از دروغ مرعشی تا فرصت شانگهای – محمد حقیقت

از دروغ مرعشی تا فرصت شانگهای

نبرد بر سر جهت‌گیری آیندۀ ایران

محمد حقیقت

در همان روزهایی که چین در برابر تلاش آمریکا برای تحمیل اجماعی تازه علیه ایران ایستاده بود، حسین مرعشی، دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی، روایتی شگفت‌آور از مناسبات تهران و پکن به میان آورد. او در بخشی از یک مصاحبۀ منتشرنشده که در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شد، مدعی شد چین سفر نمایندۀ ویژۀ ایران به پکن و گسترش روابط دو کشور را به چهار شرط وابسته کرده است: بازکردن تنگۀ هرمز، نگرفتن عوارض، پایان‌دادن به اختلافات با عربستان و پایان‌دادن به اختلافات با آمریکا.

چندی نگذشت که دفتر نمایندۀ ویژۀ جمهوری اسلامی ایران در امور چین این ادعا را رسماً تکذیب کرد و انتساب چنین شروطی به پکن را «فاقد صحت» دانست. این دفتر تأکید کرد که روابط دو کشور بر احترام متقابل، منافع مشترک و مشارکت جامع راهبردی استوار است و از فعالان سیاسی و رسانه‌ای خواست از انتشار گمانه‌زنی‌های تأییدنشده‌ای که می‌تواند به منافع ملی و روابط خارجی ایران آسیب برساند، خودداری کنند.

ماجرا را می‌توان در همین حد دید: سیاستمداری سخنی بی‌سند گفته، مرجعی رسمی آن را تکذیب کرده و اکنون نوبت اوست که منبع ادعای خود را آشکار کند یا مسئولیت انتشار آن را بپذیرد. اما اهمیت این رویداد بسیار فراتر از یک خبر نادرست یا لغزش کلامی است. چهار شرطی که مرعشی به چین نسبت داد، در واقع با خواسته‌های واشنگتن از تهران هم‌جهت بود. او با نسبت‌دادن این شروط به پکن، چنین القا کرد که چین نیز ادامۀ روابط خود با ایران را به پذیرش مطالبات آمریکا مشروط کرده است؛ گویی حتی گسترش مناسبات تهران و پکن نیز تنها پس از عقب‌نشینی ایران در برابر واشنگتن امکان‌پذیر خواهد بود.

از همین‌جا پرسش اصلی آغاز می‌شود: چرا پس از دو جنگ، حملۀ مستقیم آمریکا و اسرائیل به ایران، تشدید تحریم‌ها و آشکارشدن هدف واشنگتن برای شکستن ارادۀ ملت ما، هنوز بخشی از طبقۀ حاکم و نخبگان سیاسی و اقتصادی کشور می‌کوشند آمریکا را به‌عنوان دروازۀ ناگزیر پیشرفت ایران معرفی کنند؟ چرا هرگاه امکانی برای تعمیق مناسبات ایران با چین، روسیه، بریکس، سازمان همکاری شانگهای و دیگر کشورهای جنوب جهانی پدید می‌آید، دستگاهی آشنا از بدبینی، شایعه، تحریف و هراس‌افکنی به کار می‌افتد؟

مسئله، یک سخن و یک شخص نیست. مسئله، نزاعی واقعی بر سر جهت‌گیری آیندۀ ایران است.

دو جنگ گذشت، اما ذهنیت غرب‌گرا تغییر نکرد

دو جنگ اخیر باید نقطۀ پایان یک توهم دیرپا می‌بود. آمریکا و اسرائیل با زبان بمب، موشک، محاصره و تحریم نشان دادند که مسئلۀ آنان نه یک اختلاف محدود دیپلماتیک، بلکه تضعیف حاکمیت ملی ایران، انهدام ظرفیت‌های مستقل آن و واداشتن کشور به پذیرش نظمی است که در واشنگتن و تل‌آویو طراحی می‌شود. آمریکا حتی پس از امضای تفاهم و گفت‌وگو نیز از تجاوز و فشار دست نکشید و بار دیگر ثابت کرد که مذاکره برای آن، هرگاه پشتوانۀ قدرت و بازدارندگی نداشته باشد، می‌تواند ادامۀ جنگ با ابزارهای دیگر باشد.

