
نویسنده: پرینس کاپون | مجلهٔ اطلاعات تسلیحاتی شده
بررسی کتاب «حکومت نِردها» از مجموعهٔ Weaponized Intellects Book Review
نردها = متخصصان
در یک نگاه
گیل دوران، در کتاب «حکومت نِردها»، جریان ارتجاعی سیلیکونولی را از خیالپردازیهای آزادیخواهانهٔ خروج از دولت تا مبارزهٔ آشکار برای تسلط بر ماشین حکومتی دنبال میکند؛ اما این نِردها قدرت خود را بیرون از دولتی که مدعی نفرت از آن بودند نساختند، بلکه در دل طبقهٔ حاکم سفیدپوست ایالات متحده و با اتکا به سرمایهٔ مالی، پژوهشهای نظامی، زیرساختهای عمومی و قدرت امپریالیستی رشد کردند. مقاله نشان میدهد که چگونه بخشی از این طبقهٔ تکنولوژیک، در شرایط بحران امپراتوری آمریکا، به سوی همگرایی با ساختارهای نظامی و اداری دولت حرکت میکند؛ فرایندی که نویسندهٔ مقاله آن را «تثبیت تکنوفاشیستی» مینامد. بااینحال، مسئلهٔ نهایی فراتر از ایدئولوژی میلیاردرهاست: آیا قدرت تکنولوژیکیای که بهصورت اجتماعی تولید شده، همچنان در مالکیت خصوصی طبقهای حاکم باقی خواهد ماند، یا به قدرتی اجتماعی تبدیل خواهد شد که بشریت بتواند بهطور جمعی مالک آن باشد و آن را اداره کند؟
مردانی که میخواستند از دموکراسی خارج شوند
گیل دوران، کتاب خود را با تناقضی آغاز میکند که شایستهٔ توجه جدی است. مردانی که در مرکز کتاب حکومت نِردها: فاشیسم سیلیکونولی و جنگ علیه دموکراسی قرار دارند، سالها با زبان گریز و رهایی سخن گفتهاند. دولت کند است، دموکراسی غیرعقلانی است، مالیات دزدی است، مقررات بار اضافی و سیاست، فعالیت کسالتبار ذهنهای درجهدو است. بنا بر این تصور، فناوری، سرمایه و هوش به فرد استثنایی امکان میدهند که از بند رها شود. بااینحال، دوران کتاب خود را با این تأکید آغاز میکند که این روایت آزادیخواهانه به نقطهٔ مقابل خود رسیده است. او مینویسد: «آنها بهجای مخالفت با کنترل دولت، در پی تقویت آن هستند» (ص. ۷). میلیاردرهایی که زمانی رؤیای ترک دولت را در سر داشتند، اکنون میخواهند دست خود را بر ماشین دولتی بگذارند.
دوران ساختار نوظهور را «فناوریفاشیسم» مینامد و آن را چنین تعریف میکند: گرد هم آوردن «هوش مصنوعی، رمزارز، فناوری دفاعی، شبکههای اجتماعی، سامانههای نظارتی» در راستای اهداف اقتدارگرایانه (ص. ۹). در این مرحلهٔ ابتدایی، تعریف او از شواهدی که ارائه کرده، فراتر میرود. فهرستی از فناوریها، هرقدر هم تهدیدآمیز باشند، هنوز یک نظام سیاسی را توضیح نمیدهد. همچنین حضور میلیاردرهای ارتجاعی در کنار قدرت دولتی، بهخودیخود ثابت نمیکند که شرکتها، نهادهای امنیتی و سازمانهای دولتی در یک ماشین فرمانبردار واحد ادغام شدهاند. بااینحال، دوران جنبشی را شناسایی کرده است که کتابش باید آن را توضیح دهد: فناوریهایی که با شعار تمرکززدایی و آزادی فردی عرضه میشدند، بهطور فزایندهای در کنار طرحهایی برای قدرت خصوصی متمرکز، سلسلهمراتب سیاسی و ابزارهای قدرتمندتر فرماندهی ظاهر میشوند.
پیتر تیل شواهدی در اختیار او میگذارد که رد کردنشان بهعنوان تفسیری خصمانه بسیار دشوارتر است. تیل در مقالهٔ سال ۲۰۰۹ خود با عنوان «آموزش یک آزادیخواه»، پیش از آنکه به اعترافی برسد که همچون سایهای بر سیاست او سنگینی میکند، خود را متعهد به «آزادی اصیل انسان» معرفی میکند: «دیگر باور ندارم که آزادی و دموکراسی با یکدیگر سازگار باشند» (ص. ۴۵).
اهمیت این جمله در آن نیست که مرد ثروتمندی زمانی سخنی تکاندهنده نوشته است. ثروتمندان از همان زمانی که مالکیت دریافت فقرا نیز میتوانند رأی بدهند، از دردسرهای حکومت مردمی شکایت کردهاند. اهمیت مسئلهٔ سیاسیای است که تیل پیش روی ما میگذارد. اگر آزادی فرد مالک با توانایی دموکراتیک مردم عادی برای اتخاذ تصمیمهای جمعی الزامآور در تضاد باشد، کدام اصل باید کنار گذاشته شود؟
پاسخ دوران از طریق کرتیس یاروین شکل میگیرد؛ جایی که ابهام مؤدبانه از میان میرود. طرح «پچورک» یاروین، تجزیهٔ دولتهای موجود به کشورهای کوچک و مستقل را تصور میکند که هرکدام «بدون توجه به نظر ساکنان، توسط شرکت سهامی خاص خود اداره میشوند» (ص. ۵۹). سهامدار جای شهروند را میگیرد. مدیریت جای سیاست را میگیرد. اگر ساکنان از شرکتی که بر زندگیشان حکومت میکند ناراضی باشند، پاسخ یاروین ساده است: میتوانند نقل مکان کنند.
دموکراسی نه غیرمتمرکز میشود و نه بهبود مییابد؛ بلکه به خدمات مشتری تبدیل میشود و مهاجرت جای قدرت سیاسی را میگیرد.
در اینجا کاوش دوران از یک فهرست دیگر از دیوانگیهای غولهای فناوری فراتر میرود. یاروین صرفاً در رؤیای مدیرعاملی بهشدت تهاجمی نیست؛ او معنای خود آزادی را تغییر میدهد. آزادی سیاسی شامل توانایی مردمی است که تابع نهادهای مشترکاند تا دربارهٔ آن نهادها مناقشه کنند و آنها را تغییر دهند. یاروین این رابطه را قطع میکند. شرکت فرمان میراند و ساکن انتخاب میکند که بماند یا برود. یک طرف فرمان را در دست دارد و طرف دیگر فقط درِ خروج را.
محیط کار سرمایهداری قدیمی، که در آن رئیس تصمیم میگیرد و کارگر رسماً آزاد است استعفا دهد، به الگویی برای جامعهٔ سیاسی تبدیل میشود.
بالاجی سرینیواسان نقش مهمی در تطهیر ایدئولوژیک این ایده ایفا میکند. در روایت دوران، آن پادشاهی کوچک و زنندهٔ شرکتی، هودی استارتآپی به تن میکند و بار دیگر در قالب «دولت شبکهای» ظاهر میشود. سرینیواسان این تمایز را با وضوحی تحسینبرانگیز توضیح میدهد:
«صدا [Voice] اساساً به معنای تغییر نظام از درون است، درحالیکه خروج [Exit] به معنای ترک آن برای ایجاد نظامی جدید، تأسیس یک استارتآپ جدید یا پیوستن به یک رقیب است» (ص. ۷۲).
«حکومت شرکتی» همان چیزی را بیان میکند که واقعاً هست. «خروج» رهاییبخش به نظر میرسد. «جامعهٔ استارتآپی» تقریباً حالوهوایی بازیگوشانه دارد. سلب مالکیت سیاسی، به یک فایل ارائهٔ سرمایهگذاری تبدیل میشود.
در اینجا وسوسهای واقعی وجود دارد، زیرا خروج، بخشی از آزادی را در خود دارد. کارگر میتواند شغلش را ترک کند. مستأجر میتواند نقل مکان کند. مصرفکننده میتواند ارائهدهندهٔ خدمات خود را تغییر دهد. مهاجر میتواند از مرزی عبور کند، اگر دولت دیگری او را بپذیرد. انسانها همواره از شرایط غیرقابلتحمل گریختهاند.
اما هیچیک از اینها به پرسش سیاسیای که شخصیتهای اصلی دوران میکوشند آن را دفن کنند، پاسخ نمیدهد: چه کسی شرایطی را تعیین میکند که همهٔ دیگران باید تحت آن زندگی کنند؟
فردی که سرمایهٔ کافی دارد، میتواند داراییهایش را جابهجا کند، زمین بخرد، شرکت ثبت کند، وکیل استخدام کند و میان حوزههای قضایی مختلف دست به انتخاب بزند. اما کسی که از این حقوق بهصورت ماهانه زندگی میکند، از همان جغرافیای گریز برخوردار نیست. «خروج» تجربهٔ اجتماعی سرمایهٔ متحرک را به امری همگانی تبدیل میکند و چنان وانمود میکند که گویی هرکس جزیرهای خصوصی در جیب خود دارد.
پیشبینیهای خود سرینیواسان نیز نشان میدهند که این سیاست به کجا میانجامد:
«پهپادها ــ جنگ قرار است به نرمافزار تبدیل شود. قانون قرار است به کُد تبدیل شود. مدیریت، از طریق رباتیک، قرار است به خودکارسازی تبدیل شود. و حقوق مالکیت قرار است به یک اثر شبکهای تبدیل شود» (ص. ۷۴).
در این جملات اعتمادبهنفسی خیرهکننده وجود دارد. جنگ، قانون، مدیریت و مالکیت ــ نهادهایی که طی قرنها مبارزه شکل گرفتهاند ــ همچون سامانههایی ظاهر میشوند که صرفاً در انتظار برنامهنویسان بهترند. سیاست به مسئلهای مهندسی تبدیل میشود. تضاد اجتماعی به کُدی ناکارآمد تقلیل مییابد. تاریخ به بدهی فنی تبدیل میشود.
نرمافزار فرمان را از میان نمیبرد. کُد نویسنده دارد. پهپادها هدف دارند. مالکیت صاحب دارد. قوانین مجری دارند. شبکه میتواند اطلاعات را توزیع کند، درحالیکه مالکیت همچنان بهشدت متمرکز باقی بماند.
دستاورد اولیهٔ دوران این است که نشان میدهد گریز ادعایی از دولت، پیوسته به تولید دولتهای جدید منجر میشود؛ با این تفاوت که اصل دردسرسازِ برخورداری برابر تابعان قدرت از اختیار برابر بر آن قدرت حذف شده است.
من پیشتر از اصطلاح «دیجِراتی» برای اشاره به بخش تکنولوژیک طبقهٔ حاکم سفیدپوست ایالات متحده استفاده کردهام؛ بخشی که حول انحصار پلتفرمی، زیرساختهای ابری، هوش مصنوعی، سرمایهگذاری خطرپذیر، فناوری دفاعی و مدیریت فنیِ مرتبط با نهادهای اطلاعاتی شکل گرفته است.
شخصیتهای مورد بحث دوران درون همین حوزه قرار میگیرند؛ نه فراتر از آن و نه بهجای آن. تیل، یاروین، سرینیواسان و شبکههای سرمایهگذاری خطرپذیر ارتجاعی پیرامون آنها، نمایندهٔ یکی از جریانهای سیاسیای هستند که درون دیجراتی بهطور فزایندهای به خودآگاهی رسیدهاند.
شرکتها و سرمایهگذاران دیگر فناوری همچنان لیبرال باقی ماندهاند، بهصورت معاملهمحور عمل میکنند، دربارهٔ مقررات اختلاف نظر دارند یا با بخشهایی از این پروژه مخالفت میکنند. تبارشناسی دوران اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد بخشی از این گروه تکنولوژیک در حال ایجاد نظریهای سیاسی متناسب با فرمانروایی خصوصی متمرکز است.
این تمایز، ادعای بزرگتر کتاب را روشنتر میکند. «فناوریفاشیسم» نمیتواند صرفاً به معنای فاشیستهایی باشد که اتفاقاً مالک فناوری هستند. همچنین ایدئولوژی چند میلیاردر، هرقدر هم صریح باشد، نمیتواند آن چیزی را که Weaponized Information «تکنوفاشیسم» مینامد، بهطور کامل اثبات کند.
این مسئلهای بزرگتر دربارهٔ شکل دولت است: اینکه سرمایهٔ تکنولوژیک، مالکیت انحصاری، نهادهای دولتی، ظرفیتهای قهرآمیز و راهبرد امپریالیستی، در شرایط بحران چگونه در حال سازماندهی مجدد در کنار یکدیگرند.
دوران این کلیت را اثبات نکرده است. آنچه او تثبیت کرده، چیزی است که نظریهٔ بزرگتر به آن نیاز دارد: یک جریان سیاسی درون دیجراتی که بهطور فزایندهای محدودیتهای دموکراتیک را رد میکند و فرمانروایی خصوصی را بهعنوان اصلی برتر برای سازماندهی اجتماعی تصور میکند.
به همین دلیل، دوران حق دارد این نویسندگان را دیوانههایی بیضرر تلقی نکند. او جنبشی فکری را از جداسازی آزادی از دموکراسی در اندیشهٔ تیل، از طریق حاکمیت سهامداران یاروین، تا نظریهٔ کارآفرینانهٔ خروج نزد سرینیواسان دنبال میکند.
هرچه زبان روانتر میشود، فروش این سیاست نیز آسانتر میگردد. پادشاه در پس بنیانگذار ناپدید میشود. تابع قدرت به کاربر تبدیل میشود. پادشاهی به استارتآپ بدل میشود. رؤیای دیرینهٔ طبقهٔ حاکم برای دستیابی به اقتدار بدون پاسخگویی، این بار لباس محبوب سرمایهٔ خطرپذیر را بر تن میکند: اختلالآفرینی.
اما تناقضی که دوران بلافاصله آشکار میکند، به تناقضی دشوارتر منجر میشود. این مردان خود را در حال گریز از مالیات، بوروکراسی، اکثریتهای دموکراتیک و دولتهای سرزمینی تصور میکنند؛ بااینحال، تخیل سیاسیشان پیوسته به حاکمیت بازمیگردد: قانون، جنگ، مالکیت، مرزها، اداره و قدرت تصمیمگیری دربارهٔ اموری که برای دیگران الزامآورند.
پیش از آنکه این جریان دیجراتی را بتوان نیرویی سیاسی دانست که وارد دولت میشود، باید تاریخ خود این بخش از طبقهٔ حاکم را بازسازی کرد. جهان تکنولوژیکیِ ظاهراً بیدولت از آسمان فرود نیامده است. این جهان در دل توسعهٔ نظامی، مالی و نهادی همان نظم حاکمی پدید آمد که ایدئولوگهایش اکنون مدعیاند از آن فراتر رفتهاند.
دولت از همان ابتدا درون ماشین حضور داشت
دوران در اوایل کتاب حکومت نِردها به هشدار خداحافظی جو بایدن دربارهٔ ظهور «مجتمع فناوری ـ صنعت» میپردازد (ص. ۱۰). اما تاریخی که در پس این عبارت قرار دارد، برای روایتی که شخصیتهای اصلی کتاب از خود ارائه میکنند، دردسرساز است.
مقصدی که آنها در خیال میپرورانند، «جهانی پسادموکراتیک است که فناوری و اربابان ثروتمند آن بر آن حکومت میکنند» (ص. ۱۶).
در کتاب فرد حاکم، قرار است دولت ــ ملت تضعیف شود، زیرا سرمایهٔ متحرک، پول رمزنگاریشده و فناوری شبکهای، توانایی دولتها برای مالیاتگیری و فرمانروایی را از آنها سلب میکند. دوران اشاره میکند که دیویدسون و ریس ــ موگ از افول مورد انتظار دولتهای ملی استقبال میکردند (ص. ۱۸). ثروتمندان دشوارتر تحت کنترل قرار میگرفتند. دولتها برای جذب آنها با یکدیگر رقابت میکردند. سرمایه سرانجام از زنجیرهای سیاست رها میشد.
