
امی یانگ
ترجمه مجله جنوب جهانی
چندی پیش، حدود ۷۰ هزار مهاجر از قاره آفریقا کوشیدند به امید دستیابی به یک زندگی شرافتمندانه، از کشور دستنشانده و تحت نفوذ آمریکا، یعنی مراکش، وارد مستعمره اسپانیا در سبته (Ceuta) شوند. در جریان این عبور «غیرقانونی»، نزدیک به ۱۰۰ نفر از آنان که تقریباً همگیشان جوان بودند، جان باختند. در اروپا، راستگرایان با لحنی نژادپرستانه این رویداد را «تهاجم گسترده» مردان سیاه و قهوهای به اروپا تصویر میکنند؛ در مقابل، بسیاری از چپگرایان، دولت دستنشانده مراکش را که از حمایت امپراتوری آمریکا و دولت صهیونیستی برخوردار است، متهم میسازند که از مهاجران بهعنوانی اهرم فشاری برای تنبیه دولت «پیشرو» و فعلی اسپانیا بهخاطر مواضع «طرفدار فلسطین» آن استفاده میکند.
با این حال، جانباختن انسانها یا به تعبیر صریحتر، این کشتار در مرزهای اروپا که معلول سیاست مهاجرتی نسلکشانه اتحادیه اروپاست، از دید اروپاییها ـ چه راست و چه چپ ـ پنهان مانده است.
حتی زمانی که برخی از چپگرایان اروپایی درباره این فجایع بحث میکنند، چنین قصابیهایی در مرزهای اتحادیه اروپا را تنها یک بحران حقوق بشری و نقض ارزشهای اروپایی ناشی از سیاستهای «بد» احزاب راستگرا میدانند. از نگاه چپهای اروپایی، این قساوتها در مرزها نه ذاتِ ساختار، بلکه اشتباهاتی تأسفبار در سامانه بهظاهر کامل و «دموکراتیک» اروپاست؛ قارهای «متمدن» که به دفاع از حقوق بشر شهره است! و از دید آنان، این «اشتباهات» ناگوار را میتوان صرفاً با رای دادن به یک حزب «سوسیال دموکراتِ پیشرو» و فرستادن آن به قدرت اصلاح کرد.
این دیدگاه نادرست چپهای اروپایی درباره سیاست مهاجرتی اتحادیه، بر بسیاری از مهاجرتباران ساکن اروپا نیز اثر گذاشته است؛ کسانی که امید بستهاند با رای دادن به حزب «درست» در انتخابات «سرنوشتساز» بعدی، اروپایی «مهاجرپذیرتر» و «حامی فلسطین» بسازند؛ پیام دقیقاً همان چیزی بود که هفته گذشته از سوی برگزارکننده تظاهرات هفتگی حمایت از فلسطین در یکی از شهرهای بزرگ سوئد مطرح شد.
اما این امید، سرابی بیش در کویر نیست. کشتارها در مرزهای اتحادیه اروپا بحران حقوق بشر نیستند، بلکه تداوم بیش از دو قرن جنگ طبقاتی است که طبقه امپریالیست جهانی علیه تودههای تحت امپریالیسم در حاشیه جهان به راه انداخته است. و جنگ طبقاتی هرگز با اصلاحات و بازیهای انتخاباتی به پیروزی نمیرسد.
مهاجرانِ حاشیه، خون تازهای برای بقای هیولای امپریالیسم میسازند
برای درک جوهره سیاست مهاجرتی نسلکشانه اتحادیه اروپا، نخست باید نقش حیاتی این مهاجرتهای مرگبار از حاشیه تحت امپریالیسم به مرکز امپریالیستی را در بقای این نظام درک کنیم.
تراکم زبالهها در مرزهای اتحادیه اروپا
سرمایهداری بهناچار یک ارتش ذخیره کار (یعنی نیروی کار مازاد) خلق میکند، بهویژه در حاشیههای تحت امر، همانطور که کارل مارکس در جلد اول کاپیتال توضیح داده است:
«اما اگر جمعیت کارگریِ مازاد، محصول ضروری انباشت یا توسعه ثروت بر پایه سرمایهداری است، این جمعیت مازاد متقابلاً به اهرم انباشت سرمایهداری و حتی به شرط وجود حالت تولید سرمایهداری بدل میشود. این جمعیت، ارتش ذخیره صنعتیِ آمادهبهخدمتی را میسازد که با همان قطعیتی به سرمایه تعلق دارد که گویی سرمایه آن را با هزینه خود پرورش داده باشد.»
