
پیشروی شوم صهیونیسم جهانی (و بربریت)
آندرس پیکراس، استاد ارشد دانشگاه خاومه اول
ترجمه مجله جنوب جهانی
هرچه سطح جنگ و ویرانی برای سرمایهداریِ رو به انحطاط حیاتیتر میشود، «قدرت صهیونیسم جهانی» (PSM) نیز ناگزیر است نقاب از چهره بردارد و عریانتر، بیرحمانهتر و بیپردهتر عمل کند.
این امر بدان معناست که عرصه برای بازیهای سیاسی و چرخشهای متداول در نظام سرمایهداری تنگتر شده و همزمان، خشم و خشونتِ سیاسی و نظامیِ آن ابعاد گستردهتری مییابد. تحمیل رژیمهای دستنشانده و همسو با محرکان سرمایهداری در این مرحله جدید از «بربریت»، بهروشنی در جریان راستگرایی افراطی در آمریکا و اروپا مشهود است؛ عرصهای که صهیونیسم جهانی در آن سنگرهای تازهای را فتح کرده و بیش از پیش خواستار رسمیت و جلب بندگی است. البته چنانکه خواهیم دید، این روند منحصر به این مناطق نیست.
نخست از قاره آمریکا آغاز میکنیم. با وقوع کودتاهای انتخاباتی متوالی، اداره کشورهای مختلف از حالت غیرمستقیم خارج شده و عملاً تحت قیمومیت مستقیم ایالات متحده و «قدرت صهیونیسم جهانیِ» نهادینهشده در آن قرار گرفته است؛ حکمرانیِ واقعی اکنون در دست دولتهای دستنشاندهای است که الگوبرداری از راست افراطیِ حامی ترامپ در آمریکا به شمار میروند و از طریق فرآیندهای انتخاباتیِ آلوده به مداخلهگری آشکار و تقلب بر سر کار آمدهاند.
در پی همین تحولات بود که شیلی تحت حاکمیتِ خوزه آنتونیو کاستِ افراطی، در اوت ۲۰۲۶ حضور دیپلماتیک خود را در قلمرو موسوم به «اسرائیل» (که در واقع پایگاهی سیاسی-نظامی برای امپریالیسم غرب در اشغال فلسطین است و از این پس آن را «موجودیت صهیونیستی» یا «رژیم اشغالگر» مینامیم) از سر گرفت و با انتصاب مجدد سفیر، تصمیم پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ را لغو کرد. هندوراس نیز درست مانند شیلی، پس از کودتای انتخاباتی ویژه خود (حتی بدون ارائه صورتجلسات رسمی انتخابات)، در همین ماه روابط دیپلماتیکش را با رژیم اشغالگر فلسطین فعال کرد.
در کلمبیا، دولت راستگرای جدید که حاصل کودتای انتخاباتی دیگری است، در نخستین اقدام بینالمللی خود، روابط دیپلماتیک با موجودیت صهیونیستی را بهطور کامل از سر گرفت. این اقدام شامل تعیین سفیران، لغو روادید و انتقال سفارت کلمبیا به اورشلیم بود. بهعلاوه، کلمبیا حاکمیت اسرائیل بر بلندیهای جولان را نیز به رسمیت شناخت.
سناریوی مشابهی در بولیوی رخ داد. پس از قطع روابط با رژیم صهیونیستی که در دوره «جنبش به سوی سوسیالیسم» مصوب شده بود، رودریگو پاس — که پس از محاصره اقتصادی-انتخاباتی موفقیتآمیز به عنوان نسخه بدل ترامپ در این کشور بر سر کار آمد — در نخستین تصمیم بینالمللی خود، روابط با موجودیت اشغالگر فلسطین را از سر گرفت! این اقدام با امضای مجموعه مفصلی از توافقات فنی-نظامی، تجاری و زیرساختهای آب همراه بود. چه تصادف عجیبی!