در این افسانهٔ کوچک و زیبای یک مشکل ناخوشایند وجود دارد: جهان تکنولوژیکیای که فرد حاکم قصد داشت از آن بگریزد، هرگز بیرون از دولت تولید نشده بود.
مدتها پیش از آنکه سیلیکونولی دولت را همچون یک استارتآپ دچار اختلال تلقی کند، دولت نظامی ایالات متحده بودجهٔ فناوریهایی را تأمین میکرد که بعدها به پایههای اقتصاد دیجیتال تبدیل شدند.
تاریخچهٔ رسمی آژانس پروژههای پژوهشی پیشرفتهٔ دفاعی آمریکا، دارپا، شکلگیری اینترنت مدرن را از طریق آرپانت و پژوهشهای شبکهای تحت حمایت دولت فدرال دنبال میکند. بعدها، هنگامی که تولید نیمهرسانا در ایالات متحده با فشار رقابتی مواجه شد، واشنگتن از کنسرسیوم سِمِیتک حمایت کرد.
پنتاگون شخصاً سیلیکونولی را اختراع نکرد. دانشگاهها، مهندسان، کارگران، شرکتها و سرمایهٔ خطرپذیر همگی نقش داشتند. اما اسطورهٔ بازار مستقل، با حذف برخی از نهادهایی آغاز میشود که امکان وجود بازار را فراهم کردند.
Weaponized Information برای بازسازی بخشی از این تاریخ طبقاتی حاکم، تمایز قدیمی کارل اوگلسبی میان «یانکی» و «کابوی» را به کار گرفته است.
اوگلسبی، مراکز رقیب قدرت پس از جنگ جهانی دوم را شناسایی کرده بود که بهطور تقریبی، از یک سو با سرمایهٔ مالی آتلانتیک و نهادهای تثبیتشده و از سوی دیگر با استخراج منابع، صنایع هوافضا و صنایع نظامی کمربند آفتابی مرتبط بودند.
هیچیک از این ساختارها بهسادگی ناپدید نشدند. درگیریها و ترکیبهای مجدد آنها به شکلگیری عرصهٔ نهادیای کمک کرد که از دل آن، الکترونیک نظامی، ارتباطات پیشرفته، پژوهشهای نیمهرسانا، فناوری اطلاعاتی، سرمایهگذاری خطرپذیر و در نهایت دیجراتی پدید آمدند.
دیجراتی طبقهٔ حاکم جدیدی نیست که در کالیفرنیا ظهور کرده باشد و همهٔ پیشینیان خود را کنار زده باشد. دیجراتی بخشی تکنولوژیک است که درون بلوک قدیمیتر حاکم سفیدپوست ایالات متحده توسعه یافته و از یک سو به شبکههای مالی و از سوی دیگر به پژوهشهای نظامی، صنایع هوافضا، دستگاههای اطلاعاتی و خریدهای دولتی متکی است.
انحصارهای پلتفرمی، شرکتهای ابری، بنگاههای هوش مصنوعی، صندوقهای سرمایهگذاری خطرپذیر و استارتآپهای دفاعی، تمرکزهای جدید قدرت را نمایندگی میکنند؛ اما صعود آنها به تاریخ سرمایهٔ انحصاری و دولت امپریالیستی تعلق دارد، نه به نوعی گریز پساصنعتی از هر دوی آنها.
الکساندر کارپ و نیکلاس زامیسکا، این تاریخ را بهگونهای بازسازی کردهاند که انکار آن دشوار است. آنها در فصل نخست کتاب جمهوری تکنولوژیک، با عنوان «درهٔ گمشده»، وابستگی اولیهٔ سیلیکونولی به پژوهشهای فدرال، تولید نظامی، نیمهرساناها، ماهوارهها و پروژههای امنیت ملی را بهصراحت بازسازی میکنند و سپس از عقبنشینی بعدی این صنعت به سوی کاربردهای مصرفی ابراز تأسف میکنند.
آنها خواستار بازگشت مهندسان و شرکتهای فناوری به پروژههایی در خدمت اهداف نظامی و ملی هستند.
Weaponized Information در مقالهٔ «کُد و فتح»، این استدلال را نه اعترافی به تکنوفاشیسم، بلکه چیزی سودمندتر تلقی کرد: خودتوصیفیِ بخشی از فناوری امنیت ملی که میکوشد رابطهٔ قدیمی دولت و فناوری را در عرصهای جدید بازسازی کند.
این تاریخ، معنای بخش دیگری از مطالبی را که دوران از آنها پرده برمیدارد تغییر میدهد. او در صفحهٔ ۶۷، چگونگی تأمین مالی استارتآپ یاروین توسط صندوق سرمایهگذاری «فاندرز فاند» متعلق به تیل و شرکت «آندریسن هوروویتز» را دنبال میکند.
ایدئولوژی، سرمایه و فناوری داشتند درون شبکههای مشترکی به یکدیگر میرسیدند. بااینحال، ثروتهایی که خیالپردازیهای مربوط به حاکمیت خصوصی را تأمین مالی میکردند، در اقتصادی رشد یافته بودند که نهادهای نظامی، سازوکارهای مالی، دانشگاههای پژوهشی و نظم حقوقی آن، طی دههها به ساخت ظرفیتهای پیشرفتهٔ تولیدی کمک کرده بودند.
ایدئولوژی گریز دیجراتی بر زیرساختی شکل گرفت که هرگز از آن نگریخته بود.
پنتاگون در سال ۲۰۱۵، با تأسیس «واحد نوآوری دفاعی»، این رابطه را آشکارتر کرد. هدف از ایجاد این واحد، جذب سریعتر فناوریهای توسعهیافته در بخش تجاری برای استفادهٔ نظامی بود؛ زیرا روند توسعهٔ تجاری از سازوکارهای سنتی خرید نظامی سریعتر شده بود.
جنبش تقریباً به نقطهٔ آغاز خود بازگشته بود: فناوریهایی که از طریق پژوهشهای عمومی و تقاضای نظامی توسعه یافته و سپس تجاریسازی و در شرکتهای خصوصی و بازارهای سرمایهگذاری خطرپذیر متمرکز شده بودند، بار دیگر از سوی دولت، بهعنوان ظرفیت خصوصیِ راهبردی مورد نیاز، مورد توجه قرار میگرفتند.
هیچیک از این موارد، سیلیکونولی را به عروسکخانهای تبدیل نمیکند که واشنگتن از پشت صحنه آن را هدایت کند. شرکتهای تجاری فناوریهایی را توسعه دادند که دولت آنها را اختراع نکرده بود. سرمایهٔ خطرپذیر اولویتهای خاص خود را ایجاد کرد. کارگران و مهندسان نوآوریهایی پدید آوردند که از نیت حامیان اولیهٔ خود فراتر رفتند.
خصوصیسازی همچنین شرکتهایی را پدید آورد که آنقدر قدرتمند بودند که بتوانند با نهادهای عمومی مذاکره کنند، در برابر آنها مقاومت کنند و گاه آنها را محدود سازند. این رابطه هرگز یکطرفه نبود.
آنچه در خیالپردازی «فرد حاکم» ناپدید میشود، وابستگی اجتماعی است.
ممکن است حق اختراع خصوصی باشد. کُد ممکن است به سهامداران تعلق داشته باشد. بنیانگذار ممکن است به میلیاردر تبدیل شود. اما در پس این مالکیت، جهانی قرار دارد که بنیانگذار بهتنهایی آن را نیافریده است: آزمایشگاهها، دانشگاهها، شبکههای برق، پژوهشهای عمومی، دادگاهها، ارزها، استانداردها، خریدهای نظامی و نسلهای متوالی کار علمی انباشتهشده.
کارآفرین زمانی وارد صحنه میشود که جامعه از پیش بخش بزرگی از آن را ساخته است؛ سپس به نورافکن اشاره میکند و خود را فردی خودساخته معرفی میکند.
این، معنای تاریخیِ قرار دادن دیجراتی درون بلوک متحولشوندهٔ حاکم سفیدپوست است، نه در جایگاهی فراتر از آن.
بخش تکنولوژیک طبقهٔ حاکم، شبکههای مالی، نهادهای نظامی، پژوهشهای مورد حمایت دولت و زیرساخت امپریالیستی نظمی را به ارث برد که ایدئولوگهایش مدعی بودند از آن فراتر رفتهاند.
دوران مردانی را به ما نشان داده است که رؤیای ترک دموکراسی را در سر دارند. اما تاریخ دشوارتر نشان میدهد که قدرت پشت این رؤیا درون خود نظم حاکم پرورش یافته است.
دیجرتی از ابر فرود نیامد؛ طبقهٔ حاکم سفیدپوست یاد گرفت کُدنویسی کند.
اما جایگاه ساختاری، بهتنهایی یک پروژهٔ سیاسی تولید نمیکند. یک بخش از سرمایهداری باید منافع مشترک خود را شناسایی کند، نهاد بسازد، نیروهای انسانی پرورش دهد و بیاموزد که چگونه ثروت خصوصی را به قدرت سیاسی سازمانیافته تبدیل کند.
دیجرتی ماشین را به ارث برده بود. اکنون بخشی از آن داشت یاد میگرفت بگوید: «ما».
سرمایهٔ خطرپذیر حکومتکردن را میآموزد
همهگیری کرونا نقطهای است که در آن روایت دوران از یک تبارشناسی عمدتاً فکری، به مسئلهای سازمانی تبدیل میشود.
او مینویسد: «همهگیری، برخی از شناختهشدهترین چهرههای سیلیکونولی را کاملاً رادیکال کرد» (ص. ۹۳).
کوویدـ۱۹ سیاستی را که دوران پیشتر از طریق تیل، یاروین و سرینیواسان دنبال کرده بود، به وجود نیاورد. این ایدهها از قبل درون بخشی تکنولوژیک از طبقهٔ حاکم در گردش بودند؛ بخشی که طی دههها از طریق سرمایهٔ مالی، پژوهشهای نظامی، یارانههای عمومی و انباشت خصوصی شکل گرفته بود.
آنچه بحران فراهم کرد، میدان نبردی بود که در آن شکایتها دربارهٔ قرنطینهها، مقررات، بهداشت عمومی، آزادی بیان و مالیات میتوانستند بهعنوان شواهدی تفسیر شوند مبنی بر اینکه بخشهایی از دیجراتی به قدرت سیاسی مستقل خود نیاز دارند.
دوران این گذار را در جزئیاتی ظاهراً کوچک، اما گمراهکننده، ثبت میکند. او مینویسد گفتوگوهای خصوصی میان سرمایهگذاران و مدیران اجرایی به «منبع بالادستیِ میموارِ افکار عمومی جریان اصلی» تبدیل شدند (ص. ۹۶).
این عبارت، تا زمانی که پول وارد اتاق شود، شبیه جامعهشناسی اینترنتی به نظر میرسد. گفتوگوی سرمایهگذاران زمانی اهمیت پیدا میکند که افرادی که میمها را با یکدیگر ردوبدل میکنند، همزمان مالک شرکتها، صندوقها و پلتفرمها باشند، در رسانهها سرمایهگذاری کنند، کمکهای سیاسی ارائه دهند و به نامزدها دسترسی داشته باشند.
گفتوگو میتواند گسترش یابد. سرمایه به عقیده پا میدهد.
به همین دلیل، اعلام گَری تَن که جناح او «کل کشور را به دست خواهد گرفت» و سرانجام «تمام ملتهای جهان» را تصاحب خواهد کرد، اهمیت دارد (ص. ۱۲۳).
غرورگویی یک فرد، نقشهٔ جامع یک شرکت نیست. اما دوران محیطی را مستند میکند که در آن، نهادهای سیاسی بهطور فزایندهای همچون اهدافی برای تصرف، بازسازی یا کنار زدن تلقی میشوند.
بخشی از دیجراتی داشت چیزی بادوامتر از نارضایتی مشترک ایجاد میکرد. این بخش داشت بهعنوان یک جناح سیاسی، به خودآگاهی میرسید.
منطق ایدئولوژیک این تحول در زبان شتابگرایانهای که دوران در کنار آن نقل میکند، تقریباً بهطرزی شرمآور صریح است. گیوم وِردون، «ماشین تکنو ـ سرمایه» را «یک حلقهٔ سایبرنتیکی میان فناوری و سرمایه» توصیف میکند (ص. ۱۲۳).
در اینجا ایدئولوژی تقریباً تحلیل مادیگرایانهٔ خود را انجام میدهد، اما سپس آنچه را کشف کرده، رازآلود میسازد.
فناوری عرصههای جدیدی برای سرمایهگذاری میگشاید؛ سرمایه فناوری بیشتری را تأمین مالی میکند؛ شرکتهای موفق سرمایهٔ بیشتری جذب میکنند؛ ظرفیت گسترشیافته، بازارهای بیشتری را به روی خود میگشاید.
این چرخه بهاندازهٔ کافی واقعی است. اما نامیدن آن بهعنوان «ماشین»، این فرایند را خودکار جلوه میدهد.
چه کسی مالک شرکتهاست؟ چه کسی انتخاب میکند چه چیزی تأمین مالی شود؟ چه کسی در این شرکتها کار میکند؟ چه کسی زیانها را متحمل میشود؟ چه کسی هنگام جهش انفجاری یک سرمایهگذاری، سود را به جیب میزند؟
دوران در فصل پنجم، زمانی که سرمایهٔ خطرپذیر از پسزمینه خارج میشود و به بخشی از توضیح تبدیل میگردد، به سازوکار مادی نزدیکتر میشود.
صندوقهای سرمایهگذاری خطرپذیر انتظار دارند بخش قابلتوجهی از سرمایهگذاریهایشان شکست بخورد، زیرا تعداد اندکی از برندگان خارقالعاده میتوانند بازده کل یک صندوق را تأمین کنند.
دوران این منطق «قانون توان» را به «رشد انفجاری» پیوند میدهد؛ یعنی دنبال کردن «رشد نمایی به هر قیمتی» پیش از آنکه رقبا بتوانند جایگاه خود را در بازار تثبیت کنند (ص. ۱۴۳).
آیین اختلالآفرینی ناگهان کمتر روانشناختی به نظر میرسد. سرمایهگذاری که در جستوجوی برندهای صد میلیارد دلاری است، بهطور کاملاً مادی، خواهان سرعت، انحصار، مقررات مطلوب و نابودی موانع گسترش است.
این ساختار مالی، بهطور مکانیکی سیاست تمامیتخواهانه تولید نمیکند. دیجراتی همچنان دچار شکاف است. سرمایهگذاران رمزارز، استارتآپهای دفاعی، شرکتهای هوش مصنوعی پیشرفته، انحصارهای ابری، پلتفرمها و صندوقهای سرمایهگذاری خطرپذیر، با یکدیگر همپوشانی دارند، بیآنکه به یک ذهن واحد تبدیل شده باشند.
برخی از آنها از طریق نهادهای لیبرال عمل میکنند. برخی در هر دو جناح سیاسی لابی میکنند. برخی آشکارا وارد سیاست ملیگرایانه و ارتجاعی میشوند.
بخشهای سرمایهداری برای سازمانیابی حول منافع مادی خود، به وحدت ایدئولوژیک کامل نیاز ندارند.
شرکت «آندریسن هوروویتز» سرانجام با زبان خاص خود به همین نکته اذعان کرد. «دستورکار فناوری کوچک» این شرکت در سال ۲۰۲۴، سیاستهای دولتی را بزرگترین تهدید برای استارتآپها اعلام کرد، برتری تکنولوژیک آمریکا را به یک هدف سیاسی ارتقا داد و وعده داد با تمام منابع شرکت از «فناوری کوچک» دفاع کند.
اهمیت این تحول در آن نیست که تمام خواستههای آندریسن هوروویتز بخشی از یک برنامهٔ اقتدارگرایانهاند. تحول مهم این است که سرمایهٔ خطرپذیر داشت آشکارا بهعنوان یک منفعت سیاسی سازمانیافته سخن میگفت.
سرمایه داشت یاد میگرفت بگوید: «ما».
استعارهٔ دقیق دوران برای توضیح این تحول، جیدی ونس است. سرمایهٔ خطرپذیر به دنبال سرمایهگذاریهای نادری است که بازده عظیم آنها بتواند شکستهای یک سبد سرمایهگذاری را جبران کند.
سپس این جمله از راه میرسد: «جیدی ونس یک تکشاخ بود» (ص. ۱۴۴).
این شوخی اثرگذار است، زیرا چیزی فراتر از حمایت مالی را توصیف میکند. دوران، مسیر ونس را از طریق جهان تیل ــ یعنی اشتغال، سرمایهگذاری، حمایت سیاسی و شبکههای نخبگان ــ دنبال میکند و نشان میدهد که چگونه میتوان نیروهای سیاسی را از همان ابتدا شناسایی کرد، منابع در اختیارشان گذاشت، آنها را به نهادها متصل کرد و گسترش داد.
پول، زیربنای مادی این استعاره را فراهم میکند. سوابق کمیسیون فدرال انتخابات نشان میدهند که کمیتهٔ «ارزشهای اوهایو را حفظ کنید» که در انتخابات سنای سال ۲۰۲۲ ونس نقش مهمی داشت، در طول آن دوره بیش از ۱۹٫۵ میلیون دلار هزینه کرد که تقریباً ۱۶ میلیون دلار آن صرف هزینههای مستقل انتخاباتی شد.
این موضوع، ونس را به عروسکی تبدیل نمیکند که بتوان هر موضع او را به فرمان یک سرمایهگذار نسبت داد. اما واقعیتی کمنمایشتر و مهمتر را تثبیت میکند: ثروت خصوصی متمرکز میتواند باند پروازیای بسازد که حرفهٔ سیاسی افراد از روی آن اوج بگیرد.
تا آن زمان، پروژه از حمایت مالی از نامزدها فراتر رفته و به سوی ایجاد زیرساخت سیاسی پایدار حرکت کرده بود.
گزارش رویترز دربارهٔ شبکهٔ راکبریج، که ونس آن را به همراه کریس باسکرک بنیان گذاشت، از شبکهای از اهداکنندگان سخن میگفت که رسانهها، نظرسنجیها، عملیات بسیج رأیدهندگان و سازماندهی مبتنی بر کلیسا را دربر میگرفت. پیشبینی میشد هزینههای این شبکه در سال ۲۰۲۴ به دهها میلیون دلار برسد و چهرههایی مرتبط با فناوری و سرمایهگذاری از آن حمایت میکردند.
یک میلیاردر میتواند چکی صادر کند. اما یک بخش طبقاتی برای اقدام جمعی به نهادهایی نیاز دارد که پس از وصول چک نیز دوام بیاورند.
اهمیت راکبریج در این است که نشان میدهد این جریان دیجراتی، حوزهٔ اجتماعیای را که قصد بسیج آن را داشت، از صفر ایجاد نکرده بود. این جریان وارد عرصهای قدیمیتر از سیاست مذهبی ــ ملیگرا و نژادی شد که سازمانها، نارضایتیها و تاریخهای خاص خود را داشت.
پول، رسانهها و نیروهای انسانی مرتبط با فناوری میتوانستند این عرصه را تقویت و بازسازماندهی کنند؛ اما آن را از ابتدا نساخته بودند.
ازاینرو، «ائتلاف خاکستری ــ سرخ» دوران در صفحهٔ ۱۲۹، بیش از هر چیز بهعنوان توصیفی از تلاش برای شکلدهی به یک بلوک سیاسی اهمیت دارد: بخشی از سرمایهٔ تکنولوژیک که میکوشد با نیروهای موجودی پیوند برقرار کند که قادرند انرژی سیاسی تودهای را تأمین کنند.
این تحول جدیتر از آن است که بگوییم میلیاردرهای فناوری ناگهان «مگایی» شدند.
خودسازمانیابی سیاسی به معنای ایجاد حلقههای اهداکنندگان، مسیرهای پرورش نامزدها، نهادهای رسانهای، سازوکارهای نظرسنجی، ماشین بسیج رأیدهندگان و شبکههای پایداری است که از طریق آنها ثروت خصوصی میتواند بهصورت جمعی عمل کند.
اختلافات داخلی، این رابطه را از میان نمیبرد. بانکها با یکدیگر رقابت میکنند، اما همچنان بهعنوان سرمایهٔ بانکی سازمان مییابند. شرکتهای نفتی بهشدت با یکدیگر رقابت میکنند، اما همچنان از منافع مشترک خود دفاع میکنند.
دیجرتی میتواند از نظر سیاسی دچار شکاف باقی بماند و درعینحال، بخشهایی از آن حول مالیات، مقررات، رمزارز، هوش مصنوعی، خریدهای دولتی و شرایط انباشت سرمایهٔ تکنولوژیک با یکدیگر هماهنگ شوند.
کشف واقعی دوران در این فصلها، بنابراین بزرگتر از رادیکالشدن در فضای آنلاین است.
او لحظهای را ثبت میکند که ایدئولوژی به سازمان تبدیل میشود. گفتوگوهای خصوصی به شبکههای اهداکنندگان بدل میشوند. سرمایهگذاران به حامیان سیاسی تبدیل میشوند. نیروهای سیاسی از همان مدارهایی ظهور میکنند که شرکتها و ثروتها را تولید میکنند. رسانه به عرصهای برای سرمایهگذاری تبدیل میشود. گروههای اجتماعی موجود به عرصهٔ ائتلاف بدل میشوند.
بخشی از دیجراتی شروع به ساخت بافت پیونددهندهای میکند که برای تبدیل قدرت اقتصادی به هماهنگی سیاسی لازم است.
در اینجا تداوم طبقهٔ حاکم اهمیت دارد. این جناح بیرون از بلوک قدیمی حاکم سفیدپوست نایستاده است تا برای جایگزین کردن آن آماده شود. این جناح در حال مبارزه برای بازسازماندهی جایگاه خود درون آن بلوک و تبدیل ثروت تکنولوژیک و سرمایهٔ خطرپذیر به ظرفیت حکمرانی است.
نوآوری سیاسی در ظهور ناگهانی مردان ثروتمندی با عقاید ارتجاعی خلاصه نمیشود؛ بلکه در این است که بخشی تکنولوژیک از طبقهٔ حاکم در حال ساختن نهادهایی است که از طریق آنها این عقاید میتوانند بهطور مادی بر دولت اثر بگذارند.
اما حتی یک بخش سازمانیافتهٔ سرمایهداری نیز وارد دولتی خالی نمیشود. این بخش وارد نهادهایی میشود که از پیش دارای بودجه، قوانین، قدرتهای قهرآمیز و اهداف راهبردی خاص خود هستند.
سازمانیابی سیاسی میتواند نفوذ بخرد و نیروهایی را در جایگاههای قدرت قرار دهد. اما هنوز مشخص نمیکند که آیا دیجراتی دولت را تصرف کرده است، آیا دولت در حال بازسازماندهی دیجراتی است، یا اینکه میان این دو، چیزی متناقضتر در حال شکلگیری است.
تصرف دولت توضیحی بیشازحد ساده است
دوران در فصل ششم معتقد است جنبشی که دنبال کرده، از یک آستانه عبور کرده است.
او مینویسد: «اربابان سیلیکونولی به یک فناوری سیاسی تبدیل شده بودند» (ص. ۱۵۱).
این یکی از نیرومندترین صورتبندیهای کتاب است، زیرا استعاره در آن جهت خود را تغییر میدهد. فناوری دیگر صرفاً چیزی نیست که این مردان مالک آن باشند. ثروتها، شرکتها، پلتفرمها، نیروهای انسانی و شبکههای سیاسی آنها خود به ابزارهایی برای اثرگذاری بر دولت تبدیل شدهاند.
میلیاردرهای دوران دیگر فقط از دولت شکایت نمیکنند. آنها در حال بهدستآوردن ابزارهایی هستند که از طریق آنها میتوانند در نحوهٔ تأمین نیرو، اداره و تجهیز فناورانهٔ دولت مداخله کنند.
این جنبش واقعی است. اما مفهوم «تصرف» تقریباً بهمحض آنکه دوران به سراغش میرود، بیشازحد ساده میشود.
مشکل در برخورد او با «دوج» آشکارتر میشود. دوران ورود ایلان ماسک به ادارهٔ فدرال را از دریچهٔ «انقلاب پروانهای» کرتیس یاروین میبیند و مینویسد که دوج ظاهراً گسست اجرایی موردنظر یاروین را «در بستهبندیای با مضمون رمزارز» عرضه میکرد (ص. ۱۶۴).
شباهت آشکار است. یاروین تصور میکرد که بخش بزرگی از بوروکراسی حرفهای کنار گذاشته شود و اقتدار در دست یک مقام اجرایی متمرکز گردد؛ مقامی که بتواند بیش از آنکه مانند یک صاحب منصب قانون اساسی حکومت کند، مانند مدیرعامل یک شرکت عمل کند.
دوج نیز با زبان اختلالآفرینی، نوسازی تکنولوژیک و خصومت با رویههای اداری بهارثرسیده وارد صحنه شد.
اما شباهت، به معنای انتساب نیست.
باستانشناسی ایدئولوژیک دوران در اینجا از تاریخ نهادی پیشی میگیرد. جنبش محافظهکار پیشتر سازوکارهای خاص خود را برای تابعکردن دولت اداری در برابر کنترل ریاستجمهوری ایجاد کرده بود.
پروژهٔ ۲۰۲۵ برنامهای حقوقی و مربوط به تأمین نیرو ارائه کرده بود که هدف آن تقویت هدایت اجرایی، کاهش استقلال کارکنان حرفهای دولت و آمادهسازی نیروهای همسو پیش از روی کار آمدن دولت جدید بود.
یاروین بهعنوان گرهای ایدئولوژیک اهمیت دارد که زبانش در میان جناح راست گستردهتر در گردش بوده است. اما هنوز ثابت نشده که او دوج یا بازسازماندهی گستردهتر دولت فدرال را طراحی کرده باشد.
واقعیت دشوارتر این است که نهادهایی بسیار بزرگتر از یاروین، از مسیر تاریخهای خاص خود، به اهدافی همپوشان رسیده بودند.
ضعف عمیقتر زمانی آشکار میشود که دوران مینویسد سیلیکونولی «از رمزارز برای تصرف انتخابات و از هوش مصنوعی برای تصرف دولت» استفاده کرده است (ص. ۱۹۶).
این جمله بهعنوان یک بیان جدلی اثرگذار است، زیرا حرکت واقعی ثروت تکنولوژیک به سوی قدرت سیاسی را فشرده میکند. اما واشنگتن را بهشکلی عجیب منفعل نشان میدهد؛ گویی دیجراتی به ساختمانی خالی یورش برده است.
دولت امنیت ملی، پیشتر خود را حول فناوری تجاری بازسازماندهی کرده بود. پنتاگون در سال ۲۰۱۵ واحد نوآوری دفاعی را ایجاد کرد، زیرا مقامات نظامی معتقد بودند توسعهٔ بخش خصوصی از فرایند سنتی خرید نظامی سریعتر است.
تا سال ۲۰۲۲، قراردادهای نهایی قابلیت ابری مشترک جنگی، آمازون، گوگل، مایکروسافت و اوراکل را واجد شرایط ارائهٔ ظرفیت ابری در محیطهای نظامی غیرمحرمانه، محرمانه و فوقمحرمانه کرده بود.
فناوری تجاری صرفاً از بیرون برای دولت لابی نمیکرد؛ بلکه داشت به بخشی از زیرساختی تبدیل میشد که دولت از طریق آن انتظار داشت فرمانروایی خود را اعمال کند.
شوشانا زوبوف، مرحلهای پیشین از همین رابطه را در بحث «استثناگرایی نظارتی» در کتاب عصر سرمایهداری نظارتی شناسایی کرده است.
او استدلال میکند که پس از حملات ۱۱ سپتامبر، میان استخراج تجاری دادهها و سازمانهای اطلاعاتیای که خواهان دسترسی اطلاعاتی گستردهتر بودند، نوعی «همگرایی انتخابی» شکل گرفت.
نهادهای دولتی خواهان دسترسی به قابلیتهای خصوصی بودند، درحالیکه نظارت تجاری از محیطی بهره میبرد که در آن، تقاضای امنیتی فشار سیاسی برای اعمال محدودیت را کاهش میداد.
چارچوب زوبوف همچنان بر سرمایهداری نظارتی متمرکز است، اما تاریخ او در اینجا اهمیت دارد: انباشت خصوصی و تقاضای امنیت ملی میتوانستند در کنار یکدیگر تعمیق شوند، بیآنکه به یک نهاد واحد تبدیل شوند.
شرکت پالانتیر، رابطهٔ معاصر را بیش از پیش از فشردهشدن در زبان «تصرف» دوران دور میکند. این شرکت در گزارش سالانهٔ ۲۰۲۵ خود حدود ۲٫۴ میلیارد دلار درآمد دولتی گزارش کرد که تقریباً ۱٫۹ میلیارد دلار آن از مشتریان دولت ایالات متحده به دست آمده بود.
قرارداد سامانهٔ هوشمند «مِیوِن» ارتش، نرمافزار اختصاصی پالانتیر را در محیطهای نظامیِ هوش مصنوعی و داده قرار داد.
تقاضای دولتی به درآمد خصوصی تبدیل میشود؛ نرمافزار خصوصی به ظرفیت عملیاتی عمومی بدل میگردد.
Weaponized Information از اصطلاح «بخش فناوری امنیت ملی» برای اشاره به آن بخش از دیجراتی و بلوک نظامی ــ صنعتی استفاده میکند که انباشت آن بهطور فزایندهای به تبدیل رایانش تجاری، نرمافزار، داده، هوش مصنوعی، هوافضا و سامانههای خودکار به قدرت نظامی، اطلاعاتی، مرزی و اداری وابسته است.
این مفهوم از دو روایت نادرست بهطور همزمان دوری میکند. این شرکتها حاکمان تکنولوژیکی نیستند که در بالای سر دولت شناور باشند؛ اما درعینحال، پیمانکاران منفعل و مکانیکیای هم نیستند که صرفاً دستورات دولت را اجرا کنند.
انباشت آنها و الزامات راهبردی دولت، بیشازپیش درهمتنیده میشوند.
دفتر سرمایهگذاری راهبردی، این رابطه را بهویژه آشکار میکند. راهبرد سرمایهگذاری این دفتر از اختیار وامدهی عمومی استفاده میکند تا سرمایهٔ خصوصی را به سوی فناوریهایی هدایت کند که برای امنیت ملی حیاتی تشخیص داده شدهاند.
در سال ۲۰۲۶، شرکت التری هریس از نهاییشدن سرمایهگذاری یک میلیارد دلاری در بخش راهکارهای موشکی خود خبر داد. این سرمایهگذاری از طریق سهام ممتاز قابل تبدیل و اوراق اختیار خرید سهام ساختاربندی شده بود، درحالیکه کنترل خصوصی شرکت همچنان در اختیار التری هریس باقی میماند.
سرمایهٔ عمومی به گسترش ظرفیت تولیدی راهبردی کمک میکند؛ مالکان خصوصی همچنان کنترل و حق مطالبهٔ بازده آینده را در اختیار دارند.
این همان چیزی است که میتوان «ریسک عمومی، فرمانروایی خصوصی» نامید.
جامعه پژوهش، اعتبار، زیرساخت، قراردادها و تقاضای تضمینشده را فراهم میکند، درحالیکه شرکتهای خصوصی کنترل قابلتوجهی بر مالکیت، داراییهای فکری، محیطهای کار و سودها را حفظ میکنند.
افسانه میگوید بازار نوآوری میکند و دولت مداخله میکند. اما سازوکار واقعی اغلب بیشتر به این شکل است: نهادهای عمومی باند پرواز را میسازند و سرمایهٔ خصوصی مالک هواپیماست.
خریدهای محرمانهٔ دولتی این رابطه را عمیقتر میکنند. بودجههای عمومی، محیطهای دادهٔ محدودشده، مجوزهای امنیتی و فناوری اختصاصی، مدار انباشتی را ایجاد میکنند که تا حد زیادی از دید عمومی عادی پنهان است.
تا سال ۲۰۲۶، توافقهایی با شرکتهای تجاری هوش مصنوعی و خدمات ابری، سامانههای پیشرفته را وارد شبکههای نظامی محرمانه کرده بودند.
زیرساخت تجاری دیجراتی در حال تبدیلشدن به زیرساخت نظامی است، درحالیکه تقاضای نظامی محرمانه به بازاری برای آن تبدیل میشود.
در چارچوب «بحران بازتولید امپریالیستی» که Weaponized Information مطرح میکند، این همگرایی هدفی تاریخی فراتر از اصلاحات در خریدهای دولتی دارد.
بلوک حاکم ایالات متحده با جهانی مواجه است که در آن بازتولید فرمانروایی صنعتی، تکنولوژیک و نظامی، پرهزینهتر و ناامنتر از دوران اوج قدرت تکقطبی شده است.
ازاینرو، هوش مصنوعی، زیرساختهای ابری، ظرفیت تولید نیمهرسانا، سامانههای خودکار و صنایع دفاعی تأمینشده از طریق سرمایهٔ خطرپذیر، نهفقط به این دلیل ارزشمندند که سود تولید میکنند، بلکه به این دلیل نیز اهمیت دارند که نهادهای دولتی، آنها را ابزارهایی برای بازسازی ظرفیت راهبردی تلقی میکنند.
یک تحول تکنولوژیک واحد میتواند همزمان در خدمت انباشت سرمایه و بازسازی امپریالیستی قرار گیرد.
راهبرد رسمی ایالات متحده، هدف ژئوپولیتیکی این فرایند را بیشازپیش آشکار میکند. «برنامهٔ اقدام هوش مصنوعی» کاخ سفید، خواستار هماهنگی متحدان در زمینهٔ کنترل صادرات در سراسر زنجیرهٔ فناوری هوش مصنوعی است و از شرکای آمریکا میخواهد مانع دسترسی رقبای راهبردی به فناوریهای محدودشده شوند.
مایکل کراتسیوس، مدیر فناوری کاخ سفید، در سخنرانی خود در آوریل ۲۰۲۵، چین را هم «رقیب ژئوپولیتیک» و هم «رقیب تکنولوژیک» خواند و درعینحال از زنجیرههای تأمین مورد اعتماد، بازگرداندن تولید به داخل آمریکا، محدودیت بر زیرساختهای تحت کنترل چین و کنترل شدیدتر بر فناوریهای پیشرفته دفاع کرد.
این سیاستها حاشیههایی پیرامون رونق داخلی هوش مصنوعی نیستند. آنها ظرفیت تکنولوژیک خصوصی را درون مبارزهای بینالمللی بر سر تولید، استانداردها، زیرساخت و فرمانروایی راهبردی قرار میدهند.
نیمکرهٔ غربی نیز در همین معماری جای میگیرد.
«راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵» اعلام میکند که ایالات متحده باید در «نیمکرهٔ غربی» همچنان قدرت برتر باقی بماند. این سند خواستار کاهش نفوذ رقبای خارج از نیمکره بر بنادر، زیرساختها و داراییهای راهبردی است و زنجیرههای تأمین منطقهای را به تابآوری اقتصادی ایالات متحده و مشارکتهای امنیتی پیوند میدهد.
در چارچوب Weaponized Information، این بخشی از چیزی است که مفاهیم «قطب آمریکا» و «دژ آمریکا» قصد دارند آن را نامگذاری کنند.
«قطب آمریکا» شکل بلوکی این پروژه است: تلاشی برای تمرکز فرمانروایی نظامی، صنعتی، مالی و تکنولوژیک حول یک هستهٔ راهبردی به مرکزیت ایالات متحده.
«دژ آمریکا» معماری مستحکم این پروژه است: زنجیرههای تأمین ایمنشده، مرزها، زیرساختهای راهبردی، شبکههای نظامی، کنترلهای صادراتی و وابستگیهای متحدان که برای محافظت از قطب در برابر اقتصاد جهانیِ فزاینده مورد مناقشه، در کنار یکدیگر چیده شدهاند.
واشنگتن این رویارویی را «رقابت راهبردی» مینامد، اما اسناد راهبردی و برنامهریزیهای جنگی خود آن، چیزی بسیار دشوارتر از این عبارت را توصیف میکنند.
«راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵» منطقهٔ هند ــ اقیانوس آرام را یک «میدان نبرد» ژئوپولیتیکی مینامد، حفظ برتری نظامی در اطراف تایوان را در اولویت قرار میدهد، خواستار دسترسی بیشتر متحدان به نیروهای آمریکایی است، تقویت حضور نظامی آمریکا در غرب اقیانوس آرام را مطالبه میکند و بازدارندگی را به تجدید پایگاه صنعتی دفاعی و پیروزی در رقابت تکنولوژیک پیوند میدهد.
«راهبرد فناوری امنیت ملی ۲۰۲۶» نیز رقابت تکنولوژیک را به سوی «برتری در میدان نبرد» و حفظ بازدارندگی در هند ــ اقیانوس آرام هدایت میکند. همزمان، پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، گفته است که ارتش باید در شرایط افزایش توان نظامی چین، زمینهٔ ایجاد توازن قدرت مطلوب در اقیانوس آرام را فراهم کند.
مدتها پیش از این، پنتاگون نیروها و بودجههای خود را حول چین بهعنوان «چالش تعیینکننده» بازسازماندهی کرده بود؛ ازجمله قابلیتهایی برای حمله به نیروهای رقیب در فواصل دور و بقا در برابر حملات سایبری و جنبشی.
این موارد در کنار یکدیگر، صرفاً آمادگی برای رقابت تجاری نیستند. دولت ایالات متحده در حال بازسازماندهی قدرت نظامی، ظرفیت صنعتی، کنترل فناوری، ائتلافها و استقرار نیروهای پیشرو حول امکان رویارویی مسلحانه با چین است.
ازاینرو، Weaponized Information از مفهوم «جنگ سرد جدید» بهعنوان توصیفی از معماری مادیای استفاده میکند که از هماکنون در حال ساختهشدن است.
«رقابت راهبردی» نام ترجیحی واشنگتن برای این وضعیت است؛ اما ماشین زیر این عبارت، رویارویی نظامی، تکنولوژیک، صنعتی و ژئوپولیتیکی در مقیاس جهانی است.
همچنین چندقطبیگرایی به معنای وجود بلوکی ضدآمریکایی و کاملاً شکلگرفته در سوی دیگر نیست.
در تحلیل ما، چندقطبیگرایی به معنای فرسایش نابرابر و ناتمام فرمانروایی انحصاری ایالات متحده است: دولتهای بیشتری از آزادی عمل برای تجارت، تأمین مالی، ساخت زیرساخت، دستیابی به فناوری و مانور دیپلماتیک خارج از یک مرکز امپریالیستی واحد برخوردار میشوند.
صعود تولیدی و تکنولوژیک چین، قدرتمندترین عامل فشار در این گذار است؛ اما تنها عامل آن نیست و جایگزینی برای تضادهای قدیمیتر امپراتوری آمریکا نیز به شمار نمیرود.
جنگ سرد جدید، این تضادها را تشدید میکند، زیرا واشنگتن بیشازپیش با سرمایهٔ تکنولوژیک نه صرفاً بهعنوان صنعتی سودآور، بلکه بهعنوان سرمایهای راهبردی مواجه است که مالکیت، زنجیرههای تأمین و دامنهٔ جهانی آن، مستقیماً بر قدرت امپریالیستی اثر میگذارند.
این موضوع به توضیح حرکت تاریخیای که دوران مشاهده میکند کمک میکند، هرچند بهطور کامل توضیح نمیدهد که چرا این حرکت اکنون رخ میدهد.
دیجرتی آزادیخواه زمانی میتوانست «خروج» را تصور کند که برتری تکنولوژیک آمریکا طبیعی و بدیهی به نظر میرسید و زیرساخت جهانیِ زیربنای ثروت آنها میتوانست همچنان نامرئی بماند.
اما هنگامی که نیمهرساناها، مدلهای هوش مصنوعی، سامانههای انرژی، مواد معدنی حیاتی، شبکههای ابری و ظرفیت صنعتی به عرصههای آشکار رقابت ژئوپولیتیکی تبدیل میشوند، این خیالپردازی فرو میریزد.
سرمایهٔ تکنولوژیک درمییابد که به سیاست صنعتی، کنترل صادرات، حمایت نظامی، اهرم دیپلماتیک، پژوهش عمومی، هماهنگی متحدان و کنترل بر زنجیرههای تأمین راهبردی نیاز دارد.
خروج، به ورود به دولت تبدیل میشود؛ زیرا سرمایهٔ تکنولوژیک به سرمایهٔ راهبردی تبدیل شده است.
در اینجا جمهوری تکنولوژیک به آینهٔ ایدئولوژیک دوران تبدیل میشود.
کارپ و زامیسکا از عقبنشینی سیلیکونولی از اهداف ملی انتقاد میکنند و آشکارا خواستار همکاری مجدد شرکتهای فناوری، ارتش و دولت هستند.
دوران، ورود نخبگان ارتجاعی فناوری به واشنگتن را میبیند. کارپ، بازگشت سیلیکونولی به خدمت ملی را مشاهده میکند.
اما Weaponized Information هر دو را بیانهای ایدئولوژیک یک حرکت عمیقتر میداند: بخشی تکنولوژیک از طبقهٔ حاکم در حال بازسازماندهی درون بلوکی است که میکوشد در شرایط رقابت راهبردی و گذار ناتمام به چندقطبیگرایی، ظرفیت امپریالیستی خود را بازسازی کند.
هیچیک از این تحولات، ماشین یکپارچه و بدون اصطکاکِ شرکت و دولت را به وجود نمیآورد.
اختلاف پنتاگون با شرکت آنتروپیک، روشنترین نمونهٔ نقض این تصور است. این شرکت در برابر درخواستهایی برای کاهش محدودیتهای خود دربارهٔ سلاحهای خودمختار و نظارت داخلی مقاومت کرد؛ در پاسخ، مقامات نظامی تهدید کردند که ممکن است کسبوکار دولتی آن را به خطر بیندازند.
اگر دولت بهطور کامل توسط سرمایهٔ تکنولوژیک تصرف شده بود، دشوار میشد توضیح داد که چرا نهادهای امنیت ملی، یک شرکت مهم هوش مصنوعی را به دلیل آنکه مقررات داخلیاش مانع استفادهٔ موردنظر آنها از فناوری میشود، تحت فشار قرار میدهند.
این تناقض دقیقاً دلیل استفادهٔ Weaponized Information از مفهوم «همگرایی راهبردیِ سازمانیافته توسط دولت» است.
نهادهای عمومی به همراستا کردن سرمایههای رقیب حول ظرفیتهایی کمک میکنند که از نظر راهبردی ضروری تلقی میشوند؛ بیآنکه مالکیت خصوصی، رقابت سرمایهداری یا تضادها را از میان ببرند.
دولت میتواند از یک شرکت یارانه حمایت کند، بر شرکت دیگری فشار وارد آورد، تقاضا را تضمین کند، اعتبار را هدایت کند، بازارهای محرمانه ایجاد کند و الزامات فنی وضع کند؛ درحالیکه روابط مالکیت موجود همچنان حفظ میشوند.
حتی ممکن است ترجیح فوری یک شرکت، به نام اولویتهایی که دولت و بلوک حاکم گستردهتر تعریف کردهاند، کنار گذاشته شود.
درعینحال، مالکیت خصوصی اهرمهای خاص خود را ایجاد میکند. هنگامی که سازمانهای عمومی به سامانههای ابری اختصاصی، نرمافزارها، ظرفیت پرتاب، شبکههای ارتباطی یا مدلهای هوش مصنوعی وابسته میشوند، شرکتها درون فرمانروایی عمومی به قدرت زیرساختی دست مییابند.
وابستگی در هر دو جهت وجود دارد، اما متقارن نیست.
دولت همچنان از اختیارات حقوقی، مالی و قهرآمیزی برخوردار است که هیچ شرکتی در اختیار ندارد. شرکتها نیز زیرساختهای اختصاصی و ظرفیتهای فنیای را کنترل میکنند که دولت ممکن است نتواند بهسرعت جایگزینشان کند.
ازاینرو، همگرایی آنها دربرگیرندهٔ چانهزنی، انضباط و تضاد، در کنار همکاری است.
این رابطه، قویترین هستهٔ مادیِ «تثبیت تکنوفاشیستی» است که تاکنون در عرصهٔ مورد بررسی دوران اثبات شده است.
هر پیمانکار دفاعی فاشیست نیست و شرکتهای بزرگ فناوری در دولت ذوب نشدهاند.
ادعای Weaponized Information محدودتر و ساختاریتر است: بخشی تکنولوژیک از طبقهٔ حاکم، بیشازپیش برای فرمانروایی نظامی و اداری ضروری میشود؛ درحالیکه دولت، بازارها، امور مالی و خریدهای دولتی را حول ظرفیت تکنولوژیک راهبردی بازسازماندهی میکند، بدون آنکه مالکیت را اجتماعی سازد.
جنگ سرد جدید و گذار ناتمام به چندقطبیگرایی این فرایند را از هیچ به وجود نمیآورند؛ بلکه فشار برای تثبیت آن را افزایش میدهند.
دوران درست میگوید که بخشهایی از دیجراتی وارد دولت شدهاند. اما «تصرف دولت» تنها نیمی از داستان است.
آنها وارد نهادهایی میشوند که از پیش به ظرفیتهایی نیاز دارند که خودشان مالک آنها هستند و فعالانه در حال ساختن بازارهایی برای بهدستآوردن این ظرفیتها هستند.
پول عمومی، دسترسی محرمانه و تقاضای تضمینشده به بیرون جریان مییابند؛ زیرساخت تحت کنترل خصوصی به درون دولت راه پیدا میکند.
آنچه از زاویهٔ دید دوران مانند تهاجم شرکتها به نظر میرسد، همزمان فرایندی است که در آن دولت سرمایهداری، سرمایهٔ تکنولوژیک را حول الزامات راهبردی خود بازسازماندهی میکند.
و در زیر هر دو سوی این همگرایی، جهان مادیای قرار دارد که انتزاعهای آنها پنهانش میکنند.
سامانههای ابری تنها زمانی سبک و بیوزن به نظر میرسند که معادن، کارخانههای نیمهرسانا، شبکههای برق، بنادر، مراکز داده و کارگرانی را که برای ساخت آنها ضروریاند، از نظر ناپدید کنیم.
دولت و دیجراتی درون ماشین به یکدیگر رسیدهاند.
آنچه در زیر این ماشین دفن شده، کف کارخانهای است که همچنان تمام این دستگاه لعنتی را به حرکت درمیآورد.
ابر، کف کارخانه هم دارد
فرد حاکم دوران همچنان میکوشد خود را از جهان مادی رها سازد. رمزارز یکی از مسیرهای این گریز است.
او مینویسد: «رمزارزها برای به چالش کشیدن اقتدار دولت از طریق رقابت با آن طراحی شدهاند» (ص. ۱۵۲).
طرحهای دولت شبکهای، این خیالپردازی را فراتر میبرند: سرمایه، استعداد و فناوری آنقدر متحرک خواهند شد که بتوانند بهجای تسلیمشدن در برابر حوزههای قضایی، میان آنها دست به انتخاب بزنند.
اما هرچه دوران این رؤیای بیوزنی را بیشتر دنبال میکند، تناقض پنهان آن آشکارتر میشود.
ابر بر روی زمین قرار دارد. رمزارز برق مصرف میکند. هوش مصنوعی درون انبارهایی مملو از تراشه قرار گرفته است.
دیجرتی ممکن است رؤیای خروج داشته باشد، اما هنوز کسی باید فلز استخراج کند، بتن بریزد، نیمهرسانا بسازد، سرورها را خنک کند و چراغها را روشن نگه دارد.
اسطورهٔ سرمایهٔ تکنولوژیک، به ناپدیدکردن تولید وابسته است.
یک شرکت نرمافزاری در کنار کارخانهٔ فولاد جادویی به نظر میرسد. کالاهای آن از طریق صفحهنمایشها به دست مصرفکننده میرسند. داراییهای مشهور آن حق اختراع، مدل، کُد و دادهاند. قهرمانانش بنیانگذاران و مهندساناند، نه معدنکاران، ماشینکاران و کارگران برق.
اما سرمایهداری دیجیتال تولید مادی را از میان نبرده است. این نظام، تولید را در سراسر قارهها گسترده و درعینحال سودآورترین شکلهای مالکیت و فرمانروایی را در گرههای مشخصی از زنجیره متمرکز کرده است.
گزارش سال ۲۰۲۴ آژانس تجارت سازمان ملل، این خیالپردازی را برهم میزند. این گزارش، اقتصاد دیجیتال را در ارتباط با برق، آب، مواد معدنی، تولید، زیرساخت و پسماند بررسی میکند.
کشورهای درحالتوسعه سهم عظیمی از استخراج مواد معدنی حیاتی را تأمین میکنند، درحالیکه ارزش بسیار کمتری از آنچه در طراحی تراشه، رایانش پیشرفته، پلتفرمها و مالکیت فکری متمرکز میشود، نصیب آنها میگردد.
جمهوری دموکراتیک کنگو در نزدیکی یک سوی زنجیرهٔ کبالت قرار دارد؛ انحصارهای فناوری و سرمایهٔ مالی به سوی دیگر زنجیره نزدیکترند، جایی که مالکیت، حق اختراع و سود انباشته میشود.
ممکن است کالا دیجیتال باشد؛ اما تقسیم بینالمللی کار همچنان پابرجاست.
این سلسلهمراتب در عرصهٔ تولید نیز ادامه دارد.
تولید آسیایی بر تجارت جهانی کالاهای فناوری اطلاعات و ارتباطات و قطعات الکترونیکی مسلط است؛ اما ساخت، مونتاژ، طراحی، مالکیت و تصاحب رانت، همچنان بهطور نابرابر توزیع شدهاند.
معدن سنگ معدن صادر میکند. کارخانه سختافزار صادر میکند. پلتفرم مالک رابط کاربری است. صاحب حق اختراع سود میبرد. سرمایهٔ مالی بازده مورد انتظار را قیمتگذاری میکند.
سپس تمام این سازوکار بهعنوان دستاورد بنیانگذاری بصیر معرفی میشود که ظاهراً هوش مصنوعی را از آفتاب کالیفرنیا احضار کرده است.
این جغرافیای مادی همچنین توضیح میدهد که چرا جنگ سرد جدیدی که پیشتر دربارهٔ آن سخن گفتیم، بیشازپیش از طریق زنجیرههای تأمین، و نه فقط ناوگانها و پایگاهها، به پیش میرود.
قدرت تکنولوژیک آمریکا به تولیدی وابسته است که در سراسر جهانی پراکنده شده؛ جهانی که ایالات متحده دیگر بهآسانی گذشته بر آن فرمان نمیراند.
این تناقض در هیچ زمینهای بهاندازهٔ عناصر خاکی کمیاب آشکار نیست.
چین صرفاً ذخایر معدنی بزرگی در اختیار ندارد؛ بلکه بر بخش میانیِ فنی و دشوار زنجیره تسلط یافته است؛ همان بخشی که در آن مواد استخراجشده به قدرت صنعتی قابلاستفاده تبدیل میشوند.
آژانس بینالمللی انرژی برآورد میکند که چین در سال ۲۰۲۴، مسئول ۹۱ درصد پالایش جهانی عناصر خاکی کمیاب مورد استفاده در آهنرباها و ۹۴ درصد تولید آهنرباهای دائمی تفجوشیشده بوده است.
سازمان زمینشناسی ایالات متحده نیز سهم چین از کل فرآوری عناصر خاکی کمیاب را ۸۷ درصد اعلام میکند و از سلطهٔ کامل چین بر فرآوری دیسپروزیم و تربیوم، دو عنصر خاکی کمیاب سنگین و حیاتی برای آهنرباهای پربازده، خبر میدهد.
این آهنرباها در کالای نهایی ناپدید میشوند، اما برای موتورهای الکتریکی، الکترونیک پیشرفته، مراکز داده، سامانههای هوافضا و سلاحهای مدرن ضروریاند.
واشنگتن میتواند از شرکتهای هوش مصنوعی یارانه حمایت کند، صادرات نیمهرساناها را محدود سازد و برای سلاحهای خودمختار پول هنگفتی هزینه کند؛ اما بخش بزرگی از ماشینی که قصد دارد بر آن مسلط شود، همچنان از مسیر ظرفیتهای پالایش و فرآوریای عبور میکند که در خود کشوری متمرکز است که راهبرد آمریکا آن را رقیب اصلی تکنولوژیک خود معرفی میکند.
تناقض تقریباً بیشازحد منظم است: ایالات متحده میکوشد چین را از نظر تکنولوژیک مهار کند، درحالیکه همچنان از نظر مادی به ظرفیتهای صنعتی چین وابسته است؛ ظرفیتهایی که در اعماق همان فناوریهای مهارکننده جای گرفتهاند.
«قطب آمریکا» یکی از پاسخهای طبقهٔ حاکم به این آسیبپذیری است.
این پروژه وابستگی متقابل جهانی را از میان نمیبرد و نمیتواند صرفاً با سخنرانیهایی دربارهٔ حاکمیت ملی، خودکفایی تکنولوژیک ایجاد کند.
هدف آن، بازسازماندهی وابستگی است: بازگرداندن بخشهایی از تولید به داخل کشور، تأمین مالی ظرفیتهای جایگزین برای فرآوری مواد معدنی و تولید آهنربا، متمرکزکردن صنایع راهبردی در قلمروهای سیاسی قابلاعتماد، پیوند دادن متحدان به شبکههای فناوری مورد اعتماد، محدودکردن دسترسی چین به سامانههای پیشرفته و تأمین امنیت معادن، بنادر، شبکههای برق، کارخانههای نیمهرسانا و کریدورهای حملونقلی که کالاهای حیاتی از طریق آنها جابهجا میشوند.
پنتاگون خود این تلاش را ساختن زنجیرهٔ تأمین داخلی «از معدن تا آهنربا» مینامد و با تأمین مالی ظرفیتهای آمریکا در زمینهٔ جداسازی عناصر خاکی کمیاب، فرآوری اکسیدها، تولید فلزات، آلیاژها و آهنرباهای دائمی، میکوشد گرههایی را تقویت کند که برای حذف وابستگی راهبردی به خارج ضروری تلقی میشوند.
اما جایگاه انباشتهشدهٔ چین را نمیتوان صرفاً با جابهجایی یک معدن یا اعلام ساخت کارخانهای دیگر بازتولید کرد.
آژانس بینالمللی انرژی پیشبینی میکند که حتی پس از گسترشهای برنامهریزیشدهٔ کنونی، تولید متنوعشده در خارج از چین در سال ۲۰۳۵، تنها حدود ۲۵ درصد از تقاضای پیشبینیشده برای پالایش در خارج از چین و کمتر از ۲۰ درصد تقاضای آهنربا را تأمین خواهد کرد.
بستن این شکاف به چهار برابر کردن ظرفیت پالایش و افزایش ششبرابری ظرفیت تولید آهنربا، فراتر از گسترشهای برنامهریزیشده، نیاز خواهد داشت.
بنابراین، برتری چین صرفاً بر ذخایر معدنی استوار نیست؛ بلکه بر دههها ظرفیت انباشتهٔ فرآوری، دانش فنی، شبکههای تأمینکننده و مقیاس صنعتی در همان مراحلی تکیه دارد که مواد خام به قدرت تکنولوژیک قابلاستفاده تبدیل میشوند.
ازاینرو، «دژ آمریکا» عقبنشینی از اقتصاد جهانی نیست؛ بلکه تلاشی برای ساختن مداری امپریالیستی و قابلدفاعتر درون آن اقتصاد است: کاهش آسیبپذیری راهبردی در برابر چین، درعینحال حفظ دسترسی به نیروی کار، مواد معدنی، بازارها و ظرفیت تولیدی در خارج از دیوارهای دژ.
جنگ سرد جدید دقیقاً بر سر همین گلوگاههای مادی جریان دارد، زیرا کنترل پالایش و تولید آهنربا میتواند سرعت بازتولید کل سامانههای تکنولوژیک، صنعتی و نظامی را تعیین کند.
این تناقض مستقیماً در دل دیجراتی جریان دارد.
سرمایهدار تکنولوژیک، تحرک و جابهجایی را تصور میکند؛ اما زیرساخت زیربنای ثروتش سرسختانه جغرافیایی است.
یک پلتفرم ابری میتواند دادهها را در چند میلیثانیه در سراسر جهان جابهجا کند؛ اما مرکز داده نمیتواند از جایش ناپدید شود و در نقطهای دیگر ظاهر گردد.
طراحی یک تراشه میتواند بهصورت دیجیتال گردش کند؛ اما کارخانهٔ تولید آن به زمین، ماشینآلات، آب، انرژی، مواد شیمیایی و کارگران آموزشدیده نیاز دارد.
یک شرکت ممکن است تهدید کند که فعالیت خود را به جای دیگری منتقل خواهد کرد، اما تولید نیمهرسانا و شبکههای برق را نمیتوان به آسانی یک حساب بانکی جابهجا کرد.
ازاینرو، جهان ظاهراً بدون مرز سرمایه، درست در لحظهای که شرایط مادی قدرت تکنولوژیک مورد مناقشه قرار میگیرد، به مرزها، گلوگاهها، کنترلهای صادراتی و قلمروهای راهبردی وسواس پیدا میکند.
دوران زمانی که از شخصیتهای هوش مصنوعی به مالکیت روی میآورد، بیش از هر زمان دیگری به شکستن این اسطوره نزدیک میشود.
او مینویسد شرکتها میکوشند «محصول جمعی بشریت را به مالکیت خصوصی شرکتها تبدیل کنند» (ص. ۱۷۴).
این یکی از مهمترین جملات کتاب است.
مدلهای بزرگ، انباشت عظیمی از زبان، تصاویر، نرمافزار و دانش را جذب میکنند؛ محصولاتی که طی نسلها بهصورت اجتماعی تولید شدهاند.
دستاورد فنی واقعی است. اما محصورسازی نیز واقعی است.
هوش جمعی انسان بهصورت نیروی تولیدیای که بهطور خصوصی اداره میشود، به جامعه بازمیگردد؛ نیرویی که مالکان آن دربارهٔ دسترسی، قیمت، نحوهٔ بهکارگیری و سود تصمیم میگیرند.
Weaponized Information این تناقض را یک گام فراتر میبرد: «هوش تولیدیِ اجتماعیشده در برابر کارگران، بهصورت سرمایهٔ ثابتِ تحت مالکیت خصوصی قرار میگیرد.»
انسانها بهطور جمعی علم، زبان، کُد، داده و فنونی را تولید میکنند که خودکارسازی پیشرفته بر پایهٔ آنها ساخته میشود.
هنگامی که این ظرفیتها در سامانههای تحت مالکیت خصوصی تجسم مییابند، بهصورت ابزارهای مدیریتی، رقبای کارگران برای انجام وظایف و ابزارهای جدید فرمانروایی سرمایهداری، به سوی کارگران بازمیگردند.
حتی لایهای که ظاهراً خودکار شده است نیز بر نیروی کار انسانی تکیه دارد.
گزارشهایی دربارهٔ زنجیرهٔ کار آفریقایی در حوزهٔ هوش مصنوعی، کار برچسبگذاری دادهها و سایر فعالیتهای آموزشی را مستند کردهاند که از طریق شرکتهای برونسپاری انجام میشوند؛ شرکتهایی که شرکتهای بزرگ فناوری را از کارگرانی که سامانههای یادگیری ماشینی را قابلاستفاده میکنند، جدا میسازند.
این معجزه تنها زمانی در صفحهٔ مشتری ظاهر میشود که کسی ساعتها صرف برچسبگذاری جهان برای آن کرده باشد.
در لایههای پایینتر این زنجیره، کارگران نیمهرسانا، گروههای ساختمانی، برقکاران، تکنسینهای نگهداری، رانندگان کامیون، معدنکاران و کارگران بخش انرژی قرار دارند.
مراکز داده به زمین، زیرساخت انتقال، سامانههای خنککننده و مقادیر عظیمی برق نیاز دارند.
آژانس بینالمللی انرژی از افزایش شدید دیگری در مصرف برق مراکز داده در سال ۲۰۲۵ خبر داد؛ افزایشی که همزمان با گسترش زیرساخت هوش مصنوعی رخ داد.
هیچچیز در این وضعیت شبیه اقتصاد پسامادی نیست. این وضعیت بیشتر به صنعتیشدن شباهت دارد؛ با روابط عمومی بهتر.
هوش مصنوعی همچنین نیروی کار را بهطور کلی غیرضروری نکرده است.
سازمان بینالمللی کار دریافته است که بخش قابلتوجهی از کارگران در مشاغلی فعالیت میکنند که در معرض هوش مصنوعی مولد قرار دارند؛ اما تغییر شکل مشاغل همچنان محتملتر از حذف کامل آنهاست، زیرا بیشتر مشاغل همچنان وظایفی دارند که به نیروی کار انسانی نیازمندند.
بررسی سال ۲۰۲۶ این سازمان نیز افزایش بهرهوری نابرابر و فشار بر اشتغال را نشان داده است، بیآنکه شواهدی از غیرضروریشدن عمومی نیروی کار وجود داشته باشد.
سرمایه برای استفاده از فناوری علیه نیروی کار، نیازی به حذف کامل یک شغل ندارد.
سرمایه میتواند وظایف را تصاحب کند، استخدام را کاهش دهد، مشاغل را از نظر مهارتی تنزل دهد، شدت کار را افزایش دهد، نظارت بر کارگران را بیشتر کند یا با آسانترکردن جایگزینی اشکال خاصی از نیروی کار، قدرت چانهزنی آنها را تضعیف سازد.
Weaponized Information در مقالهٔ «کارگر اختیاری میشود»، این فرایند را با مفهوم «بازتنظیم نیروی کار داخلی» توضیح میدهد: نه ناپدیدشدن طبقهٔ کارگر، بلکه بازترکیب نابرابر آن از طریق خودکارسازی، اشتغال بیثبات، تضعیف قدرت چانهزنی و مدیریت الگوریتمی.
جنگ سرد جدید این تناقض را تشدید میکند، نه اینکه آن را حل کند.
صنعتیسازی مجدد برای رقابت راهبردی، بهطور خودکار قرارداد اجتماعی مرتبط با دورههای پیشین گسترش صنعتی را احیا نمیکند.
دولت میتواند از کارخانههای تولید نیمهرسانا، سلاحهای خودمختار، مراکز داده و تولید پیشرفته حمایت مالی کند، درحالیکه اتحادیهها همچنان ضعیف و اشتغال ناامن باقی بماند.
کارخانه ممکن است بازگردد، بیآنکه فوردیسم نیز همراه آن بازگردد.
ظرفیت تولیدی راهبردی میتواند گسترش یابد، درحالیکه کارگرانی که آن را میسازند، همچنان تحت فشار بدهی، هزینههای مسکن، پیمانکاری فرعی، خودکارسازی و تهدید دائمی انتقال سرمایه به جایی ارزانتر قرار داشته باشند.
به همین دلیل، «قطب آمریکا» را نمیتوان صرفاً یک نقشهٔ ژئوپولیتیکی دانست. این قطب، یک رژیم کار نیز دارد.
طبقهٔ حاکم ممکن است خواهان ظرفیت صنعتی بیشتر درون بلوک مستحکمشده باشد، اما درعینحال از پذیرش سطحی از ادغام طبقهٔ کارگر که برخی نظمهای صنعتی پیشین به آن نیاز داشتند، امتناع کند.
تولید بیشتر لزوماً به معنای قدرت بیشتر کارگران نیست. کارخانههای بیشتر لزوماً به معنای معیشت امنتر نیستند.
در شرایط مالکیت متمرکز و خودکارسازی، دولت میتواند تولید راهبردی را بازسازی کند و درعینحال نیروی کار را از طریق بدهی، هزینهٔ مسکن، پیمانکاری فرعی، خودکارسازی و تهدید دائمی جابهجایی سرمایه، پراکنده و از نظر سیاسی ضعیف نگه دارد.
این یکی از تناقضهایی است که Weaponized Information در مفهوم «تثبیت تکنوفاشیستی» جای میدهد.
دولت میتواند در جایی که انباشت سرمایه و فرمانروایی امپریالیستی به قدرت نیاز دارند، قدرتمندتر شود؛ درحالیکه بازتولید زندگی روزمرهٔ مردم عادی، هرچه بیشتر ناامن یا مشروط باقی بماند.
همان جامعهای که قادر است منابع عظیمی را برای هوش مصنوعی، سلاحها، تراشهها و زیرساخت بسیج کند، ممکن است به کارگران بگوید زندگی امن از نظر اقتصادی امکانپذیر نیست.
قدرت تولیدی گسترش مییابد؛ اما امنیت لزوماً به دنبال آن نمیآید.
دوران، با بحث دربارهٔ حوزههای قضایی ویژه، بار دیگر این تناقض را به قلمرو و سرزمین بازمیگرداند.
او طرحهایی را توصیف میکند که خواهان «معافیت گسترده از قوانین فدرال و ایالتی» هستند (ص. ۱۹۳).
خیالپردازی بار دیگر همان خروج است: یافتن زمینی که سرمایه بتواند از محدودیتهای دموکراتیک بگریزد و نظم اجتماعی مطلوب خود را در آن بنا کند.
اما حتی شهر خصوصی نیز به اسناد مالکیتی نیاز دارد که در جایی به رسمیت شناخته شوند؛ به برق تولیدشده در جایی، نیروی کاری که در جایی استخدام شود، کالاهایی که از طریق جادهها و بنادر جابهجا شوند، قراردادهایی که اجرا شوند و مرزهایی که از آنها دفاع شود.
حاکمیت خصوصی میتواند وابستگی را جابهجا کند؛ اما نمیتواند آن را از میان ببرد.
اگر از معدن، کارخانهٔ نیمهرسانا، انبار یا مرکز داده به این ایدئولوژی نگاه کنیم، نتیجه تقریباً خندهآور میشود.
بنیانگذار ظاهراً حاکم بر سر کوهی از کار دیگران ایستاده است.
ثروت رمزارزی او به شبکهٔ برق نیاز دارد. هوش مصنوعی او به کارگران تراشه و نیروی کار داده نیازمند است. دولت شبکهای او به قلمرو نیاز دارد. استارتآپ او به سرمایه نیازمند است.
آزادی او از دولت همچنان به کسی نیاز دارد که مالکیت را هنگامی اجرا کند که کارگران، مستأجران، بدهکاران یا رقبایش از پذیرش شرایط امتناع میکنند.
هیچیک از اینها فناوری را دشمن معرفی نمیکند.
خودکارسازی میتواند کار فرساینده را کاهش دهد. هوش مصنوعی میتواند دانش انسانی را گسترش دهد. شبکههای دیجیتال میتوانند دسترسی به ظرفیتهایی را افزایش دهند که نسلهای پیشین بهسختی میتوانستند تصور کنند.
تناقض در این است که قدرتهایی که بهصورت اجتماعی ایجاد شدهاند، در برابر جامعه به شکل مالکیت خصوصی قرار میگیرند.
در شرایط مالکیت انحصاری، ظرفیت کوتاهکردن روز کاری به فشار برای کاهش هزینهٔ نیروی کار تبدیل میشود؛ دانش جمعی به هوش اختصاصی بدل میگردد؛ وفور بیشتر تولیدی میتواند در کنار دسترسی مشروطتر به ضروریات زندگی وجود داشته باشد.
ویرجینیا یوبنکس، پیامد سیاسی این وضعیت را در کتاب خودکارسازی نابرابری روشنتر میکند.
او استدلال نمیکند که رایانهها کمبود ایجاد میکنند. در شرایط اجتماعی متفاوت، سامانههای یکپارچهٔ اطلاعاتی میتوانند به مردم کمک کنند مزایایی را دریافت کنند که مستحق آن هستند.
نکتهٔ مهمتر او این است که هنگامی که خودکارسازی وارد نهادهایی میشود که از پیش حول محدودیت، سوءظن و احراز شرایط مشروط سازمان یافتهاند، میتواند این انتخابهای سیاسی را سریعتر و از نظر اداری قدرتمندتر اجرا کند (صص. ۸۱ ــ ۸۲).
ماشین تصمیم نمیگیرد که زندگی باید مشروط باشد؛ ماشین به ادارهکردن این شرایط کمک میکند.
در اینجا کف کارخانه با مسئلهٔ بزرگتر شکل دولت به یکدیگر میرسند.
قدرت تولیدی دیجراتی بر کارگران، مواد معدنی، کارخانهها، سامانههای انرژی و زنجیرههای تأمین جهانی استوار است؛ وابستگیهایی که نمیتواند از آنها فراتر رود.
«قطب آمریکا» میکوشد این وابستگیها را در برابر صعود چین و فرسایش گستردهتر فرمانروایی انحصاری ایالات متحده بازسازماندهی کند؛ درحالیکه «دژ آمریکا» زیرساخت راهبردی مورد نیاز برای دفاع از این بلوک را مستحکمتر میسازد.
همزمان، خودکارسازی نیروی کار را بازسازماندهی میکند، بیآنکه وابستگی به دستمزد را از میان ببرد؛ و انباشت راهبردی میتواند گسترش یابد، بدون آنکه ادغام اجتماعی امن و گستردهٔ تودهها را احیا کند.
هنگامی که این روابط در کنار یکدیگر دیده شوند، «حکومت نِردها»ی دوران را نمیتوان صرفاً بر اساس سیاست میلیاردرهای ارتجاعی ارزیابی کرد.
پرسش این است که وقتی یک بلوک امپریالیستی حاکم میتواند تولید، قهر و فرمانروایی راهبردی را از نظر تکنولوژیک تقویت کند، اما مردم عادی را به مبارزه برای دسترسی امن به وفوری رها سازد که کار خود آنها آن را ایجاد کرده است، چه نوع دولتی در حال شکلگیری است؟
رایش، پیش از آنکه کامل شود؟
دوران تا فصل هفتم صبر میکند تا تمام وزن عنوان کتابش را بر میز بگذارد.
تا آن زمان، خیالپردازی آزادیخواهانهٔ خروج از مسیر سرمایهٔ خطرپذیر، سازمانیابی سیاسی و دولت عبور کرده است.
او پیتر تیل را کسی توصیف میکند که «کسبوکار، سیاست و مذهب را در یک بستهٔ واحد و هولناک قدرت درهم میآمیزد» (ص. ۲۳۹).
سپس، دو صفحه بعد، صورتبندی نهایی خود را ارائه میکند:
«فناوریفاشیسم این ایدئولوژی را برای عصر هوش مصنوعی بهروز میکند» (ص. ۲۴۱).
این همان ادعایی است که سرانجام کتاب حکومت نِردها بر آن استوار میشود.
شواهدی که دوران گردآوری کرده است، این مقایسه را جدی میکند؛ اما طبقهبندی موردنظر او را بهخودیخود اثبات نمیکند.
فاشیسم تاریخی هرگز صرفاً مجموعهای از مردان ثروتمند با عقاید اقتدارگرایانه نبود.
دائرةالمعارف هولوکاست بر ویژگیهایی همچون ملیگرایی افراطی، خصومت با تکثرگرایی و برابری، خشونت سیاسی، تعلق排除گرایانه و تابعکردن حقوق فردی در برابر ملتِ تصورشده تأکید میکند.
تحلیل رابرت پکستون نیز رابطهای تعیینکننده را اضافه میکند: فاشیسم از طریق بحران، بسیج تودهای، اتحاد با نخبگان تثبیتشده و تضعیف یا نابودی نهادهایی که قادر به مهار آن هستند، به نیرویی سیاسی و اثرگذار تبدیل میشود.
دوران ممکن است ویژگیهای ایدئولوژیک فاشیستی را در برخی کنشگران منفرد اثبات کرده باشد، اما این امر بهخودیخود ثابت نمیکند که شکل دولت گستردهتری که آنها درون آن فعالیت میکنند، از هماکنون فاشیستی است.
در اینجا نظریهٔ Weaponized Information، بدون کنارگذاشتن شواهد دوران، از او فاصله میگیرد.
دوران عمدتاً میپرسد آیا جریانی درون سیلیکونولی به سیاست فاشیستی دست یافته است یا نه.
Weaponized Information میپرسد هنگامی که مالکیت انحصاری، زیرساخت دیجراتی، بازسازی نظامی ــ صنعتی، هماهنگی اجرایی، ادارهٔ دادهمحور و بحران امپریالیستی بهطور فزایندهای با یکدیگر سازگار میشوند، چه شکل اجتماعی بزرگتری پدید میآید.
«فاشیستهای فناوری»، «جناح تکنولوژیک راستِ سرمایه» و «تکنوفاشیسم»، گزارههایی مرتبط با یکدیگرند؛ اما مترادف نیستند.
Weaponized Information مفهوم اخیر را به این دلیل توسعه داده است که اصطلاحات آشنا هرکدام تنها بخشی از فرایند را توضیح میدهند.
«سرمایهداری نظارتی» استخراج تجاری را روشن میکند، اما قدرت قهرآمیز دولت و راهبرد امپریالیستی را بهاندازهٔ کافی توضیح نمیدهد.
«تصرف شرکتی» دولت را بیشازحد منفعل جلوه میدهد.
«اقتدارگرایی دیجیتال» آثار و پیامدها را توصیف میکند، اما مالکیت و انباشت را بهطور کافی توضیح نمیدهد.
چارچوب قدیمی «مجتمع نظامی ــ صنعتی» همچنان ضروری است؛ اما دستگاه راهبردی امروز از مسیر زیرساختهای ابری، انحصارهای پلتفرمی، دادههای تجاری، هوش مصنوعی و سرمایهٔ خطرپذیر نیز عمل میکند.
ازاینرو، صورتبندی کنونی Weaponized Information، تکنوفاشیسم را گرایشی در حال توسعه در یک دولت بحرانی میداند، نه ماشین کامل و تثبیتشدهٔ شرکت ــ دولت.
خود دوران بخشی از پل ارتباطی را فراهم میکند.
او مینویسد: «این تلاش سازمانیافته است، هرچند لزوماً متمرکز نیست» (ص. ۲۴۲).
این صورتبندی بسیار سودمندتر از تصور وجود اتاق فرمانی مخفی است.
سرمایهگذاران با یکدیگر رقابت میکنند. شرکتهای فناوری بر سر مقررات میجنگند. سازمانهای نظامی بر پیمانکاران فشار وارد میکنند. شبکههای اهداکنندگان بر سر نامزدها اختلاف دارند.
بااینحال، سازمانیابی همچنان میتواند از طریق نهادهای مشترک، منافع همپوشان و ائتلافهای سیاسی شکل بگیرد.
یک بلوک حاکم پیش از آنکه بتواند در جهتی مشترک حرکت کند، به یک مغز واحد نیاز ندارد.
این حرکت را همچنین نمیتوان به دیجراتی بهتنهایی تقلیل داد.
گروههای مذهبی ــ ملیگرایی که بخشهایی از سرمایهٔ تکنولوژیک با آنها متحد شدهاند، تاریخی بسیار قدیمیتر از سیلیکونولی دارند.
پژوهش مؤسسهٔ PRRI، ارتباط نیرومندی میان هویت ملیگرای مسیحی، نگرشهای اقتدارگرایانه و حمایت از ترامپ را نشان میدهد.
این امر به معنای فاشیستبودن هر ملیگرای مسیحی نیست و به این معنا نیز نیست که سرمایهٔ تکنولوژیک این گروه اجتماعی را ساخته است.
این پژوهش، عرصهٔ ائتلاف را شناسایی میکند: تمرکزهای جدید ثروت تکنولوژیک وارد سیاست قدیمیتری از سلسلهمراتب، احیای ملی و排除 میشوند.
اما حتی این چارچوب نیز اگر دموکراسی آمریکا را پدیدهای تاریخی و یکپارچه تصور کند که تا زمان ظهور نِردهای ارتجاعی سالم بوده و سپس توسط آنها درهم شکسته شده است، بیشازحد محدود خواهد بود.
سیمون براون در کتاب تاریکیها، آنچه خود «نظارت نژادساز» مینامد، در تاریخ طولانیتر بردهداری و جابهجایی سیاهپوستان دنبال میکند.
نظارتی که صرفاً دستهبندیهای نژادی را مشاهده نمیکند، بلکه به تولید و ادارهٔ آنها نیز کمک میکند.
او نظارت معاصر را به گذرنامههای بردگان، اعلامیههای فراریان، دفتر سیاهپوستان و قوانین فانوس پیوند میدهد و درعینحال هشدار میدهد که نباید نظارت را پدیدهای دانست که با فناوریهای جدید آغاز شده است.
ایالات متحده زمانی که کسی فناوری تشخیص چهره را اختراع کرد، برای نخستین بار با رؤیتپذیری متفاوت گروههای اجتماعی مواجه نشد.
نکته این نیست که گذرنامهٔ یک برده و یک سامانهٔ هوش مصنوعی یک چیز هستند. چنین نیست.
رابطهٔ تاریخی این است که طبقهبندی نژادی و مدیریت قهرآمیز جمعیتها، پیش از ورود سامانههای دیجیتال، در نهادهای آمریکایی ریشه دوانده بودند.
فناوری وارد دولتی میشود که شیوههای شناسایی، دستهبندی و ادارهٔ متفاوت جمعیتها در آن، تاریخ بسیار طولانیتری دارند.
امپراتوری این تاریخ را عمیقتر میکند.
آلفرد مککوی در کتاب پلیسگری امپراتوری آمریکا استدلال میکند که اشغال فیلیپین توسط ایالات متحده، گردآوری اطلاعات، نظارت سیاسی و قدرت پلیسی را درون یک دستگاه استعماری به یکدیگر پیوند داد و سپس نیروها و روشهای آن را به دولت امنیت ملی نوظهور در داخل آمریکا بازگرداند.
استوارت شرادر در کتاب نشانها بدون مرز، این گردش را دقیقتر توضیح میدهد.
به گفتهٔ او، تا دههٔ ۱۹۶۰، پلیس حرفهای از «مجموعهای واحد از روشها» برخوردار بود که اصلاحطلبان میکوشیدند آن را هم در خارج و هم در داخل کشور به کار گیرند؛ درحالیکه دفتر امنیت عمومی، پلیس را در دهها کشور به نام مبارزه با جرم و ضدشورش آموزش میداد یا از آن حمایت میکرد.
این تاریخ صرفاً چنین نیست که جنگ خارجی سرانجام «به خانه بازگردد». نهادهای قهرآمیز امپریالیستی و داخلی بارها از طریق یکدیگر توسعه یافتهاند.
این موضوع اهمیت دارد، زیرا نخبگان فناوری مورد بحث دوران وارد دولتی میشوند که سازوکارهای قهرآمیز آن، مدتها پیش از نرمافزارهای آنان شکل گرفته است.
الیزابت هینتون نشان میدهد که گسترش نیروهای انتظامی فدرال درون برنامهٔ «جامعهٔ بزرگ» رشد کرد، نه اینکه صرفاً پس از شکست سیاست اجتماعی لیبرال به وجود آمده باشد.
قانون کمک به اجرای قانون در سال ۱۹۶۵ که در دورهٔ ریاستجمهوری جانسون تصویب شد، در همان دورهای که قوانین مهم حقوق مدنی و برنامههای مبارزه با فقر به اجرا درآمدند، نقش مستقیمی برای دولت فدرال در پلیس محلی، دادگاهها و زندانها ایجاد کرد.
اوریسانمی برتون این تناقض را یک گام فراتر میبرد و در کتاب نوک نیزه نشان میدهد که اصلاحات و سرکوب میتوانند همزمان بهعنوان ابزارهای آرامسازی عمل کنند، نه اینکه دو قطب کاملاً متضاد باشند.
این تاریخ برای تکنوفاشیسم اهمیت دارد، زیرا یک دولت بحرانی لزوماً نباید به پادگان پلیسی یکپارچه تبدیل شود.
این دولت میتواند بهصورت گزینشی نوسازی شود.
هوش مصنوعی نظامی میتواند پیشرفت کند، درحالیکه ادارات ارائهدهندهٔ خدمات اجتماعی فرسوده میشوند.
سامانههای بیومتریک میتوانند بهبود یابند، درحالیکه مسکن عمومی رو به زوال میرود.
یکپارچهسازی ابری میتواند شتاب بگیرد، درحالیکه مدارس با کمبود کارکنان مواجه شوند.
ظرفیتهای راهبردی، طبقهبندیکننده و قهرآمیز میتوانند پیچیدهتر شوند، درحالیکه نهادهای مسئول بازتولید اجتماعی امن، ضعیف یا مشروط باقی بمانند.
ضدشورش، یکی از دستور زبانهای تاریخی برای فهم این تمایز است.
برنار هارکورت در مقدمهٔ کتاب ضدانقلاب، این مدل را در سه عنصر خلاصه میکند: گردآوری همهجانبهٔ اطلاعات، منزویکردن اقلیتی خطرناک و پرورش اکثریتی منفعل.
Weaponized Information این بینش را از خلال تاریخهایی که پیشتر بررسی شد، دنبال میکند.
نهادهای دولتی بارها کوشیدهاند مخالفان را نقشهبرداری کنند، جمعیتها را از یکدیگر متمایز سازند، سازمانها را منزوی کنند و ادغام را با قهر ترکیب نمایند.
شواهد موجود هنوز وجود یک فرماندهی واحد ضدشورش داخلی را که بر کل جمعیت حکومت کند، ثابت نمیکند.
اما وجود یک دستور زبان امنیتی قابلانتقال را نشان میدهد؛ دستور زبانی که هنگامی که با زیرساختهای دادهای معاصر ترکیب شود، میتواند متراکمتر و سریعتر گردد.
زبان آخرالزمانی دوران اکنون معنای دقیقتری پیدا میکند.
او مینویسد: «پایان جهانها به مدل کسبوکار تبدیل شده است» و اضافه میکند که بزرگترین شرکتهای سرمایهگذاری خطرپذیر، «آخرالزمان را در دیانای شرکتی خود رمزگذاری کردهاند» (ص. ۲۴۲).
گزارهٔ مادی سودمند در زیر این لفاظی آن است که جنگ، بحران مرزی، رقابت ژئوپولیتیکی، فروپاشی زیرساخت و بیثباتی اجتماعی میتوانند به بازارهایی برای سلاح، نظارت، تابآوری، پیشبینی و فرمانروایی تبدیل شوند.
سرمایه نیازی ندارد هر فاجعهای را خودش ایجاد کند تا دریابد که فاجعه میتواند سودآور باشد.
در اینجا «فناوریفاشیسم» دوران با «تکنوفاشیسم» Weaponized Information به یکدیگر میرسند، بیآنکه یکسان باشند.
دوران، جریانی سازمانیافته و ضددموکراتیک را درون دیجراتی و اتحاد آن با راست ملیگرای گستردهتر مستند کرده است.
Weaponized Information این جریان را درون فرایندی تاریخی بزرگتر قرار میدهد: بازسازی قدرت طبقهٔ حاکم و دولت در شرایط فشار امپریالیستی، تضعیف ادغام تودهای و ادارهٔ فزایندهٔ تکنولوژیک.
در این چارچوب، ایالات متحده کلیتی تکنوفاشیستی و کاملشده نیست؛ بلکه در حال گذراندن فرایندی مناقشهآمیز از تثبیت تکنوفاشیستی است.
مناقشهآمیزبودن اهمیت دارد.
درگیری با آنتروپیک که پیشتر به آن اشاره شد، نشان داد که حتی یک شرکت هوش مصنوعی مهم از نظر راهبردی نیز میتواند در برابر خواستههای امنیت ملی مقاومت کند و متقابلاً تحت فشار قرار گیرد.
دادگاهها، اتحادیهها و دیگر نهادها نیز میتوانند محدودیتهایی بر پروژههای خاص دولتی یا شرکتی اعمال کنند.
این نیروهای بازدارنده گرایش موجود را از میان نمیبرند؛ بلکه به تعیین سرعت، شکل و محدودیتهای آن کمک میکنند.
تثبیت، یک مبارزه است؛ نه ماشینی کاملشده.
این تمایز، عنوان دوران را پرقدرتتر میکند، نه کماثرتر.
«رایش» لازم نیست کامل شده باشد تا گرایشهای آن شایستهٔ بررسی باشند.
اما این واژه تنها زمانی ارزش تحلیلی پیدا میکند که روابط اثباتشده را نامگذاری کند، نه اینکه وحشت را جایگزین توضیح سازد.
و هنگامی که این روابط بازسازی شوند، مسئلهٔ نهایی دیگر نمیتواند به تیل، ماسک یا یاروین تقلیل یابد.
اگر این ساختار سیاسی از فرمانروایی خصوصی متمرکز بر قدرت تکنولوژیکیِ تولیدشده بهصورت اجتماعی رشد میکند، حذف ارتجاعیترین میلیاردرهای آن، رابطهٔ مالکیتیای را که قدرتشان را ممکن ساخته است، از میان نخواهد برد.
دری که دوران میگشاید
دوران کتاب حکومت نِردها را با فراتر رفتن از استدلالی به پایان میرساند که عنوان کتاب بر آن استوار است.
پس از صدها صفحه که صرف دنبالکردن پیتر تیل، کرتیس یاروین، مارک آندریسن، ایلان ماسک، جیدی ونس و شبکههای پیرامون آنها شده است، او سرانجام شخصیتها را کنار میزند و جملهای بسیار خطرناکتر مینویسد:
«ما میتوانیم میلیاردر داشته باشیم یا دموکراسی؛ اما نمیتوانیم هر دو را با هم داشته باشیم» (ص. ۲۵۷).
این جمله موضوع کتاب را تغییر میدهد.
اگر دوران به معنای واقعی کلمه چنین منظوری دارد، پس مسئله دیگر این نیست که تعداد انگشتشماری میلیاردر بهشدت ارتجاعی از ثروت ظاهراً مشروع خود سوءاستفاده کردهاند.
مسئله، قدرت اجتماعی نهفته در خود مالکیت میلیاردرهاست.
یک میلیاردر صرفاً مقدار absurdی از کالاهای مصرفی در اختیار ندارد. هیچکس صد میلیارد مسواک انباشته نمیکند.
ثروت، نمایندهٔ ادعاهایی بر شرکتها، زمین، حق اختراعها، پلتفرمها، صندوقهای سرمایهگذاری، دادهها، زیرساخت و نیروی کار هزاران یا میلیونها انسان است.
این ثروت، وکلا، لابیگران، مشاوران، نهادهای رسانهای، فعالان سیاسی و نامزدها را در دسترس صاحب خود قرار میدهد.
هنگامی که مالکیت شامل زیرساخت ابری، سامانههای هوش مصنوعی، پلتفرمهای ارتباطی یا فناوری دفاعی باشد، مالکیت از ثروت خصوصی فراتر میرود.
در این حالت، مالکیت به فرمانروایی بر ظرفیتهایی تبدیل میشود که کارگران، شرکتها و خود دولت، بیشازپیش به آنها وابستهاند.
صورتبندی دوران، بنابراین، از شکایت لیبرالی آشنا دربارهٔ فاسدشدن سیاست توسط پول فراتر میرود.
دموکراسی، بهصورت رسمی، بر برابری سیاسی استوار است.
اما سرمایهداری بهطور پیوسته نابرابری عظیمی در کنترل بر منابع مادیای تولید میکند که قدرت سیاسی از طریق آنها به قدرتی مؤثر تبدیل میشود.
میلیاردر و کارگر انبار ممکن است هرکدام یک رأی داشته باشند؛ اما پس از ترک حوزهٔ رأیگیری، از قدرت برابری بر سرمایهگذاری، اشتغال، رسانه، زیرساخت یا فناوری برخوردار نیستند.
به همین دلیل، حذف پیتر تیل از این داستان، رابطهای را که دوران آشکار کرده است، از میان نمیبرد.
سرمایهگذار دیگری میتواند مالک صندوق شود. بنیانگذار دیگری میتواند پلتفرم را کنترل کند. شرکت دفاعی دیگری میتواند قرارداد را دریافت کند.
میلیاردر دیگری میتواند دریابد که محدودیتهای دموکراتیک با انباشت سرمایه تداخل دارند.
ایدئولوژی فردی اهمیت دارد، زیرا انسانها تصمیمهای سیاسی میگیرند. اما مالکیت متمرکز، به طبقهای کوچک ظرفیت مادی میدهد تا ترجیحات خصوصی خود را به نهادهایی تبدیل کند که تصمیمهایشان برای میلیونها نفر الزامآور است.
دوران در فصل پایانی، بسیار فراتر از نقد متعارف لیبرالی به الیگارشی حرکت کرده است.
او مینویسد: «بازاندیشی دربارهٔ بشریت، در نهایت مستلزم بازاندیشی دربارهٔ سرمایهداری است» (ص. ۲۶۲).
این جمله دری است که کتاب میگشاید.
اما همچنین نقطهای است که دوران در آن متوقف میشود.
افق عملی او عمدتاً همچنان در محدودهٔ حکومتی دموکراتیک باقی میماند که سرمایهٔ متمرکز را از طریق قوانین ضدانحصار، مالیات، مقررات، پیگرد قضایی و نظارت عمومی نیرومندتر بر فناوری مهار کند.
این مبارزات اهمیت دارند.
قدرت انحصاری را میتوان درهم شکست. کارگران میتوانند سازمان یابند. کاربردهای مخرب فناوری را میتوان ممنوع کرد. نهادهای عمومی میتوانند شرکتهای خصوصی را محدود سازند.
اما مقررات، پرسشی عمیقتر را همچنان بر سر میز باقی میگذارد:
چه کسی باید مالک و فرمانروای نیروهای تولیدیای باشد که خود جامعه آنها را ایجاد کرده است؟
دوران پیشفرض این پرسش را از پیش فراهم کرده است.
شرکتهای هوش مصنوعی در حال محصورکردن چیزی هستند که او «محصول جمعی بشریت» مینامد.
تحقیق خود او نشان میدهد که ثروتهای تکنولوژیک ساختهشده بر این میراث جمعی، به کارگران، دانشگاهها، پژوهشهای عمومی، شبکههای برق، تولید نیمهرسانا، امور مالی، خریدهای نظامی و زیرساخت دولتی نیز وابستهاند.
تناقض، از تقابل ثروت میلیاردرها با شهروندی دموکراتیک تیزتر است.
این تناقض عبارت است از:
هوش تولیدیِ اجتماعیشده در برابر فرمانروایی خصوصی.
اگر هوش مصنوعی، نسلهای دانش انباشتهشدهٔ بشری را در خود فشرده میکند، چرا باید ظرفیتهای تعیینکنندهٔ آن به تعداد انگشتشماری شرکت تعلق داشته باشد؟
اگر سامانههای ابری به بخش ضروری ادارهٔ عمومی و فرماندهی نظامی تبدیل شوند، چرا مردم باید زیرساخت راهبردی را از مالکان خصوصی اجاره کنند؟
اگر خودکارسازی میتواند مقدار نیروی کار انسانی مورد نیاز برای تولید وفور را کاهش دهد، چرا این امکان باید ابتدا در قالب اخراج، کاهش استخدام، افزایش سرعت کار و ناامنی به کارگران تحمیل شود؟
تناقضی که با «خروج» آغاز شد، اکنون به شکل عالیتر خود میرسد.
خیالپردازی دیجراتی دربارهٔ حاکمیت خصوصی شکست میخورد، زیرا خود انباشت سرمایه به قدرت اجتماعی سازمانیافته وابسته است: قانون، زیرساخت، امور مالی، پژوهش، اجرای مالکیت، حمایت نظامی و نظم سیاسی.
هنگامی که بخشهایی از سرمایهٔ تکنولوژیک از رؤیای گریز فراتر میروند و برای فرمانروایی بر این ماشین مبارزه میکنند، دولت دیگر همچون باری بیگانه که بیرون از بازار ایستاده است، ظاهر نمیشود.
دولت به نهادی تبدیل میشود که از طریق آن، قدرت تکنولوژیک خصوصی میتواند محافظت، یارانهدهی، نظامیسازی و به بیرون از مرزها گسترش داده شود.
این حرکت رو به بیرون اهمیت دارد، زیرا داستان دوران درون چیزی بزرگتر از شورش داخلی میلیاردرها علیه دموکراسی رخ میدهد.
چرخش دیجراتی به سوی دولت، همزمان با گسترش مبارزه بر سر این موضوع صورت میگیرد که چه کسی فناوریها، صنایع، زیرساختها و زنجیرههای تأمین اقتصاد جهانیِ فزاینده مورد مناقشه را کنترل خواهد کرد.
اسناد راهبردی خود واشنگتن اکنون هوش مصنوعی، نیمهرساناها، رایانش پیشرفته، کنترلهای صادراتی و شبکههای فناوری متحدان را درون مبارزه برای حفظ رهبری تکنولوژیک ایالات متحده قرار میدهند.
«برنامهٔ اقدام هوش مصنوعی» آمریکا، مجموعهٔ فناوریهای این کشور را همچون ابزاری برای قدرت بینالمللی تلقی میکند؛ درحالیکه «راهبرد امنیت ملی» زنجیرههای تأمین نیمکرهای، زیرساختهای راهبردی و برتری آمریکا را به یکدیگر پیوند میدهد.
Weaponized Information رویارویی گستردهتر را «جنگ سرد جدید» مینامد؛ نه به این دلیل که واشنگتن رسماً از این عبارت استفاده میکند و نه به این دلیل که تاریخ صرفاً در قالب دیجیتال، تکرار قرن بیستم است.
این اصطلاح، معماری نوظهوری از رقابت نظامی، ممانعت تکنولوژیک، کنترلهای صادراتی، سیاست صنعتی، انضباط ائتلافی و مبارزه بر سر زیرساختها را نامگذاری میکند؛ معماریای که در آن صعود تولیدی و تکنولوژیک چین به چالش راهبردی اصلی برای فرمانروایی آمریکا تبدیل شده است.
چندقطبیگرایی یک نظم جایگزینِ کاملشده نیست؛ چه رسد به اینکه نام دیگری برای سوسیالیسم باشد.
چندقطبیگرایی، فرسایش نابرابر جهانی را توصیف میکند که در آن یک مرکز امپریالیستی میتوانست انتظار داشته باشد اقتداری بیرقیب بر قواعد، فناوریها، مجاری مالی و نهادهایی داشته باشد که همهٔ دیگران ناگزیر بودند از طریق آنها حرکت کنند.
«قطب آمریکا» تلاش طبقهٔ حاکم برای پاسخ به این فرسایش است.
این قطب، شکل بلوکیای است که قدرت آمریکا از طریق آن میکوشد صنایع راهبردی، ظرفیت نظامی، امور مالی، فناوری پیشرفته و وابستگی متحدان را حول مرکزی قابلدفاعتر تثبیت کند.
«دژ آمریکا» معماری مادی این پروژه است: زنجیرههای تأمین مستحکم، مرزهای راهبردی، زیرساختهای حفاظتشده، شبکههای نظامی، کنترلهای صادراتی و جابهجایی گزینشی ظرفیت تولیدی.
هیچیک از این دو به معنای عقبنشینی از جهان نیستند. آنها تلاشی برای بازسازماندهی اقتصاد جهانی حول سلسلهمراتبی مستحکماند که گرههای فرماندهی آن همچنان تحت قدرت ایالات متحده باقی میمانند.
این موضوع به سفر دیجراتی به سوی دولت معنایی تاریخی میدهد که دوران تنها تا حدی آن را درک میکند.
سرمایهٔ تکنولوژیک دقیقاً در همان زمانی به دولت وابستهتر میشود که فناوری در رقابت امپریالیستی اهمیت بیشتری پیدا میکند.
کارخانهٔ تولید نیمهرسانا به سیاست صنعتی نیاز دارد. شرکت هوش مصنوعی به انرژی، تراشه و رژیمهای صادراتی نیازمند است. استارتآپ دفاعی به خریدهای دولتی وابسته است. شرکت ابری به دسترسی دیپلماتیک به بازارهای خارجی و حفاظت از زیرساخت جهانی نیاز دارد.
شبکهای که زمانی رؤیای فراتر رفتن از قلمرو را در سر داشت، ناگهان گلوگاهها، مرزها، خطوط کشتیرانی، شبکههای برق و ائتلافهای نظامی را کشف میکند.
خروج به ورود به دولت تبدیل میشود؛ زیرا سرمایهٔ تکنولوژیک به سرمایهٔ راهبردی تبدیل شده است.
چین این تناقض را ایجاد نکرده است و صعود چندقطبیگرایی نیز امپریالیسم آمریکا را به وجود نیاورده است.
تاریخهایی که پیشتر بازسازی شدند، بسیار قدیمیترند: انحصار، قدرت دولتی نژادیشده، خریدهای نظامی، نظارت، پلیس استعماری و پیوند سرمایهگذاری عمومی با فرمانروایی خصوصی.
آنچه جنگ سرد جدید انجام میدهد، تشدید این روابط است.
طبقهٔ حاکمی که با رقابت تولیدی و تکنولوژیک نیرومندتری مواجه است، انگیزهٔ بیشتری برای تمرکز سرمایهگذاری، بازسازماندهی زنجیرههای تأمین، انضباطبخشیدن به شرکتهای راهبردی، تأمین امنیت زیرساختهای حیاتی و ادغام عمیقتر فناوریهای تجاری در فرمانروایی نظامی و اداری دارد.
در اینجاست که مفهوم «تثبیت تکنوفاشیستی» Weaponized Information مقیاس کامل خود را به دست میآورد.
«حکومت نِردها» کل این ساختار نیست. این حکومت، یکی از جریانهای ایدئولوژیک و سازمانی قابلمشاهده درون بازسازی گستردهتر قدرت طبقهٔ حاکم است.
در مرکز، دولت ایالات متحده قرار دارد که میکوشد انباشت سرمایه و فرمانروایی امپریالیستی را از طریق ادغام عمیقتر با سرمایهٔ تکنولوژیک حفظ کند.
در اطراف آن، «قطب آمریکا» شکل میگیرد. «دژ آمریکا» معماری راهبردی آن را مستحکم میکند و جنگ سرد جدید فشار خارجی فزایندهای برای تثبیت این فرایند فراهم میآورد.
در داخل کشور، همین دولت میتواند ظرفیتهای مورد نیاز برای تولید راهبردی، نظارت، اداره و قهر را تقویت کند، بیآنکه ادغام اجتماعی امن و گستردهٔ تودهها را احیا نماید.
با این نگاه، مسئلهای که دوران آشکار میکند، این نیست که دموکراسی بهطور تصادفی چند هیولا تولید کرد که یاد گرفتند کُدنویسی کنند.
خود طبقهٔ حاکم سفیدپوست تغییر کرده است.
بخشی تکنولوژیک از طبقهٔ حاکم از مسیر سرمایهٔ مالی، پژوهشهای عمومی، سرمایهگذاری نظامی و انباشت انحصاری رشد کرد و سپس شاهد آن بود که ارتجاعیترین جناحش، در شرایط بحران امپریالیستی، سیاستی متناسب با فرمانروایی خصوصی ایجاد میکند.
دوران در افشای پیامبران، حامیان، خیالپردازیها و شبکههای سیاسی این جناح، عملکردی استثنایی دارد.
او آنها را بیش از بیشتر منتقدان لیبرال دنبال میکند، زیرا سرانجام به رابطهٔ مالکیتی زیر قدرت آنها میرسد.
اما پیش از آنکه نظریهای را توسعه دهد که نتیجهگیری خودش به آن نیاز دارد، متوقف میشود.
او دولت سرمایهداریای را که از این مالکیت محافظت میکند، نظم امپریالیستیای را که سرمایهٔ تکنولوژیک درون آن انباشت میشود و مالکیت اجتماعیای را که برای فراتر رفتن از حکومت میلیاردرها ــ نه صرفاً تنظیم آن ــ ضروری است، بهطور کامل بازسازی نمیکند.
این همان فاصلهٔ میان «فناوریفاشیسم» دوران و «تکنوفاشیسم» Weaponized Information است: فاصلهٔ میان شناسایی تکنولوژیستهای ارتجاعی و توضیح رژیم تاریخی گستردهتری که سیاست آنها درون آن به خدمت گرفته میشود.
خود فناوری دشمن این مبارزه نیست.
هوش مصنوعی، خودکارسازی، رباتیک و شبکههای دیجیتال ظرفیتهایی دارند که سرمایهداری نمیتواند بهطور کامل از آنها بهرهبرداری کند.
این فناوریها میتوانند کار ضروری را کوتاهتر کنند، دانش مشترک را گسترش دهند، زحمتهای طاقتفرسا را کاهش دهند و زمان بیشتری در اختیار انسانها بگذارند تا زندگی خود را اداره کنند.
در شرایط مالکیت خصوصی، همین قدرتهای اجتماعی تولیدشده بهصورت هوش اختصاصی، نظارت، سامانههای مدیریتی، سلاحها و ماشینهایی برای کاهش هزینهٔ نیروی کار بازمیگردند.
در شرایط رقابت امپریالیستی، این ظرفیتها به داراییهای راهبردی تبدیل میشوند که باید انحصاری شوند، از رقبا دریغ گردند و درون بلوکها ادغام شوند.
دوران کتاب خود را با مردانی آغاز میکند که میخواهند از دموکراسی بگریزند و آن را با زیر سؤال بردن نظام مالکیتیای به پایان میرساند که قدرت تهدید دموکراسی را در اختیار آنها گذاشته است.
این همان دری است که ارزش دارد از آن عبور کنیم.
پاسخ، میلیاردرهای مهربانتر، تنظیمگران هوشمندتر یا اشرافیت تکنولوژیک روشنبینتر نیست.
مبارزهٔ تعیینکننده بر سر این است که آیا هوش تولیدی عظیمی که بشریت ایجاد کرده است، همچنان مالکیت خصوصیای باقی خواهد ماند که برای انباشت سرمایه، انضباط نیروی کار و فرمانروایی امپریالیستی سازمان یافته است، یا به قدرتی اجتماعی تبدیل خواهد شد که تحت کنترل دموکراتیک، در خدمت نیازهای انسانی قرار گیرد.
کتابنامه
کتابنامهٔ زیر شامل کتابها، مقالات، گزارشها، اسناد نهادی، گزارشهای خبری و مقالات Weaponized Information است که در این بررسی مستقیماً مورد استناد قرار گرفته یا به آنها اشاره شده است.
کتابها و آثار علمی
براون، سیمون. تاریکیها: دربارهٔ نظارت بر سیاهبودگی. انتشارات دانشگاه دوک، ۲۰۱۵.
برتون، اوریسانمی. نوک نیزه: رادیکالیسم سیاهپوستان، سرکوب زندان و شورش طولانی آتیکا. انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۲۳.
دیویدسون، جیمز دیل، و ویلیام ریس ــ موگ. فرد حاکم: چگونه از فروپاشی دولت رفاه جان سالم به در ببریم و شکوفا شویم. سایمون اند شوستر، ۱۹۹۷.
دوران، گیل. حکومت نِردها: فاشیسم سیلیکونولی و جنگ علیه دموکراسی. انتشارات اَوید ریدر، ۲۰۲۶.
یوبنکس، ویرجینیا. خودکارسازی نابرابری: چگونه ابزارهای پیشرفتهٔ فناوری، فقرا را دستهبندی، پلیسی و مجازات میکنند. انتشارات سنت مارتین، ۲۰۱۸.
هارکورت، برنار ای. ضدانقلاب: چگونه دولت ما علیه شهروندان خود وارد جنگ شد. انتشارات بیسیک بوکس، ۲۰۱۸.
هینتون، الیزابت. از جنگ علیه فقر تا جنگ علیه جرم: شکلگیری حبس گسترده در آمریکا. انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۱۶.
کارپ، الکساندر سی.، و نیکلاس دبلیو. زامیسکا. جمهوری تکنولوژیک: قدرت سخت، باور نرم و آیندهٔ غرب. کراون کارنسی، ۲۰۲۵.
مککوی، آلفرد دبلیو. پلیسگری امپراتوری آمریکا: ایالات متحده، فیلیپین و ظهور دولت نظارتی. انتشارات دانشگاه ویسکانسین، ۲۰۰۹.
اوگلسبی، کارل. جنگ یانکی و کابوی: توطئهها از دالاس تا واترگیت. انتشارات شید اندروز اند مکمیل، ۱۹۷۶.
پکستون، رابرت او. «پنج مرحلهٔ فاشیسم». مجلهٔ تاریخ مدرن، جلد ۷۰، شمارهٔ ۱، مارس ۱۹۹۸، صص. ۱ ــ ۲۳.
شرادر، استوارت. نشانها بدون مرز: چگونه ضدشورش جهانی پلیس آمریکا را دگرگون کرد. انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۱۹.
سرینیواسان، بالاجی اس. دولت شبکهای: چگونه کشوری جدید تأسیس کنیم. انتشار مستقل، ۲۰۲۲.
یاروین، کرتیس، با نام مستعار منسیوس مولباگ. پچورک: یک نظام سیاسی برای قرن بیستویکم. Unqualified Reservations، ۲۰۰۸.
زوبوف، شوشانا. عصر سرمایهداری نظارتی: مبارزه برای آیندهای انسانی در مرز جدید قدرت. پابلیکافرز، ۲۰۱۹.
مقالات سیاسی، سخنرانیها و متون ایدئولوژیک
آندریسن، مارک، و بن هوروویتز. «دستورکار فناوری کوچک». شرکت آندریسن هوروویتز، ۵ ژوئیهٔ ۲۰۲۴.
بایدن، جوزف آر. جونیور. «سخنرانی خداحافظی با ملت». کاخ سفید، ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۲۵.
پروژهٔ ۲۰۲۵. دستورکار رهبری: وعدهٔ محافظهکاران. بنیاد هریتیج، ۲۰۲۳.
تیل، پیتر. «آموزش یک آزادیخواه». کاتو آنباوند، ۱۳ آوریل ۲۰۰۹.
منابع دولتی، نظامی، شرکتی و نهادی
آژانس پروژههای پژوهشی پیشرفتهٔ دفاعی. «آرپانت». دارپا.
آژانس پروژههای پژوهشی پیشرفتهٔ دفاعی. «سمیتک». جدول زمانی نوآوری دارپا.
واحد نوآوری دفاعی. «واحد نوآوری دفاعی هفتساله شد». وزارت دفاع ایالات متحده، ۲۰۲۲.
کمیسیون فدرال انتخابات. «کمیتهٔ ارزشهای اوهایو را حفظ کنید، شمارهٔ C00770495، دورهٔ انتخاباتی ۲۰۲۲».
اینکیوتل. «نقاط عطف ما».
شرکت التری هریس. «التری هریس سرمایهگذاری یک میلیارد دلاری در بخش راهکارهای موشکی را نهایی کرد». سند ثبتشده نزد کمیسیون بورس و اوراق بهادار ایالات متحده، ۲۰۲۶.
شرکت پالانتیر تکنولوژیز. گزارش سالانه، فرم ۱۰ـکی، سال مالی منتهی به ۳۱ دسامبر ۲۰۲۵. کمیسیون بورس و اوراق بهادار ایالات متحده، ۲۰۲۶.
وزارت دفاع ایالات متحده. «وزارتخانه، تأمینکنندگان ارائهٔ قابلیت ابری مشترک جنگی را معرفی کرد». دسامبر ۲۰۲۲.
وزارت دفاع ایالات متحده. «اعلام قرارداد دفاعی: شرکت پالانتیر تکنولوژیز و سامانهٔ هوشمند مِیوِن». مه ۲۰۲۴.
وزارت دفاع ایالات متحده، دفتر سرمایهگذاری راهبردی. «دفتر سرمایهگذاری راهبردی، انتشار راهبرد سرمایهگذاری سال مالی ۲۰۲۵ را اعلام کرد». ۲۰۲۵.
وزارت جنگ ایالات متحده. «توافقهای هوش مصنوعی در شبکههای محرمانه». ۲۰۲۶.
گزارشهای پژوهشی و منابع مرجع
گمیرک، پاوئل، ژانین برگ، کارول کامینسکی، فیلیپ کونچینسکی، آگنیشکا وادنا، بالینت نافراتی، کنراد روسلانیک و مارک تروژینسکی. «هوش مصنوعی مولد و مشاغل: بهروزرسانی سال ۲۰۲۵». سازمان بینالمللی کار، ۲۰ مه ۲۰۲۵.
آژانس بینالمللی انرژی. «مصرف برق مراکز داده در سال ۲۰۲۵ افزایش شدیدی یافت؛ حتی با تشدید گلوگاهها که رقابت برای یافتن راهحلها را به دنبال داشت». ۲۰۲۶.
مرولا، روسانا، اککهارت ارنست، دانیل سامان، ماریا دل ریو ــ چانونا و اول تویتلوف. «تأثیر هوش مصنوعی مولد بر مشاغل، بهرهوری و سازماندهی کار: مروری بر شواهد تجربی». سازمان بینالمللی کار، ۱ ژوئن ۲۰۲۶.
مؤسسهٔ پژوهشی دین عمومی. «یک رهبر تحت امر خدا: ارتباط میان اقتدارگرایی و ملیگرایی مسیحی در آمریکا». ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۴.
سازمان ملل متحد برای تجارت و توسعه. گزارش اقتصاد دیجیتال ۲۰۲۴: شکلدهی به آیندهای دیجیتال، فراگیر و سازگار با محیط زیست. ۲۰۲۴.
سازمان ملل متحد برای تجارت و توسعه. «تراشهها و سایر قطعات الکترونیکی، نیروی محرکهٔ تجارت دیجیتال هستند؛ آسیا به قطب جهانی تبدیل شده است».
موزهٔ یادبود هولوکاست ایالات متحده. «فاشیسم». دائرةالمعارف هولوکاست.
گزارشهای خبری
مادریگال، الکسیس. «پیتر تیل پیشپرداختی برای مستعمرات آزادیخواهانهٔ اقیانوسی انجام میدهد». وایرد، ۱۸ مه ۲۰۰۸.
رویترز. «آنتروپیک در اختلاف با پنتاگون عقبنشینی نمیکند؛ به گفتهٔ یک منبع». ۲۴ فوریهٔ ۲۰۲۶.
اولمر، الکساندرا، و آرام روستون. «شبکهٔ اهداکنندگان فناوری که جیدی ونس در تأسیس آن نقش داشت، در پی سوقدادن آمریکا به راست است». رویترز، ۲۰ اوت ۲۰۲۴.
وانگاری، استفانی، و گایاتری وایدیاناثان. «چگونه شرکتهای بزرگ فناوری نیروی کار برونسپاریشدهٔ آفریقایی خود را پنهان میکنند». ریست آو ورلد، ۲۱ آوریل ۲۰۲۵.
بایگانی Weaponized Information
Weaponized Information. «جنگ درون جمهوری سفید: اوگلسبی و شکلگیری طبقهٔ حاکم تکنوفاشیست آمریکا». ۴ دسامبر ۲۰۲۵.
Weaponized Information. «کُد و فتح: جمهوری تکنولوژیک و نقشهٔ راه نظم امپریالیستی جدید». ۲ مه ۲۰۲۶.
Weaponized Information. «کارگر اختیاری میشود: دستمزد همچنان زندگی تو را مطالبه میکند». ۲۷ اوت ۲۰۲۶.
Weaponized Information. «دولت در جایی قدرتمندتر شد که سرمایه به آن نیاز داشت: از دفتر اسنپ تا تثبیت تکنوفاشیستی». ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۶.
