
جنگ فرهنگی امپریالیسم: دستگاه فرهنگی، «چپ سازگار» و نبرد ایدهها در خدمت سلطه
گابریل راکهیل
ترجمه مجله جنوب جهانی
در یک نگاه
دانش و فرهنگ در کشورهای مرکز امپریالیستی جدا از مبارزهٔ طبقاتی و مناسبات سلطهٔ جهانی تولید نمیشوند. پس از جنگ جهانی دوم، دولت آمریکا ــ از راه دولتِ نامنتخبِ امنیت ملی و در رأس آن سیا ــ و بنیادهای سرمایهداری (راکفلر، فورد، کارنگی) برای مهار «دشمن اصلی» خود، یعنی مارکسیسم ضدامپریالیستی، دستگاه فرهنگی را سازمان دادند. شیوه، ممنوعکردن مارکسیسم نبود؛ ساختن نسخهای سازگار با سرمایهداری از آن بود، با نهادهایی که روشنفکرِ «درست» را پاداش و روشنفکرِ «نادرست» را مجازات میکنند. کنگرهٔ آزادی فرهنگ (۱۹۵۰ تا ۱۹۶۶)، طرحهای روانیـسیاسی علیه کمونیستها در فرانسه و ایتالیا، حمایت از ساختارگرایی و پساساختارگرایی فرانسوی، «فیدلیسم بدون فیدل» در آمریکای لاتین و ماشین رسانهای و هنری سرمایهگذاریشده بر کوبا حلقههای یک زنجیرهاند. این جنگ ایدهها هرگز از جنگ سرکوب جدا نبوده است: آنجا که رامکردن با ایده کافی نبود، از ارتشهای مخفی ناتو و گلادیو تا دیکتاتوریهای حامیشدهٔ آمریکا در آمریکای لاتین به میدان آمدند. برای جنوب جهانی پرسش اصلی مالکیت و کنترل است: چه کسی دانش، رسانه و نهاد را در دست دارد و چه نیرویی ساخته میشود تا ملتهای تحت سلطه را از ابزار فکری رهاییشان جدا کند.
هر انسانی بر روی زمین، به شکلی از اشکال، زیر تأثیر امپریالیسم زندگی میکند؛ یعنی زیر تأثیر شیوهٔ غالبی که نظام جهانی هم با آن «توسعه» یافته و هم بهشدت توسعهنیافته نگه داشته شده است. قطببندی میان شمال جهانی ــ اروپای غربی، آمریکا، کانادا و تا حدی ژاپن ــ و جنوب جهانی، یعنی آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، به این معناست که شمال از جنوب نهتنها سود کلان، بلکه سودی پرخاشگرانه و ویرانگر برده است و اکثریت ساکنان کرهٔ زمین برای «ابرتوسعهٔ» کشورهای مرکز، و پیش از همه برای طبقات حاکم آنها، توسعهنیافته ماندهاند. گابریل راکهیل تأکید میکند که نهادهایی که همین طبقات برای تولید و پخش دانش ساختهاند، این واقعیت مادی را مستقیم بازتاب میدهند، هم در شکلهایی از دانش که ترویج میکنند و هم در آموزشی که میکوشند نابودش کنند. قدرتهای امپریالیستی با هدفگرفتن مدرسهها و دانشگاهها در فلسطین و ویرانکردن آنها در ایران، آشکارا و مستقیم میکوشند نظامهای بدیل تولید دانش را نابود کنند.
ادواردو گالیانو در کتاب «وارونه» همین وضع را با استعارهٔ «جهانِ وارونه» توصیف میکند. دانشی که در امپراتوری غالب است تصویری وارونه از واقعیت میدهد: مدرسهای که یا وجود امپریالیسم را انکار میکند یا قدرتهای امپریالیستی واقعی را چیزی جز آنچه هستند نشان میدهد. در برابر این مدرسه، «ضدمدرسه»ای قرار دارد، یعنی تلاش مردم برای ساختن نظامهای دموکراتیک تولید دانش که منابع واقعی فهم جهان و عمل در آن را در اختیارشان بگذارد. جنیفر پونسه دِ لئون به همین اعتبار از آن تصورِ ایدئولوژیک سخن میگوید که ایدهها را در قلمروی جدا، با تاریخی مستقل و بیپیوند با جهان کار و زندگی مینشاند؛ تصوری که دانشگاهها، انتشاراتیها و نهادهای هنری و فرهنگی را بهگونهای مینمایاند که گویی خارج از مبارزهٔ طبقاتی ایستادهاند. اما هر دو سخنران بر این واقعیت انگشت میگذارند که دانشگاههای کشورهای مرکز در همدستی با نسلکشی در غزه، در قراردادهای تسلیحاتی و در سرکوب جنبش دانشجویی آشکارا در تار و پود نظم امپریالیستی تنیده شدهاند. کار فکری، هنری و خلاقه از مبارزهٔ طبقاتی و از تمامیت جهانی که در آن زندگی میکنیم جدا نیست.
مخاطرهٔ این بحث از اینجا میآید که تضادهای جهانی با سرعتی بیسابقه تیز میشوند. راکهیل فاشیسم فزایندهٔ جهان سرمایهداری، ظهور جهان چندقطبی و تلاش روزافزون امپریالیستها برای بازگرداندن ساعت به شکلهای عریان و وحشیانهٔ استعمار، نژادپرستی و زنستیزی را در کنار هم میگذارد. جهان چندقطبی نیز زنجیرهای تاریخی امپریالیسم را میکشد و در مواردی میگسلد، تا آنجا که دومنیکو لوسوردو معتقد بود شاید در زمان زندگی ما آغازِ پایانِ «دورهٔ کلمبی» دیده شود، یعنی پنج سدهای که در آن جهان از راه استعمار سرمایهداری زیر سلطهٔ چند کشور شمال جهانی بود. وقتی مخاطرهٔ مبارزهٔ طبقاتی جهانی چنین بالا رفته، مخاطرهٔ تولید دانش هم بالا میرود. پونسه دِ لئون به همین دلیل میخواهد دانش برای ارزش مصرفش مبادله شود، نه با منطق ارزش مبادلهای که بر نهادهای دانشگاهی و بهویژه بر تجربهٔ تحصیلات تکمیلی حاکم است.