در پاراگوئه، در مه ۲۰۱۸، رئیسجمهور هوراسیو کارتس (از جناح بسیار افراطی حزب کلورادو) تصمیم گرفت سفارت کشورش را از تلآویو به اورشلیم منتقل کند و پاراگوئه را به سومین کشور جهان (پس از آمریکا و گواتمالا) تبدیل سازد که دست به چنین اقدامی میزند. گواتمالا نمونهای استثنایی و پایدار از حمایت بیقیدوشرط از موجودیت صهیونیستی است که حتی از کاستاریکا و السالوادور نیز پیشی گرفته است؛ کشوری که از دهه ۱۹۶۰ همکاریهای کشاورزی و نظامی با رژیم صهیونیستی داشته و نخستین کشور جهان بود که در سال ۱۹۵۹ در اورشلیم سفارت گشود (که بعدها تعطیل شد).
در سال ۲۰۱۸، گواتمالا دومین کشوری شد که سفارت خود را مجدداً به اورشلیم منتقل کرد. این موضع طرفدار صهیونیسم تا به امروز، صرفنظر از گرایش سیاسی دولتها — حتی در دوره برناردو آروالو که توجه جناح چپ را به خود جلب کرده بود — دستنشانده باقی مانده است. این رویکرد در حالی ادامه دارد که نقش صهیونیستها در کشتار جمعیت بومی گواتمالا و همکاری با دیکتاتوری نظامی در جنگ کثیف آن دوران به اثبات رسیده است. در واقع، نفوذ صهیونیسم در ساختار این دولت از مستحکمترین نمونههاست.
اما درباره پاراگوئه: در سپتامبر ۲۰۱۸، رئیسجمهور جدید، ماریو عبده بنیتز (از جناحی دیگر در حزب کلورادو) این تصمیم را بازگرداند و سفارت را به تلآویو منتقل کرد (که با اعتراض و تعطیلی سفارت صهیونیستها در آسونسیون همراه شد). با این حال، در سال ۲۰۲۳، سانتیاگو پنیا از همان حزب کلورادو، پس از فرآیند انتخاباتی مشکوک دیگری قدرت را به دست گرفت؛ دولت او اعلام کرد سفارت را دوباره در اورشلیم بازگشایی خواهد کرد و بین سالهای ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۶، همکاری با موجودیت صهیونیستی را در زمینههای امنیتی، فناوری و دیپلماتیک شدت بخشید.
سرنوشت پرو نیز پس از کودتاهای پیاپی — ابتدا علیه رئیسجمهور منتخب پدرو کاستیو، سپس برای برکناری عامل کودتا و در نهایت برای تحمیل تقلبآمیز دختر دیکتاتور سابق، فوجیموری — به همین مسیر ختم شد. سطح نزدیکی به موجودیت صهیونیستی جهش یافت و همکاری در زمینه «مبارزه با جرائم سازمانیافته فراملی» و امنیت سایبری از ملموسترین پیامدهای آن بود.
معنای این همکاریها کاملاً روشن است، چرا که رژیم صهیونیستی اشغالگر همواره از برنامههای «ضد شورش» و ضد چریک در آمریکای لاتین پشتیبانی کرده است؛ برنامههایی که تا به امروز شامل جنگ کثیف، آموزش مزدوران و گروههای شبهنظامی، تربیت نیروهای ویژه و پشتیبانی فناورانه بوده و حاصلی جز کشتارهای مداوم، ربودن افراد، شکنجههای توصیفناپذیر، ناپدیدسازیهای قهری و نقض فاحش حقوق بشر نداشته است.
در قالب این «جنگ کثیف»، باید به قاچاق مواد مخدر و شبکههای جنایی گوناگون نیز اشاره کرد که برای بیثباتسازی دولتها، وحشیسازی جوامع و مهندسی فرآیندهای انتخاباتی به کار گرفته میشوند.
از آنجا که صهیونیسم شکلی خاص از فاشیسم است که به دلیل اقدامات مخفیانهتر اما مرگبارش در خارج از فلسطین کمتر شناخته شده، همه این تحولات حاصل «همکاری» دیرینه آن با دیکتاتوریها و رژیمهای سرکوبگر قاره آمریکا است.
گواه روشن این مدعا، دانیل نوبوا، نسخه اکوادوری ترامپ است که یکی از شدیدترین چرخشهای سیاسی را رقم زد و اتحاد امنیتی مستحکمی (۲۰۲۳–۲۰۲۶) با موجودیت صهیونیستی ایجاد کرد. پس از اعلام «درگیری مسلحانه داخلی» در سال ۲۰۲۴ و تشدید خشونتی که سیاستهای او در کشور به بار آورد، او همکاریهای نظامی و پلیسی را رسمیت داد؛ اقداماتی نظیر خرید پهپاد، سامانههای مراقبتی و فناوریهای تشخیص چهره، آموزش واحدهای ویژه اکوادور توسط صهیونیستها و تقویت دستگاههای اطلاعاتی تحت پوشش مبارزه با جرائم سازمانیافته و قاچاق مواد مخدر. همزمان، موضع دیپلماتیک اکوادور در مجامع بینالمللی بیش از پیش به رژیم صهیونیستی نزدیک شد.
با این حال، هیچکس به اندازه خاویر میلی تسلیم محض در برابر قدرت صهیونیسم جهانی را به تصویر نمیکشد. میلی از زمان آغاز به کار در دسامبر ۲۰۲۳، همسویی آشکار و بیقیدوشرط دولت آرژانتین با موجودیت صهیونیستی را پیش برده و سنت دیرینه توازن دیپلماتیک این کشور را شکسته است. او در کمتر از دو سال، دو بار به فلسطین اشغالی سفر کرد، با هرزی هرتزوگ و بنیامین نتانیاهو دیدار نمود، پشتیبانی کامل سیاسی خود را در مجامع بینالمللی از رژیم اشغالگر اعلام کرد و دستور کار امنیتی ویژهای پیش گرفت.
بدین ترتیب، سناریوی تکراری باز هم اجرا شد: همکاریهای فناورانه، نوآوری، مدیریت منابع آب، فناوریهای کشاورزی، بهداشت و هوش مصنوعی. در آوریل سال ۲۰۲۶، این پیوند با امضای «پیمانهای اسحاق» — چارچوبی راهبردی الهامگرفته از «پیمانهای ابراهیم» — نهادینه شد. مفاد «پیمانهای اسحاق» غیرمنتظره نیست: چارچوب امنیتی هماهنگ برای مبارزه با تروریسم، مبارزه با باجگیریهای سیاسی، قاچاق مواد مخدر و «نفوذ ایران» (!)؛ همکاری در زمینه هوش مصنوعی (ابررایانهها، توسعه غیرنظامی، پژوهشهای مشترک) و برقراری پروازهای مستقیم که با اعلام خطوط هوایی العال برای راهاندازی مسیر تلآویو–بوینس آیرس در دسامبر ۲۰۲۶ محقق میشود.
علاوه بر اینها، نباید نفوذ تدریجی اما مداوم صهیونیستها در منطقه پاتاگونیا، ورود و استقرار شهرکنشینان-سربازان صهیونیست و حضور روزافزون شرکتهای اسرائیلی را نادیده گرفت؛ حضوری که حتی گمانهزنیها درباره «اسرائیل دوم» یا طرح اندینیا (که پاتاگونیای شیلی را نیز شامل میشود) را برانگیخته است.
در هر حال، آنچه به اثبات رسیده این است که «پیمانهای اسحاق»، آرژانتین را به شریک محوری موجودیت صهیونیستی در نیمکره غربی تبدیل کرده است؛ آن هم در شرایطی که شرکت اسرائیلی ناویتاس پترولیوم با همکاری یک شرکت بریتانیایی، برنامههایی برای حفاری نفت در نزدیکی جزایر مالویناس دارد. بندگی برای اربابان متعدد چنین پیامدهایی دارد: تحقیر و استثمار همزمان.
در حالی که سیاستهای این رژیمهای سرکوبگر، شرایط زندگی مردم خود را به خفقان کشانده و میلیونها انسان را آواره مرزها میکند، تحرکات آنها در قبال موجودیت صهیونیستی موبهمو طبق دستورالعملهای ایالات متحده و صهیونیسم جهانیِ رخنه کرده در بدنه قدرت امپریالیستی انجام میشود.
————
در مقابل، جنبشهایی که مسیر رهایی ملی و آزادی اجتماعی را در پیش گرفتند، از همان ابتدا اهمیت قطع رابطه با موجودیتی را که مرتکب نسلکشی و آپارتاید سیستماتیک میشود، درک کردند.
دولت ساندینیستِ نیکاراگوئه در سال ۱۹۸۲ روابط خود را با رژیم صهیونیستی (که از دیکتاتوری سوموزا و گروههای «کنترا» تحت حمایت واشنگتن پشتیبانی میکرد) قطع کرد و هرگز آن را تجدید ننمود. نیکاراگوئه همچنان در زمره معدود کشورهایی است که پس از قطع رابطه، هرگز به مسیر گذشته بازنگشتند.
نمونه کوبا نیز همواره در یادها خواهد ماند. این کشور در نشست سران جنبش عدم تعهد در الجزیره، قطع روابط دیپلماتیک خود را با موجودیت صهیونیستی اعلام کرد. در اکتبر ۱۹۷۳ — همزمان با جنگ یوم کیپور — کوبا نیروهای نظامی (حدود ۳۰۰۰ سرباز) و تجهیزات جنگی برای پشتیبانی از سوریه ارسال کرد.
از آن زمان، هیچ رابطه دیپلماتیک رسمی میان کوبا و این رژیم اشغالگر وجود نداشته و کوبا به یکی از سرسختترین منتقدان آن در مجامع بینالمللی تبدیل شد. کوبا از سازمان آزادیبخش فلسطین و جنبشهای فلسطینی پشتیبانی کرد و آموزشهای نظامی در اردوگاههای لبنان ارائه داد. در سال ۱۹۷۵، کوبا طرحی را در جنبش عدم تعهد برای اخراج «اسرائیل» از سازمان ملل پیش برد که البته با فشارهای شدید و آشکار آمریکا ناکام ماند.
قطع روابط با موجودیت صهیونیستی و حمایت بیقیدوشرط از فلسطین، موضع اصولی هوگو چاوز و جنبش بولیواری ونزوئلا نیز بود. از همین رو، نفوذ صهیونیسم در ونزوئلا پس از ۱۷ سال قطع رابطه — در شرایطی که این کشور تحت قیمومیت آمریکا قرار گرفته — بسیار دردناک و نشانهای روشن از سلب حاکمیت ملی است. دولت سازشکار ونزوئلا به تازگی با بازگشایی خدمات کنسولی و حرکت به سوی عادیسازی روابط موافقت کرده و چراغ سبزی برای حضور صهیونیستها و منافع آنها در این کشور نشان داده است.
نگاهی به جدول زیر و سرنوشت جوامعی که فرآیند رهایی را آغاز کردند اما با توقف یا شکست مواجه شدند، حقایق مهمی را آشکار میسازد. پیوند یا گسست از صهیونیسم، شاخصی دقیق برای سنجش میزان استحکام و پیشرفت یک فرآیند انقلابی است:

این آمار و ارقام بهروشنی گویای نفوذ قدرت صهیونیستی است و نیازی به شرح بیشتر ندارد.
اما وضعیت آفریقای جنوبی پس از دوران آپارتاید چگونه است؟ شگفت آنکه این کشور، درست مانند نامیبیا، روابط خود را با همان موجودیتی حفظ کرد که با تمام توان از رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی (و استعمار نامیبیا) پشتیبانی میکرد. این امر نشاندهنده عمق نیافتن فرآیند رهایی واقعی در ساختار پس از آپارتاید است؛ اگرچه این کشور امروز در مجامع بینالمللی موضعی تند علیه رژیم صهیونیستی اتخاذ کرده و حتی آن را به اتهام نسلکشی به دیوان بینالمللی دادگستری کشانده است.