انتظار می‌رفت این تجربه، دست‌کم در محاسبات کسانی که دهه‌ها راه گشایش کشور را در تفاهم با غرب جست‌وجو کرده‌اند، تغییری جدی ایجاد کند. اما نشانه‌ها چیز دیگری می‌گویند. بخشی از مدیران، صاحبان نفوذ اقتصادی و سخنگویان سیاسی آنان همچنان با همان نقشۀ ذهنی پیش از جنگ حرکت می‌کنند: آمریکا را مرکز تصمیم جهان می‌بینند، رابطۀ پایدار با شرق را ناممکن یا زیان‌بار جلوه می‌دهند، ظرفیت‌های جنوب جهانی را کوچک می‌شمارند و اقتصاد کشور را در انتظار روزی نگه می‌دارند که شاید واشنگتن از تحریم و تهدید دست بردارد.

این سرسختی را نمی‌توان تنها با خطای فکری توضیح داد. غرب‌گرایی در ایران صرفاً یک سلیقۀ فرهنگی یا گرایش دیپلماتیک نیست؛ پایگاه مادی و منافع طبقاتی خود را دارد. اقتصادی که طی دهه‌ها بر خصوصی‌سازی افسارگسیخته، سوداگری، واردات، واسطه‌گری، انباشت رانتی و پیوند با شبکۀ مالی مسلط جهان بنا شده است، طبیعتاً بیش از آنکه به برنامه‌ریزی ملی، تولید صنعتی، انتقال فناوری و همکاری‌های بلندمدت علاقه‌مند باشد، چشم به گشایش راه‌های تجارت و گردش سرمایۀ خود در مدار غرب دارد.

برای این جریان، «رابطه با آمریکا» فقط یک انتخاب در سیاست خارجی نیست؛ وعدۀ بازگشت به همان الگویی از اقتصاد است که در آن سرمایۀ بزرگ خصوصی و تجاری میدان‌دار باشد، دولت از وظایف توسعۀ ملی و عدالت اجتماعی عقب بنشیند و زندگی مردم به نوسان ارز، واردات و تصمیم مراکز مالی خارجی وابسته بماند. از این رو، چرخش واقعی به سوی یک نظم چندجانبه، اگر با بازسازی اقتصاد ملی و تقویت تولید همراه شود، تنها یک تغییر دیپلماتیک نیست؛ توازن منافع در داخل کشور را نیز به چالش می‌کشد.

از این منظر، مقاومت در برابر تعمیق روابط با چین و روسیه معنای روشن‌تری پیدا می‌کند. بحث فقط بر سر دوست‌داشتن غرب یا بدگمانی به شرق نیست. سخن بر سر آن است که چه نیروهایی سیاست خارجی و اقتصاد ایران را تعیین کنند و ثمرۀ این روابط به کدام بخش‌های جامعه برسد.

دروغ مرعشی؛ لغزش شخصی یا روایتی سیاسی؟

مرعشی چهار ادعا را با اطمینان بیان کرد، بی‌آنکه سندی ارائه دهد. دفتر نمایندۀ ویژۀ ایران در امور چین نیز هم اصل شروط و هم مشروط‌شدن سفر و توسعۀ روابط را صریحاً تکذیب کرد. از این پس، مسئولیت روشن است: کسی که چنین خبر مهم و بالقوه زیان‌باری را منتشر کرده، باید منبع و مدرک خود را عرضه کند. در غیر این صورت، افکار عمومی حق دارد آن را نه یک تحلیل، بلکه خبری ساختگی بداند.

بااین‌حال، اهمیت سیاسی سخنان مرعشی در محتوای آن‌ها نهفته است. این چهار شرط، مخاطب ایرانی را به سه نتیجۀ از پیش تعیین‌شده هدایت می‌کند: نخست اینکه چین نیز مانند آمریکا در حال فشار بر ایران است؛ دوم اینکه اتکا به همکاری با شرق سرابی بیش نیست؛ و سوم اینکه تهران، از هر مسیری که حرکت کند، سرانجام باید در برابر واشنگتن عقب بنشیند.

در این روایت، جهان چندقطبی وجود خارجی ندارد. بریکس و شانگهای فاقد توان و اراده‌اند. چین استقلال راهبردی ندارد و تنها مطالبات آمریکا را منتقل می‌کند. ایران نیز کشوری محصور و بی‌گزینه تصویر می‌شود که یا باید شرایط واشنگتن را بپذیرد یا در تنهایی فرسوده شود. بدین‌سان، یک خبر بی‌سند به ابزاری برای تولید ناامیدی راهبردی تبدیل می‌شود.

