرکوب قرار دارند. اما هر متن سیاسی، افزون بر آنچه در سطح میگوید، دارای لایههای پنهان معنا و کارکردهای عملیای است که در پسپردهی عبارتبندیهای ظاهراً انساندوستانه جای میگیرند. آنچه در این نامه بهعنوان «همبستگی» جلوهگری میکند، در واقعیتِ عینیِ سیاسی، چیزی جز همسویی با خطرناکترین جناحهای امپریالیسم جهانی و صهیونیسم نیست. این نامه، فارغ از شعارهایش علیه آمریکا و اسرائیل، در بستر تاریخی و سیاسی کنونی، دقیقاً در جهتِ منافعِ همان نیروهایی حرکت میکند که مدعیِ مبارزه با آنهاست. من در صددم تا با رویکردی ریشهای و با تکیه بر تحلیل طبقاتی و تاریخی، لایههای پنهان این نامه را آشکار سازم، تناقضهای درونی آن را به نقد بکشم، و نشان دهم که این فراخوان در واقع جادهصافکنی است برای دخالت نظامیِ بهاصطلاح بشردوستانهی تحت نظارت سازمان ملل متحد – دخالتی که منافعِ اسرائیل و آمریکا در آن بهوضوح قابل تشخیص است. همچنین، با بررسی سوابق فکری و عملیِ امضاکنندگان این نامه، نشان خواهم داد که چگونه شبکهای از روشنفکران، با وجود سابقهی گاهِ رادیکال خود، در این پروژهی خاص، به ابزاری برای پیشبردِ دستورکاری تبدیل شدهاند که در جهتِ منافعِ خطرناکترین جناحهایِ امپریالیسم جهانی حرکت میکند.
نخستین گام در نقد هر متن سیاسی، پرسش از جایگاه طبقاتی و سیاسیِ گوینده و مخاطبِ آن است. نامهی مذکور، بهرغمِ لحنِ آمیخته با همبستگی و خطابِ بهظاهر عمومیاش، در واقع پدیدهای است که درونِ گفتمانِ روشنفکریِ لیبرال-رادیکالِ غربی تولید شده و مخاطبِ نخستِ آن نیز همین حلقهها هستند. امضاکنندگانِ این نامه عمدتاً دانشگاهیانِ ارشدِ دانشگاههای برترِ آمریکا و بریتانیا هستند. آنها در فضایِ آکادمیکِ غرب پرورش یافتهاند، با نهادهایِ قدرت در این کشورها پیوندهایِ ناگسستنی دارند، و گفتمانِ آنها هرچند در ظاهر «رادیکال» و «چپ» جلوه میکند، اما در بطنِ خود، محصولِ همان ساختارهایِ معرفتیِ امپریالیستی است که قرار است با آن مبارزه کنند. این روشنفکران، که خود را «ضدِّ امپریالیست» مینامند، در عملی متناقض، با پذیرشِ این پیشفرض که «هر دو سویِ درگیری» به یکسان سرکوبگرند، در واقع زمینهسازِ مشروعیتبخشی به دخالتِ خارجی میشوند. جملهی کلیدیِ نامه که زندانیانِ سیاسیِ ایران را «گرفتار میان دو تیغهی قیچی» توصیف میکند، یک مغالطهی بزرگِ سیاسی را در خود نهفته دارد: همسطحسازیِ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل. این همسطحسازی، که در قلبِ استدلالِ نامه جای دارد، نه یک اشتباهِ تحلیلیِ ساده، بلکه یک موضعگیریِ سیاسیِ کاملاً آگاهانه است که کارکردی دوگانه دارد. از یک سو، روایتِ جمهوری اسلامی را بهعنوانِ «مدافعِ استقلالِ ملی» نامشروع جلوه میدهد و از سوی دیگر، به تجاوزِ نظامیِ آمریکا و اسرائیل مشروعیتِ اخلاقیِ ظاهری میبخشد. این دقیقاً همان چیزی است که لنین در نقدِ «چپروی کودکانه» هشدار میداد: کسانی که با ادعایِ «فوقانقلابیگری»، تفاوتِ بنیادینِ میانِ دولتهایِ امپریالیستی و دولتهایی را که در برابرِ امپریالیسم مقاومت میکنند نادیده میگیرند، در عمل به سودِ امپریالیسم کار میکنند. در اینجا باید پرسید که چرا این روشنفکران، با وجود آگاهیِ نظریِ خود، در چنین دامی میافتند؟ پاسخ در ساختارِ نهادهایِ آکادمیکِ غرب نهفته است که با وجودِ انتقاداتِ ظاهری، در نهایت بازتولیدکنندهی گفتمانِ مسلط هستند و هرگونه نقدِ رادیکال را در قالبی بیخطر و قابلِ جذب توسطِ نظامِ سرمایهداری ارائه میدهند.
