
پاسخ به انتقادهای جریان چپ از سیاست خارجی چین
دوستان چین سوسیالیست
ترجمه مجله جنوب جهانی
کارلوس مارتینز، همسردبیر تارنمای «دوستان چین سوسیالیست»، در گفتگو با رادیکا دسای به اتهاماتی پاسخ میدهد که حتی در بخشهایی از جریان چپ نیز مطرح میشود؛ اتهاماتی مبنی بر اینکه پکن برای فلسطین، ایران، کوبا و ونزوئلا اقدام کافی انجام نمیدهد. این گفتگو مسیر سیاست خارجی چین را بررسی میکند؛ مسیری که از انترناسیونالیسمِ کنفرانس باندونگ و جنبش عدم تعهد آغاز میشود، از میانبرتنزدایی با واشنگتن و ورود به اقتصاد جهانی میگذرد و در نهایت به پیگیری آرمان «جامعه جهانی با سرنوشت مشترک» میرسد. کارلوس استدلال میکند که این انتقادها بر پایه برداشتی نادرست از ماهیت چین و توانمندیهای واقعی آن استوار است. به باور او، کشوری که همچنان در مرحله اولیه سوسیالیسم به سر میبرد و زیر فشار تحریمها، محاصره و تحریمهای فناوری قرار دارد، با معیارهایی سنجیده میشود که هرگز درباره هیچ کشور دیگری به کار نرفته است؛ و عملکرد آن را با توان فرضی و خیالی مقایسه میکنند که اصلاً در اختیار ندارد.
او همچنین به اقدامات واقعی چین میپردازد: آرای موافق و وتوهای یکدست این کشور در سازمان ملل، پشتیبانیهای مادی و دیپلماتیک از کوبا و ونزوئلای تحت محاصره، موضع آن درباره تشکیل دولت مستقل فلسطینی و بیانیه پکن برای وحدت گروههای فلسطینی، و نیز تأکید مداوم آن بر اینکه تحریمهای یکجانبه هیچ مبنایی در حقوق بینالملل ندارد. ویدیوی این گفتگو در ادامه آمده و پس از آن متن کامل گفتگو قرار گرفته است.
متن گفتگو
رادیکا دسای: سلام به بینندگان و شنوندگان گرامی. به مصاحبه «اقتصاد سیاسی ژئوپلیتیک» خوش آمدید؛ مجموعهای که در آن با اندیشمندان، پژوهشگران، سیاستمداران، روزنامهنگاران، کنشگران و چهرههای سرشناس گفتگو میکنم تا بر تحولات شتابان اقتصاد سیاسی و ژئوپلیتیک روزگارمان روشنی بیفکنم.
من رادیکا دسای هستم و شما بیننده برنامهای از رادیکا دسای، تحلیلگر اقتصاد سیاسی ژئوپلیتیک، هستید. موضوع امروز ما سیاست خارجی چین در قبال ایالات متحده و غرب از یک سو، و ملتهای زیر فشار — و شاید بهتر باشد بگویم ملتهای زیر فشار و درگیر جنگ — مانند فلسطین، کوبا، ونزوئلا و ایران از سوی دیگر، در چارچوب فراگیرترِ گذار به جهان چندقطبی است. جریان چپ چگونه باید این موضوع را تحلیل کند، بهویژه با توجه به اینکه بخشهایی از این جریان از چین انتقاد میکنند که چرا برای این کشورها اقدام کافی انجام نداده است؟ کمتر کسی را سراغ دارم که برای پاسخ به این پرسش شایستهتر از کارلوس مارتینز باشد که امروز همراه ماست. کارلوس، خیلی خوش آمدی. کارلوس مارتینز: سلام رادیکا. از دیدنت بسیار خوشحالم و خرسندم که در کنارت هستم. رادیکا دسای: حضور شما در برنامه امروز باعث افتخار است، کارلوس. بگذارید به مخاطبانمان بگویم که شما پژوهشگر و محقق مستقل، همسردبیر تارنمای پراهمیت و تأثیرگذار «دوستان چین سوسیالیست»، و نویسنده و ویراستار کتابهای گوناگونی درباره چین و سوسیالیسم هستید؛ از جمله کتابی درباره چین با عنوان شرق همچنان سرخ است و کتاب دیگری با عنوان هوشمندانه پایانِ آغاز درباره فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی. منظور شما از این عنوان طبعاً این بود که فروپاشی شوروی، صرفاً پایان مرحله نخست سوسیالیسم جهانی بوده است.
کارلوس، آیا میتوانی در ابتدا به انتقادهای مطرحشده از سیاست خارجی چین در بخشهایی از جریان چپ بهصورت کلی و خلاصهوار پاسخ دهی، تا پس از آن به بررسی ابعاد مشخصتر و سیاست خارجی چین در قبال کشورهای خاص بپردازیم؟ کارلوس مارتینز: حتماً. به باور من، در میان جریان چپ دو رویکرد انتقادی کلی درباره سیاست خارجی چین وجود دارد: یکی رویکردی کموبیش خصمانه است و دیگری رویکردی کموبیش دوستانه و دلسوزانه.