۱. حکمرانی دوگانه و دستگاه فرهنگی
راکهیل پژوهش خود را روی روبنای امپریالیسم متمرکز کرده است. مارکس در روبنا دو بخش را از هم جدا میکرد: دستگاه سیاسی و حقوقی، یعنی دولت و قوانین و ابزارهای اجرای آن، و ــ با اتکا به مارکس و برتولت برشت ــ دستگاه فرهنگی، یعنی نظام مادی تولید، پخش و مصرف فرهنگ که دانشگاهها، انتشاراتیها، سینماها، استودیوهای فیلمسازی و تئاترها را در بر میگیرد. شیوهٔ عمل هر دو بخش وابسته به نظام اجتماعی و اقتصادیای است که در آن کار میکنند. با برآمدن آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بهعنوان نیروی رهبریکنندهٔ جریان جهانی ارزش از جنوب به شمال، قدرتهای امپریالیستی قدیمیتری مانند فرانسه و بریتانیا به شرکای کوچکتر پروژه بدل شدند و الگوی تازهای از امپریالیسم شکل گرفت که به یک معنا هنوز الگوی غالب است.
هستهٔ این الگو چیزی است که راکهیل «حکمرانی دوگانه» مینامد. با تمایزی که مایکل پارنتی میان «دولت» و «حکومت» میگذارد، حکومت همان مجموعهٔ منتخبی است که چهرهٔ مرئی هر دستگاه اجرایی در آمریکاست، در رسانهها مصاحبه میکند و تابع انتخابات است. دولتْ هستهٔ نامنتخبی است که کل دستگاه امنیت ملی را در بر میگیرد: دهها نهاد که مأمورانشان را کسی انتخاب نکرده، بسیاری از آنها به تولید تبلیغات مشغولاند و پایداری دولت را ــ فارغ از چرخهٔ انتخابات ــ تضمین میکنند و مهمتر از همه از منافع جناحی از طبقه، یعنی طبقهٔ حاکم یا مالک، پاسداری میکنند. این ساختار در لحظهای تاریخی شکل گرفت که ضدفاشیسم پس از اردوگاههای مرگ به ایدئولوژی غالب بدل شده بود و استعمارزدایی دیگر قابل مهار نبود. آمریکا ناچار شد خود را ضدفاشیست و ضداستعمار معرفی کند، در حالی که بزرگترین تهدید امپریالیسم، یعنی دولتهای سوسیالیستی واقعاً موجود، باید سرکوب میشد. معمای او این بود که چگونه میتوان امپراتوری را پیش برد و در عین حال ضدفاشیست و ضداستعمار نمود.
پاسخ در عملیات پنهان بود. راکهیل با استناد به پژوهش ویلیام بلوم یادآور میشود که آمریکا از جنگ جهانی دوم تاکنون دستکم در پنجاه مورد کوشیده است دولتهای خارجی را سرنگون کند که بیشترشان منتخب مردم بودند، و در دهها انتخابات دخالت کرده است، چنانکه امروز در آمریکای لاتین دیده میشود. نواستعمار نیز بخشی از همین الگوست: دولتی بهظاهر مستقل بر سر کار میماند و از پشت صحنه از نظر اقتصادی و نظامی کنترل میشود. جنگ نیابتی هم بخش دیگر است، تا طرفهای سوم کار را انجام دهند و پوشش بدهند. جنگ علیه روسیه از راه اوکراین جنگ نیابتیای است که آمریکا و ناتو علیه شرق پیش میبرند؛ در غرب آسیا نیز نیروهایی بسیج میشوند تا شرق را عقب برانند و چنین وانمود شود که میان سیاست اسرائیل و آمریکا فاصلهٔ معناداری هست.
همان دوگانگی در دستگاه فرهنگی هم تکرار میشود. فرهنگ بورژوایی باید باز، آزاد و دموکراتیک به نظر برسد و در همان حال از پشت صحنه چنان کنترل شود که در جهتگیریهای ایدئولوژیک بنیادین پیام ثابتی پخش شود. نمونهٔ برجسته، کنگرهٔ آزادی فرهنگ است که سیا آن را از ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۶ از پاریس اداره میکرد و شاید بزرگترین حامی هنر و فرهنگ در تاریخ بشر بوده است، دستکم از نظر منابع صرفشده. برنامهٔ آن ترویج «فرهنگ آزاد» در برابر الگوی فرهنگ سوسیالیستی بود که قرار بود تمامیتخواه و سلطهگر باشد. اما چگونه میتوان فرهنگ آزاد را ترویج کرد، وقتی از پشت پرده سازمانی ادارهاش میکند که عملیات پنهان آمریکا را در سراسر جهان پیش میبرد؟ روشن است که آنچه ترویج میشد آزادیِ نوع خاصی از فرهنگ آزاد بود که به منافع امپریالیسم خدمت میکند.
طبقهٔ سرمایهدار نیز سهم خود را دارد. پونسه دِ لئون یادآوری میکند که نهادهای دولتی تنها یکی از ابزارهای سرمایه برای اعمال قدرت بر فرهنگاند: سرمایه صنایع فرهنگیای را که مالک آنهاست، چون رسانههای آمریکا، مستقیم کنترل میکند و بنیادهای شرکتی و سازمانهای غیردولتی، بهتعبیر روت ویلسون گیلمور «دولت سایه»، ثروتِ دوبارهدزدیدهشدهٔ نخبگان را برای تأثیرگذاری بر فرهنگ و سیاست اجتماعی به کار میاندازند. راکهیل جزئیاتش را میگوید: بنیادهای بزرگ ــ راکفلر، فورد و کارنگی ــ طبق قوانینی پیچیده در آمریکا بخشی از سود شرکتها را از بار مالیات میرهانند و با آن «پروژههای قدرت نرم» مانند حمایت از روشنفکران، هنرمندان و سازمانهای غیردولتی را تأمین میکنند. سوابق آرشیوی نشان میدهد که این بنیادها دستبهدست دولت امنیت ملی آمریکا و سازمانهای اطلاعاتی بریتانیا و فرانسه کار کردند. پونسه دِ لئون به گزارشی کنگرهای اشاره میکند که بنا بر آن بیش از نیمی از منابع بنیادهای بزرگ آمریکایی برای فعالیتهای بینالمللیشان مستقیم از سیا آمده بود؛ موضوعی که جیمز پتراس و دیگران دربارهٔ آن نوشتهاند. در نتیجه، تقسیم کاذب میان دولت و حوزهٔ خصوصی یا جامعهٔ مدنی، همراه با افسانهٔ حمایت بیغرضانهٔ فرهنگی، همین واقعیت را میپوشاند.