در حالی که غرب امپریالیست توانست با استعمار شهرکنشینی از شر نیروی کار مازاد خود خلاص شود، کشورهای حاشیهای جهان چهارمی ندارند که برای بازکردن جا برای نیروی کار مازاد خود، آن را استعمار کنند. پس طبقه امپریالیست جهانی چه راهکلی برای مسئله نیروی کار مازاد در حاشیه پیدا کرده است؟ با وامگرفتن تعبیری از علی قدری: نسلکشی ساختاری.
این در واقع «بهترین» راهکار برای طبقه امپریالیست جهانی است تا با یک تیر دو نشان بزند: هم از شر نیروی کار مازاد خلاص شود و هم سرمایه را در مقیاسی بزرگتر و با سرعتی بیشتر انباشت کند.
همانطور که علی قدری توضیح میدهد:
«بازتولیدزدایی از جامعه به صنعت اصلی سرمایه بدل میشود… سرمایه امید به زندگی تولیدکنندگان اجتماعی را نسبت به سطح تعیینشده تاریخی کاهش میدهد، به طوری که در طول چرخه حیات جامعه، سهم بیشتری از محصول اجتماعی را برای خود برمیدارد و هزینههای خود را برای بازتولید کار کاهش میدهد.»
به عبارت دیگر، طبقه امپریالیست جهانی با بازتولیدزدایی در حاشیه، یعنی از طریق مرگهای زودرس، سرمایه انباشت میکند. هرچه جان انسانها در حاشیه سریعتر توسط هیولای امپریالیسم تلف شود، هزینه کمتری برای بازتولید نیروی کار لازم است و در نتیجه سرمایه بیشتری توسط طبقه امپریالیست جهانی انباشت میشود.
سیاست مهاجرتی اتحادیه اروپا دقیقاً یکی از کارآمدترین روشهای نسلکشی ساختاری در حاشیه است؛ کنار روشهای دیگری چون جنگهای امپریالیستی، سیاستهای ریاضتی، تخریب محیطزیست و بحران اقلیمی.
کشتاری که اخیراً در سبته رخ داد، تنها گوشه کوچکی از کوه یخِ این نسلکشی است. هر ساله، ماشین مرگِ کارآمد در مرزهای اتحادیه اروپا در مسیرهای مدیترانه و غرب آفریقا، با کمک طبیعت، بهراحتی جان حدود ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ انسان را میگیرد. در سال ۲۰۲۶، طبقه حاکم امپریالیستی اروپا مرزهای اتحادیه را برای مهاجران کشندهتر هم کرده است. با وجود کاهش شمار مهاجران «غیرقانونی»، تا ماه ژوئیه حدود ۱۳۰۰ انسان توسط ماشین مرگ اتحادیه اروپا در مدیترانه به خاک و خون کشیده شدهاند. این آمار شامل مهاجرانی که در راه رسیدن به مرزها جان باختهاند یا توسط دولتهای دستنشانده در حاشیه مانند مراکش (که در ازای «رشوههای» اتحادیه اروپا به تلف کردن جان سیاهان و رنگینپوستان کمک میکنند) کشته شدهاند، نمیشود.
مهاجران حاشیه که در دریای مدیترانه و پشت مرزهای اروپا غرق میشوند
اما چرا مردم با وجود این ماشین مرگ مرگبار، همچنان تلاش میکنند از مرزها بگذرند؟ آنچه تامین مداوم جانهای تازه را برای ماشین مرگ اتحادیه اروپا تضمین میکند، همهجانبه بودن روشهای نسلکشی ساختاری توسط غرب امپریالیست است. به بیان دیگر، مردم در حاشیه تحت امپریالیسم تقریباً بهطور کامل در تور پهناور نسلکشی ساختاریِ غرب گرفتار شدهاند.