رویکرد خصمانه مدعی است که چین کشوری امپریالیستی و مبتنی بر سرمایهداری دولتی است؛ شرکتهای آن صرفاً در پی سود خصوصی هستند و سیاست خارجی چین نیز بازتاب همین ماهیت است. این در واقع همان موضع وزارت امور خارجه ایالات متحده است که بخشهایی از جریان چپ نیز آن را پذیرفتهاند.
از اینرو، سخن از «تله دیون»، توسعهطلبی و امپریالیست بودن چین و رقابت امپریالیستی آن با آمریکا و غرب فراوان است. این موضعِ حزب کمونیست یونان است و همان دیدگاهی است که معمولاً در مجله ژاکوبن و دیگر بخشهای موسوم به «چپ سازگار» میبینید. اما رویکرد دیگری هم وجود دارد که انتقادی دلسوزانه است. رادیکا دسای: ببخشید، برای روشنتر شدن موضوع، منظورتان از «سازگار» چیست؟ سازگار با چه چیزی؟
کارلوس مارتینز: سازگار با سرمایهداری.
رادیکا دسای: بفرمایید، ادامه دهید.
کارلوس مارتینز: البته در اینجا موضوع را خیلی کلی بیان میکنم و شاید کمی بیانصافی باشد، اما اگر بخواهید بعداً میتوانیم دقیقتر به آن بپردازیم.
اما رویکرد دوم، انتقادی دلسوزانه است که اغلب از سوی افرادی مطرح میشود که از نظر سیاسی بسیار به ما نزدیک هستند. آنان بنیادهای سوسیالیستی چین را میپذیرند، اما از اینکه سیاست خارجی چین به اندازه کافی قاطع نیست ابراز ناامیدی میکنند؛ اینکه چین در پیگیری عدالت به اندازه کافی تهاجمی عمل نمیکند و برای ملتهای زیر فشار و کشورهای تحت تهاجم اقدام کافی انجام نمیدهد.
آنان چین را با اتحاد شوروی دهه ۵۰، ۶۰ و ۷۰ میلادی یا با مداخله کوبا در جنوب آفریقا در دهههای ۷۰ و ۸۰ مقایسه میکنند و عملکرد چین را ضعیفتر میدانند. درباره دیدگاه نخست — یعنی امپریالیست دانستن چین — گمان میکنم نیازی نیست خیلی معطل شویم. پاسخ به این ادعا بسیار ساده است و در فصلی از کتاب مشترک من و کیث بنت درباره سیاست خارجی چین به تفصیل بررسی شده است؛ کتابی که شما هم لطف کردید و بر آن یادداشت تقدیری نوشتید و قرار است اوت منتشر شود.
واقعیت ساده این است که امپریالیسم یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه یک واقعیت مادی است. مؤلفه عینی امپریالیسمِ چین چیست؟ چین مستعمرهای ندارد. برخلاف ایالات متحده که ۸۰۰ پایگاه نظامی بسیار بزرگ فرامرز دارد، چین تنها یک پایگاه پشتیبانی در جیبوتی دارد. چین از سال ۱۹۷۹ در هیچ جنگی درگیر نبوده، دکترین هستهای آن کاملاً دفاعی است و بودجه نظامی سرانه آن تقریباً یکبیستم ایالات متحده است.
چین در جنگهای نیابتی، کودتاها، ترورها، تحریمهای یکجانبه یا فشارهای اقتصادی دخالتی ندارد. بنابراین از منظر عینی، سیاسی و نظامی، امپریالیست خواندن چین فاصله چندانی با بیراههگویی ندارد. از منظر اقتصادی نیز — که معمولاً نقدها از همین نقطه آغاز میشود — بله، چین یک قدرت بزرگ است، سرمایه فراوانی دارد و در کشورهای دیگر سرمایهگذاری میکند. اما مسئله اینجاست که چین دست به استثمار مضاعف نیروی کار نمیزند.
چین بهرهبردارِ سیستم مبادله نابرابر نیست؛ اتفاقاً جریان ارزش اضافی همواره از چین به سوی بلوک امپریالیستی بوده است. جالب اینکه بزرگترین دریافتکنندگان سرمایهگذاری چین، خودِ ایالات متحده، استرالیا و بریتانیا هستند. چین با هدف استخراج ارزش اضافی یا بهرهکشی از نیروی کار ارزان در بریتانیا سرمایهگذاری نمیکند و با این سرمایهگذاریها به غارت پیرامون نمیپردازد. افزون بر این، چین از نظر ساختاری با کشورهای سرمایهداری غربی بنیاداً متفاوت است و هیچ انگیزه ساختاری برای رفتارهای امپریالیستی ندارد. اقتصاد چین دولتی است، بخشهای کلیدی و بانکها در اختیار دولت قرار دارند.