۲. ساختن «چپ سازگار»: مارکسیسم دشمن اصلی
راکهیل پرسشی را مطرح میکند که در پژوهش او محوری است: چطور شد که چپی که در آغاز سدهٔ بیستم با ضدسرمایهداری و ضدامپریالیسم تعریف میشد، امروز در شکلهای غالبش در کشورهای مرکز ــ چه حزب سیاسی و چه جهتگیری فرهنگی ــ همهجا طرفدار سرمایهداری و امپریالیسم است؟ چطور چپ تقلبی شد، یا آنچه سیا «چپ سازگار» مینامد؟ پاسخ او، که بر پژوهش آرشیوی و درخواستهای قانون آزادی اطلاعات برای دریافت اسناد مستقیم از دولت استوار است، این است که این یک پروژهٔ صریح بود که سازمانهای دولت آمریکا و دیگر سازمانهای اطلاعاتی پیش بردند تا به مسئلهای بنیادین پاسخ دهند. از آغاز جنگ سرد روشن بود که دشمن اصلی را نمیتوان صرفاً در عرصهٔ ایدئولوژی شکست داد. دشمن اصلی مارکسیسم بود، زیرا امپریالیسم در آن سلاح اصلی مبارزهٔ فکری و عملی طبقاتی ملتهای پیرامون برای گسستن زنجیرهای امپریالیسم را میدید. مارکسیسم پس از جنگ جهانی دوم اعتبار چنان بالایی داشت که امروز تصورش دشوار است: ارتش سرخ آشویتس را آزاد کرده بود، در صف نخست شکست فاشیسم ایستاده بود و در جنگ علیه استعمار نقشی مهم داشت.
آمریکا ــ بر اساس اسناد داخلیای که راکهیل بررسی کرده ــ تصمیم گرفت در یک سطح شکست را بپذیرد: مارکسیسم را نمیشد حذف کرد. پس باید نسخهٔ دیگری از مارکسیسم را پرورد و تقویت کرد که با سرمایهداری و در خدمت امپریالیسم سازگار باشد. شیوهٔ کار معمولاً این نبود که کیف پر از پول به چند روشنفکر داده شود و گفته شود چه بنویسند. راه هوشمندانهتر این بود که بر دستگاه فرهنگی، یعنی نهادهای مادی تولید و پخش دانش، متمرکز شد و کاری کرد که این نهادها برای روشنفکرانی که در جهتی معین حرکت میکنند پاداش و برای دیگران مجازات داشته باشند؛ آنگاه میشود به شکلی ارگانیک، و بیهیچ ریسمان آشکاری، نوع دلخواه روشنفکران چپ را ساخت. این یکی از عملیات اصلی آنها در حدود هفتاد و پنج سال گذشته بود: بازتعریف روشنفکران چپ غرب بهعنوان نیرویی سازگار. بخشی از این کار نشانهگیری کل چپ غرب بود و بخشی دیگر پروراندن نسخهای از مارکسیسم که از سوسیالیسم واقعاً موجود انتقاد کند و از روش مارکسیستی برای دفاع از «جهان آزاد»، یعنی غرب سرمایهداری، بهره ببرد.
فرانسه و ایتالیا در صف نخست این نبرد بودند، چون قدرت احزاب کمونیست در این دو کشور آنها را بزرگترین تهدید در اروپا ساخته بود. سیا در فرانسه طرح «کلوون» و در ایتالیا طرح «دماگنتایز» را به اجرا درآورد تا نفوذ کمونیستها را در اتحادیهها، احزاب، مطبوعات، دانشگاهها و فرهنگ بکاهد؛ هدف سلطهٔ تمامطیف بود، و طرح فرانسه الگوی عملیات بینالمللی آنها شد. در جستوجوی شکلهایی از فلسفه و علوم اجتماعی که بتوان به جای مارکسیسم ترویج کرد، نظریهای برآمد که امروز ساختارگرایی فرانسوی نام دارد و با کارهای کلود لویاستروس، میشل فوکو، رولان بارت و دیگران شناخته میشود. راکهیل میگوید این تحلیل تاریخ را کنار میگذارد، ساختارهای شیءوارشده را جایگزینش میکند، اگر هم تغییری در طول زمان بپذیرد، جهشی جادویی از ساختاری به ساختار دیگر است و عاملیت انسان را کماهمیت میشمارد. سازمانهای اطلاعاتی و بنیادها ساختارگرایی را یکی از مشارکتکنندگان در «جنگ جهانی فکری» علیه مارکسیسم یافتند و پشتیبانیاش کردند، همانطور که از مکتب آنال، که در آغاز مارکسیستی بود و بعد به سمت مطالعات منطقهای و کار تجربی گرایید و نسبت به شکلهایی از مارکسیسم منتقد شد.
اینهمه منحصراً ایدئولوژیک نیست و بنیان مادی دارد. راکهیل به هربرت مارکوزه اشاره میکند که سالها در وزارت خارجهٔ آمریکا بود و از جمله کسانی بود که با «تلهگذاری» مادی از رهگذر دولت رفاه سوسیالدموکرات برای ساختن چپ سازگار استدلال میکردند: دولت رفاه در مرکز میتواند و توانسته مردم را به امپریالیسم وابسته کند. بینش مارکسیستی این است که برای جابهجا کردن ایدئولوژی باید به پایهٔ مادیاش فکر کرد و آن را در خدمت هدف خود به کار گرفت. اما دهههاست که با نئولیبرالیشدن و انتقال تولید به خارج، این دولت رفاه زیر حمله است. نتیجه تضادی جهانی است: محل تولید سرمایهٔ جهانی چین است و آمریکا جز بمب و فیلم دربارهٔ اینکه بمبریختن چقدر عالی است و صنعت دارو، که طبقهٔ کارگر مرکز را تا حد ممکن مست و خمار نگه میدارد، تقریباً چیزی تولید نمیکند.
راکهیل فلسفهٔ تحلیلی را نیز در همین زنجیره میگذارد. این فلسفه در آغاز سدهٔ بیستم کوشید خود را به علوم طبیعی و علوم اجتماعی سخت نزدیک کند و تحلیل منطقی دقیق عرضه کند، و عمدتاً در چرخش زبانی استقرار یافت؛ در نتیجه تاریخ، جامعه و مبارزهٔ طبقاتی به میزان زیادی ناپدید میشوند تا بتوان بر نظامهای منطقی تمرکز کرد. این نوع فلسفه، همچون علوم اجتماعی بورژوایی و پوزیتیویسم، به منافع امپراتوری خدمت میکند؛ فقط کار دیگری انجام میدهد غیر از آنچه نظریهٔ فرانسوی، با لحن سوفسطاییتر، میکند. امروز ورود پرتوان فلسفهٔ تحلیلی، که عمدتاً واردات آمریکا و بریتانیاست، در فرانسه دیده میشود و ماهیت گفتوگوی فلسفی بینالمللی را به چیزی بدل میکند که تاریخزدایی شده و مبارزهٔ طبقاتی را حذف میکند و در نتیجه وزنهٔ مقابل مارکسیسم است. به همین منطق، او کسانی را که در ایتالیا به «نظریهٔ ایتالیایی» شناخته میشوند ــ و نگری نمونهٔ آنهاست، که در فرانسه آموزش دید و با دلوز همکاری کرد ــ در سنت نظری فرانسوی میگذارد و آنها را «بازجذبکنندگان رادیکالنما» میخواند: روشنفکرانی که ظاهر رادیکال دارند و گاه چیزهای آتشین میگویند، اما گفتمانشان در کلیت خود ضدکمونیستی است و در نهایت، چون بدیل مشخصی که کارگران و ستمدیدگان بتوانند به آن تکیه کنند وجود ندارد، به سازگاری با سرمایهداری میرسد؛ کسی که چنین میگوید، خواسته یا ناخواسته، عملاً سازشکار با سرمایهداری است.