نکته قابل توجه دیگر این است که در میان کشورهایی که هرگز موجودیت اشغالگر فلسطین را به رسمیت نشناختند، نام عراق، سوریه، لیبی، یمن و لبنان به چشم میخورد. سرنوشتی که بر این کشورها رفته است، محتاج هیچ توضیحی نیست.
شایان ذکر است که لیبی و مصر در زمره سه کشوری بودند (کشور سوم عربستان سعودی بود) که سازمان وحدت آفریقا را برای قطع روابط اعضا با موجودیت صهیونیستی تحت فشار قرار دادند. سرنوشت لیبیِ معترض به دست ناتو رقم خورد و داستان تلخ مصر پس از انحراف از فرآیند رهایی ملی، به دیکتاتوری خونین السیسی و روابط مطیعانه آن با آمریکا و رژیم اشغالگر انجامید. درباره پادشاهی فئودالی عربستان نیز همین بس که امروز در صدر دولتهای عربی صهیونیست قرار دارد.
الجزایر به عنوان یک استثنا در جهان عرب و آفریقا، از آنجا که هرگز رژیم صهیونیستی را به رسمیت نشناخته، همواره تحت تهدید قرار داشته و در برابر تجاوزات احتمالی در حال آمادهباش است؛ بهویژه در شرایطی که ایالات متحده تسلیح شدید مراکش را پیش میبرد.
امروز ایران که پس از انقلاب، موجودیت صهیونیستی را نامشروع اعلام کرد، نماد پرچمداری مقاومت در برابر توسعهطلبی صهیونیسم در آسیا است. پیامد این ایستادگی نیز پیش چشم همگان در جریان است.
کره شمالی نیز در جهان غیراسلامی یک استثنا به شمار میرود؛ چرا که نه تنها هرگز موجودیت صهیونیستی را به رسمیت نشناخته، بلکه با موفقیت از هرگونه نفوذ دستگاههای اطلاعاتی و سلطهگر آن — از جمله قدرت صهیونیسم جهانی و محور آنگلوساکسون — جلوگیری کرده است؛ اقدامی که کمتر نظیری برای آن میتوان یافت.
چپ و راست در ساختار حاکم و نسبت آنها با صهیونیسم
دستهبندیهای متعارف «چپ» و «راست» درون ساختار موجود، اگرچه جزئیاتی را در نوع روابط با موجودیت صهیونیستی روشن میکند، اما تعیینکننده نهایی نیستند. قدرت صهیونیسم جهانی چنان نافذ است که جناحهای چپ در ساختار قدرت، جرات چالش جدی با آن را ندارند. بررسی سه نمونه اروپایی این حقیقت را اثبات میکند.
در اروپا، یونان نمونهای قابل توجه از یک چرخش تاریخی است. این کشور تا دهه ۱۹۹۰ موضعی حامی فلسطین داشت و فاصله خود را با موجودیت صهیونیستی حفظ میکرد. اما از سال ۲۰۱۰، به دلیل منافع انرژی (گاز مدیترانه)، چرخش استراتژیکی به سوی این رژیم رخ داد. دولت چپگرای سیریزا با وجود شعارهای حامی فلسطین، همکاری با موجودیت صهیونیستی را حفظ کرد و دولتهای راستگرا (دمکراسی نو) نیز این پیوند را مستحکمتر ساختند.
پادشاهی اسپانیا نیز نوسانات ملایمی را در دولتهای مختلف تجربه کرده و اگرچه لحن و آرا آن در سازمانهای بینالمللی تغییر یافته، اما همواره همکاریهای فنی-نظامی، تجاری و دیپلماتیک خود را با رژیم صهیونیستی تحت کابینههای گوناگون ادامه داده است.