آنان تنها میتوانند انتخاب کنند که چگونه زودتر کشته شوند، نه اینکه اصلاً کشته بشوند یا خیر. از میان روشهای مختلف نسلکشی ساختاری ـ مانند فقر مطلق، فقدان دارو و درمان، نقص غذا و انرژی، بلایای طبیعی، جنگهای امپریالیستی یا ماشین مرگ در مرزهای اتحادیه اروپا ـ بسیاری از جوانان آخرین گزینه را انتخاب میکنند؛ زیرا هنوز شانسی برای زنده ماندن وجود دارد و اگر زنده بمانند، شاید بتوانند به زندگی «بهتری» در کانونهای امپریالیستی برسند.
ماکت «مرکز-حاشیه» در دل کانونهای امپریالیستی
پس از دههها جنگ امپریالیستی و نسلکشی در حاشیه، بیشتر مردم بهتدریج دریافتهاند که طبقه حاکم امپریالیستی در اتحادیه اروپا کوچکترین اهمیتی برای جان سیاهان و رنگینپوستان قائل نیست. اما اگر چنین است، چرا آنان هنوز به برخی مهاجران حاشیه اجازه ورود به دژ اروپا را میدهند؟ حتی تحت حکومت حزب راست افراطی به رهبری جورجیا ملونی، درخواست پناهندگی حدود ۳۶ درصد از متقاضیان پذیرفته شده است.
علت آن است که طبقه حاکم امپریالیستی در اتحادیه اروپا برای تغذیه ماشین امپریالیستیِ فوقاستثمارگر خود به این نیروی کار «برده» سیاه و قهوهای نیاز دارد. بدون این مهاجران «رام» از حاشیه، طبقه حاکم مجبور خواهد بود ارستقراطی کارگری سفیدپوست را به میزان بسیار بیشتری استثمار کند؛ امری که میتواند موجب بیداری آگاهی طبقاتی در «پایگاه خانگی» طبقه حاکم شده و ثبات کل امپراتوری را به خطر اندازد.
در نتیجه، میتوان شاهد دو جهان موازی در بیشتر شهرهای اروپایی بود: جهانی سفید برای طبقه آریستکراسی کارگری (واژه «سفیپدوست» در اینجا به رنگ پوست اشاره ندارد، بلکه نشاندهنده موقعیت طبقاتی است) و جهانی غیرسفید برای مهاجران سیاه و قهوهای؛ دقیقاً مانند ماکتی از جهانی که به دو طبقه تقسیم شده است: طبقه امپریالیستی جهانی در مرکز و تودههای تحت امپریالیسم در حاشیه.
نمونههای زیادی از این تقسیم طبقاتی وجود دارد. در ادارات، تقریباً همه همکاران سفیدپوست هستند، در حالی که تمامی نیروهای خدماتی و نظافتی را مهاجران سیاه و قهوهای تشکیل میدهند. در باشگاههای ورزشی، تقریباً همه مربیان و ورزشکنندگان سفیدپوستاند، اما کادر نظافت تماماً از مهاجران سیاه و قهوهای است. در محلههای «مهاجرنشین»، مانند «فوراورتر» (محلههای حاشیهای) در سوئد یا محلههای معروف «نویکولن» و «بانوفسفیرتل» در آلمان، خبری از خانههای اعیانی شهری با حیاطهای مرتب و خودروهای فولکسواگن پارکشده در بیرون نیست؛ بلکه بلوکهای چهار یا پنجطبقهای به چشم میخورند که وضعیت شکننده آنها بهراحتی قابل تشخیص است و اغلب تحت نظر شدید نیروهای پلیس قرار دارند.
این شکاف طبقاتی در آمار و ارقام حتی روشنتر است. بهراحتی میتوان محلههای «مهاجرنشین» را از محلههای «سفیدپوست» با میزان اجارهبها و قیمت املاک تشخیص داد. به محض اینکه مهاجران سیاه و قهوهای بیشتری به یک منطقه نقلمکان کنند، اجارهبها افت میکند، چرا که اشرافیت کارگری سفیدپوست با درآمد بالاتر آن منطقه را ترک خواهد کرد. همچنین بر اساس سطح دستمزد یک فرد بهراحتی میتوان حدس زد که آیا او تبار مهاجر دارد یا خیر. در حالی که مشاغل کمدرآمد بیشتر توسط مهاجران انجام میشود، بیشتر شغلهای کارمندی طفیلی و پردرآمد برای اشرافیت کارگری سفیدپوست رزرو شده است. حتی برای دو فرد که یک کار مشابه را انجام میدهند، یکی فقط به دلیل داشتن نام خانوادگی اروپایی دستمزد بالاتری میگیرد، در حالی که دیگری به دلیل نام خانوادگی عربیتبارش مجبور است به دستمزد کمتری بسنده کند.
این دو جهان موازی کنار هم قرار نگرفتهاند، بلکه یکی بر دوش دیگری سوار است. بدون اتکا به جهان غیرسفید مهاجران در طبقه زیرین، جهان شکننده و سفیدپوستِ اشرافیت کارگری بلافاصله فرو میریخت و این اشرافیت کارگری توهمزده در نهایت حقیقت را میدید: اینکه دشمنان آنان مهاجران سیاه و قهوهای نیستند، بلکه «متحدان» خودشان، یعنی طبقه حاکم امپریالیستی هستند. و این امر به معنای صدور حکم مرگ نهایی برای امپریالیسم خواهد بود.
چه باید کرد؟
حال چگونه میتوانیم این وضعیت وحشتناک را تغییر دهیم؟ شاید بسیاری پیشنهاد کنند که باید از دولت مطالبه کنیم تا سیاستهای «مهاجرپذیرانه» را اجرا کند. اما آیا این روش کارساز است؟
مسلماً اگر یک دولت اروپایی «پیشروتر» سیاستهای «مهاجرپذیرانه» را به اجرا گذارد، برخی از مهاجران «خوششانس» که اجازه ماندن در اتحادیه اروپا را پیدا میکنند، ممکن است رنج نسبتاً کمتری بکشند و شغلهایی با دستمزد نسبتاً «منصفانه» به دست آورند؛ در حالی که اگر یک کشور اروپایی توسط احزاب راستگرا یا راست افراطی «ضدمهاجرت» اداره شود، این مهاجران مجبور خواهند شد شرایط کاری و زندگی به مراتب شکنندهتری را بپذیرند.
با این حال، هرچقدر هم که کسی برای اصلاح سیاست مهاجرتی اتحادیه اروپا تلاش کند، باز هم نمیتواند این حقیقت تلخ را تغییر دهد که بسیاری از مهاجران حاشیه در مرزهای اتحادیه اروپا کشته خواهند شد یا به بازداشتگاههای مهاجران در یک کشور ثالث اخراج میشوند ـ مانند دو بازداشتگاه مهاجران در موریتانی که توسط دولت «پیشرو» اسپانیا افتتاح شد ـ و برخی از مهاجرانی هم که اجازه ماندن مییابند، همچنان بسیار بیشتر از کارگران سفیدپوست توسط طبقه حاکم امپریالیستی استثمار خواهند شد.
علاوه بر این، سیاستهای «مهاجرپذیرانه» از سوی دولتهای «پیشرو» در اتحادیه اروپا، با فرار مغزها باعث عقبماندگی بیشتر حاشیه تحت امپریالیسم میشود. در حالی که کشورهای جهان سوم منابع عظیمی را صرف آموزش جوانان خود میکنند، این غرب امپریالیست است که میوه آن را میچیند؛ چرا که بسیاری از جوانان متخصص و ماهر در حاشیه به دلیل سطح دستمزد به مراتب بالاتر جذبه کانونهای امپریالیستی میشوند، هرچند تخصص آنان برای توسعه کشورهای خودشان حیاتی است.
بنابراین، مهم نیست که سیاستهای مهاجرتی چقدر «مهاجرپذیرانه» به نظر برسند، جوهره نسلکشانه آنها تغییرناپذیر باقی میماند. تلاش برای حل این مشکل با سیاستهای «مهاجرپذیرانه» مانند درمان آنفولانزا تنها با نوشیدن آب گرم است؛ این کار هرگز جواب نمیدهد و حتی ممکن است وضعیت را وخیمتر کند.
پس راهکار واقعی چیست؟
همانطور که برای درمان آنفولانزا به داروی ضد ویروس نیاز است، ما باید با ریشه اصلی مشکل مقابله کنیم؛ یعنی نابودی کامل شبکه پهناور نسلکشی ساختاریِ غرب امپریالیست که توسط ماشینهای نسلکشی نظامی و مالی مانند ناتو پلاس، صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی پشتیبانی میشود. به عبارت دیگر، تنها راهکار، درهمشکستن کامل تمام سیستم امپریالیستی است که اتحادیه اروپا بر آن بنا شده و از هم دریدن تمام پودهای امپریالیسم است.
تنها با انجام این کار است که تمام جنگهای امپریالیستی توسط کشورهای ناتو پلاس و نیابتیهایشان متوقف میشود، تمام برنامههای تعدیل ساختاری و سیاستهای ریاضتی نئولیبرالی پارهپاره میگردد و مردم حاشیه سرانجام میتوانند از طلسم نسلکشی ساختاری و عقبماندگی نجات یابند و به جای تبدیل شدن به طعمه برای هیولای امپریالیسم، ساختن یک زندگی شرافتمندانه را در سرزمین خود آغاز کنند.
حال برای برچیدن امپریالیسم چه باید کرد؟
همانطور که شاید بسیاری در «حباب مارکسیستی» صدها بار شنیده باشند، ما باید خود را در احزاب یا گروههای ضدامپریالیستی سازماندهی کنیم. اما در کانونهای امپریالیستی، سطح سازماندهی بسیار دور از حد کافی و کارآمد است. بر اساس تجربه بسیار محدود من در شمال اروپا، مشکل کمتر در تفرقه میان گروههای مختلف «چپ» است (آنطور که بسیاری از چپهای غربی تصور میکنند)، و بیشتر در عدم تمرکز بر دو وظیفه زیر نهفته است:
ایجاد یک سیستم موازی به عنوان جایگزینی برای سیستم نسلکش امپریالیستی فعلی. این موضوع در مقاله «جهانسومگرایی و آنچه سوسیالیستهای غربی باید انجام دهند» بسیار روشن توضیح داده شده است، بنابراین آن را تکرار نمیکنم.
سازماندهی افراد با تبار مهاجر برای پیوستن به مبارزات ضدامپریالیستی در کانونهای امپریالیستی. همانطور که در بالا توضیح داده شد، افراد با تبار مهاجر در کانونهای امپریالیستی در معرض سطح بالاتری از استثمار و خشونت طبقاتی قرار دارند و بنابراین از پتانسیل انقلابی بالاتری برخوردارند. با توجه به شرایط مادی آنان، توسعه آگاهی طبقاتی و عزم مبارزه با طبقه امپریالیست جهانی برای آنان در مقایسه با همتایان سفیدپوست اروپاییشان بسیار آسانتر است.
با این حال، بسیاری از افراد در این گروه در حال حاضر کموبیش توسط بسیاری از گروههای ضدامپریالیستی، به ویژه گروههای مارکسیستی، کنار گذاشته میشوند. این امر تا حدی به این دلیل است که ظاهر آنان با معیارهای «چپ سکولار رادیکال» در غرب همخوانی ندارد؛ برای مثال، آنان حجاب میپوشند و به اسلام باور دارند. علاوه بر این، زبان تا حدودی پیچیده مورد استفاده بسیاری از گروههای مارکسیستی، موانعی را برای مردم طبقه کارگر با تبار مهاجر ایجاد میکند.
عدم موفقیت در سازماندهی این گروه از مردم میتواند خسران بزرگی برای جنبشهای ضدامپریالیستی در کانونهای امپریالیستی باشد. همانطور که مائو به روشنی گفت: «ما باید همه کسانی را که میتوان متحد کرد، متحد سازیم»؛ یک وظیفه فوری برای گروههای ضدامپریالیستی در کانونهای امپریالیستی، سازماندهی افراد با تبار مهاجر است که به دلیل دین و سطح تحصیلاتشان شانس آشنایی با ایدئولوژیهای انقلابی ضدامپریالیستی و تبدیل شدن به بخشی از جنبشهای ضدامپریالیستی را نداشتهاند.
نتیجهگیری
کشتار مهاجران در مرزهای اتحادیه اروپا اشتباهاتی ناگوار در یک سیستم بهظاهر کامل نیست، بلکه یکی از ویژگیهای طراحیشده سیستم نسلکش امپریالیستی است. این سیستم از درون فاسد است و نمیتوان آن را از داخل اصلاح کرد. به جای تلاش برای نجات دژ پوسیده و در حال سوزان اتحادیه اروپا، ما باید آن را بهطور کامل به آتش بکشیم و سیستمی نو برای زندگی بسازیم، نه برای مرگ؛ سیستمی در جهت منافع مردم، نه منافع سرمایه.