سرمایهداران طبقه حاکم را تشکیل نمیدهند و نمیتوانند سیاست خارجی را در جهت منافع طبقهای خود هدایت کنند. درباره «تله دیون» نیز باید گفت این افسانهای است که بارها بطلان آن اثبات شده است. موسسه خیریه بریتانیایی «عدالت بدهی» تحلیل بسیار دقیقی انجام داده که نشان میدهد چین بر سرمایهگذاری در جنوب جهانی مسلط نیست.
سهم چین از بدهیها و سرمایهگذاریها در آفریقا تنها حدود ۱۵ درصد است. نرخ بهره وامهای چین معمولاً نصف نمونههای غربی است، بازپرداخت آنها بسیار منعطفتر بوده و رفتارهای آن به هیچ وجه غارتگرانه نیست. واقعیت این است که هیچیک از کشورهای دریافتکننده سرمایهگذاری چین، اقدامات آن را «تله بدهی» نمینامند؛ بلکه دقیقاً برعکس آن است. برای نمونه، معاون نخستوزیر کامبوج درباره اتهام تله بدهی بودن طرح «یک کمربند یک راه» صریحاً گفت: «این تله بدهی نیست، بلکه شریان حیاتی توسعه اقتصادی و اجتماعی ماست.» بنابراین کسانی که از تله بدهی سخن میگویند نه دریافتکنندگان سرمایه، بلکه خودِ کشورهای امپریالیستی هستند. از اینرو میتوان گفت این ادعاها مصداق بارز «خوددگرگویی» یا تصویرسازی ذهن خود بر دیگران است. اما درباره اینکه آیا سیاست خارجی چین به اندازه کافی خوب است یا خیر — گمان میکنم در ادامه به جزئیات آن خواهیم پرداخت، پس الان زیاد کشش نمیدهم. تنها نکتهای که فعلاً میگویم این است که سیاست خارجی کشورها صرفاً بر پایه ارزشها و اصول اخلاقی تعیین نمیشود. در فعالیتهای سیاسی من و شما، سیاست خارجی کاملاً بر مبنای اصول اخلاقی و ایدئولوژیک شکل میگیرد؛ اما برای یک دولت، سیاست خارجی برآمده از مجموعه پیچیدهای از عوامل شامل اولویتهای داخلی، محدودیتهای بینالمللی و ملاحظات استراتژیک است. بنابراین آسان است که بگوییم چین باید در موضوعات گوناگون اقدامات بیشتری انجام دهد، اما این سخن، محدودیتهای پیش روی چین را ندیده میگیرد. ما هنوز درباره یک کشور در حال توسعه سخن میگوییم.
چین در مرحلهای قرار دارد که خود آن را «مرحله اولیه سوسیالیسم» مینامد و در محیطی تحت سلطه امپریالیسم فعالیت میکند که نمیتوان آن را با یک فرمان ملغی کرد. متأسفانه هیچ عصای معجزهآسایی برای برچیدن امپریالیسم وجود ندارد. خودِ چین هدف اصلی سیاست خارجی ایالات متحده و دکترین مهار و محاصره آمریکا است. بنابراین احتیاط استراتژیک، رفتاری نیست که رهبری چین از روی میل شخصی یا به عنوان کاملترین رویکرد مارکسیستی انجام دهد؛ بلکه یک ضرورت محض است. این تنها راه برای حفظ روند توسعه خودِ چین و در کنار آن، حفظ منافع جنوب جهانی و پروژه چندقطبیگرایی است. با در نظر گرفتن این چارچوب و درک این محدودیتها، باور دارم که چین اتفاقاً اقدامات فراوانی برای کشورهای تحت تهاجم و ملتهای تحت محاصره انجام میدهد. اما بهتر است در ادامه با جزئیات بیشتری به این موضوع بپردازیم.
رادیکا دسای: بله، به نکات بسیار مهمی اشاره کردی. اما بگذار پیش از ادامه، به چند نکته بنیادی اشاره کنم. نخست اینکه رویکرد تو را در آغاز گفتگو بسیار پسندیدم؛ اینکه میان بخشهای مختلف جریان چپ تفکیک قائل شدی و تأکید کردی که نباید نسبت به کسی بیانصافی کرد. چرا که هدف این بحثها برچسب زدن به بخشهایی از چپ یا سرزنش آنان به دلیل انتقاد از چین نیست؛ بلکه هدف، جدی گرفتن این دغدغهها و پاسخ به آنهاست. زیرا در نهایت هدف ما نه فرقهگرایی، بلکه فرارفتن از فرقهگرایی و ایجاد اتحاد در جریان چپ است.
نکته دوم اینکه به موضوعی بسیار کلیدی اشاره کردی که گمان میکنم در ادامه بحث نیز بارها مطرح خواهد شد: این روایت که چین و ایالات متحده درگیر نوعی رقابت میان قدرتهای بزرگ شبیه به رویدادهای پیش از سال ۱۹۱۴ هستند، کاملاً نادرست است. چرا که رویدادهای پیش از ۱۹۱۴، رقابتی میان قدرتهای سرمایهداری همطراز برای تصاحب مستعمرات و تسلط بر سرزمینها بود.
امروز ما در موقعیتی بنیاداً متفاوت قرار داریم. البته تا حدی شباهتهایی با دوران جنگ سرد و رقابت میان دو سیستم سرمایهداری و کمونیستی دیده میشود — پس از این جهت سابقه داشته است — اما تاریخ هرگز عیناً تکرار نمیشود. شرایط امروز از جهات گوناگون متفاوت است؛ از جمله اینکه ما شاهد استصال غربِ سرمایهداریِ در حال افول و ایالات متحدهای هستیم که میکوشد چنگ بر بقایای امتیازات امپریالیستی خود بزند.
در مقابل، صعود چین درست همین امتیازات امپریالیستی را محدود کرده است. بنابراین ساختار سیستم سیاسی داخلی، تعیینکننده اصلی سمتوسوی سیاست خارجی است. ایالات متحده امپریالیست است، به این معنا که دولت آن باید خواستههای طبقه حاکم سرمایهدار و ابرشرکتها را برآورده کند. طبقه حاکم شامل خردهفروشان محلی نیست، بلکه افرادی چون ایلان ماسک و جف بیزوس است. از آنجا که آنان نیازمند گشودن بازار کشورها برای سرمایهگذاری یا فروش کالاهای خود هستند، دست به جنگ میزنند و جهانیسازی را پی میگیرند که چیزی جز واژهای تزئینشده برای تسلیم ساختن سایر نقاط جهان نیست. در حالی که چین سیستمی کاملاً متفاوت دارد. همانطور که گفتی، چین دارای یک اقتصاد سوسیالیستی با هدایت دولت است. اگرچه عناصر سرمایهداری نیز در آن وجود دارد، اما این عناصر تحت کنترل حزب هستند. هرگاه مشکلی از سوی این عناصر ایجاد شود — مانند بحران مسکن — حلوفصل آن به روشی بنیاداً متفاوت صورت میگیرد، نه به قیمت استثمار سایر کشورها یا فشار بر طبقه کارگر داخلی.
بنابراین — و به عنوان نکته پایانی در این بخش — اینکه چین استقرار و رشد اقتصاد داخلی خود را در اولویت قرار میدهد، به هیچ وجه نقض اصول سوسیالیستی نیست. من هرگز این مخالفت با «سوسیالیسم در یک کشور» را درک نکردهام. البته چین تنها به سوسیالیسم در یک کشور بسنده نکرده، اما این ایده که باید منافع اکثریت قاطع مردمی را که شما را به قدرت رساندهاند فدا کنید تا در نقطهای دیگر دست به اقدامات ماجراجویانه بزنید، نادرست است. اولویت اصلی دولت و حزب در چین، حفظ ثبات و رفاه اقتصاد داخلی است — عرصهای که در آن بسیار موفق عمل کرده — و سپس انجام هر آنچه در توان دارد برای کمک به سایر نقاط جهان. بگذریم، خواستم این نکات را اضافه کنم چون به نظرم مواردی که مطرح کردی بسیار حیاتی بودند.
کارلوس مارتینز: درباره ساختار اصلی منازعه کنونی و تحولات اقتصاد سیاسی جهان، اخیراً مشغول مطالعه و تفکر برای کنفرانس «انجمن جهانی اقتصاد سیاسی» هستم که چند هفته دیگر برگزار میشود. فرضیهای که قصد دارم مطرح کنم این است که آنچه امروز با آن مواجهیم، در واقع همان دوگانه «سوسیالیسم یا بربریتِ» روزا لوکزامبورگ در قرن بیستویکم است. جوهر این رویارویی عبارت است از: پروژه آمریکایی برای قرن جدید از یک سو، و آرمان چینی برای جامعه جهانی با سرنوشت مشترک از سوی دیگر. این نبرد میان دستوپازدنهای سراسیمه یک امپریالیسمِ در حال مرگ در برابر صعود چندقطبیگرایی و سوسیالیسم است.
بنابراین گمان میکنم این تحلیل با ارزیابی شما کاملاً همسوست. نکته مهم دیگری که به آن اشاره کردید این است که ویژگی تعیینکننده ساختار سیاسی چین این است که بله، چین دارای طبقه سرمایهدار است؛ افراد زیادی حضور دارند که دارای سرمایه بوده و آن را به کار میگیرند، اما این طبقه، طبقه حاکم نیست و اجازه حاکمیت ندارد.
یک میلیاردر در چین — که البته تعدادشان چندصد نفر است، اگرچه خرسندم که بگویم تعداد میلیاردرها در چین رو به کاهش است که مسیر درستی است، و میلیاردر بودن در چین کار بسیار پرریسک و خطرناکی است؛ چرا که احتمال مجازات یک میلیاردر از سوی دولت بسیار بیشتر از یک شهروند معمولی است — میتواند عضو حزب کمونیست باشد، به شرط آنکه با اهداف حزب موافق باشد. نمونههای متعددی از افراد بسیار ثروتمند در چین وجود دارند که فعالانه در جهت اهداف حزب کمونیست تلاش میکنند و خود را سوسیالیست و مارکسیست میدانند.
اما آنچه اجازه آن را ندارید، تأسیس یک حزب سیاسی مستقل است؛ حزبی که نماینده منافع طبقه سرمایهدار باشد و بخواهد حقوق ویژهای برای سرمایه تثبیت کند. این مسئله دقیقاً با بحث امروز ما مرتبط است. زیرا حاکمیت طبقه سرمایهدار در کشوری مثل بریتانیا یا ایالات متحده به این معناست که این طبقه میتواند سیاست خارجی را تعیین کند و از طریق نفوذ در دولت، آن را در جهت منافع خاص خود شکل دهد.
برای نمونه، جنگ علیه ایران — آیا جنگ علیه ایران در جهت منافع مردم عادی یا طبقه کارگر آمریکا است؟ قطعاً نه.
رادیکا دسای: بههیچوجه.
کارلوس مارتینز: این جنگ در جهت منافع: نخست، مجتمعهای نظامی-صنعتی؛ دوم، غولهای نفتی و شرکتهای انرژی؛ و سوم، گروهی از جزماندیشان ایدئولوژیک است که تصور میکنند تداوم سلطه آمریکا از قرن بیستم به قرن بیستویکم ایدهای عملی است — که البته نیست. اما همین افراد هستند که مسیر سیاست خارجی آمریکا را تعیین میکنند. این نتیجه مستقیم حاکمیت طبقهای است که سیاست خارجی را تعریف میکند.
این تفاوت عمده میان غرب و چین است؛ و تفاوت اصلی میان رقابت و خصومت کنونی با رقابتهای امپریالیستی پیش از سال ۱۹۱۴ که به آن اشاره کردید، در همین نکته نهفته است. رادیکا دسای: و چند نکته که هنگام صحبتهای شما به ذهنم رسید. این ایده که چین باید همه چیز را رها کند و بلافاصله به کمک این کشورها بشتابد، مرا به یاد اعلانهای ایمنی داخل هواپیما میاندازد که همیشه میگویند پیش از کمک به دیگران — حتی فرزند خود — ابتدا ماسک خودتان را بزنید. گمان نمیکنم بتوان چین را برای رعایت این روند درست سرزنش کرد. در نهایت، چین مسئول امنیت و رفاه ۱.۴ میلیارد نفر است که بخش عظیمی از جمعیت جهان را تشکیل میدهند. نکته دوم درباره منافع ذینفعان جنگهاست. با تمام سخنان شما موافقم — این جنگی پیچیده است — اما نکته دیگری را هم میافزایم: این جنگ در جهت منافع دونالد ترامپ نیز دنبال میشد، چرا که او در عرصه داخلی کاملاً شکست خورده بود. هیچ اقدامی نتوانسته بود مانع از افت محبوبیتش شود و تصور میکرد با یک پیروزی نظامی آسان و چند شب بمباران ایران، مردم ایران دست به قیام زده و حکومت را سرنگون میکنند — تصوری که مشروعیت نظام ایران را کاملاً دستکم گرفته بود.
اما شاید پیش از ورود به بررسی مورد به مورد ایران، کوبا، ونزوئلا و البته فلسطین، بد نباشد نگاهی به تاریخ معاصر چین و سیاست خارجی آن داشته باشیم. وقتی مردم امروز به چین نگاه میکنند، آن را قدرتی بزرگ و دومین — اگر نگوییم نخستین — اقتصاد جهان میبینند و آسیبپذیریهای روزهای نخستین آن را فراموش میکنند.
پس از انقلاب ۱۹۴۹ تا دهه ۱۹۷۰، چین حتی کرسی سازمان ملل را در اختیار نداشت. چین با تهدید مداوم حمله هستهای مواجه بود و بهخوبی میدانست بخشی از علت بمباران هیروشیما و ناگازاکی این بود که ژاپنیها آسیایی بودند و از نظر غربیها کمارزشتر تلقی میشدند — بهطوری که ایالات متحده بمباران هستهای چین را بسیار آسانتر از شوروی انجام میداد. چین در جنگ کره در کنار کره شمالی جنگید.
در آن دوران، درآمد سرانه چین حتی از هند — که دو سال پیش از انقلاب چین مستقل شده بود — کمتر بود. با در نظر گرفتن همه اینها، چین از میان آتش و خون گذشته و دوام آورده تا به جایگاه امروز خود رسیده است.
کارلوس مارتینز: دقیقاً همینطور است. همانطور که گفتید، چین همواره زیر فشار و تهدید بوده است. این وضعیت نه با دکترین «چرخش به آسیا»ی اوباما در سال ۲۰۱۱، بلکه با اعلام تأسیس جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹ آغاز شد. از همان زمان، کارزار مهار و محاصره چین و تلاش برای بازگرداندن وضعیت به پیش از انقلاب و سلب دستاوردهای کارگران و دهقانان آغاز گردید. در سال ۱۹۵۰، تنها چند ماه پس از پیروزی انقلاب، دولت ترومن ناوگان هفتم نیروی دریایی آمریکا را به تنگه تایوان فرستاد تا بر چین فشار وارد کند و مانع از یکپارچگی آن شود — اقدامی که اگر مداخله امپریالیسم آمریکا نبود، حتماً رخ میداد. به همین دلیل است که باید وضعیت جدا مانده تایوان را میراث دوران استعمار و امپریالیسم بدانیم که همچنان مسئلهای مهم برای ضدامپریالیستهاست.
سپس در سال ۱۹۵۰ جنگ کره رخ داد که هدف اصلی آن مهار چین و شوروی و ایجاد پایگاه نظامی دائمی و تهدید هستهای علیه بلوک سوسیالیستی در شرق آسیا بود. همانطور که اشاره کردید، ژنرال داگلاس مکآرتور بارها چین را به استفاده از گزینه هستهای تهدید کرد. این رویداد تنها پنج سال پس از تنها مورد استفاده از سلاح هستهای در تاریخ — یعنی بمباران هیروشیما و ناگازاکی توسط آمریکا در اوت ۱۹۴۵ — رخ میداد و تهدیدی بسیار ملموس و زنده بود. امروزه شاید تهدید هستهای انتزاعی به نظر برسد، اما در سال ۱۹۵۰ خطری کاملاً جدی بود.
با این حال، چین از همان ابتدا سیاست خارجی رادیکال، مبارزهجو و ایثارگرانهای را پی گرفت. تنها یک سال پس از تأسیس جمهوری خلق، چین تصمیم گرفت در جنگ کره در کنار کره شمالی علیه ایالات متحده، ناتو و نیروی سازمان ملل وارد عمل شود. در این راه، چین صدها هزار نیروی داوطلب را از دست داد. داوطلبانی از این کشور نوپا جان خود را در دفاع از کره فدا کردند که نقشی تعیینکننده در سرنوشت جنگ داشت. آمریکا تصور یک پیروزی آسان را داشت، اما در نهایت با یک جنگ فرسایشی و آتشبسی مواجه شد که تا امروز برقرار است.
چین پشتیبانیهای عمیقی از جنبشهای آزادیبخش در الجزایر، موزامبیک، زیمبابوه، فلسطین، جنوب و شرق آسیا و آمریکای لاتین به عمل آورد. چین الگویی پایدار از همبستگی با آفریقا ایجاد کرد که نمونه بارز آن سفر ژو ئنلای در سال ۱۹۶۳ به ۱۰ کشور آفریقایی بود. این سفر سنتی را پایهگذاری کرد که تا امروز ادامه دارد و بر اساس آن، نخستین سفر خارجی وزیر امور خارجه چین در هر سال میلادی به آفریقاست.
رادیکا دسای: این نکته را نمیدانستم، بسیار جالب است.
کارلوس مارتینز: جالب است بدانید رهبران کنونی اریتره و زیمبابوه در دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی به عنوان بخشی از مبارزات آزادیبخش خود، در چین آموزش نظامی دیدند. کشورهای آفریقایی نیز این همبستگی را جبران کردند؛ آرای آنها در پذیرش چین در سازمان ملل متحد در سال ۱۹۷۱ نقشی حیاتی داشت.
چین «اصول پنجگانه همزیستی مسالمتآمیز» را مطرح کرد که در کنفرانس باندونگ در سال ۱۹۵۵ تصویب شد و در سال ۱۹۶۱ به اصول بنیادی جنبش عدم تعهد تبدیل گردید. این اصول یک حقیقت کلیدی را نشان داد: اینکه همه کشورهای مستعمره و ستمدیده — صرفنظر از سیستم سیاسیشان (سوسیالیستی، سرمایهداری یا ترکیبی) — منافع مشترکی در مقابله با امپریالیسم، دفاع از حاکمیت ملی و تعیین مسیر توسعه خود دارند.
این دیدگاهی است که برای طرفداران جهان چندقطبی همچنان اهمیت حیاتی دارد. چین از نخستین کشورهایی بود که سازمان آزادیبخش فلسطین را در سال ۱۹۶۵ به رسمیت شناخت. مائو تسهتونگ در همان سال به نماینده سازمان آزادیبخش فلسطین گفت: «امپریالیسم از چین و عربها میترسد. اسرائیل و تایوان پایگاههای امپریالیسم در آسیا هستند.»
رادیکا دسای: شاید ساموئل هانتینگتون همین جمله را خوانده و برخورد تمدنها را نوشته است!
کارلوس مارتینز: چین یکی از نخستین کشورهای غیرعرب بود که دولت فلسطین را در سال ۱۹۸۸ به رسمیت شناخت. بریتانیا و فرانسه در سال ۲۰۲۵ تازه به خود تبریک میگویند که فلسطین را به رسمیت شناختهاند — یعنی ۳۷ سال بعد!
البته شکل همبستگی و سیاست خارجی چین به مرور زمان تغییر کرد؛ بهویژه پس از تجدید روابط با آمریکا که از سفر کیسینجر در ۱۹۷۱، سفر نیکسون در ۱۹۷۲ و بیانیه شانگهای آغاز شد و در سال ۱۹۷۹ در دوره کارتر به برقراری روابط رسمی انجامید. ورود چین به اقتصاد جهانی و سازمان تجارت جهانی، چهار دهه سرمایهگذاری سنگین شرکتهای آمریکایی را به همراه داشت که سودهای هنگفتی از نیروی کار چین بردند.
البته چین نیز از این تعامل بهرهمند شد. اما تمرکز بر ادغام در اقتصاد جهانی، جذب سرمایه، ارتقای دانش علمی و فناوری، نیازمند محیطی آرام بود. به همین دلیل سیاست خارجی چین از حالت رادیکال پیشین فاصله گرفت. برای نمونه، در دیدار دنگ شیائوپینگ با لی کوآن یو (نخستوزیر سنگاپور)، دنگ در پی جذب سرمایه سنگاپور بود. لی کوآن یو گفت: «ما به سرمایهگذاری علاقهمندیم و چین را بازاری بزرگ میدانیم، اما شما از شورشهای مسلّحانه علیه دولت ما پشتیبانی میکنید و این مانع کار است.» پس از آن، چین پشتیبانی از شورشهای مسلحانه و حزبی را کنار گذاشت.
اما اگر به کل مسیر نگاه کنیم — آنچه چین در ترویج چندقطبیگرایی، پایبندی به حقوق بینالملل، منشور سازمان ملل، تعامل با بریکس، روسیه، سازمان همکاری شانگهای، مجمع همکاری چین و آفریقا (FOCAC)، گروه ۷۷، و انجمن سلاک در آمریکای لاتین انجام میدهد — میبینیم که شکل همبستگی تغییر کرده، اما جوهر و ماهیت سیاست خارجی چین تغییر چندانی نکرده است.
رادیکا دسای: نکات بسیار مهمی را مطرح کردی. درباره تنشزدایی میان چین و آمریکا باید گفت این فرایند در نهایت باعث شد چین کرسی خود را در سازمان ملل و شورای امنیت پس بگیرد و به ادعای مضحک نمایندگی تایوان پایان داده شود.
از اوایل این قرن روشن شد که تصور آمریکا مبنی بر ماندن دائمی چین در حد یک منبع نیروی کار ارزان، توهمی بیش نبوده است. حزب کمونیست چین برنامهریزی دقیقی برای صعود در زنجیره ارزش و تولید کالاهای با فناوری بالا انجام داد. با آشکار شدن این موضوع، خصومت آمریکا علیه چین شدت گرفت که ریشه آن نه به دوره اوباما، بلکه به اوایل دهه ۲۰۰۰ و تعرفههای فولاد در زمان جرج بوش بازمیگردد.
نکته دوم اینکه، در مبارزه با امپریالیسم، تصویر رایج همیشه جنگ نظامی است؛ اما هیچ اقدامی بنیادینتر از پیگیری توسعه اقتصادی داخلی برای ایستادگی در برابر قدرتهای امپریالیستی نیست. بهتر است اکنون به بررسی موارد خاص بپردازیم؛ شما به فلسطین اشاره کردید، میتوانید آن را تکمیل کرده و سپس به سراغ سایر کشورها بروید.
کارلوس مارتینز: درباره مفهوم «چایمریکا» (Chimerica)، این موضوع همواره بزرگنمایی شده بود. هرگز تحالف واقعی میان دو کشور وجود نداشت و تناقضات همواره برپا بود. در سال ۱۹۹۷، برژینسکی در کتاب تخته شطرنج بزرگ هشدار داد که بزرگترین خطر برای سلطه آمریکا، ائتلاف ضد هژمونیک چین، روسیه و ایران است — پیشبینی هماهنگی که پس از ۳۰ سال تحقق یافته است. همچنین در سال ۱۹۹۹، ناتو سفارت چین در بلگراد را بمباران کرد تا پیام هشدارآمیزی به پکن بفرستد که از حد خود فراتر نرود.
اما در سالهای اخیر، بهویژه در دوره شی جینپینگ، چین دیگر آن سیاست «پنهان کردن توانایی و صبر کردن» را کنار گذاشته است. چین خود را قدرتی جهانی میداند که راهحلهای خود را برای مشکلات بینالمللی ارائه میدهد؛ راهحلهایی مانند «ابتکار توسعه جهانی»، «ابتکار امنیت جهانی» (با اصل امنیت تفکیکناپذیر)، «ابتکار تمدن جهانی» و «ابتکار حکمرانی جهانی» که چارچوبی برای جهان چندقطبی فراهم میکنند.
رادیکا دسای: کاملاً درست است. وقتی غرب از امنیت سخن میگوید، منظورش حفظ امتیازات امپریالیستی است؛ اما هنگامی که چین یا روسیه از امنیت میگویند، موضعی دفاعی در برابر اقدامات تهاجمی غرب دارند. این ابتکارات یادآور اصول پنجگانه همزیستی مسالمتآمیز و منشور سازمان ملل هستند که حاصل تنازل قدرتهای امپریالیستی در برابر نیروهای ضدامپریالیستی بوده است. لطفا بحث فلسطین و دیگر کشورها را ادامه دهید. کارلوس مارتینز: درباره منشور سازمان ملل، سیاست خارجی چین کاملاً بر اصول آن — شامل احترام به حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و عدم مداخله در امور داخلی — استوار است. چین با تحریمهای یکجانبه و تغییر رژیم مخالف است و تنها دارنده سلاح هستهای است که دکترین «عدم پیشدستی در استفاده از سلاح هستهای» دارد.
چین همواره از وزن خود در شورای امنیت برای حلوفصل سیاسی مناقشات در ایران، اوکراین و سوریه استفاده کرده است. تقویت و اصلاح سیستم سازمان ملل، جوهر «ابتکار حکمرانی جهانی» چین است. دو منطق متفاوت در جهان وجود دارد: منطق سرمایهداری (قانون جنگل) و منطق سوسیالیسم (جهان به مثابه یک خانواده).
اما درباره فلسطین: چین از نخستین کشورهایی بود که سازمان آزادیبخش و دولت فلسطین را به رسمیت شناخت. در بحران اخیر غزه، چین اقدامات اسرائیل را جنایت جنگی خوانده و خواستار آتشبس فوری شده است. چین حتی حق قانونی ملت فلسطین برای مقاومت مسلحانه علیه اشغالگری را صریحاً تأیید کرده است.
در سال ۲۰۲۴، وانگ یی ۱۴ گروه فلسطینی را در پکن گرد هم آورد تا «بیانیه پکن» را برای ایجاد وحدت ملی امضا کنند. چین بازار خود را به روی الماسهای خونین اسرائیل بسته، روابط دیپلماتیک با آن را به حداقل رسانده و بیش از ۹۰ درصد نفت ایران را در چالش با تحریمهای آمریکا میخرد. سامانه پدافندی و فناوری ماهوارهای چین نقش مهمی در مقاومت ایران ایفا کرده است. انصارالله یمن نیز کشتیرانی چین را از تحریمهای خود مستثنی کرده است.
درباره رأی ممتنع چین به قطعنامه ۲۸۰۳ شورای امنیت در نوامبر گذشته — که با انتقادهایی همراه بود — باید گفت: اعضای منطقهای مانند الجزائر و پاکستان و همچنین تشکیلات خودگردان از آن حمایت کرده بودند. وتو کردن قطعنامه به معنای نادیده گرفتن توافق منطقهای بود. ثانیاً، آمریکا تهدید کرده بود که وتو به معنای بازگشت غزه به جهنم و از بین رفتن فرصت آتشبس خواهد بود. بنابراین رای ممتنع چین انتخابی دشوار اما هوشمندانه بود، نه خیانت.
درباره عدم تحریم یکجانبه اسرائیل توسط چین: چین اصولا با تحریمهای یکجانبه مخالف است تا مبنای قانونی برای مخالفت با تحریمهای غرب علیه کوبا، ونزوئلا، ایران و… داشته باشد. طبق حقوق بینالملل، تحریمها باید به تصویب شورای امنیت برسند.
این پرسش که «چرا چین اقدامات بیشتری انجام نمیدهد؟» معمولاً از سوی گروههای مقاومت یا مردم فلسطین مطرح نمیشود، بلکه ناشی از یاس جریان چپ در غرب از جنایات امپریالیسم است. پرسش اصلی برای ما باید این باشد که خودِ ما برای توقف جنایات دولتهای غربی چه اقداماتی میتوانیم انجام دهیم.
رادیکا دسای: این بهترین نقطه برای پایان بخشیدن به این گفتگوست. فرصت نشد به ونزوئلا و کوبا بپردازیم که آن را به برنامهای دیگر واگذار میکنیم. از حضور شما بسیار سپاسگزارم. از بینندگان گرامی نیز میخواهم در صورت تمایل برنامه را پسندیده و به اشتراک بگذارند. تا درودی دیگر، بدرود.