نکتۀ معنادارتر، زمان انتشار این سخنان است. این ادعا درست هنگامی در فضای عمومی پخش شد که پکن با بخشی از متن پیشنهادی در نشست وزیران دارایی گروه بیست، از جمله بند مربوط به تنگۀ هرمز، مخالفت کرده بود. بنابراین، در همان لحظه‌ای که چین حاضر نشد بی‌چون‌وچرا در اجماع مورد نظر آمریکا قرار گیرد، از داخل ایران روایتی منتشر شد که پکن را مجری همان خواسته‌های واشنگتن معرفی می‌کرد.

آیا این تنها یک تصادف است؟ حتی اگر نتوان از هماهنگی آگاهانه سخن گفت، هم‌سویی کارکردی دو روایت را نمی‌توان نادیده گرفت. دستگاه سیاسی و رسانه‌ای آمریکا می‌کوشد ایران را منزوی، بی‌پشتوانه و ناگزیر از تسلیم نشان دهد؛ روایت مرعشی نیز، خواسته یا ناخواسته، همین تصویر را در داخل بازتولید می‌کند.

چین واقعاً چه گفت و چه کرد؟

برای داوری، نه ستایش کلی چین کافی است و نه بدگمانی کلی به آن. باید رفتار واقعی پکن را با ادعاهای مطرح‌شده سنجید.

در نشست وزیران دارایی گروه بیست در آمریکا، بیانیۀ ریاست نشست بر «ناوبری آزاد، امن و قابل پیش‌بینی» در تنگۀ هرمز تأکید داشت. بنا بر گزارش فایننشال تایمز، چین با چند بخش متن، از جمله همین بند، مخالفت کرد و در نتیجه اجماع کامل شکل نگرفت. مخالفت پکن الزاماً به معنای تأیید همۀ سیاست‌های ایران نیست؛ اما آشکارا با ادعای مرعشی مبنی بر اینکه چین بازکردن تنگه و نگرفتن عوارض را شرط گسترش روابط قرار داده است، ناسازگار است.

چین بارها مخالفت خود را با تحریم‌های یک‌جانبۀ غیرقانونی اعلام کرده و توسعۀ روابط با ایران را «انتخاب راهبردی مشترک دو کشور» خوانده است. پکن همچنین بر همکاری با تهران در چهارچوب بریکس و سازمان همکاری شانگهای تأکید کرده است. در اجلاس اخیر شانگهای در بیشکک نیز کشورهای عضو، حملات نظامی به ایران را محکوم، از حاکمیت و تمامیت ارضی جمهوری اسلامی حمایت و بر راه‌حل‌های سیاسی و دیپلماتیک تأکید کردند. سران سازمان همچنین بیانیۀ بیشکک و بیست‌وهشت سند همکاری در حوزه‌های امنیتی، اقتصادی، فرهنگی و نهادی را تصویب کردند.

چرا چین با تبدیل موضوع تنگۀ هرمز به زبان اجبار بین‌المللی محتاط است؟ افزون بر منافع مستقیم آن کشور در ثبات جریان انرژی، پکن می‌داند که پذیرش فرمول‌هایی که آمریکا می‌تواند از آن‌ها برای محدودکردن حقوق حاکمیتی کشورها استفاده کند، ممکن است فردا در تنگۀ تایوان یا دریای جنوبی چین علیه خود آن کشور به کار رود. از این رو، رابطۀ چین با ایران فقط به خرید نفت محدود نمی‌شود؛ حضور یک ایران مستقل و قدرتمند در غرب آسیا، در موازنۀ جهانی میان یک‌جانبه‌گرایی آمریکا و نظم در حال ظهور چندقطبی نیز اهمیت دارد.

البته نباید از این واقعیت‌ها افسانه‌ای تازه ساخت. چین متحدی بی‌قیدوشرط نیست و سیاست خارجی خود را بر اساس منافع ملی، ثبات اقتصادی و محاسبات بلندمدت خویش تنظیم می‌کند. شرکت‌های چینی نیز در برابر خطر تحریم‌های ثانویۀ آمریکا محتاط‌اند و پکن در بسیاری از موارد راه مذاکره و پرهیز از برخورد مستقیم را ترجیح می‌دهد. مشارکت راهبردی به معنای یکی‌شدن همۀ منافع و مواضع نیست.

