
لی وی | تجربیات تاریخی در ساخت و تحکیم حزب کمونیست چین
منتشر شده در چین سرخ جمهوری خلق چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
چکیده: حزب کمونیست چین طی ۹۰ سال فراز و نشیب، تجربیات ارزشمندی در زمینه ساخت و تقویت حزب گرد آورده است. این حزب به عنوان بزرگترین حزب پرولتاریا در جهان معاصر، بار مسئولیت تاریخی سنگینی بر دوش دارد و روند شکلگیری و توسعه آن همواره زیر ذرهبین جهانیان بوده است. بررسی و درک این تجربیات، وظیفه حیاتی حزب کمونیست چین است. این تجربیات چهار محور اصلی را شامل میشود: (۱) پایبندی به مرامنامهای صریح و مبتنی بر مارکسیسم-لنینیسم؛ (۲) تنظیم و مدیریت درست روابط با بورژوازی؛ (۳) تعمیق و هدایت آموزشهای ایدئولوژیک؛ (۴) تحقق و اجرای اصل سانتریالیسم دمکراتیک (تمرکزگرایی دمکراتیک). این چهار تجربه تاریخی برای تقویت حزب در دوران جدید، اهمیتی مستقیمتر داشته و نیازمند توجه و پژوهش بیشتری است.
حزب کمونیست چین طی ۹۰ سال در راه آزادی مردم چین و آرمان کمونیسم بشری مبارزه کرده، مردم چین را در سرنگونی سه بار سنگین استثمار و استعمار رهبری نموده و چین نو با ساختار سوسیالیستی را بنیان نهاده است؛ مسیری که دو مرحله تاریخی «انقلاب دمکراتیک نوین» و «انقلاب سوسیالیستی» را پشت سر گذاشته است. در مرحله سوسیالیستی – یعنی «فصل دوم» انقلاب چین – حزب دو دوره متفاوت را تجربه کرده است: دوران نخستینِ تثبیت نظام پایهای سوسیالیسم، و دورانِ همچنان جاریِ اصلاحات و گشایش اقتصادی. حزب ما در بستری پیچیده از اوضاع داخلی و بینالمللی و در کشاکش فراز و فرودهای مبارزه رشد یافته و گنجینهای از تجربیات ارزشمند را در زمینه ساخت حزب پرولتاریا اندوخته است. واکاوی و بهکارگیری این تجربیات برای سازندگی امروزِ حزب، کارکردی کاملاً کاربردی و ملموس دارد.
یک) پایبندی به مرامنامهای صریح، قاطع و مبتنی بر مارکسیسم-لنینیسم
افزون بر ۱۶۰ سال پیش، کارل مارکس نخستین حزب پرولتاریای جهان – یعنی «اتحادیه کمونیستها» – را تأسیس کرد و سند راهبردی «بیانیه کمونیست» را برای هدایت تحزب تدوین نمود. این سند با بیانی روان و صریح، جهانبینی نوینی را ترسیم کرد که بر ماتریالیسم همهجانبه (حتی در عرصه حیات اجتماعی)، دیالکتیک به عنوان جامعترین و عمیقترین نظریه رشد، و نظریه مبارزه طبقاتی و رسالت تاریخی انقلابی پرولتاریا در آفرینش جامعه نو سوسیالیستی استوار بود. این اصول به شالوده فکری و چارچوب بنیادی تحزب پرولتری بدل شد. مارکس پس از جنبشهای انقلابی ۱۸۴۸ اروپا، گامی فراتر گذاشت و گزاره علمی تازهای مطرح کرد: «مبارزه طبقاتی ناگزیر به دیکتاتوری پرولتاریا میانجامد.» این باورها و اصول خدشهناپذیر، بعدها به پایه نظری ساخت احزاب پرولتاریا در جهان تبدیل شد و به سنگ محکی برای سنجش مارکسیسم راستین از دروغین بدل گشت.