در مقابل، آلمان باثباتترین و بیتغییرترین نمونه در سراسر اروپا است که از سال ۱۹۴۹ پشتیبانی ساختاری خود را از موجودیت صهیونیستی حفظ کرده است. جابهجاییهای انتخاباتی هیچ تغییری در سیاست خارجی بنیادی این کشور ایجاد نمیکند؛ سیاستی که تحت عنوان «مسئولیت تاریخی» در قبال یهودیان توجیه میشود، اما در عمل به معنای تداوم همان جنایات از طریق پشتیبانی از نسلکشی مردم فلسطین است. آلمان بدین ترتیب همواره در تاریکترین برهه تاریخ ایستاده است.
در تمامی این موارد، آنچه بر اروپای تبعییتکننده حاکم است، همسویی مطلق با ناتو و تبعیت از دستورالعملهای ایالات متحده است.
ضلع جدید بحران: مثلث آمریکا، موجودیت صهیونیستی و مراکش
افزایش اهمیت استراتژیک مراکش برای ایالات متحده — به دلیل اختلالات متوالی در تنگه هرمز و بابالمندب — سبب شده تا آمریکا و صهیونیسم جهانی یک کشور غیرعضو ناتو را در جناح جنوبی این سازمان تسلیح کنند؛ اقدامی که در وهله نخست به زیان اسپانیا به عنوان عضو ناتو تمام میشود. این وضعیت متحدان اروپایی را در موضعی ضعیف قرار داده و خطوط گسل جدیدی را در درون ناتو ترسیم میکند.
از سال ۲۰۲۰ و با امضای «پیمانهای ابراهیم»، یک معامله ژئوپلیتیک صورت گرفت: مراکش روابط خود را با موجودیت صهیونیستی عادیسازی کرد، آمریکا حاکمیت مراکش بر صحرای غربی را به رسمیت شناخت و رژیم صهیونیستی نیز از اشغال صحرای غربی توسط مراکش و نبرد آن علیه جبهه پولیساریو پشتیبانی نمود.
برآیند این تحولات نشان میدهد کشورهایی که با موجودیت صهیونیستی همسو میشوند، ناگزیر باید خطمشی مراکش را نیز بپذیرند؛ فرآیندی که شامل پیوستگی دیپلماتیک است: نزدیکی به رژیم صهیونیستی ← نزدیکی به حکومت مراکش ← پشتیبانی از طرح حاکمیت مراکش بر صحرای غربی.
در اروپا، همه کشورها با وجود خطرات متعددی که این رویکرد برایشان دارد، مطیعانه با این زنجیره همراه شده و مفاهیم یکسانی را در دیپلمسی خود تکرار میکنند.
در قاره آمریکا، رئیسجمهور جدید کلمبیا بلافاصله پس از بازگشایی روابط با موجودیت صهیونیستی، حاکمیت مراکش بر صحرای غربی را به رسمیت شناخت. همتای هندوراسی او نیز همین مسیر را پیمود و در مجامع بینالمللی به نفع طرح خودگردانی مراکش رای داد.
دولت نوبوا در اکوادور نیز ادبیات دیپلماتیک درخواستی رباط و واشنگتن را به عنوان نشانه حمایت از اشغال صحرای غربی به کار گرفت: «راهحل سیاسی واقعبینانه و پایدار تحت نظارت سازمان ملل»؛ تعبیری که در عمل به معنای پذیرش طرح مراکش است.
گواتمالا نیز پشتیبانی دیپلماتیک خود را از مراکش در مجامع بینالمللی ادامه میدهد. گرچه به رسمیت شناختن رسمی صورت نگرفته، اما آرای آن همواره به سود مراکش بوده است. در پاراگوئه نیز همسویی روزافزونی با مواضع مراکش دیده میشود.
دولتهای اخیر پرو همکاریهای امنیتی، کشاورزی و فناوری خود را با مراکش گسترش داده و با صدور بیانیههای رسمی از «تمامیت ارضی مراکش» حمایت کردهاند.