اما واقع‌بینی با پاک‌کردن تفاوت‌ها آغاز نمی‌شود. میان کشوری که ایران را تحریم و بمباران می‌کند و کشوری که با تحریم‌های غیرقانونی مخالفت و امکان همکاری اقتصادی، فناورانه و سیاسی فراهم می‌سازد، نمی‌توان علامت مساوی گذاشت. استقلال‌طلبی یعنی ایران هیچ قدرتی را صاحب اختیار خود نداند؛ نه اینکه مهاجم و شریک بالقوه را یکسان ببیند و دست خود را از امکان‌های واقعی جهان کوتاه کند.

عضویت بدون راهبرد؛ فرصت بیشکک چه شد؟

نقد جریان غرب‌گرا نباید به تبرئۀ دولت و دستگاه سیاست خارجی از مسئولیت‌های خود بینجامد. ایران سال‌هاست از «نگاه به شرق» و «چندجانبه‌گرایی» سخن می‌گوید، به عضویت سازمان همکاری شانگهای و بریکس درآمده و سند همکاری بلندمدت با چین دارد؛ اما میان اعلام جهت‌گیری و تبدیل آن به قدرت مادی، هنوز فاصله‌ای محسوس وجود دارد.

در اجلاس بیشکک، مسعود پزشکیان پیشنهادهای مهمی مطرح کرد: گسترش تسویه با پول‌های ملی، ایجاد سازوکارهای مشترک مالی، تأسیس بانک سازمان همکاری شانگهای، تشکیل اتحادیۀ بیمۀ صادراتی و سرمایه‌گذاری و ایجاد کنسرسیوم انرژی. این پیشنهادها، اگر پیگیری و اجرایی شوند، درست در جهت کاهش آسیب‌پذیری اعضا در برابر تحریم و اختلال خارجی قرار دارند.

همچنین برخلاف آنچه در برخی نوشته‌ها آمده است، رئیس‌جمهور ایران و شی جین‌پینگ در حاشیۀ اجلاس با یکدیگر دیدار و برای دقایقی گفت‌وگو کردند. بنابراین نقد دقیق آن نیست که هیچ تماسی صورت نگرفت؛ پرسش این است که چرا در چنین بزنگاه مهمی، رابطۀ ایران و چین به یک گفت‌وگوی کوتاه محدود شد و مذاکرات رسمی دوجانبه با دستور کاری روشن و نتایجی قابل اندازه‌گیری برگزار نشد.

چرا هیئت ایرانی با بسته‌ای آماده از پروژه‌های تولیدی مشترک، کانال‌های مالی مستقل، سرمایه‌گذاری زیرساختی، توسعۀ کریدورها، انتقال فناوری و همکاری‌های نوین صنعتی وارد مذاکره‌ای رسمی نشد؟ چرا اجرای اسناد موجود به جدول زمانی، مسئول مشخص و گزارش عمومی پیشرفت متصل نمی‌شود؟ چرا هر دولت می‌تواند مناسبات راهبردی کشور را دوباره در حالت انتظار قرار دهد؟

ایران با صدور بیانیه و حضور در عکس‌های یادگاری به قدرت چندجانبه تبدیل نمی‌شود. عضویت در شانگهای و بریکس هنگامی ارزش راهبردی می‌یابد که کارگر ایرانی اثر آن را در رونق تولید، مهندس و پژوهشگر در گسترش فناوری، تولیدکننده در دسترسی به اعتبار و بازار و مردم در بهبود معیشت خود ببینند.

مشکل فقط کم‌کاری دیپلماتیک نیست. تا هنگامی که در داخل کشور راهبرد واحدی برای توسعۀ ملی وجود نداشته باشد، دستگاه‌ها پراکنده عمل کنند، اقتصاد میان تولید و سوداگری سرگردان بماند و بخشی از مدیران همچنان منتظر چراغ سبز آمریکا باشند، بهترین توافق‌های خارجی نیز یا روی کاغذ می‌مانند یا به فروش مواد خام و واردات کالا فروکاسته می‌شوند.

هشدار رهبر انقلاب و معنای سیاسی آن

آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای، رهبر انقلاب، در پیام ۶ شهریور ۱۴۰۵ به مناسبت هفتۀ دولت، بر تقویت تولید داخلی، هدایت سرمایه‌گذاری به سوی نیازهای واقعی کشور، کاهش تدریجی نقش دلار و محوریت اقتصاد مقاومتی تأکید کردند. در میان سخنان ایشان، فرازی وجود دارد که گویی مستقیماً به جدال امروز بر سر جهت‌گیری ایران پاسخ می‌دهد:

«دشمن قسم‌خوردۀ این ملت، سعی می‌کند این‌طور القا کند که مسیر آبادانی و پیشرفت از تبعیت از او و خواسته‌های نابجایش می‌گذرد.»

