وقتی زندگی زیر آوار می‌ماند – محمد حقیقت

وقتی زندگی زیر آوار می‌ماند

محمد حقیقت

چه باشد از بلای جنگ صعب‌تر
که کس امان نیابد از بلای او

شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر غذای او

— ملک‌الشعرای بهار، «جغد جنگ»

ساعت دو و نیم بعدازظهر بود. محدثه، همسر جوان حامد میرزایی، برایش پیام فرستاد که هنگام بازگشت به خانه داروی سردرد بخرد. حامد هنوز پنج دقیقه با خانه فاصله داشت که صدای نخستین موشک را شنید. وقتی رسید، از خانه‌ای که سه نسل خانواده‌اش در آن زندگی کرده بودند، جز ویرانه‌ای باقی نمانده بود. همسر ۲۶ ساله‌اش، پدر و مادر، پدربزرگ و مادربزرگ و شش تن دیگر از عزیزانش در حملۀ موشکی نهم مارس ۲۰۲۶ آمریکا و اسرائیل به تهران جان باخته بودند. او بیست روز در میان آوار به جست‌وجوی عزیزانش پرداخت و هفت ماه بعد، هنوز هر روز به ویرانۀ خانه بازمی‌گردد.

این روایت را الجزیره در ۳۰ اکتبر ۲۰۲۶ منتشر کرد. حامد در پایان سخنانش، خود را انسانی توصیف می‌کند که همراه خانواده‌اش جان باخته، با این تفاوت که نام او در شمار کشته‌شدگان ثبت نشده است.

در همین تصویر، تمام آن چیزی نهفته است که در گزارش‌های نظامی، آمار تلفات و تحلیل‌های راهبردی غالباً ناپدید می‌شود: انسانی که زنده مانده، اما جهانی که به زندگی او معنا می‌بخشید، دیگر وجود ندارد. خانه فقط دیوار و سقف نبود؛ خاطرات چند نسل، محبت‌های روزمره، آرزوهای جوانی و امید به داشتن فرزندی بود که دیگر هرگز به جهان نخواهد آمد. هیچ گزارشی از موفقیت یک عملیات نظامی نمی‌تواند این حقیقت را از میان ببرد.

جنگ؛ آنچه در آمارها گم می‌شود

حامد میرزایی تنها نیست. در غزه، هزاران خانواده با چنین سرنوشتی روبه‌رو شده‌اند؛ کودکانی که پدر و مادر خود را از دست داده‌اند، مادرانی که دیگر صدای فرزندانشان را نمی‌شنوند و مردمانی که حتی پس از جان‌به‌دربردن از بمباران، با گرسنگی، آوارگی و ویرانی خانه و کاشانه دست‌وپنجه نرم می‌کنند. ویرانی غزه تنها در شمار کشته‌شدگان و ساختمان‌های فروریخته خلاصه نمی‌شود. آنچه نابود شده، امکان ادامۀ یک زندگی انسانی است. در پس این فاجعه، اشغال سرزمین فلسطین، سلب حقوق تاریخی مردم آن و حمایت سیاسی و نظامی قدرت‌های غربی از اسرائیل قرار دارد؛ واقعیت‌هایی که بدون دیدن آن‌ها، نه می‌توان ریشه‌های این جنگ را شناخت و نه راهی برای پایان‌دادن به آن یافت.

در ایران، حملۀ موشکی آمریکا به مدرسۀ شجرۀ طیبۀ میناب، صبحی معمولی را به یکی از دردناک‌ترین روزهای تاریخ این سرزمین تبدیل کرد. ۱۲۰ دانش‌آموز، کودکانی که با کیف و دفتر به مدرسه آمده بودند تا بیاموزند، بازی کنند، بزرگ شوند و رؤیاهای کوچک و بزرگشان را به حقیقت بدل سازند، دیگر هرگز به خانه بازنگشتند. ۲۶ معلم، که عمر خود را وقف پرورش این کودکان کرده بودند، و هفت تن از پدران و مادرانی که برای نجات فرزندانشان به مدرسه شتافته بودند، نیز در میان قربانیان این فاجعه بودند. پشت این اعداد، کودکانی قرار دارند که فرصت بزرگ‌شدن از آنان گرفته شد؛ مادرانی که دیگر هرگز فرزندانشان را در آغوش نخواهند کشید؛ پدرانی که صدای خنده و بازی کودکانشان را نخواهند شنید؛ و کلاس‌هایی که جای خالی شاگردان و معلمانشان برای همیشه باقی خواهد ماند. این کودکان نه دشمن کسی بودند، نه سلاحی در دست داشتند و نه از جنگ و کشمکش قدرت‌ها چیزی می‌دانستند. آنان تنها می‌خواستند زندگی کنند. اما جنگ‌افروزان حتی مدرسه را نیز، که باید پناهگاه امن کودکان باشد، از آتش و ویرانی خود در امان نگذاشتند.