تشبیهِ وضعیتِ زندانیانِ سیاسیِ ایران به «حبسشدگی میانِ دو تیغهی قیچی» یک تصویرِ ادبیِ تأثیرگذار است، اما از منظرِ تحلیلِ ماتریالیستیِ تاریخ، یک مغالطهی آشکار است. این استعاره، رابطهی پیچیدهی طبقاتی و تاریخیِ میانِ دولتِ ایران و قدرتهایِ امپریالیستی را به یک رابطهی متقارن و مکانیکی فرو میکاهد. اما واقعیتِ عینیِ تاریخ، چنین تقارنی را بهکلی رد میکند. جمهوری اسلامی، هرچند که در سیاستهایِ داخلیِ خود دارای سرکوبهایِ طبقاتی و سیاسیِ آشکاری است – که البته نقدِ آن از منظرِ مارکسیستی نه تنها ممکن بلکه ضروری است – اما در عرصهی بینالمللی، بهعنوانِ دولتی عمل میکند که در برابرِ سلطهطلبیِ امپریالیستیِ آمریکا و آرمانِ نسلکشیِ اسرائیل ایستادگی کرده است. این دولت، در طولِ چهار دههی اخیر، هدفِ تحریمهایِ فلجکننده، ترورِ دانشمندان، جنگهایِ نیابتی، و تهدیداتِ مداومِ نظامی از سویِ قدرتمندترین نیرویِ نظامیِ جهان قرار داشته است. در چنین شرایطی، سخن از «دو تیغه» بهگونهای که گویی ایران و آمریکا در یک ردیف قرار دارند، نه فقط نادیدهگرفتنِ تاریخِ استعماریِ غرب در منطقه، بلکه مشارکتِ فعال در بازتولیدِ روایتِ امپریالیستی است که میکوشد هرگونه مقاومتِ ملی را با «تمامیتخواهی» و «سرکوب» هممعنا سازد. مقایسهی فلسطینیها با بلوچها، کردها و دیگر ملیتهایِ داخلِ ایران که در لابهلایِ سطورِ این نامه بهوضوح قابلِ تشخیص است، یک اشتباهِ تحلیلیِ دیگر است که ریشه در تفکرِ امپریالیستی دارد. در حالی که مردمِ فلسطین زیرِ اشغالِ نظامیِ مستقیمِ یک رژیمِ آپارتاید و نسلکش قرار دارند – رژیمی که با حمایتِ همهجانبهی آمریکا به بمبارانِ بیمارستانها، مدارس و اردوگاههایِ پناهندگان میپردازد – وضعیتِ اقلیتهایِ قومی در ایران، هرچند که از تبعیضهایِ ساختاری رنج میبرند و نقدِ آن ضروری است، با اشغال و نسلکشی قابلِ قیاس نیست. همسطحسازیِ این دو وضعیتِ کاملاً ناهمگون، در واقع کوششی است برای بدنامکردنِ دولتهایی که در برابرِ تجاوزِ امپریالیستی از خود دفاع میکنند و همسطحِ نشاندنِ آنها با دولتهایِ نسلکش مانندِ اسرائیل. این مغالطه، ریشه در یک جهانبینیِ تمامیتخواهانه دارد که هرگونه تفاوتِ کیفی را نادیده میگیرد و همهی پدیدهها را در چارچوبی دوگانهی «سرکوبگرِ یکسان» فرو میکاهد – چارچوبی که در نهایت، به نفعِ قدرتمندترین نیرویِ سرکوبگرِ جهان یعنی امپریالیسمِ آمریکا تمام میشود.
نامهی مذکور بهصراحت به بمبارانِ زندانِ اوین توسطِ اسرائیل در ۲۳ ژوئن ۲۰۲۵ اشاره میکند و این رویداد را یکی از مصادیقِ «لبهی دومِ قیچی» معرفی مینماید. اما تحلیلِ ماتریالیستیِ این رویداد، تصویری کاملاً متفاوت از آنچه نامهنویسان ارائه میدهند، به دست میدهد. بمبارانِ یک زندان در پایتختِ یک کشورِ مستقل، در زمانِ صلح یا جنگ، یک جنایتِ جنگیِ آشکار است. اما پرسشِ کلیدی این است: این بمباران در چه بسترِ سیاسیای رخ داده و هدفِ راهبردیِ آن چه بوده است؟ اسرائیل، با بمبارانِ اوین، نه تنها به زیرساختهایِ یک زندانِ معمولی حمله نکرده، بلکه هدفِ آن ضربهزدن به نمادِ حاکمیتِ ملیِ ایران و همزمان ایجادِ یک «دستاویزِ انسانی» برای توجیهِ حملاتِ بعدی بوده است. این نامه، با بزرگنماییِ ابعادِ انسانیِ این بمباران و همزمانِ نادیدهگرفتنِ ماهیتِ توسعهطلبانه و نسلکشِ اسرائیل، دقیقاً در همان جهتی حرکت میکند که اسرائیل میخواهد.
یکی از روشهایِ مؤثر در نقدِ متونِ سیاسی، «سنجشِ گفتار با کردار» و بررسیِ سوابقِ عملیِ کسانی است که چنین مواضعی را امضا میکنند. این بررسی، که نیازی به «رسواکردن» ندارد و صرفاً در خدمتِ شفافسازیِ سیاسی است، نشان میدهد که بسیاری از امضاکنندگانِ این نامه، پیشینهای دارند که با ادعاهایِ ظاهریِ آنها در تناقض است یا دستکم، آنها را در زمرهی نیروهایی قرار میدهد که بهطورِ عینی به سودِ امپریالیسم عمل کردهاند. در ادامه به بررسیِ برخی از این چهرهها میپردازیم.
آلبرتو توسکانو، استادِ بازنشستهی دانشگاهِ گلداسمیتسِ لندن، در نوشتههایِ خود نظریهای از فاشیسم را ارائه داده که در آن، میانِ «امپریالیسمِ نژادپرستانه» و «امپریالیسمِ دموکراتیک» تمایز قائل میشود و ایدهی «امپریالیسمِ دمکراتیک» را بهعنوانِ «شرِّ کمتر» معرفی میکند. توسکانو با الهام از نظریهپردازان رادیکال سیاهپوست مانند آنجلا دیویس و جورج جکسون، کوشیده است تا نشان دهد که فاشیسم فرایندی است که ریشه در سرمایهداری نژادی و استعماری دارد. اما این نوعِ نظریهپردازی، هرچند در ظاهر نقدی بر امپریالیسم به شمار میرود، در عمل، بهساماندادنِ مشروعیتیِ اخلاقی برای مداخلاتِ نظامیِ غرب – بهویژه در مناطقِ حساسِ راهبردی – منجر میشود. توسکانو با این استدلال که «امپریالیسم دموکراتیک» ممکن است نسبت به شکلهای وحشیانهترِ آن ارجحیت داشته باشد، عملاً به نیروهایی خدمت میکند که خود را بهعنوان «ناجیانِ دموکراتیک» به ملتها تحمیل میکنند – دقیقاً همان نیروهایی که امروز ایران را تهدید به جنگ میکنند. این رویکرد، در واقع تکرارِ همان منطقِ استعماریِ قدیمی است که میگفت «بارِ تمدنسازیِ انسانِ سفیدپوست» بر دوشِ قدرتهایِ غربی است – با این تفاوت که امروز، این منطق در لفافهی «دفاع از دموکراسی» و «حقوق بشر» ارائه میشود.
برناردین دورن، استادِ حقوق در دانشگاهِ نورثوسترن، که نامِ او در برخی منابع با املایِ Dohrn ضبط شده، از رهبرانِ پیشینِ سازمانِ تروریستیِ داخلیِ «ودر آندرباون» (Weather Underground) در آمریکا بوده است. این سازمان در دههی ۱۹۷۰ میلادی با شعار «سرنگونی دولت امپریالیستی آمریکا به هر وسیلهای که شده» دست به بمبگذاری در ساختمانهای دولتی از جمله کنگره، پنتاگون و وزارت امور خارجه زد و دورن توسط افبیآی «خطرناکترین زن آمریکا» نامیده شد. با این حال، نکتهی جالب آنجاست که این دو چهرهی رادیکالِ سابق، در سالهای اخیر مواضعی اتخاذ کردهاند که از یک «ضدِّ امپریالیسمِ توخالی» فراتر نمیرود. دورن و همسرش بیل آیرز، که او نیز از بنیانگذارانِ این سازمان بوده، در این نامه، با پذیرشِ روایتِ «دو تیغه»، عملاً از موضعِ انقلابیِ پیشین خود فاصله گرفته و به همسطحسازیِ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل کمک کردهاند – همسطحسازیای که در تضادِ آشکار با مبارزهی تاریخیِ آنها علیه امپریالیسمِ آمریکاست. یکی از ناقدان این نامه بهدرستی اشاره کرده که دورن و امثال او «ضدِّ امپریالیسمشان نرمتر شده» و در نامهای که امضا کردهاند، «دوقطبیِ کاذب میانِ امپریالیسم و ضدِّ امپریالیسمِ توخالی را رد میکنند» – عبارتی که خود بهخوبی نشاندهندهی فاصلهی آنها از هرگونه موضعگیریِ واقعاً ضدِّ امپریالیستی است. این تناقض، نشاندهندهی خطری است که روشنفکرانِ چپ را تهدید میکند: وقتی مبارزه با امپریالیسم از ریشههای طبقاتیِ خود تهی شود، به شعارهایی تهی تبدیل میشود که بهراحتی در خدمتِ دستورکارهایِ لیبرال-امپریالیستی قرار میگیرند. به عبارت دیگر، انقلابِ پیشینِ آنها، در فقدانِ یک تحلیلِ طبقاتیِ مستمر، به یک «سبکِ زندگیِ رادیکال» تبدیل شده است که با نظامِ سرمایهداری سازگار است و هیچ تهدیدی برای آن به شمار نمیرود.
بیل آیرز، دیگر امضاکننده، نیز همچون دورن از بنیانگذارانِ «ودر آندرباون» بوده و سابقهی بمبگذاری در ساختمانهایِ دولتیِ آمریکا را دارد. با این حال، آیرز در سالهایِ اخیر علیه مداخلهی آمریکا در سوریه موضعگیری کرده، اما در عین حال از هوگو چاوز و «انقلابِ بولیواری» در ونزوئلا حمایت کرده است – حمایتی که بار دیگر نشاندهندهی نوعی «چپگراییِ نمادین» است که در آن، هر حکومتِ ضِدِّ آمریکایی، که از خودش دفاع نکند و در برابر ظلم عقب نشینی کند قابل حمایت کردن است اما به محض اینکه مانند ایران در برابر تجاوز ایستاد و به غرب ضربه زد میشود شیطان و باید تجزیه شود. آیرز، که امروز استادِ دانشگاه در شیکاگو است، نشان داده که چگونه یک انقلابیِ سابق میتواند به یک چهرهی آکادمیکِ موجه تبدیل شود، بدون آنکه هیچ تغییری در ساختارهایِ قدرت ایجاد کند. این مسأله، یکی از معماهایِ بزرگِ سیاستِ روشنفکری در غرب است: چگونه نیروهایِ رادیکال، پس از جذب در نظامِ آکادمیک، به بازتولیدکنندگانِ همان نظام تبدیل میشوند؟
جیسون استنلی، استادِ فلسفه در دانشگاهِ تورنتو، از جمله روشنفکرانی است که بهصراحت از روایتِ «فاشیسمِ ترامپ» برای توجیهِ تحلیلهایِ خود از جنگِ علیه ایران استفاده کرده است. او در مصاحبهای با عنوان «ترامپ به ایران حمله کرد چون فاشیستها هم امپریالیستاند» استدلال کرده که فاشیسمِ ترامپ، تصمیمات او برای حمله به ایران و ونزوئلا را توضیح میدهد. این تحلیل، هرچند در ظاهر علیهِ ترامپ است، اما در بطنِ خود، جنگِ آمریکا علیه ایران را بهعنوانِ یک «ویژگیِ فاشیستی» توصیف میکند و نه یک سیاستِ امپریالیستیِ ساختاری که ریشه در منافعِ سرمایهداریِ جهانی دارد. استنلی با این رویکردِ شخصیتمحور و روانشناختی، جایِ تحلیلِ طبقاتی و ساختاری را میگیرد و در نهایت به سطحیسازیِ مبارزه با امپریالیسم میانجامد. او با برچسبزدنِ «فاشیست» به ترامپ، بهطورِ غیرمستقیم راه را برای حمله «مداخلهی بشردوستانه» بهعنوانِ جایگزینی برای حمله «فاشیستی ترامپ» هموار میسازد – مداخلهای که در نهایت به نفعِ همان ساختارهایِ امپریالیستیِ عمیقتر تمام میشود. این نوعِ تحلیل، که در محافلِ آکادمیکِ آمریکا و کانادا رواج یافته، در واقع یک انحرافِ ایدئولوژیک است که ریشههایِ طبقاتیِ امپریالیسم را نادیده میگیرد و آن را به ویژگیهایِ فردیِ سیاستمداران تقلیل میدهد – انحرافی که در نهایت به نفعِ خودِ امپریالیسم تمام میشود، زیرا راه را برای «دموکراتهایِ خوشنیت» بهعنوانِ جایگزینی برای «فاشیستها» باز میکند، در حالی که سیاستِ امپریالیستیِ هر دو جناحِ اصلیِ آمریکا، در ماهیت، تفاوتی ندارد.
رشید خالدی، تاریخنگارِ برجستهی فلسطینی و رئیسِ مؤسسهی مطالعاتِ فلسطین، شاید مهمترین و در عین حال بحثبرانگیزترین امضاکنندهی این نامه باشد. خالدی در مصاحبهای در دسامبر ۲۰۲۴، بهصراحت از «محور مقاومت» انتقاد کرده و آن را «محورِ حفاظت از ایران» خوانده است که برای منافعِ ملیِ ایران طراحی شده بود و هیچ ارتباطی با منافعِ ملیِ فلسطین نداشته است. او با صراحت گفته است که «هرگز باور نکرده که چیزی به نام محور مقاومت وجود داشته باشد» و آن را «ابزاری برای حفاظت از رژیم ایران» توصیف کرده است. خالدی در ادامه، حماس را به «باورِ سادهاندیشانه» به این محور متهم کرده و معتقد است که مقاومتِ فلسطین نباید به حمایتِ تهران مشروط باشد. این اظهارات، واکنشهای تند بسیاری را در پی داشته و برخی او را به «نادیدهگرفتنِ قربانیانِ فلسطینی و دیگران در منطقه، از جمله ایران و حزبالله» متهم کردهاند. امضایِ خالدی در این نامه، نشان میدهد که او با وجودِ نقدهایِ مشروعِ خود بر اسرائیل، در عمل به روایتی دامن زده است که محورِ مقاومت را تضعیف میکند – محوری که فلسطین بخشِ جداییناپذیری از آن است. هرگونه مداخلهی نظامیِ غرب در ایران، بهطورِ مستقیم به تضعیفِ این محور منجر میشود و در نتیجه، به نفعِ اسرائیل و به ضررِ آرمانِ آزادیِ فلسطین تمام خواهد شد. این تناقضِ خالدی – ناقدِ سرسختِ اسرائیل اما همزمان تضعیفکنندهی محوری که بیش از هر نیرویِ دیگری به فلسطین کمک کرده – نشاندهندهی یک سردرگمیِ راهبردی در میانِ بخشی از روشنفکرانِ چپِ فلسطینی است که میانِ نقدِ جمهوری اسلامی و حمایت از مقاومت، تفکیکِ قائل نمیشوند و در این میان، به دامِ روایتِ امپریالیستی میافتند که از همین شکاف برای تضعیفِ تمامیِ جبههی مقاومت استفاده میکند.
مومیا ابوجمال، زندانیِ سیاسیِ سابقِ آمریکایی و یکی از شناختهشدهترین چهرههایِ مبارزه با نظامِ زندانهایِ نژادپرستانهی آمریکا، در نوشتههایِ خود به نقدِ امپریالیسم و جنگهایِ آمریکا پرداخته است. او در سال ۲۰۰۷، در ستونی با عنوان «راهپیمایی به سوی تهران»، «تغییر رژیم» در ایران را «برنامهای که واشنگتن و تلآویو مدتها در سر میپروراندند» توصیف کرده است. با این حال، ابوجمال نیز در این نامه، با پذیرشِ روایتِ «دو تیغه»، عملاً به همسطحسازیِ جمهوری اسلامی با آمریکا کمک کرده است – همسطحسازیای که از منظرِ مبارزهی طبقاتی، خطایی راهبردی به شمار میرود. تضعیفِ هرگونه مقاومتِ ملی در برابرِ امپریالیسم، بهطورِ عینی به نفعِ همان نظامِ زندانها و سرکوبی است که ابوجمال تمامِ عمر با آن مبارزه کرده است. تجربهی تلخِ ابوجمال در زندانهایِ آمریکا، که او را به یکی از نمادهایِ مبارزه با نظامِ کیفریِ نژادپرستانه تبدیل کرد، متأسفانه در این مورد، او را به سمتِ پذیرشِ روایتی سوق داده که در نهایت، به تقویتِ همان نظامِ سرکوبگرِ جهانی – که زندانهایِ گوانتانامو و ابوغریب بخشی از آن هستند – کمک میکند. این مسأله، یکی از تراژدیهایِ سیاستِ چپ در جهان امروز است: چگونه کسانی که خود قربانیِ سرکوبِ امپریالیستی بودهاند، ممکن است در لحظاتی، به ابزاری برایِ همان سرکوب تبدیل شوند؟
یاسین الحاج صالح، نویسنده و روشنفکر چپگرای سوری که شانزده سال از عمر خود را در زندانهای رژیم اسد سپری کرده و همسرش توسط گروههای مسلح مخالف در سوریه ربوده شده و همچنان مفقودالاثر است,یکی از منتقدان جدی و سرسخت رویکرد نوآم چامسکی در قبال انقلاب سوریه به شمار میرود. الحاج صالح که در جوانی تحت تأثیر نوشتههای چامسکی قرار گرفته و حتی دو کتاب از او را به عربی ترجمه کرده بود، در سالهای اخیر با نگارش مقالاتی چون «چامسکی دوست انقلاب سوریه نیست» و «منشور آمریکامحور چامسکی واقعیت را تحریف میکند»، به نقد صریح و تند او پرداخته است. هستهی اصلی نقد الحاج صالح به چامسکی، «آمریکامحوری» اوست؛ به این معنا که چامسکی تمامیِ مبارزات و درگیریهای جهان از جمله انقلاب سوریه را صرفاً از دریچهی تقابل با امپریالیسم آمریکا مینگرد و نقش و عاملیتِ مردم و نیروهای داخلی را نادیده میگیرد. بهعبارت دیگر، چامسکی انقلاب سوریه را نه یک خیزش خودجوش و مردمی علیه دیکتاتوری، بلکه پدیدهای برساختهی نیروهای خارجی برای تضعیف یک دولتِ ضِدآمریکایی تعبیر میکند. الحاج صالح این نگاه را «به نوعی الاهیات» تشبیه کرده که در آن آمریکا «جایگاه خدا را اشغال کرده است؛ هرچند خدایی تبهکار». این نقدِ بنیادین، فراتر از اختلافی تاکتیکی در مورد مسلح کردن مخالفان است و به نقدِ یک جهانبینیِ تمامیتخواهانه میپردازد که عاملیتِ تاریخیِ مردمِ سوریه را در تعیین سرنوشت خودشان نادیده میگیرد. از سوی دیگر، خودِ الحاج صالح نیز با امضای این نامه و پذیرشِ چارچوبِ «دو تیغه»، در عمل به همسطحسازی جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل کمک کرده است – همان خطایی که خود او در نقد چامسکی به آن تاخته است. بهعبارتی، در حالی که چامسکی را به خاطر نادیده گرفتن عاملیتِ مردم سوریه در انقلابشان سرزنش میکند، خود در این نامه، با پذیرش روایتِ «سرکوبِ دوگانه»، عاملیتِ دولتِ ایران را در برابرِ تجاوزِ خارجی نادیده گرفته و بهطورِ غیرمستقیم به مشروعیتبخشی به مداخلهی همان قدرتهایِ خارجی دامن میزند که چامسکی آنها را محورِ تحلیل خود قرار میدهد. این تناقضِ آشکار در موضعگیریِ الحاج صالح نشان میدهد که چگونه حتی روشنفکرانی با تجربهی زیستهی تلخِ سرکوب، ممکن است در دامِ روایتهایی بیفتند که به جای تقویت مبارزهی مستقلِ طبقاتی، آن را به انحرافی خطرناک در جهتِ منافعِ امپریالیسم سوق میدهند.
میشل لووی، جامعهشناس و فیلسوف مارکسیستِ برزیلی-فرانسوی، در مصاحبهای مفصل با وبسایت «اروپا سولیدر» مواضعی اتخاذ کرده که با ادعایِ ضد امپریالیستیاش در تناقضی آشکار قرار دارد. او در این مصاحبه، حماس را بهصراحت یک «گروه یهودیستیز» و «تروریست» میخواند و حملات آن را «تروریسم» توصیف میکند. لووی در ادامه، با تکرار شعارهای رایج در گفتمان امنیتی اسرائیل، ادعا میکند که «تروریسم حماس به راستافراطی در اسرائیل سود رسانده است». این اظهارات، که عملاً روایتِ صهیونیستی از «تروریسم» و «یهودیستیزی» را بازتولید میکنند، در حالی بیان میشوند که لووی از یک سو خود را مارکسیستی ضد امپریالیست مینامد و از سوی دیگر، با پذیرشِ چارچوبِ «دو تیغه» در این نامه، به همسطحسازیِ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل دامن میزند. این تناقضِ آشکار میانِ شعارهایِ ظاهری و موضعگیریِ عملیِ او، نشان میدهد که چگونه حتی روشنفکرانی با سابقهای درخشان در نقدِ امپریالیسم، ممکن است در عملِ سیاسیِ عینی، به ابزاری برای بازتولیدِ همان گفتمانِ امپریالیستی تبدیل شوند که ادعایِ مبارزه با آن را دارند.
کارکردِ عملیِ نامه در بسترِ سیاسیِ کنونی
برای درکِ کارکردِ واقعیِ این نامه، باید آن را در بسترِ سیاسیِ کنونی – یعنی تشدیدِ تهدیداتِ نظامیِ آمریکا و اسرائیل علیه ایران – قرار داد. در این بستر، هر گونه صدایی که از درونِ جریانهایِ چپ و لیبرال برآید و روایتِ «سرکوبِ دوگانه» را تقویت کند، در واقع مشغولِ «جادهصافکنی» برایِ مداخلهی نظامیِ آینده است. سازوکارِ این جادهصافکنی به این صورت است که ابتدا تصویری از ایرانِ شیطانی، سرکوبگر و غیرقابلِ گفتوگو ارائه میشود. سپس، با همسطحسازیِ ایران و اسرائیل، هر گونه مقاومتِ ایران در برابرِ تجاوز بهعنوانِ «تداومِ منطقِ سلطه» معرفی میگردد. در نهایت در پرده ای از مه، جامعۀِ جهانی – و بهویژه سازمانِ مللِ متحد – بهعنوانِ «ناجیِ بشردوستانه» فرا خوانده میشود تا میانِ «دو تیغه» وارد شود و «زندانیانِ بیگناه» را نجات دهد. این دقیقاً همان روایتی است که پیش از حملاتِ نظامی به عراق، لیبی، سوریه و دیگر کشورها نیز بهکار گرفته شد: ابتدا «منطقهی پروازِ ممنوع» یا «منطقهی امن» پیشنهاد میشود، سپس به بهانهی «حمایت از غیرنظامیان»، بمباران آغاز میگردد، و نهایتاً کشور به ویرانهای تبدیل میشود که از آن، تنها گروههایِ مسلحِ موردِ حمایتِ غرب سود میبرند. نامهنویسان بهصراحت از «جامعهی مدنیِ جهانی، فعالانِ ضِدِّ امپریالیست و سازمانها» میخواهند که «بدونِ قید و شرط از خواهران و برادرانِ زندانیِ ما که برای رهاییِ همهی ما میجنگند پشتیبانی کنند و با آنها همبستگی نشان دهند». این عبارت، اگرچه در ظاهر ساده به نظر میرسد، در بسترِ سیاسیِ کنونی به معنایِ فراخوانی برایِ فشارِ بینالمللی بر ایران است – فشاری که نه تنها به آزادیِ زندانیان نمیانجامد، بلکه به بهانهی «حمایت از زندانیان»، راه را برایِ مداخلهی نظامیِ گستردهتر هموار میسازد. تجربهی تاریخی نشان داده که هرگاه امپریالیسم از زبانِ «حمایت از زندانیانِ سیاسی» و «حقوقِ بشر» سخن گفته، در پسِ آن، منافعِ راهبردیِ خود را دنبال کرده است – از مداخله در ویتنام و شیلی تا عراق و افغانستان. در موردِ ایران، این فشارِ بینالمللی، با توجه به اوجگیریِ تهدیداتِ نظامیِ اخیر، میتواند بهسرعت به یک «درخواستِ رسمی» برای «ایجادِ منطقهی امن» یا «نیروهایِ حافظِ صلح» تبدیل شود که در نهایت، به اشغالِ نظامی منجر خواهد شد. امضاکنندگانِ این نامه، با آگاهی یا ناآگاهی، در حالِ تکمیلِ این پازلِ امپریالیستی هستند و با صدورِ بیانیهای که بهظاهر «ضدجنگ» است، در واقعِ امر، زمینهسازِ جنگی بزرگتر میشوند.
یک نقدِ واقعی ضد امپریالیستی، هرگز سرکوبِ طبقاتی و سیاسی را در هیچ دولتی – از جمله جمهوری اسلامی – نادیده نمیگیرد. سرکوبِ زندانیانِ سیاسی در ایران، اعدامهایِ دستهجمعیِ سالِ ۱۳۶۷، شکنجه در زندانها، و نابرابریهایِ ساختاریِ موجود، همگی واقعیتهایی هستند که یک تحلیلِ طبقاتیِ صادق باید به آنها بپردازد. اما تفاوتِ بنیادین میانِ یک رویکردِ مارکسیستیِ مستقل و رویکردِ لیبرال-امپریالیستی در نحوهی مواجهه با این واقعیتهاست. رویکردِ مارکسیستیِ لنینیستی، سرکوبِ داخلی را در چارچوبِ مبارزهی طبقاتیِ مستقل نقد میکند – نقدی که از پایین و از موضعِ طبقهی کارگر و نیروهایِ مترقیِ اجتماعی صورت میگیرد، نه از بالا و بهنامِ «نیروهایِ بیرونیِ ناجی». هدفِ این نقد، تضعیفِ دولتِ بورژوازی نیست – چرا که تضعیفِ دولت در برابرِ امپریالیسم، به قیمتِ جانِ میلیونها انسانِ بیگناه تمام میشود – بلکه هدف، تغییرِ دولت از درونِ مبارزاتِ مردمی و طبقاتیِ مستقل است. این تفاوت، تفاوتی راهبردی و سرنوشتساز است. نامهی موردِ بحث، با نادیدهگرفتنِ این تفاوتِ راهبردی، سرکوبِ داخلی را دستاویزی برایِ فراخوانیِ قدرتهایِ بیرونی میکند – دقیقاً همان کاری که امپریالیسم همواره کرده است. نقدِ سرکوب، در این روایت، از یک وظیفهی انقلابیِ درونی به یک ابزارِ دیپلماتیک برای فشارِ خارجی تبدیل میشود. این نه فقط نادرست، بلکه خیانتآمیز است از منظرِ مبارزهی طبقاتیِ واقعی. چرا که هرگونه مداخلهی نظامیِ خارجی، صرفنظر از شعارهایِ ظاهریاش، در نهایت به نفعِ نیروهایِ ارتجاعیِ داخلی و خارجی تمام میشود و مبارزهی طبقاتیِ مستقل را به حاشیه میراند. به عبارتِ دیگر، نقدِ مارکسیستی، همواره نقدی است که در عینِ پرداختن به سرکوبِ داخلی، جایگاهِ راهبردیِ دولت را در برابرِ امپریالیسم نیز در نظر میگیرد و هرگز این دو را از هم جدا نمیکند. چرا که در جهانِ سرمایهداریِ امروز، هیچ دولتی را نمیتوان مستقل از رابطهاش با امپریالیسم تحلیل کرد. این یک اصلِ اساسیِ روششناسیِ مارکسیستی است که متأسفانه در این نامه، بهکلی نادیده گرفته شده است.
نامهی سرگشادهای که در گاردین منتشر شده، در ظاهر بیانیهای است در دفاع از زندانیانِ سیاسیِ ایران و محکومیتِ جنگ و سرکوب. اما بررسی گذرای طبقاتی و تاریخیِ این متن، همراه با بررسیِ سوابقِ امضاکنندگانِ آن، چیز دیگری را نشان میدهد: این نامه، در واقع فراخوانی است برای مداخلهی نظامیِ بهاصطلاحِ بشردوستانه در ایران، که در لفافهی همبستگی با زندانیان، در خدمتِ منافعِ امپریالیسمِ جهانی و صهیونیسم قرار گرفته است. همسطحسازیِ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل، انکارِ تفاوتِ بنیادین میانِ دولتی که در برابرِ سلطهی امپریالیستی مقاومت میکند و دولتهایی که خودِ تجاوزگرند، مغالطهای است که در عمل به نفعِ تجاوزگران تمام میشود. مقایسهی فلسطینیهایِ زیرِ اشغال با اقلیتهایِ قومی در ایران، نادیدهگرفتنِ ماهیتِ نسلکشِ رژیمِ صهیونیستی است. امضایِ این نامه توسطِ چهرههایی که برخی از آنها سابقهی همسویی با امپریالیسم یا دستکم پذیرشِ چارچوبِ لیبرال-امپریالیستی را دارند، نشاندهندهی گسترشِ نفوذِ گفتمانِ «مداخلهی بشردوستانه» در میانِ روشنفکرانی است که خود را چپ یا ضدِّ امپریالیست مینامند. نقدِ سرکوبِ داخلی در ایران، یک وظیفهی مشروع و ضروری است که هیچ مارکسیستِ صادقی از آن غافل نمیماند. اما این نقد، هرگز نباید به ابزاری برایِ مشروعیتبخشی به مداخلهی امپریالیستی تبدیل شود. مبارزهی طبقاتیِ مستقل، مبارزهای است که از پایین و با اتکا بر نیروهایِ مردمیِ داخلِ کشور پیش میرود – نه از بالا و با کمکِ بمبهایِ آمریکایی و اسرائیلی. هرگونه انحراف از این خطِ اساسی، هرچند که در شعارهایِ ظاهری، رنگِ «چپگرایی» و «ضدِّ امپریالیسم» به خود گرفته باشد، در واقع خدمتی است به همان نیروهایی که قرار است با آنها مبارزه کنیم. و این، دقیقاً همان خطری است که نامهی حاضر، در پسِ عبارتبندیهایِ ظاهراً انساندوستانهی خود، بهخوبی آن را نمایندگی میکند. در پایان، باید تأکید کرد که مبارزه با امپریالیسم، تنها با اتکا بر تحلیلِ طبقاتیِ مستقل و پیوندِ ارگانیک با جنبشهایِ مردمیِ داخلِ کشورها امکانپذیر است، نه با امضایِ بیانیههایی که در نهایت، به نفعِ دشمنانِ اصلیِ طبقهی کارگر – یعنی سرمایهدارانِ بینالمللی و دولتهایِ امپریالیستی – تمام میشوند. این درسِ بزرگِ تاریخِ مبارزاتِ انقلابیِ قرنِ بیستم است که امروز، بیش از هر زمانِ دیگری، نیازمندِ بازخوانی و بازاندیشیِ عملیِ در میانِ نیروهایِ چپ در سراسرِ جهان است.