ادعای مرعشی را می‌توان نمونۀ روشن همین القا دانست. هنگامی که خواسته‌های آمریکا به چین نسبت داده می‌شود، پیام نهفته آن است که حتی راه پکن نیز از واشنگتن می‌گذرد و حتی برای همکاری با شرق باید نخست به مطالبات غرب تن داد. بدین‌ترتیب، آمریکا از کشوری مهاجم و تحریم‌کننده به داور نهایی آیندۀ ایران تبدیل می‌شود.

دو روز پس از پیام هفتۀ دولت، رهبر انقلاب در پیام هفتۀ وحدت، مسیر دیگری را ترسیم کردند: اتحاد در برابر دشمن، دفاع متقابل و سپس همکاری و هم‌افزایی در عرصه‌های ثروت، امنیت، علم و پیشرفت. اگرچه مخاطب مستقیم این پیام کشورهای اسلامی بودند، منطق راهبردی آن گسترده‌تر است: همراهی در لحظۀ خطر باید به ساختن قدرت مشترک و آینده‌ای مستقل منتهی شود.

این درست همان حلقۀ مفقودۀ سیاست ایران است. ما در لحظۀ تهدید از حمایت سیاسی دیگران استقبال می‌کنیم، اما کمتر می‌توانیم آن هم‌سویی را به نهاد مالی، شبکۀ تولید، پروژۀ فناوری، کریدور ترانزیتی و سازوکار پایدار امنیتی تبدیل کنیم. نتیجۀ چنین وضعی آن است که پس از عبور از هر بحران، دوباره به نقطۀ آغاز بازمی‌گردیم و بار دیگر جریان غرب‌گرا فرصت می‌یابد آمریکا را تنها راه ممکن معرفی کند.

چرخش راهبردی از شعار تا عمل

اگر قرار است تجربۀ دو جنگ به تغییری واقعی منجر شود، ایران به چیزی فراتر از اعلام «نگاه به شرق» نیاز دارد. چرخش راهبردی باید در ساختار تصمیم‌گیری، جهت اقتصاد و زندگی مردم قابل مشاهده باشد.

نخست، مناسبات با چین، روسیه و نهادهای چندجانبه باید از نوسان‌های جناحی خارج شود. دولت‌ها می‌توانند در روش‌ها تفاوت داشته باشند، اما امنیت اقتصادی کشور را نمی‌توان هر چهار سال یک‌بار میان انتظار برای غرب و همکاری با شرق معلق نگه داشت. نهادی قدرتمند و پاسخ‌گو باید اجرای توافق‌های راهبردی را هماهنگ، موانع را برطرف و میزان پیشرفت را به مردم گزارش کند.

دوم، رابطۀ ایران و چین نباید به فروش نفت، آن هم با تخفیف، و واردات کالا محدود بماند. اولویت باید با سرمایه‌گذاری مشترک در زنجیره‌های تولید، انرژی، راه‌آهن، بنادر، پتروشیمی، ماشین‌سازی، دارو، اقتصاد دیجیتال، هوش مصنوعی و فناوری‌های پیشرفته باشد. هر قرارداد بزرگ باید سهم تولید داخلی، اشتغال، آموزش نیروی انسانی و انتقال فناوری را روشن کند.

سوم، دلارزدایی باید از شعار به سازوکار تبدیل شود. استفاده از پول‌های ملی، ایجاد اتاق‌های پایاپای، تأمین مالی مشترک، بیمۀ مستقل تجارت و پیوند نظام‌های پرداخت، برای کشوری که زیر فشار تحریم قرار دارد موضوعی فنی و فرعی نیست؛ بخشی از دفاع ملی است.

چهارم، جایگاه جغرافیایی ایران باید به قدرت اقتصادی تبدیل شود. اتصال بنادر جنوب به آسیای مرکزی، قفقاز، روسیه و چین، تکمیل راه‌آهن‌ها و توسعۀ کریدورهای شمال ـ جنوب و شرق ـ غرب می‌تواند ایران را از فروشندۀ صرف انرژی به گرهی ضروری در تجارت اوراسیا تبدیل کند.