پونسه دِ لئون همین منطق را دربارهٔ نظریهٔ استعمارزدایی و پسااستعماری دنبال میکند، و آن را در برابر خوانش مارکسیستی رتامار از فرهنگ و امپریالیسم میگذارد. نظریهپردازان پستمدرن استعمارزدایی ــ مانند والتر میگنولو و نلسون مالدونادو-تورس ــ مارکسیسم و سوسیالیسم و جنبشهای رهایی ملی را تحقیر میکنند، گفتمانی «راه سوم» با پوشش بومیگرایانه ترویج میکنند و ایدئولوژیها و ستمهای استعماری را بیان «معرفتشناسی غربی» میدانند؛ در نتیجه «غرب» را در قالبی ذاتگرایانهٔ فرهنگی همگن میسازند، ایدئولوژیها را ماورای تاریخی مینگرند و نبرد شدید بر سر ایدهها را، که بخش کلیدی مبارزهٔ طبقاتی است، نامرئی میکنند. نقد او از تقلیل جغرافیایی و فرهنگی در شکلگیری طبقاتی و ایدئولوژیک در کشورهای تحت امپریالیسم پیدا میشود: همانطور که رتامار گفته بود، همسویی ایدئولوژیک طبقات حاکم آمریکای لاتین با منافع سرمایهٔ متروپل از وابستگی مادیشان به آن سرمایه، یعنی نقش آنها بهعنوان شریک کوچک بهرهکشی از کار و منابع کشور خودشان، برمیآید؛ و روشنفکران خردهبورژوای این کشورها که به این طبقات کمپرادور وابستهاند، پذیرای ایدئولوژیهای استعماری میشوند و این شگفت نیست. او خواندن نقد ایجاز احمد از مطالعات فرودستان را توصیه میکند. ادوارد سعید نیز رانجیت گوها، بنیانگذار این مکتب، را پساساختارگرا میدانست. این مکتب از نظر او رنگ پساساختارگرایانه دارد، با هر جهانشمولی، از جمله روایتهای رهاییبخش مارکسیستی، بهعنوان اروپامحوری دشمن است و تنها پناه را در نسبیگرایی فرهنگی مطلق میبیند؛ دیپش چاکرابارتی در «ایالتیکردن اروپا» میگوید برای فهم جنبشهای ستمدیدگان باید بهجای مارکس سراغ هایدگر رفت، یعنی نازیای که او میگوید ایدئولوژی استعماری نازیسم را پذیرفته بود؛ این مکتب همچنین خوانشی تجدیدنظرطلبانه از گرامشی ارائه میدهد که لنینیستبودن او را نمیگوید، و ضددولتگرا و شیفتهٔ خودانگیختگی و ضدحزب و ضد هر پروژهٔ دولتسازی است؛ و همین آن را برای تصرف از سوی راست مستعد میکند.
۳. کوبا و آمریکای لاتین: جنگ فرهنگی در عمل
فیدل کاسترو در سخنرانی معروف ۱۹۶۱، «سخنان به روشنفکران»، از روشنفکران و هنرمندان کوبایی خواست کار خود را در درون انقلاب پیش ببرند نه علیه آن: در درون انقلاب همهچیز مجاز است، علیه انقلاب هیچ، زیرا انقلاب نیز حق وجود دارد. او نبرد ایدئولوژیک شدیدی را پیشبینی میکرد که انقلاب کوبا باید در آن بجنگد و از همان آغاز در آن درگیر بود، چون امپراتوری آمریکا، که دستگاه بینالمللی عظیمی برای جنگ فرهنگی در اختیار دارد، از ابتدا هدفش گرفته بود و از روشنفکران و هنرمندان در جنگ علیه دولتهای سوسیالیستی بهرهٔ راهبردی میبرد. پونسه دِ لئون جنگ ترکیبی دیرپای آمریکا علیه کوبا را نمونهٔ نقش لاینفک فرهنگ در راهبرد امپریالیستی آمریکا میداند. براندازی فرهنگی، بهویژه از جنگ جهانی دوم، یکی از میدانهای اصلی عملیات نظامی آمریکا بوده است، با دامنهای عظیم از جنگ روانی و دستکاری محتوای دیجیتال تا تأمین مالی و پخش کالاهای فرهنگی.
او ریشهها را در آمریکای لاتین دنبال میکند. جامعهشناس آرژانتینی دانیل هوپن در ۱۹۶۹ از بهخدمتگرفتن روشنفکران آمریکای لاتین به دست دستگاه فرهنگی امپریالیسم هشدار داد؛ دستگاهی که امپریالیسم آمریکا از دههٔ ۱۹۵۰ با کارآیی فزاینده ساخته بود تا کادرهای سیاسی، کارگران و روشنفکران را جذب کند و در یک نظام عظیم یارانه، بورسیه، مراکز پژوهشی، مدارس آموزش فنی و تلقین ایدئولوژیک جای دهد. خود هوپن، جامعهشناسی جوان، به دست دیکتاتوری فاشیست آرژانتین، که از پشتیبانی نظامی آمریکا، فرانسه و اسرائیل برخوردار بود، ناپدید اجباری شد؛ و این یادآور آن است که در کشورهای بسیاری که امپریالیسم آمریکا و فاشیسم حامیاش قدرت گرفتند، جنگ فرهنگی طبقهٔ حاکم شامل قتلعام و تبعید جوانان چپ، دانشجویان و روشنفکران بود، با اثری خفقانآور بر نهادهای فرهنگ و آموزش که از عمر آن رژیمها فراتر رفت. در همان حال که آمریکا مخفیانه گروههای مرگ را آموزش میداد، گفتمانهای «راه سوم» ــ نه سرمایهداری و نه سوسیالیسم ــ و «نوسازی و توسعهٔ انسانی» را تبلیغ میکرد: شیوهای معمول در امپریالیسم آمریکا که مردم را فرسوده و مرعوب میکند و آنگاه مسیر آشتیجویانهٔ ظاهریای پیش مینهد که در نهایت ضدانقلابی است.