حزب کمونیست چین در سال ۱۹۲۱، در دل دوران تاریک و اختناقآور جامعه نیمهاستعماری و نیمهفئودالی، کار خود را به عنوان تشکلی کوچک و چند ده نفره آغاز کرد و در نهایت به قدرتمندترین حزب حاکم پرولتری جهان تبدیل شد که چین نوین سوسیالیستی را بنا نهاد. راز این توفیق در آن بود که حزب از همان بدو تأسیس، بهترین تجارب جنبشهای کارگری جهان را جذب کرد، از خودآگاهی طبقاتی روشنی برخوردار بود و مرامنامهای بر پایه اصول و آرمانهای مارکسیستی تدوین کرد؛ امری که آن را به حزبی کاملاً نوین، پرولتری و مبتنی بر مارکسیسم-لنینیسم مبدل ساخت. هدایت قاطعانه حزب با چنین مرامنامهای، چهره انقلاب چین را دگرگون کرد، سراسر مرحله تاریخی دمکراسی نوین را شکل داد و سبک کاری تازهای میان مردم چین پدید آورد که ویژگیهای اصلی آن «پیوند نظر و عمل»، «ارتباط تنگاتنگ با تودههای مردم» و «انتقاد از خود» بود. دستاورد این مسیر، تأسیس موفقیتآمیز چین نو، شکلگیری اندیشه مائو تسهتونگ و منظومه نظری سوسیالیسم با ویژگیهای چینی بود؛ دستاوردهایی که بدون پایبندی مداوم به اصول مارکسیسم-لنینیسم و آرمانهای مندرج در مرامنامه حزب دستنیافتنی میبود.
احزاب سیاسی، محصول رشد مبارزه طبقاتی در دوران مدرن و بهویژه پیامد نبرد میان پرولتاریا و بورژوازی هستند. بر خلاف احزاب بورژوایی که مردم را ابزاری برای مقاصد خود میبینند، حزب طبقه کارگر آگاهانه خود را ابزاری در دست تودهها برای تحقق رسالتهای تاریخیشان در برهههای خاص میداند. حزب از روز نخست، جهانبینی ماتریالیستی صریحی داشت و همواره بر این اصل بنیادی مارکسیسم-لنینیسم پای فشرد که «حزب، پیشگام، رهبر و سازماندهنده طبقه است». این دیدگاه به عنوان خطی پررنگ در هر دو مرحله انقلاب دمکراتیک نوین و انقلاب سوسیالیستی دنبال شد و حزب همواره با درج این مفاهیم در مقدمه اساسنامه خود، آموزشهای طبقاتی و پرورش روحیه حزبی را در میان اعضا زنده نگه داشت تا همگان به یاد داشته باشند که حزب کمونیست، پیشگام و عالیترین شکل سازماندهی طبقه کارگر چین است. درک ماهیت حزب و شناخت کارکرد اصلی آن به عنوان «رهبر و سازماندهنده طبقه» در مبارزات سیاسی برای کسب و تثبیت قدرت، وظیفه محوری ساخت حزب را مشخص میکند. از این رو، حزب توانست در شرایط پیچیده جنگ، صلح، انقلاب و سازندگی، این اصل را اجرا کند که «پیشگام تنها زمانی رسالت خود را به انجام میرساند که از تودهها جدا نشود و آنان را به جلو براند.» حزب با آموزش مارکسیستی، پرولتاریا را توانمند ساخت تا قدرت را به دست گیرد، جامعه را به سوی سوسیالیسم هدایت کند و نقش رهبر و آموزگار نیروهای مولد را ایفا نماید. به همین دلیل بود که دنگ شیائوپینگ در گزارش اصلاح اساسنامه حزب در کنگره هشتم (پس از کنگره هفتم) تأکید کرد: «حزب عالیترین شکل سازماندهی طبقاتی است و یادآوری این نکته در شرایطی که حزب سکان رهبری امور کشور را در دست دارد، اهمیتی دوچندان مییابد.»
یکی از ویژگیهای تاریخی در ساخت حزب کمونیست چین، گره خوردن مداوم مرامنامه آن با آرمان والای دستیابی به کمونیسم بوده است. در دوران انقلاب دمکراتیک ضدامپریالیستی و ضدفئودالی، بر همگان روشن بود که برنامه اجتماعی حزب از دو بخش حداقل (دمکراسی نوین) و حداکثر (سوسیالیسم و کمونیسم) تشکیل شده که پیوندی ارگانیک دارند و زیر چتر ایدئولوژی کمونیستی مدیریت میشوند. پرولتاریا تنها زمانی میتواند خود را رها سازد که کل بشریت را رها کرده باشد. این آرمان بزرگ، نتیجه تحلیل علمی قوانین جامعه بشری توسط مارکسیسم است. تنها پیشگامان پرولتاریا قادرند باور به مبارزه در راه کمونیسم را درک کرده و آن را به بدنه طبقه منتقل کنند. در جوامع طبقاتی، آرمان مشترک و فراطبقاتی وجود ندارد و ایدئولوژیها برآمده از منافع طبقاتی متضاد هستند. تحقق آرمان کمونیسم نیازمند تلاش نسلهای پیاپی است و باور کمونیستها در دل همین مبارزات مستمر شکل میگیرد. در این مسیر طولانی، وظایف مشخص هر برهه، برنامه حداقل حزب را میسازد؛ برنامهای که مبنایی برای متحد کردن طبقات و قشرهای گوناگون در راه اهداف مقطعی است. پیوند میان برنامه حداقل و حداکثر نشان میدهد که باید منافع کوتاه مدت را با منافع درازمدت گره زد و منافع آتی را بر منافع جاری حاکم ساخت. اگر حزبی منافع آنی را اصل قرار دهد و اهداف بلندمدت را فدا کند، به دام فرصتطلبی (اپورتونیسم) یا تجدیدنظرطلبی (رویزیونیسم) افتاده و دچار انحطاط میشود. قدرتمندی در مدیریت رابطه میان اهداف کوتاه مدت و بلندمدت، مسئلهای حیاتی برای ساخت حزب است؛ چنانکه در بیانیه کمونیست آمده است: «کمونیستها برای دستیابی به اهداف و منافع فوری طبقه کارگر میجنگند، اما در عین حال در جنبش کنونی، نماینده آینده آن نیز هستند.»
آموزش مداوم حزب با آرمانهای والای کمونیستی، تجربه تاریخی ارزشمندی در تحکیم حزب است. در سالهای اختناق جامعه نیمهاستعماری، حزب ما دریافته بود که کمونیسم هم یک منظومه فکری جامع و هم یک نظام اجتماعی نوین است؛ نظام و اندیشهای که کاملترین، پیشروترین و انقلابیترین یاور تاریخ بشر به شمار میرود. انقلاب دمکراتیک چین بدون هدایت تفکر کمونیستی به سرانجام نمیرسید، چه رسد به مراحل بعدی که شامل انقلاب و سازندگی سوسیالیستی بود. فرهنگ نوین چین نیز نمیتوانست از رهبری اندیشه پرولتاریا و تفکر کمونیستی جدا باشد. از این رو، حزب در دوران انقلاب دمکراتیک، آموزش و ترویج اندیشه کمونیستی و مطالعه مارکسیسم-لنینیسم را گسترش داد. در دوران جنگ و نبرد سخت با دشمنان، حزب با برافراشتن پرچم کمونیسم و ترویج روحیه ایثارگرانه و خدمترسانی بیوقفه به مردم (همچون روحیه دکتر نورمن بتون و ژانگ سیدِ)، توانست تودهها و متحدان فراوانی را جذب کند. با ورود به عصر سوسیالیسم نیز با الگوسازی از شخصیتهایی چون لِیِ فِنگ (با روحیه ازخودگذشتگی کمونیستی)، حرکتهای گستردهای در سراسر کشور راه افتاد که بنیاد فرهنگ و اخلاق نوینی را در جامعه چین نهاد. تاریخ نشان داد که فرهنگ فئودالی و سنتهای کهن چین به تنهایی قادر به هدایت جامعه به سوی پیشرفت نبودند و در مواردی با استعمار غربی پیوند میخوردند. حزب کمونیست چین با اتکا به تفکر کمونیستی، این ائتلاف مرتجعانه را در هم شکست و نظام فرهنگی سوسیالیستی را پایهگذاری کرد. برای بقا و پیروزی در رقابتهای جهانی امروز و مقابله با جریانهای ضد سوسیالیستی، هیچ سلاح ایدئولوژیک دیگری جز اندیشه جامع کمونیسم وجود ندارد. حزب در دوران سوسیالیسم، بیش از هر زمان دیگری امکانات ترویج این تفکر را در اختیار دارد و باید پرچم کمونیسم را در ساختار حزبی و جامعه برافراشته نگه دارد.
طی بیش از یک سده گذشته، تاریخ جنبشهای کمونیستی نشان داده که چالشها و کشاکشها بر سر پایبندی به اصول مارکسیسم و آرمانهای کمونیستی هرگز متوقف نشده است. در اواخر قرن نوزدهم، از «نقد برنامه گوتا» نوشته مارکس در ۱۸۷۵ تا «نقد پیشنویس برنامه برنامه سوسیال دمکرات» نوشته انگلس در ۱۸۹۱، ریشههای انحراف حزبی که بعدها به ابزار دست بورژوازی تبدیل شد، به روشنی قابل رهگیری است. در اوایل قرن بیستم نیز انشعاب حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه به دو شاخه منشویکها و بلشویکها (به رهبری لنین) بر سر مرامنامه حزب، علت اصلی پیروزی و شکست جریانهای مختلف را نشان داد. همچنین در برنامه مصوب کنگره ۲۲ حزب کمونیست شوروی در سال ۱۹۶۱، مشخص شد که چگونه مفهومسازیهایی نظیر «حزب همه مردم» یا «دولت همه مردم»، اصول بنیادی مبارزه طبقاتی و دیکتاتوری پرولتاریا را کمرنگ ساخت.
جیانگ زمین در نشست یادبود هفتاد و هشتمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست چین خاطرنشان کرد: «باور سیاسی بنیادی ما کمونیستها، سوسیالیسم و کمونیسم است و جهانبینی ما بر ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی استوار است؛ اصولی که در هیچ شرایطی نباید متزلزل شوند. اگر کادرها و اعضای حزب در این مفاهیم بنیادی دچار تردید شوند، موضع سیاسی خود را از دست داده و از مسیر درست منحرف خواهند شد.» بررسی تاریخ ۱۰۰ ساله احزاب پرولتری جهان و تاریخ ۹۰ ساله حزب کمونیست چین یک حقیقت را آشکار میسازد: اگر حزبی پرولتری نتواند نظام فکری کمونیستی را تقویت کند و آموزش اصول مارکسیستی را کنار بگذارد، به سختی از سوی تاریخ مجازات خواهد شد.
دو) تنظیم و مدیریت درست روابط با بورژوازی: مسئلهای حیاتی در ساخت حزب
از آنجا که حزب سیاسی سازماندهنده طبقه و ابزاری برای نبرد سیاسی و حفظ قدرت است، فرایند ساخت و تحکیم حزب در خلاء و انزوا رخ نمیدهد، بلکه در دل مبارزه با رقبای سیاسی شکل میگیرد. نخستین نسل از رهبران حزب کمونیست چین با جمعبندی تجربیات خود به این نتیجه رسیدند که: «مسیر رشد انقلاب و حزب کمونیست چین در پیوندی پیچیده با بورژوازی چین طی شده و این یک ویژگی تاریخی است.» پیروزیها، شکستها، عقبنشینیها، پیشرویها، کوچک شدنها و گسترش یافتنهای حزب همگی با نحوه تعامل حزب با بورژوازی گره خورده است. این تحلیل کاملاً با تجربه تاریخی مارکس پس از انقلاب ۱۸۴۸ همخوانی دارد که گفت: «پیشرفت انقلاب نه در پیروزیهای کمدی-تراژیک اولیه، بلکه در جریان مواجهه با یک جبهه نیرومند ضد انقلاب و درگیری با دشمنان شکل میگیرد؛ حزب اصلاحطلب تنها از دل مبارزه با دشمن به پختگی میرسد و به حزبی واقعاً انقلابی تبدیل میشود.» این برداشت مشترک نشان میدهد که تنظیم درست روابط با بورژوازی و توانایی مبارزه آگاهانه با آن، نه تنها برای حزب ما بلکه برای کل جنبش بینالمللی پرولتاریا تجربهای کلیدی و موضوعی همیشگی است.
چگونگی تعامل با بورژوازی، تأثیری تعیینکننده بر آگاهی و هوشیاری حزب در مسیر سازندگی خود دارد و مسئلهای سرنوشتساز برای کل مجموعه به شمار میرود. به همین دلیل در دوران جنگهای انقلابی، حزب به این درک رسید که: «هرگاه خط سیاسی ما در تنظیم درست جبهه متحد با بورژوازی یا گسست از آن درست عمل کرده، حزب در مسیر رشد، تثبیت و بلشویک شدن یک گام به پیش رفته است؛ و هرگاه در مدیریت رابطه با بورژوازی نادرست رفتار کرده، حزب دچار عقبنشینی شده و خسارتهای سنگینی دیده است.» این تجربهای است که با بهای سنگینی به دست آمده است.