در آرژانتین نیز با چرخش دیپلماتیک دولت میلی، موضعی به مراتب مطلوبتر نسبت به مراکش اتخاذ شده است. وزارت امور خارجه آرژانتین با تکرار دقیق کلمات واشنگتن، طرح مراکش را «پایهای جدی و معتبر» برای حل مناقشه خوانده است. از سال ۲۰۲۵، آرژانتین در ابتکارات اقتصادی و امنیتی مشترک با مراکش مشارکت داشته و تسلیم خود را در برابر قدرت صهیونیسم جهانی تعمیق بخشیده است.
اینها تنها مشتی نمونه خروار از تحولات قاره آمریکا و اروپا است.
در شرق آسیا و اقیانوسیه، حساب فیلیپین، کره جنوبی، ژاپن یا استرالیا که مستعمرات نظامی آمریکا هستند روشن است، اما اتخاذ مواضع دیپلماتیک از سوی چین در حمایت از مراکش در سازمان ملل، یا نزدیکی دیپلماتیک ویتنام به مراکش از سال ۲۰۲۳ و امتناع از حمایت از صحرای غربی، تردیدهایی را درباره بینالمللگرایی این فرآیندها پدید میآورد. لائوس نیز از سال ۲۰۲۳ مواضع خود را به مراکش نزدیکتر کرده است.
استثنای این منطقه نیز کره شمالی است که موضع خود را در حمایت از الجزایر و صحرای غربی، در راستای پیوندهای استراتژیک با جنبشهای آزادیبخش ملی حفظ کرده است.
آفریقا: نمایانترین عرصه پیوند میان موجودیت صهیونیستی و مراکش
الگوی مذکور در آفریقا شفافتر از هر جای دیگری است؛ زیرا مراکش به دنبال مشروعیتبخشی به موضع خود در صحرای غربی است، موجودیت صهیونیستی از سال ۲۰۱۰ حضور دیپلماتیک و فناورانه خود را در آفریقا گسترش داده و ایالات متحده برای تثبیت تحادهای سهجانبه جهت حذف چین و روسیه از این قاره فشار میآورد.
جمهوری دمکراتیک کنگو — که خود تحت فشار نیروهای شبهنظامی تحت حمایت رواندا، رژیم صهیونیستی و آمریکا قرار دارد — نه تنها همکاری با رژیم اشغالگر را افزایش داده، بلکه پشتیبانی کامل دیپلماتیک خود را در اتحادیه آفریقا و سازمان ملل به مراکش اختصاص داده است.
ساحل عاج نیز در رایگیریهای آفریقایی همواره از مراکش حمایت میکند. السنگال با موجودیت صهیونیستی در زمینههای کشاورزی و فناوری همکاری دارد و از طرح خودگردانی مراکش پشتیبانی میکند.
توگو و غنا از نزدیکترین کشورها به رژیم صهیونیستی در آفریقا هستند و آرای آنها در اتحادیه آفریقا همواره به سود مراکش است. رواندا که به پایگاهی عملیاتی برای آمریکا و موجودیت صهیونیستی بدل شده، همسویی دیپلماتیک کاملی با مراکش دارد. کامرون و گینه استوایی نیز مواضع مشابهی را در پیش گرفتهاند.
بدین ترتیب، پیشروی صهیونیسم گام به گام تثبیت میشود.
————————
آنچه تا اینجا مرور شد، تصویر فاجعهباری از شرایط کنونی جهان است: یک ساختار سیاسی-نظامی میتواند آشکارا دست به نسلکشی یک ملت بزند و همزمان از حمایت یا سکوت اکثر دولتها برخوردار باشد.
در این میان، یادآوری این حقیقت ضروری است که حفظ رابطه با موجودیت صهیونیستی، معنایی جز شراکت در جنایات و نسلکشی آن ندارد.
با این همه، پیوند تاریخی صهیونیسم با سرکوبگرترین رژیمها و تلاش برای نابودی شرایط یک زندگی انسانی و باکرامت، در نهایت راهی جز گسترش مقاومت و شکلگیری مبارزات مردمی باقی نمیگذارد؛ مبارزاتی که ناگزیر ابعادی ضد صهیونیستی، ضد فاشیستی و ضد امپریالیستی خواهند داشت.