روبرتو فرناندس رتامار، روشنفکر و سیاستمدار انقلابی کوبایی، نمونهٔ اتکا به همین چارچوب است. او همواره بر کنشگری روشنفکران برای ایستادن در کنار ستمدیدگان پافشاری میکرد و مشهورترین مقالهاش، «کالیبان» (۱۹۷۱)، بهویژه دربارهٔ سازگاری با امپریالیسم در میان روشنفکران آمریکای لاتین بود که ظاهراً در چپ جای داشتند و در آن مستقیم به نفوذ سیا در صنعت نشر پرداخت. در اواخر دههٔ شصت آشکار شد که سیا، پشت سر کنگرهٔ آمریکا، دهها میلیون دلار پنهانی خرج کنگرهٔ آزادی فرهنگ کرده بود؛ نهادی با دفاتر در ۳۵ کشور که هزاران پروژهٔ ادبی و هنری را با بودجهای تقریباً نامحدود تأمین کرده بود. این کنگره در ۱۹۵۳ مجلهٔ ادبی اسپانیاییزبان «کوادرنوس» را در پاریس راه انداخت تا به جهان فکری آمریکای لاتین نفوذ کند. پس از شکست تهاجم آمریکا به کوبا، سیا و مأموران کنگره دریافتند که باید با روشنفکرانی که هرچه بیشتر تحت تأثیر احساسات ضدامپریالیستی بودند مؤثرتر ارتباط بگیرند؛ پس مجله را با نام تازهٔ «موندو نوئوو» و شعار «فیدلیسم بدون فیدل» بازگشایی کردند، یعنی بهرهبرداری از شور انقلاب کوبا و جهتدادن آن به نقد بهاصطلاح ضداقتدارگرایی. ادارهٔ مجله را به امیر رودریگز مونگال، نویسندهٔ اروگوئهای که شهرت بینالمللیاش را از سردبیری مجلهای سوسیالیستی ساخته بود، سپردند. مونگال به رتامار نوشت که مجله را کنگره تأمین مالی میکند اما او آزادی کامل سردبیری دارد و از نویسندگان کوبایی دعوت کرد همکاری کنند. رتامار پاسخ داد که کنگرهٔ آزادی فرهنگ، با تأمین مالی آمریکا، هدفش دفاع از آزادی فرهنگ نیست بلکه دفاع از منافع امپریالیستی آمریکاست و برای همین هدف، همکاری انواع روشنفکران را فراهم میکند که برخیشان با آرمان ما خصومتی ندارند. او تشخیص داد که همان آزادی سردبیری و پیوندهای مونگال با چپ روشنفکری آمریکای لاتین، مجله را به سلاح بسیار خطرناکتر و کارآمدتر در دست امپریالیسم بدل میکند، و این پیش از آن بود که معلوم شود پول از سیا میآید. پونسه دِ لئون این را ترفندی میخواند که تا امروز در کتاب راهنمای جنگ فرهنگی امپریالیسم محوری است: ترویج روشنفکران ظاهراً مترقی که با این حال از دولتهای سوسیالیستی انتقاد میکنند و در تلاش امپریالیسم برای تضعیف آن دولتها به کار میآیند.
او تأکید میکند که با پایان جنگ سرد این شیوه تمام نشد. رائول آنتونیو کاپوته، نویسندهٔ کوبایی، و آلن مکلئود، روزنامهنگار بریتانیایی، هدفگیری روشنفکران و هنرمندان کوبایی را در دهههای اخیر مستند کردهاند. مکلئود نشان داده که بنیاد ملی دموکراسی (NED) و آژانس توسعهٔ بینالمللی آمریکا (USAID) ــ که پونسه دِ لئون آنها را «بودجههای سیا» میخواند ــ پول هنگفتی برای ساختن رسانهٔ تحت کنترل آمریکا، پروراندن هنرمندان مخالف و برانگیختن اختلاف سیاسی در میان جوانان، از جمله بهویژه آفروکوباییها، به کوبا سرازیر کردهاند؛ تنها در ۲۰۲۱، آژانس جهانی رسانهٔ آمریکا میان ۲۰ تا ۲۵ میلیون دلار به پروژههای رسانهای هدفگرفتهشده بر کوبا اختصاص داد، تا دستگاه فرهنگی بدیلی ساخته شود که با دولت کوبا هیچ نسبتی ندارد و در عوض تحت کنترل منافع آمریکاست. کاپوته که خود، به تجربهٔ مستقیم، از سوی سیا جذب شد و سالها ــ هشت سال ــ زیر پوشش برایشان کار کرد، در حالی که همهاش در خدمت امنیت کوبا بود، کتابهایی در افشای کل این بومشناسی براندازی و نفوذ فرهنگی نوشته است؛ ترجمهٔ انگلیسی کتابش «عاملان آشوب» با ایسکرا منتشر میشود. او روایت میکند که فورد و NED، که پونسه دِ لئون آن را جبههٔ سیا مینامد، در دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ در درون کوبا یک دستگاه ادبی کامل ساختند: انتشاراتی، مجلهٔ ادبی و آژانس ادبیای که نامش را، با تقلید از شهرت برنامهٔ هوگو چاوز، «آلو» گذاشتند. هدف تأمین مالی و ترویج انتشارات ضدانقلابی و جداکردن نویسندگان و روشنفکران کوبایی از نهادهای فرهنگی انقلابی بود، با هدفگیری جوانان و کشاندنشان از سوسیالیسم، با حفظ ظاهری مترقی و گاه بهرهگیری از نمادهای چپ.
افسانهٔ بورژواییای که هنرمندان و روشنفکران را سخنگوی یک ملت مینمایاند، نه افرادی که در جایگاه طبقاتی معینی قرار دارند و در معرض تأثیر قرار میگیرند، آنها را مهرههایی بسیار مفید در جنگ فرهنگی امپریالیسم میکند. پونسه دِ لئون این را در نحوهٔ بهرهبرداری مقامات آمریکا از گروه کوچک هنرمندان کوبایی میبیند که علیه دولت کوبا اعتراض کردند و خود را جنبش سنایسیدرو نامیدند. مارکو روبیو در سخنرانیای که کنگره را به براندازی دولت کوبا فرامیخواند، با ارجاع به همین هنرمندان بهعنوان توجیه اخلاقی، گفت آنچه در کوبا رخ میدهد را سیاستمداران، اندیشکدهای در واشنگتن یا فعالان سیاسی درون کوبا شروع نکردهاند؛ هنرمندان، شاعران، ترانهسرایان، نویسندگان، بازیگران و نوازندگان آن را آغاز کردهاند. او حتی بخشی از ترانهٔ معروف آن اعتراضها را برای کنگره ترجمه کرد. اما کاپوته مستند کرده که این جنبش بهاصطلاح اعتراضی یک «ریالیتیشو» بود که دولت آمریکا از آن پشتیبانی و حمایت میکرد؛ و مکس بلومنتال نیز نشان داده که این جنبش را وزارت خارجهٔ آمریکا، زیرمجموعههای تغییر رژیمش و لابیگران شرکتی راست به صحنهٔ بینالمللی آوردند. بسیاری از این هنرمندان مسیر کاری خودشان را نیز از رهگذر تأمین مالی بنیادهای شرکتی و NED به صحنهٔ بینالمللی رساندهاند.