پنجم، همکاری خارجی بدون بازسازی درونی به استقلال نمی‌انجامد. اگر همان ساختار رانتی و سوداگر، قراردادهای شرقی را نیز در اختیار گیرد، فقط جهت رانت تغییر خواهد کرد. چرخش راهبردی باید با مهار انحصار، مبارزه با فساد، تقویت بخش عمومی و تعاونی، حمایت از کار و تولید و اجرای سیاستی جدی برای عدالت اجتماعی همراه باشد. قدرت ملی تنها در حساب‌های دولت یا تراز تجاری خلاصه نمی‌شود؛ پایه اصلی آن مردمی هستند که احساس کنند در ثروت، امنیت و آیندۀ کشور سهم دارند.

ششم، ایران باید مناسبات منطقه‌ای خود را فعالانه و بر پایۀ استقلال تنظیم کند. کاهش تنش با عربستان و دیگر همسایگان می‌تواند مطلوب و ضروری باشد، اما نه به‌عنوان شرطی تحمیلی از سوی آمریکا یا چین؛ بلکه به‌مثابۀ تصمیمی مستقل برای بیرون‌راندن مداخلۀ خارجی، ایجاد امنیت مشترک و گسترش همکاری اقتصادی در منطقه.

چنین راهبردی نه بستن در دیپلماسی است و نه جایگزین‌کردن وابستگی به غرب با وابستگی به شرق. برعکس، هرچه گزینه‌های ایران بیشتر، اقتصاد آن نیرومندتر و پیوندهایش متنوع‌تر باشد، توان کشور برای مذاکرۀ برابر و تصمیم مستقل نیز افزایش می‌یابد.

سخن پایانی: استقلال یا بازگشت به مدار آمریکا

نزاع امروز را نباید به دوگانۀ ساده‌شدۀ «شرق یا غرب» فروکاست. مسئلۀ اصلی، استقلال یا وابستگی است؛ اما استقلال در خلأ تحقق نمی‌یابد. کشوری که زیر فشار نظام مالی، نظامی و رسانه‌ای آمریکا قرار دارد، اگر از ظرفیت چین، روسیه، بریکس، شانگهای، اوراسیا و جنوب جهانی استفاده نکند، در عمل میدان انتخاب خود را محدود و قدرت دشمن را بیشتر کرده است.

چین و روسیه ناجی ایران نیستند و قرار نیست جای اراده، تولید، دانش و سازمان‌یافتگی مردم ما را بگیرند. اما آمریکا نیز یک شریک عادی نیست که بتوان کارنامۀ کودتا، تحریم، محاصره و تجاوز آن را نادیده گرفت و همچنان کلید آبادانی کشور را در دستانش جست‌وجو کرد. واقع‌بینی آن نیست که از ترس وابستگی فرضی به شرق، وابستگی واقعی و تاریخی به ساختارهای غرب را بازتولید کنیم.

دروغ مرعشی از این جهت اهمیت دارد که یکی از بنیادی‌ترین کشمکش‌های امروز ایران را عریان کرد. یک سو می‌کوشد حتی از زبان چین نیز فرمان بازگشت به آمریکا را بشنود؛ سوی دیگر بر این باور است که ایران باید با تکیه بر مردم، تولید داخلی و ظرفیت‌های جهان چندقطبی، میدان عمل خود را گسترش دهد و از موضع قدرت با جهان رابطه برقرار کند.

پس از دو جنگ، دیگر نمی‌توان این نزاع را اختلافی نظری یا جناحی دانست. سخن بر سر امنیت، معیشت و آیندۀ یک ملت است. ایران نمی‌تواند تا ابد میان مقاومت در میدان و انتظار برای آمریکا در اقتصاد سرگردان بماند. مقاومتی که به ساختن میهن، گسترش عدالت و ایجاد قدرت اقتصادی نینجامد، ناتمام می‌ماند؛ و دیپلماسی‌ای که تفاوت مهاجم و شریک را محو کند، نام دیگری برای خلع سلاح سیاسی کشور خواهد بود.

اکنون زمان آن است که عضویت در جهان چندقطبی از سطح پرچم‌ها و بیانیه‌ها فراتر رود و به بانک، کارخانه، راه‌آهن، آزمایشگاه، فناوری، شغل و رفاه تبدیل شود. پاسخ به روایت مرعشی فقط افشای یک خبر دروغ نیست؛ پاسخ واقعی، ساختن ایرانی است که دیگر هیچ‌کس نتواند آیندۀ آن را به رضایت واشنگتن گره بزند.

منابع اصلی

 

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب