
ریشههای سرمایهداری از دل بردگی میگذرد: ۳۴امین خبرنامه (۲۰۲۶)
ویجی پراشاد
ترجمه مجله جنوب جهانی
دوستان عزیز،
با درود از سوی «سهقاره: موسسه پژوهشهای اجتماعی».
داستانهایی که امپراتوریها درباره خود روایت میکنند آرامشبخشاند. در این روایتها، سرمایهداری بهمثابه شکوفایی طبیعی خلاقیت اروپایی جلوهگر میشود؛ محصول عقلانیت، کشفیات علمی، نوآوری تکنولوژیک و پسانداز افراد سختکوش. استعمار و بردگی نیز اگر اصلاً به حساب آیند، تنها رویدادهایی تأسفبار در کنار گامهای پیروزمندانه به سوی مدرنیته تلقی میشوند.
جدیدترین پژوهش ما با عنوان ریشههای سرمایهداری: بردگی و تجارت شکر (اوت ۲۰۲۶) نوشته پرابیر پورکایاستا، از ما میخواهد این اسطورهبافیِ تسلیبخش را کنار بگذاریم. این مطالعه، سرآغاز مجموعه جدید ما یعنی «پژوهشهایی در ماتریالیسم تاریخی» است؛ مجموعهای که شکلگیری جهان مدرن را بررسی میکند و دیالکتیک میان امپریالیسم و مبارزات آزادیبخش ملی را در مرکز این فرایند قرار میدهد. بخش اعظم این اثر طی ۲۲۵ روز حبس پرابیر در زندان مرکزی روهینی در دهلی هند (از اکتبر ۲۰۲۳ تا مه ۲۰۲۴) نوشته شده است. او توسط دولت هند و در جریان سرکوب گسترده آزادی مطبوعات و صداهای پیشرو بهطور غیرقانونی بازداشت شده بود. در دوران زندان، تکهپارههای کاغذی که در ملاقاتها ردوبدل میشد، نقطه آغاز این تاریخِ شکر، بردگی و سرمایهداری گردید. در این میان تناسبی پرمعنا به چشم میخورد: پژوهشی درباره سیستمهای حبس و استثمار، تحت شرایط سلب آزادی و به دست اندیشمندی نوشته شد که تن به بند کشیده شدن نداد.
در کانون این مطالعه، «شکر» قرار دارد؛ یکی از کالاهای روانگردان و کلیدی دوران استعمار که در کنار الکل، شکلات، قهوه، تریاک، چای و تنباکو، سوختِ انقلاب صنعتی را تأمین کرد. شکر پیش از آنکه به کالایی معمولی بر سفره کارگران اروپایی بدل شود، کالایی لوکس و مخصوص پادشاهان و اشراف بود. دگرگونی آن به یک کالای مصرفی همگانی، به چیزی فرای تغییر ذائقه نیاز داشت: نیازمند غصب زمین، نابودی جوامع بومی و کالاییسازی خشونتآمیز انسانها بود؛ افریقاییهایی که اسیر میشدند، از عرض اقیانوس اطلس عبورشان میدادند و به عنوان نیروی کار برده به صاحبان کشتزارها میفروختند. شکر از نخستین کالاهای به معنای واقعی جهانی بود و تبدیل شدنش به چنین کالایی، مستلزم ساخت دستگاه تجاری و مالی عظیمی بود که افریقا، قاره آمریکا، آسیا و اروپا را به هم پیوند میداد.
ابعاد خشونت استعماری تکاندهنده بود. دستکم ۱۰ میلیون افریقاییِ به بردگیکشیدهشده وارد قاره آمریکا و کارائیب شدند. اگر کسانی را که طی جانباختن در زمان اسارت، پیادهرویهای اجباری، بازداشت و «گذرگاه میانین» (عبور اجباری از اطلس از افریقا به آمریکا) جان باختند حساب کنیم، شمار کل افریقاییهای ربودهشده برای تجارت فرااطلسی احتمالاً بین ۱۴ تا ۲۰ میلیون نفر بوده است. در حالی که جمعیت آسیا و اروپا بین قرنهای هفدهم و نوزدهم رشد چشمگیری داشت، جمعیت افریقا راکد ماند و در بسیاری از مناطق کاهش یافت. این فاجعه حاصل یک پیامد تصادفیِ تجارت نبود؛ بلکه از طریق آنچه در این پژوهش «پیوند اسلحه-برده-پول» نامیده میشود بازتولید شد: تفنگ و باروت اروپایی با افریقاییهای اسیر معامله میشد و فروش آنان سودهایی تولید میکرد که خودِ این سیستم را بازتولید مینمود.
کشتزاری که برای سازماندهی و شیرهکشیدن از این نیروی کار ساخته شد، بقایای دنیای کهن و پیشاسرمایهداری نبود؛ بلکه یکی از آزمایشگاههای مدرنیته سرمایهدارانه به شمار میرفت. در کشتزارهای شکر، زراعت و فرآوری صنعتی در قالب یک رژیم کاری واحد در محل ادغام شده بودند. نیشکر باید طبق یک زمانبندی صلب و سخت چیده، حمل، له، جوشانده و کریستالیزه میشد. انسانهای به بردگیکشیده در گروههای کاری دستهبندی میشدند، بر اساس سن و توان جسمی تقسیم میگشتند و در زمان برداشت مجبور بودند روزهای کاری ۱۸ تا ۲۰ ساعته را تحمل کنند. مدیران کشتزارها حسابوکتابهای دقیقی نگه میداشتند، باروری کار را محاسبه میکردند، هزینه معیشت را در برابر هزینه جایگزینی میسنجیدند و با انسانها مانند سرمایه ثابت—همچون ماشینآلات که باید آنقدر کار بکشند تا فرسوده و جایگزین شوند—رفتار میکردند. همانطور که سیدنی مینتز، انسانشناس آمریکایی نوشت، کشتزار «تلفیقی از مزرعه و کارخانه» بود. محاسبات زمان و حرکت در آن، پیشدرآمد سیستمهای مدیریتی بود که بعدها با محیطهای کار صنعتی مدرن گره خورد.
پالایشگاههای شکر در لندن، بریستول، گلاسگو و لیورپول از نخستین محیطهای کارِ کارخانهمانند در بریتانیا بودند. در اطراف آنها صنعت کشتیرانی، کشتیسازی، انبارداری، بیمه، اعتبارات و بانکداری رشد کرد. تا سال ۱۷۷۴، شکر خام یکپنجم کل واردات بریتانیا را تشکیل میداد. بین سالهای ۱۷۰۰ تا ۱۸۰۰، واردات شکر بریتانیا هفت برابر شد. ثروت انباشتهشده از طریق شکر در کشتزارهای دوردست کارائیب باقی نماند؛ بلکه سرمایه گسترش تجاری و صنعتی بریتانیا را تأمین کرد. بر اساس یک برآورد، تا سال ۱۷۷۰ نزدیک به ۴۰ درصد از سرمایه بهکاررفته برای این گسترش، از سود حاصل از تجارت انسانهای به بردگیکشیدهشده به دست میآمد. سرمایهگذاری در مستعمرات میتوانست چهار تا هفت برابر سودآورتر از سرمایهگذاری در خودِ انگلستان باشد. به عبارت دیگر، مستعمرات پیشپرداختی را فراهم کردند که انقلاب صنعتی را در مرکز امپراتوری ممکن ساخت.
سیاست استعماری بریتانیا در ترجیحات امپراتوری تضمین میکرد که مستعمرات مواد خام را تأمین کنند و صنعت ساخت و تولید در مرکز امپراتوری باقی بماند. شکر خام از اطلس میگذشت تا در بریتانیا پالایش شود؛ جایی که بیشترین سود و سودآوری در آن حفظ میشد. تعرفهها از پالایشکنندگان بریتانیایی حمایت میکرد و در عین حال مانع پالایش در کارائیب میشد و پالایشگاههای بریتانیا و کشتزارهای کارائیب را از رقابت با شکر هند مصون میداشت. استعمار صرفاً ثروت را از مستعمرات بیرون نکشید؛ بلکه کل اقتصادها را بهگونهای بازسازماندهی کرد که توانمندیهای تولیدی مستعمرات تا مدتها پس از پایان رسمی حکومت استعماری، همچنان تابع قدرت استعمارگر باقی بماند. این همان چیزی است که قوامی نکرومه، نخستین رئیسجمهور غنا، آن را «استعمار نو» نامید.
پرابیر که در زندان مرکزی روهینی نشسته بود، چرخه سرمایه را نه به عنوان یک مثلث ساده اطلسی، بلکه به عنوان یک سیستم سیارهای غارت رسم کرد که هند، افریقا، قاره آمریکا و اروپا را به هم پیوند میداد. تاجران اروپایی منسوجات هندی را به غرب افریقا میفرستادند و آنها را با انسانهای اسیر مبادله میکردند. شوره بنگال که برای ساخت باروت حیاتی بود، به تسلیح این تجارت هولناک کمک میکرد. پس از فتح بنگال توسط بریتانیا در سال ۱۷۵۷، درآمدهای مالیات بر زمینی که از دهقانان هندی اخاذی میشد، هزینه این صادرات را تأمین میکرد. بنابراین مثلث اطلس بخشی از هندسه بسیار بزرگتری از غارت بود که در سراسر سیاره امتداد داشت. ماشین بخار جیمز وات به خون کارگران برده در کشتزارهای افریقایی و دهقانان گرسنه هندی آغشته است.
ما هرگز نخواهیم دانست که آیا نوعی سرمایهداری خیالی میتوانست در دنیایی بدون استعمار وجود داشته باشد یا خیر. تاریخ در دنیای خیالی رخ نمیدهد. سرمایهداریِ موجودِ واقعی، از غصب استعماری تفکیکناپذیر است. سرمایهداری ابتدا فقط در روستاهای انگلستان شکل نگرفت تا بعد بهطور مسالمتآمیز در سراسر جهان گسترش یابد. تاریخ آن را باید بهطور همزمان در روستاهای انگلستان، کشتزارهای کارائیب، معدن نقره پوپوسی، بازداشتگاههای برده در افریقا، اداره مالیات هند، خنِ کشتیِ حامل بردگان و پالایشگاههای اروپایی جستجو کرد.
این تاریخ همچنین مانع از آن میشود که آنچه را کارل مارکس «انباشت اولیه» (ursprüngliche Akkumulation) مینامید، رویدادی پایانیافته تلقی کنیم. روشهای آن همچنان با ماست: غصب زمین، تابعسازی اقتصادها به تککشتی، رژیمهای بدهی، مبادله نابرابر، بیارزشسازی نیروی کار در جنوب جهانی و انتقال ثروت به سیستمهای مالی تحت کنترل شمال. قالبها تغییر کردهاند، اما غصب و سلب مالکیت همچنان ادامه دارد.
اگر این تاریخچههای استثمار جدی گرفته شوند، دیگر نمیتوان مطالبة غرامت استعماری را صرفاً یک درخواست اخلاقی یا مطالبهای رو به گذشته دانست و رد کرد. پرداخت غرامت را باید به عنوان یک ضرورت مادی و سیاسی فهمید: نه تنها حسابرسیِ جنایات گذشته، بلکه مواجهه با ساختارهای جاری انباشت که از طریق غصب استعماری بنا شدهاند و همچنان نابرابری جهانی را در زمان حال بازتولید میکنند.
این همان استدلال کتاب اخیر کوئسی پرات جونیور با عنوان غرامت: تاریخ، مبارزه، سیاست و حقوق است که بهزودی در ویراست جدیدی در افریقای جنوبی توسط انتشارات اینکانی منتشر میشود. این ویراست دارای پیشگفتاری از جان درامانی ماهاما، رئیسجمهور غنا، و پسگفتاری از پروفسور ورین شپرد است. غرامت—چه از طریق لغو بدهیها، بازگرداندن منابع به سرقت رفته، انتقال فناوری، یا بازسازی ظرفیتهای عمومیِ نابودشده توسط استعمار و تعدیل ساختاری—پادزهری حیاتی برای تاریخ طولانی غارتی است که سرمایهداری مدرن را پایهگذاری کرد.
این تاریخ هرگز صرفاً تاریخ استثمار نبوده است. سیستم کشتزاری همواره در هر مرحله با مقاومت روبرو میشد. انسانهای به بردگیکشیدهشده میگریختند، در تولید خرابکاری میکردند، سنتهای فرهنگی ممنوعه را حفظ مینمودند، جوامع مستقل مارون را تشکیل میدادند، شورشها را سازمان میدادند و در نهایت پایداریِ ظاهری بردگی را در هم شکستند. انقلاب هائیتی که در سال ۱۸۰۴ به استقلال ختم شد، بزرگترین اعلامیه این حقیقت باقی مانده است: حتی پیچیدهترین دستگاههای سرکوب نیز میتوانند به دست ستمدیدگان شکست بخورند.
در سال ۱۹۳۵، ژاک رومن (۱۹۰۷—۱۹۴۴)، شاعر مارکسیست هائیتی، که از تلاشهای مداوم برای خفه کردن کشورش به خشم آمده بود، شعر «گینه» را سرود. این شعر که توسط دوستش لنگستون هیوز به انگلیسی ترجمه شده، یادآوریِ نیرومندی از ریشههای افریقایی هائیتی و مبارزه مداوم آن برای کرامت انسانی است:
راهی دراز است تا گینه که مرگ تو را در آن پیش میبرد. اینک شاخساران، درختان و جنگل. به صدای باد در موهای بلندِ شبِ جاویدان گوش فرا ده.
راهی دراز است تا گینه جایی که پدرانت بیآنکه شکیبایی از کف دهند، منتظرت هستند. در طول راه، سخن میگویند. انتظار میکشند. اینک ساعتی است که جویبارها جرینگجرینگ صدا میکنند چون مهرههایی از استخوان.
راهی دراز است تا گینه. استقبالی درخشان از تو نخواهد شد در سرزمین تاریکِ مردانِ سیهچرده:
زیر آسمانی دودگرفته که با فریاد پرندگان شکافته میشود در اطراف چشمِ رودخانه پلکهای درختان رو به روشنیِ رو به زوال گشوده میشوند. آنجا، کنار آب، دهکدهای آرام به انتطارت نشسته است، و کلبه پدرانت، و سنگِ سختِ اجدادی که سرت سرانجام بر آن آرام خواهد گرفت.
با صمیمانهترین درودها،
ویجی