تانیا بروگرا از چهرههای اصلی این جنبش است و پونسه دِ لئون او را نمونهٔ روشنی از هنرمند و روشنفکری میداند که ظاهراً مترقی است و واقعاً برای هدفهای ضدانقلابی به کار گرفته میشود. او اکنون استاد دانشگاه هاروارد است و با هنر کنشگرایانهٔ اجتماعی شناخته میشود و در آمریکا غالباً وابسته به آرمانهای مترقی تصور میشود، اما در واقع بهشدت در جنگ تغییر رژیم آمریکا علیه کوبا فعال است؛ از «هنر مفید» سخن میگوید و کارش واقعاً برای امپریالیسم آمریکا بسیار مفید است. هنرمندان را همچون نمادهای آزادی، شفافیت اخلاقی و اراده مردمی عرضه میکند، پروندهٔ هنرمندانی را که در کوبا مشکل حقوقی پیدا کردهاند به موضوعی بینالمللی بدل میکند و اطلاعات مهم دربارهٔ تضادهایی را که میگوید نمایندگیشان میکند، چه زمینهٔ کلانتر آنها و چه سیاستهای افراطی برخی چهرههای ضدکمونیستی مورد دفاعش، از جمله دفاع آنها از تروریسم، میپوشاند. پاداشش را هم گرفته است: مواضع در نهادهای معتبری چون هاروارد و دعوت به رویدادهای بزرگ بینالمللی هنر که از آنها بهعنوان سکو برای فعالیت علیه دولت کوبا بهره میبرد.
او تز توتالیتاریسم را تبلیغ میکند، همان که در دوران جنگ سرد در کشورهای امپریالیستی رواج یافت و دولتهای سوسیالیستی و فاشیست را شبیه هم مینمایاند. افزون بر نادرستی کامل این تز با سابقهٔ واقعی دولتهای سوسیالیستی، موذیتر از این است که جنبشهایی را که برای رهایی کارگران و دهقانان از ستم کوشیدهاند با شیوههای استعماری طبقات حاکمی برابر میکند که خواستهاند کارگران را تسخیر، به بردگی و بهرهکشی بگیرند. دومنیکو لوسوردو دربارهٔ این تز بسیار درخشان نوشته و میگوید پذیرندگانش مانند کسانیاند که خشونت انقلابیون هائیتی را که بردگی و استعمار فرانسه را سرنگون کردند با خشونت استعمارگران فرانسوی که میخواستند همان نهادها را بر آنها تحمیل کنند، یکی بدانند. چون این گفتمان چنین کارآمد جنبشهای ستمدیدگان را هنگامی که پایاندادن به ستمشان را میجویند بیاعتبار میکند، یکی از ابزارهای قدرتمند زرادخانهٔ ایدئولوژیک امپراتوری است. بروگرا این افسانه را به مخاطبان لیبرال متروپل عرضه میکند و آنها را به محکومکردن دولت کوبا دعوت میکند، و نمایشهای مشارکتیاش در مخاطب رضایتی از خود برمیانگیزد که احساس کند با همین مشاهده یا مشارکت، آزادی و دموکراسی بیشتری از کوباییها دارد. خطر این کوری و تکبر امپریالیستی را دکومنتا نشان میدهد، نمایشگاه بینالمللی بزرگی که هر پنج سال یک بار در آلمان برگزار میشود و در ۲۰۲۲ میزبان اعتراضهای ضدکوبایی بروگرا بود؛ همان نمایشگاه به سبب سانسور آثار حامی آزادی فلسطین بهشدت نقد شد و تعریف IHRA از یهودستیزی را پذیرفته است که عملاً نقد اسرائیل را خفه میکند.
۴. جنگ ایدهها و جنگ سرکوب: از گلادیو تا آرژانتین
درس مرکزی هر دو سخنران این است که جنگ فرهنگی را نمیتوان از قدرت سخت جدا کرد. پونسه دِ لئون یادآور میشود که امپراتوری از فرهنگ برای توجیه مداخلات نظامی، کودتاها، محاصرهها و تحریمها بهره میبرد، چنانکه در جنگ علیه کوبا میبینیم، و برای توجیه تروریسم دولتیای که امپریالیسم آمریکا در سراسر جهان اعمال میکند. در درون کشورهایی که آمریکا برای تغییر رژیم هدف میگیرد نیز جنگ فرهنگی برای گیجکردن، تقسیمکردن و بیرمقکردن مردم و همچنین برانگیختن شورش و خشونت به کار میرود. راکهیل همین را در پیوند میان جنگ هژمونیک و جنگ سرکوب در تاریخ ایتالیا نشان میدهد.
در انتخابات اواخر دههٔ ۱۹۴۰ ایتالیا، که کمونیستها به قدرت نرسیدند، یکی از نخستین موفقیتهای بزرگ سیا ثبت شد؛ اما سیا همیشه دو طرح دارد: تقلب در انتخابات تا حد ممکن، و برای صورتی که این شکست بخورد، یک کودتای فاشیستی. اقدام دیگری که سیا در ایتالیا با موفقیت و تهاجم پیش برد شبکههای «استیبیهایند» بود. سیا، با همکاری امآیشش بریتانیا، فاشیستهای ایتالیا، نازیهای آلمان و فاشیستهای دیگر اروپا را در ارتشهایی ادغام کرد که تحت کنترل دولت حاکم نبودند و معمولاً از رهگذر شبکههای ناتو به سیا گزارش میدادند. این شبکهها مسلح بودند، شبکهٔ ارتباطی داشتند و در همهٔ کشورهای ناتو، حتی کشورهایی که در جنگ جهانی دوم بیطرف بودند، حضور داشتند. هدف نخست این بود که اگر شوروی به غرب لشکر کشد تا اروپا را مستعمره کند ــ که آمریکاییها میدانستند هرگز رخ نمیدهد اما روایت مفیدی بود ــ این ارتشهای فاشیستی فعال شوند و پشت خطوط دشمن با کمونیستها بجنگند، زیرا فاشیستها در همین کار خوباند. اما چون این رخ نداد، آنها را در چارچوب «راهبرد تنش» بهکار گرفتند. آمارهای ایتالیا در دهههای ۶۰ و ۷۰ جنگ داخلی تمامعیار را نشان میدهد و شمار کشتهها و زخمیها باورنکردنی است؛ اینها حملات تروریستی فاشیستها در شبکهای جهانی بود. هدف این بود که این خشونت، که بهویژه زنان و کودکان و غیرنظامیان بیگناه را نشانه میگرفت، به گردن کمونیستها بیفتد تا افکار عمومی از دولتهای «قانون و نظم» و اقتدارگرایی که کمونیستها و دیگر چپها را به عنوان تروریستهای فرضی بازداشت و زندانی میکنند، پشتیبانی کند.