مائو تسهتونگ در سال ۱۹۳۹ در نوشتار «مقدمهای بر نشریه کمونیست» اشاره کرد که جبهه متحد پرولتاریای چین با بورژوازی و سایر طبقات در سه مرحله تاریخی (انقلاب بزرگ ۱۹۲۴-۱۹۲۷، جنگ انقلابی ارضی ۱۹۲۷-۱۹۳۷ و جنگ مقاومت در برابر ژاپن) رشد یافت. بررسی این سه مرحله، قوانین زیر را آشکار ساخت: ۱. از آنجا که بزرگترین فشار بر چین فشار ملی و استعماری بود، بورژوازی ملی چین در برهههایی و تا حدی میتوانست در مبارزه علیه امپریالیسم و فئودالیسم مشارکت کند. از این رو پرولتاریا باید در صورت امکان با آن جبهه متحد تشکیل میداد. ۲. به دلیل ضعف اقتصادی و سیاسی بورژوازی ملی، این طبقه در شرایط تاریخی دیگر دچار تزلزل و خیانت میشد؛ بنابراین ترکیب جبهه متحد ثابت نبود و تغییر میکرد. ۳. بورژوازی بزرگ کمپرادور (وابسته) مستقیماً در خدمت امپریالیسم بود و هدف انقلاب به شمار میرفت. اما از آنجا که جناجهای مختلف آن به امپریالیستهای گوناگونی وابسته بودند، در صورت بروز اختلاف میان قدرتهای امپریالیستی، برخی جناحهای بورژوازی بزرگ ممکن بود موقتاً در مبارزه علیه یک دشمن مشترک همراه شوند. پرولتاریا میتوانست برای تضعیف دشمن اصلی، جبههای موقت با آنان تشکیل دهد. ۴. هنگامی که بورژوازی بزرگ وابسته در جبهه متحد حضور داشت، همچنان ماهیاتی مرتجعانه نشان میداد و میکوشید رشد ایدئولوژیک، سیاسی و سازمانی حزب پرولتاریا را محدود و تضعیف کند و زمینه را برای تسلیم یا انشعاب فراهم سازد… از این رو حزب پرولتاریا در مسئله جبهه متحد با بورژوازی باید مبارزهای قاطعانه در دو جبهه پیش میبرد: از یک سو نفی امکان همکاری با بورژوازی در شرایط خاص (انحراف چپ/فرصتطلبی فرقه گرایانه) و از سوی دیگر، یکی دانستن برنامهها، خطمشیها و ایدئولوژی پرولتاریا و بورژوازی و نادیده گرفتن استقلال فکری و سازمانی حزب (انحراف راست/فرصتطلبی راستگرا).
دوگانگی خصلت بورژوازی چین تأثیر عمیقی بر خط سیاسی و ساختار حزب کمونیست چین داشت. خط سیاسی حزب شامل «اتحاد و در عین حال مبارزه با بورژوازی» بود. منظور از اتحاد، حضور در جبهه متحد و منظور از مبارزه، نبرد مسالمتآمیز ایدئولوژیک، سیاسی و سازمانی در زمان اتحاد، و نبرد مسلحانه هنگام گسست و انشعاب بود. عدم فهم این دوگانگی به شکست انقلاب و اضمحلال حزب میانجامید.
از این روی، کمونیستهای چین از تجربه انقلاب دمکراتیک نوین به این فرمول دست یافتند: «در دوران اتحاد با حزب گومیندانگ، خطر انحراف به راست در داخل حزب افزایش مییافت و در دوران انشعاب و گسست، خطر انحراف به چپ پررنگتر میشد.» این مسئله در ارگانهای رهبری حزب به این شکل بروز میکرد: اگر توان دشمن بیش از حد بزرگنمایی میشد و حزب جرات مبارزه و پیروزی را از دست میداد، انحراف راست رخ میداد؛ اما اگر در تاکتیکهای جزئی، هنر مبارزه و جلب متحدان (مانند دهقانان میانه، اصناف مستقل، روشنفکران و عناصر ملی) دقتی به خرج داده نمیشد، انحراف چپ شکل میگرفت.
مبارزه با انحرافات چپ و راست باید بر اساس شرایط عینی صورت میگرفت؛ به عنوان نمونه، هنگام پیروزی در جنگ باید مواظب انحراف چپ بود و هنگام شکست، مواظب انحراف راست. در اصلاحات ارضی نیز پیش از بسیج تودهها باید با انحراف راست مبارزه میشد و پس از به حرکت درآمدن تودهها، از زیادهرویهای انحراف چپ جلوگیری به عمل میآمد.
تجربه تاریخی حزب نشان میدهد که هنگام اتحادهای گوناگون با بورژوازی، باید هوشیارِ انحرافات راست بود و هنگام درگیری و گسست، مانع از بروز انحرافات چپ شد. در ارگانهای رهبری نیز برای گشودن افقهای تازه و رهبری تودهها، حتماً باید جلو تمایلات راستگرایانه را گرفت، اما پس از به راه افتادن تودهها، باید مراقب افراطگریهای چپگرایانه بود. با نگاهی به دو مرحله از دوران سوسیالیسم در چین، میتوان دید که در مرحله نخست، زیادهروی در مبارزه با راستگرایی در سال ۱۹۵۷ و انحرافات چپ در «انقلاب فرهنگی»، حاصل عدم مبارزه متوازن با سرمایهداری در زمان گسست بود. در مرحله دوم (دوران اصلاحات و گشایش)، رویدادهای سیاسی سال ۱۹۸۹ و تداوم پروندههای فساد مالی نشان داد که پیوند گسترده با سرمایهداری داخلی و خارجی برای رشد اقتصادی، انحرافاتی از نوع راست را به همراه داشته که بر ساختار حزب تأثیر گذاشته است. بازخوانی این تجربیات برای جلوگیری از خطاها در دوران سوسیالیسم، اهمیتی حیاتی دارد.
سه) تعمیق آموزشهای ایدئولوژیک: حلقه محوری اتحاد حزب در مسیر انقلاب و سازندگی
در کشوری مانند چین که جامعهای نیمهفئودالی و نیمهاستعماری با جمعیت عظیمی از دهقانان و خردهبورژوازی و پرولتاریای صنعتی محدود بود، ساخت حزبی قدرتمند و متکی بر مارکسیسم-لنینیسم چالش بزرگی محسوب میشد. رهبران حزب از همان ابتدا این پرسش را مطرح کردند که چگونه میتوان حزبی فراگیر، مکتبی و بلشویکی ساخت؟
حزب در دوران جنگ و تشکیل ارتش سرخ دریافت که ساخت حزبی مبارز کاری بس دشوار است. اکثر اعضای حزب در مناطق مرزی، پایه دهقانی داشتند و بدون رهبری فکری پرولتاریا دچار انحراف میشدند. از این رو آموزش سیاسی درونحزبی به اضطراریترین مسئله تبدیل شد. حزب با تحلیل وضعیت موجود، دو نقطه اتکا برای کارهای ایدئولوژیک مشخص کرد: نخست، شناسایی مخاطبان اصلی و اشکالات فکری آنان؛ دوم، تبدیل عناصر دهقانی و خردهبورژوا به مبارزانی با جهانبینی مارکسیستی و کمونیستی. در جنبش اصلاح سبک کار (جنبش ژنگفِنگ) در سال ۱۹۴۲، مشخص شد برخی اعضا اگرچه از نظر سازمانی وارد حزب شدهاند، اما از نظر فکری هنوز پاسپورت کمونیستی دریافت نکردهاند و افکار طبقات استثمارگر در سر دارند. برای حل این مشکل، نیاز به بازسازی فکری و نبرد ایدئولوژیک پرولتاریا علیه دیدگاههای غیرپرولتری بود.
تثبیت این باور در رهبری حزب که «آموزش ایدئولوژیک و رهبری فکری، نخستین وظیفه ارگانهای رهبری است»، سبب شد تا در کنگره هفتم حزب، این فرمول کلیدی ثبت شود: «آموزش ایدئولوژیک، حلقه محوری برای متحد ساختن کل حزب در جهت پیشبرد مبارزات بزرگ سیاسی است. بدون انجام این مهم، هیچیک از اهداف سیاسی حزب محقق نخواهد شد.»
بر پایه اصول مارکسیسم، آگاهی سوسیالیستی به خودی خود در میان طبقه کارگر رشد نمیکند و «کارگران به تنهایی تنها به آگاهی سندیکایی دست مییابند.» آگاهی کمونیستی باید از بیرون و به صورت آگاهانه وارد بدنه طبقه شود. در جامعه طبقاتی، ایدئولوژی فراطبقاتی وجود ندارد و بیتوجهی به اندیشه سوسیالیستی به معنای تقویت ایدئولوژی بورژوایی است. ارزشها و روشهای مارکسیستی باید با برنامه و تداوم آموزش داده شوند.
این اصل مشخص میسازد که کار ایدئولوژیک، «خط حیات» و هویت حزب است. حزب کمونیست در وهله نخست، نهادی برای هدایت و آموزش سیاسی است. اقتدار و رهبری حزب از طریق نفوذ در افکار تودهها و جذب آنان به زیر پرچم مارکسیسم به دست میآید. اگر حزب این وظیفه محوری را رها کند، در واقع مرجعیت خود را بر تودهها واگذار کرده که این امر به فروپاشی پیوند حزب و مردم میانجامد.
این اصل که در دوران انقلاب شکل گرفت، در عصر سازندگی سوسیالیستی و اصلاحات نیز به همان اندازه معتبر است. دنگ شیائوپینگ در سال ۱۹۸۹ صراحتاً اشتباهات گذشته را برشمرد و گفت: «بزرگترین اشتباه ما در ۱۰ سال گذشته، مسئله آموزش بود؛ منظورم عمدتاً آموزشهای سیاسی و ایدئولوژیک است، نه فقط آموزشهای آموزشگاهی. این آموزشها استمرار نداشت و کمرنگ شد.» بیتوجهی به آموزشهای ایدئولوژیک سبب شد تا ابزارهای کافی برای مهار فساد و مقابله با انحرافات فکری وجود نداشته باشد. تجربههای فروپاشی بلوک شرق و شوروی نیز نشان داد که کنارهگیری از این اصل بنیادی، چه پیامدهای مرگباری برای یک حزب پرولتری دارد.
چهار) اجرای قاطعانه اصل سانتریالیسم دمکراتیک در تشکیلات
اصل سازمانی «سانتریالیسم دمکراتیک» (تمرکزگرایی دمکراتیک)، حاصل مبارزه لنین با تمایلات لیبرالیستی بورژوایی در حزب سوسیال دمکرات روسیه (منشویکها) بود. لنین این اصل را به کل ساختار دولت شوروی نیز تعمیم داد و بر نقش محوری حزب تأکید کرد. وی در پاسخ به اتهامات دشمنان درباره «دیکتاتوری تک حزبی» تصریح کرد که حزب پیشگام طبقه کارگر، سکاندار اقتدار سیاسی است و ناگزیر از این مسیر پیروی میکند. سانتریالیسم دمکراتیک، یکی از اصول خدشهناپذیر احزاب مارکسیستی-لنینیستی است و حزب کمونیست چین طی ۹۰ سال پایبندی خود به آن، یکپارچگی و وحدت خود را حفظ کرده و با وجود اشتباهات تاریخی، هرگز دچار انشعاب و فروپاشی نشده است.
ویژگی برجسته اجرای این اصل در چین، پیوند آن با مبارزه مسلحانه و مسیر «فتح قدرت از طریق لوله تفنگ» بود. این ویژگی، حزب را از احزاب پارلمانی غربی که تمام فعالیت خود را به مبارزات انتخاباتی محدود میساختند، متمایز میکرد.
طبق این اصل، هر عضو حزب باید در یک ارگان حزبی فعال بوده و از انضباط سازمانی تبعیت کند. نمونه بارز آن، ساختار «تأسیس حوزه حزبی در سطح گروهانهای ارتش» بود که استخوانبندی تشکیلات را ساخت. این ساختار سازمانی به اعضا اجازه داد تا دمکراسی سیاسی، نظامی و اقتصادی را در حوزههای خود تمرین کنند و نظارت دمکراتیک را با انضباط آهنین پیوند زنند. سانتریالیسم دمکراتیک بر پایه این شبکه وسیع از حوزههای حزبی استوار است؛ تبعیت پایین از بالا و تبعیت کل حزب از مرکز، زمانی معنا مییابد که این حوزههای پایه فعال باشند. بدون حوزههای حزبی پویا، سانتریالیسم دمکراتیک به فرمولی خالی از محتوا بدل میشود.
ویژگی دیگر این اصل در حزب کمونیست چین، پیوند تنگاتنگ آن با «خط مشی تودهای» است. دمکراسی درون حزب، محصور به گروههای کوچک رهبری نیست، بلکه انعکاسی از خواستههای تودههای مردم است. گردآوری نظرات تودهها، جمعبندی علمی آنها و تبدیلشان به سیاستهای اجرایی، جوهر اصلی این روش سازمانی است.
در جریان اصلاحات سیاسی و ساختاری کنونی، اصل سانتریالیسم دمکراتیک به عنوان یکی از باارزشترین تجربیات تاریخی حزب باید تقویت شود و نباید تحت تأثیر فشارهای خارجی یا الگوهای غربی تضعیف گردد.
حزب کمونیست چین طی ۹۰ سال، گنجینهای از تجربیات را اندوخته که بررسی ۴ محور آن (مرامنامه مارکسیستی، مدیریت رابطه با بورژوازی، آموزش ایدئولوژیک، و سانتریالیسم دمکراتیک) برای آینده حزب حیاتی است.
در اوایل قرن بیستم، لنین در کتاب «چه باید کرد؟» نسبت به افت سطح نظری همزمان با انتشار گسترده مارکسیسم هشدار داد و با اشاره به نامه مارکس درباره «برنامه گوتا» یادآور شد که برای رسیدن به اهداف عملی میتوان ارزیابیها و توافقاتی انجام داد، اما هرگز نباید بر سر اصول معامله کرد. لنین جملهای تاریخی نوشت که امروز نیز راهنمای کمونیستهاست: «بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی نیز نمیتواند وجود داشته باشد. در دورانی که شیفتگی به عملگرایی سطحی با مد روز شدن تبلیغات فرصتطلبانه در هم میآمیزد، تاکید بر این اندیشه وظیفه حیاتی ماست.»
پیروزی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به رهبری بلشویکها تحت لوای همین اصل به دست آمد. حزب کمونیست چین نیز دو بار این تجربه را از سر گذراند: نخست در سال ۱۹۲۷، زمانی که انحراف راستگرایانه چن دوکسیو با تنزل دادن مواضع حزب تا سطح گومیندانگ، موجب شکست انقلاب شد. بار دوم در جریان جنگ با ژاپن، زمانی که جناح راستگرا به رهبری وانگ مینگ قصد داشت اصول حزب را فدای سازش با گومیندانگ کند. مائو تسهتونگ در آن زمان تأکید کرد: «…اگر کمونیستها این اصل را فراموش کنند، نخواهند توانست جنگ علیه ژاپن را رهبری کنند و شیرازه حزب فرو خواهد پاشید. نادیده گرفتن این اصول، خیانت به دفاع از میهن است.»
پایبندی حزب به این اصول و پیش بردن سیاست «اتحاد و در عین حال مبارزه» سبب شد تا حزب پس از پایان جنگ با ژاپن بتواند تهاجم نیروهای چیانگ کایشک را در هم شکسته و انقلاب چین را به پیروزی برساند. البته حزب بارها با تمایلات «چپگرایانه» نیز مبارزه کرد؛ جریانی که قادر به درک روابط طبقاتی پیچیده نبود و با نفی هرگونه اتحاد، فرصتهای مبارزه را از دست میداد.
بر پایه آموزههای لنینیستی، پیروزی پرولتاریا نیازمند حزبی است که بتواند حقیقت عام مارکسیسم-لنینیسم را با شرایط عینی کشور خود تلفیق کند، متحدان و دشمنان هر مرحله را به درستی تشخیص دهد و پیوند میان طبقه کارگر و دهقانان را به عنوان هسته اصلی جبهه متحد تحکیم بخشد. بدون رعایت این اصول، هیچ انقلابی به سرانجام نخواهد رسید.
(نویسنده: لی وی، پژوهشگر پژوهشگاه مارکسیسم در آکادمی علوم اجتماعی چین؛ منبع: نشریه «پژوهشهای مارکسیستی»، شماره ۶ سال ۲۰۱۱، بازنشر با اصلاحات؛ پژوهشکده کونلون)