راکهیل تأکید میکند که این گزارشی توطئهاندیشانه نیست و اسناد دارد: قطعنامهٔ پارلمان اروپا دربارهٔ گلادیو وجودش را اثبات کرد، دادگاههای ایتالیا آن را اثبات کردند و شواهد مستند از جانب خود تروریستها و مأموران سیا و دیگر سازمانهای اطلاعاتی درگیر در دست است؛ فیلم «گلادیو» ساختهٔ آلن فرانکوویچ یکی از بهترین اسناد آن است. نتیجهای که از این میگیرد این است که جنگ هژمونیک، جنگ ایدهها و جنگ برای رضایت، هرگز از جنگ سرکوب جدا نیست و این دو دستبهدست هم کار میکنند و معمولاً، دستکم در مطالعات موردی تاریخیای که بررسی کرده، به محاسبهٔ هزینه و فایده برمیگردد: اگر بتوان مردم را با ایدهها اداره کرد، ارزانتر است و مردم خودشان بر خودشان حکم میرانند. اما اگر این کارساز نشد، و در ایتالیا سازمانهای کارگری نیرومندی بود، آنگاه به جنگ سرکوب متوسل میشوند تا هر طور شده کار را تمام کنند. راکهیل در مقایسهٔ این دو کشور میافزاید که آنچه امروز «نظریهٔ ایتالیایی» خوانده میشود پدیدهای قرن بیستویکمی و در پی نظریهٔ فرانسوی است، به دست چهرههایی که بسیاریشان کارشان را در فرانسه ساختهاند و برخی چون انتسو تراورسو به فرانسوی مینویسند؛ بافتی متفاوت و مجموعهای متفاوت از مناسبات مادی.
۵. حاکمیت، نقد و مسئولیت روشنفکر
راکهیل از اینجا به پرسش دشوار هر دولت سوسیالیستی میرسد: برای توسعه به حاکمیت نیاز دارید، زیرا دولت قوی نداشته باشید، لِه میشوید؛ اما دوست دارید دولت قوی تا حد ممکن آزادی دموکراتیک را اجازه دهد، در حالی که باید شهروندانتان را بازآموزی کنید و با نفوذ و تبلیغات مداوم امپریالیستی روبهرو باشید. اگر دروازهها را یکسره باز کنید و به هالیوود بگویید خوش آمدی، ابرقهرمانان انتقامجویی که مریخیها را نابود میکنند ــ جانشین «دیگران تاریکِ» آن سوی جهان که میکوشند سوسیالیسم بسازند ــ به فرهنگ شما راه مییابند. رابطهٔ حاکمیت و آزادی بازی دیالکتیکی نیروهاست که با تحول خود پروژه تحول مییابد. هر چه حاکمیت دولت بیشتر باشد، قلمرو آزادی و دموکراسیای که میتواند به جمعیتش بدهد بیشتر است. وقتی دولتها زیر چکمهٔ امپریالیسماند باید بیشتر در حالت دفاعی بروند، و دقیقاً همین خواستهٔ امپریالیستهاست: آنها میخواهند دموکراسی، آزادی و توسعه را مهار کنند تا آن دولتها را اقتدارگرا بنامند و بگویند باید سرنگون شوند، حال آنکه خودشان دلیل اصلی همهٔ این مشکلاتاند. دیوار آتشین چین هم بسیار منفذدار است؛ هر کس به چین رفته میداند که با ویپیان میتوان به گوگل رسید. تهدید درونی نیز وجود دارد: عناصری در درون دولت که ضدانقلابیاند یا ــ شایعتر ــ فرصتطلبی که پول و شهرت میخواهد و آن را از قدرتمندترین قدرتهای امپریالیستی جهان میگیرد؛ روشنفکران، هنرمندان و کنشگران مشروط شدهاند که برای امپراتوری بازی کنند، و امپریالیستها برای بهدامانداختن آنها زحمت چندانی ندارند.
این به معنای معافیت دولتهای سوسیالیستی از نقد نیست. راکهیل میگوید همواره باید تحلیل ماتریالیستی دیالکتیکی داشت که دستاوردهای سوسیالیسم واقعاً موجود را، که خارقالعاده بوده، به حساب بیاورد: هشتصد میلیون نفر در چین از فقر شدید بیرون آمدهاند، بزرگترین برنامهٔ فقرزدایی تاریخ بشر، و بزرگترین برنامهٔ جنگلکاری در تاریخ؛ کاری که هیچ کشور سرمایهداری نکرده و نمیتواند بکند. در کنار آن باید دشواریهای توسعهٔ سوسیالیسم در جهانی امپریالیستی، تضادهایی که پدید میآورد، و اشتباهات را دید، چون راه پیشرفت یادگرفتن از اشتباهات است. توماس سانکارا، رهبر انقلاب بورکینافاسو در دههٔ ۸۰، در مصاحبههایش با صراحت از خطاهایش میگفت و لنین فرموده بود کار این نیست که از اشتباه پرهیز شود، بلکه باید هرچه زودتر تصحیحشان کرد. دلیلش بیپروایی رهبران نیست، بلکه این است که وقتی چیزی بیسابقه در جهان مادی پیاده میکنید، ذهن انسان پیچیدگی بینهایت واقعیت مادی را نمیتواند پردازش کند؛ باید چیزی را امتحان کرد و منتظر بازخورد مادی ماند. اصلاحات و درهای باز چین مثال خوبی است: آنها نگفتند سرمایهداری را راه بدهیم و تمام؛ آرام و تدریجی در شهرهایی در جنوب تغییراتی دادند و مدام ارزیابی عملی کردند چه کار میکند و چه نه. آنچه در سنجش اشتباهات سوسیالیستی اساسی است اولویت عمل است.
مسئلهٔ تکنولوژی هم پرسش مالکیت و کنترل است. بخش بزرگی از فناوری بزرگ جهانی در دست طبقهٔ حاکم مالی آمریکاست و از رهگذر نیروهای امپریالیسم پخش شده؛ و کنترل الگوریتمیشان فوقالعاده است. پس این ابزارها در دست مردم نیستند و یکی از مبارزات مهم، ساختن ابزارهای ارتباطی دیجیتال است که مردم یا دولتهای سوسیالیستی مستقیمتر کنترل کنند؛ ویچت و دیگر پلتفرمهای چین نمونهای است. با این همه، این چارچوبهای ارتباطی اجازه میدهند شبکههای بدیل پدید آیند و اطلاعات به شکلهای متفاوت جریان یابد، و طبقهٔ حاکم مدام میکوشد آن را کنترل کند؛ مالکیت تیکتاک و محدودسازی پنهان محتوا (شدوبن)، بهویژه دربارهٔ نسلکشی در فلسطین، از همینجاست. فناوری بزرگ میخواهد روایت را کنترل کند و خوشش نمیآید چیزی که نمیتواند کنترل کند دستبهدست شود؛ پس این یک میدان مبارزهٔ طبقاتی است. فرهنگ دیجیتال همچنین بهراحتی به فرهنگ نمایش غالب در آمریکا میخورد که همهچیز تصویر و لایک است نه محتوا و واقعیت؛ و واقعیت دیجیتال در واقعیت مادی لانه کرده و به آن وابسته است. مبارزات لازم فقط مبارزه در فضای دیجیتال نیست، مبارزههای مادی طبقاتی است. دربارهٔ رسانههای چپ نیز میگوید بخش بزرگی از روزنامهنگاری به روایتهای سادهای وابسته است که در توییتی جا میشود؛ با روزنامهنگاری تحقیقی، که تازه میشکند و خودش خبر را میسازد، فرق دارد، و روزبهروز کمتر میشود و تجمیعکنندهها بیشترند. شرایط پیچیدهٔ ونزوئلا تحلیل دوتایی ساده را کافی نمیگذارد و کار کسانی مانند کریس گیلبرت، که به ونزوئلا میروند و در میان کمونها مطالعه میکنند، نمونهای از آن چیزی است که لازم است.
پونسه دِ لئون برای کسی که در دانشگاههای امپریالیستی با سنتهای بورژوایی مثل فوکو و دریدا درگیر است توصیه میکند آنها را تاریخمند ببیند و پیشینهٔ اجتماعی این ایدهها را بشناسد و در پهنهٔ وسیع تولید فکری جهانی جایشان دهد؛ نقدهای مارکسیستی بسیاری بر آنها هست و فرناندس رتامار از دههٔ شصت ساختارگرایی فرانسوی را نقد میکرد، اما در آموزش او هرگز با آن نقدها روبهرو نشد. لازم نیست وقت آدمی در دعواهای پیچیدهٔ هر نظریهٔ ضدکمونیستی بوتیکی تلف شود، چون کسانی هستند که این کار را کردهاند و میتوان از آنها کمک گرفت و به کار مفیدتری رسید. این به خودرهبری و خروج از حباب فکری دانشگاه امپریالیستی نیاز دارد؛ در مجلههایی که باید در آنها منتشر کرد، در معنای اعتبار، در آنچه خوانده میشود، و به خواندن چیزهایی که فقط انتشارات دانشگاهی مراکز امپریالیستی ننوشته است. او دربارهٔ هنر معاصر میگوید آثار رادیکالنما اغلب تکهتکهاند، به تحلیلی بزرگتر وصل نیستند، ذهنیاند و مثلاً خستگی کار را نشان میدهند بیآنکه نشان دهند کسی از اضافهکاری او ثروتمند میشود؛ و چون سوسیالیسم واقعی وجود دارد و مردمی هستند که بدیل میسازند، این آثار با طرح بدیلی خیالپردازانه و ناشناخته آن را نادیده میگیرند. نهادهای هنری را هم کسانی اداره میکنند که در هیئتمدیرهٔ شرکتهای تسلیحاتیاند و کارآموزان را بیمزد کار میدهند. راکهیل نیز دربارهٔ بحران دانشگاهها میگوید کاهش سرمایهگذاری در آموزش در سراسر مراکز امپریالیستی از افول نسبی امپریالیسم برمیآید؛ کار درست دو چیز است: مقاومت برای حفظ نهادهای موجود، و ساختن نهادهای بدیلی که واقعاً در خدمت آموزش باشند نه شرکتسالاری و امپریالیستهای پشت آن.
نتیجهگیری: تضاد اصلی و وظیفهٔ جنوب جهانی
آنچه این دو روایت کنار هم میگذارند یک تحلیل منسجم از رابطهٔ امپریالیسم آمریکا، قدرت طبقاتی و تولید دانش است. زنجیره چنین است: امپریالیسم آمریکا و طبقهٔ حاکم مالک آن، از راه دولت نامنتخب امنیت ملی و بنیادهای بزرگ، دستگاه فرهنگی را کنترل میکنند؛ از طریق این کنترل، نهادهای دانش را چنان میسازند که برای مسیر دلخواه پاداش و برای باقی مجازات بدهند؛ و از این رهگذر جنگ فرهنگیشان علیه مارکسیسم، علیه دولتهای سوسیالیستی و علیه جنبشهای رهایی ملی، چپ سازگار را تولید میکند. این جنگ هرگز تنها نیست؛ در کنار آن ارتشهای مخفی ناتو، کودتا، تحریم، محاصره، جنگ نیابتی و دیکتاتوریهای حامیشده میآیند و میان آنها تقسیم کار بر پایهٔ هزینه و فایده برقرار است.
برای جنوب جهانی این به معنای آن است که پرسش اصلی، چه کسی کنترل میکند و چه کسی هزینه میدهد، دربارهٔ دانش نیز پیش میآید. هزینهٔ این وارونگی را ملتهای تحت سلطه میپردازند: وقتی چپ تحت سلطه با مارکسیسمِ تحریفشده تغذیه شود، وقتی نویسندگان و هنرمندانش از انقلاب جدا و به سکوهای مالی خارجی وصل شوند، و وقتی دانشگاهش به جای خدمت به ملت در خدمت قراردادهای تسلیحاتی و جنگ باشد. پاسخی که هر دو سخنران پیش مینهند نه بدبینی است و نه اکتفا به نقد: ساختن نهادهای بدیل، بنیانگذاشتن شرایط مادیای که روشنفکران پرولتری وقت و منابع تحلیل نظاممند داشته باشند ــ کاری که کوبا، با بیرونکشیدن دختران و پسران دهقانان بیسواد و تبدیلشان به پزشک و پرستار و روشنفکر زیر محاصره، نشان داده است ــ و نگاه تاریخمند و طبقاتی به هر سنت فکری. مسئولیت روشنفکر و هنرمند در این میان همین است: فهم اینکه نهادها و صنایعی که در آنها کار میکند در مناسبات طبقاتی جهانی جای دارد و بر فرهنگی که مصرف و تولید میکند اثر میگذارد، و برگزیدن جانب ستمدیدگان.