در اوکراین، جنگی طولانی و فرسایشی همچنان جان جوانان روس و اوکراینی را می‌گیرد. اما این جنگ را نیز نمی‌توان جدا از روند گسترش ناتو به شرق، نزدیک‌شدن ساختارهای نظامی این پیمان به مرزهای روسیه و بی‌اعتنایی به نگرانی‌های امنیتی مسکو بررسی کرد. از سوی دیگر، تداوم جنگ برای بخشی از قدرت‌های غربی به ابزاری برای فرسایش توان نظامی و اقتصادی روسیه تبدیل شده است. لوید آستین، وزیر دفاع وقت آمریکا، در آوریل ۲۰۲۲ آشکارا از تضعیف روسیه به‌عنوان یکی از اهداف واشنگتن سخن گفت. اما بهای این محاسبات راهبردی را چه کسانی می‌پردازند؟ جوانانی که در میدان‌های نبرد جان می‌بازند، خانواده‌هایی که عزیزانشان را از دست می‌دهند و مردم اوکراین که کشورشان با ویرانی زیرساخت‌ها، مهاجرت گسترده و فرسایش اقتصادی روبه‌رو شده است. آیا نباید به جای تداوم جنگ فرسایشی، راهی برای توافقی جست که هم نگرانی‌های امنیتی روسیه را در نظر بگیرد و هم امنیت، حاکمیت ملی و آیندۀ مردم اوکراین را تضمین کند؟

و در یمن، تراژدی انسانی دیگری جریان دارد که بیش از یازده سال است بخش بزرگی از افکار عمومی جهان در برابر آن سکوت کرده است. از سال ۲۰۱۵، مداخلۀ نظامی ائتلاف به رهبری عربستان سعودی و محاصرۀ طولانی‌مدت مناطق تحت کنترل انصارالله، زندگی میلیون‌ها یمنی را با فقر، گرسنگی، کمبود دارو و ویرانی زیرساخت‌ها روبه‌رو کرده است. مردمی که با امکاناتی اندک و در شرایط محرومیت شدید، برای دفاع از سرزمین و حق تعیین سرنوشت خویش ایستادگی کرده‌اند.

اکنون با ازسرگیری درگیری‌های گسترده میان عربستان سعودی و انصارالله، بار دیگر شهرها و روستاهای یمن زیر آتش قرار گرفته‌اند. بنا بر اعلام سخنگوی نیروهای مسلح یمن، شمار حملات هوایی و موشکی عربستان در دور تازۀ جنگ از سه هزار مورد گذشته است؛ آماری که هنوز مستقلاً تأیید نشده است. مردم یمن با وجود سال‌ها محاصره و جنگ همچنان ایستاده‌اند، اما بهایی سنگین پرداخته‌اند. در کشوری که میلیون‌ها انسان با گرسنگی و محرومیت دست‌وپنجه نرم می‌کنند، هر بمباران تازه نه‌تنها جان انسان‌ها، بلکه اندک امکانات باقی‌مانده برای ادامۀ زندگی را نیز تهدید می‌کند.

در سودان نیز میلیون‌ها انسان از خانه و سرزمین خود آواره شده‌اند و گرسنگی و بیماری بر رنج جنگ افزوده است. در سومالی، سال‌ها جنگ و ناامنی، همراه با خشکسالی‌های پیاپی، میلیون‌ها انسان را به مرز گرسنگی و نابودی کشانده است؛ کودکانی که پیش از شناختن زندگی، با محرومیت و آوارگی آشنا می‌شوند. این دو فاجعۀ انسانی، با وجود ابعاد هولناکشان، کمتر از آنچه شایسته است در رسانه‌های بزرگ جهان بازتاب می‌یابند؛ گویی رنج انسان‌ها نیز در جهان امروز، بسته به جغرافیا و منافع قدرت‌ها، ارزش و اهمیتی متفاوت دارد.

جغرافیای این فجایع متفاوت است و مسئولیت آغاز و تداوم هر جنگ نیز یکسان نیست؛ اما رنج مردمی که قربانی آن می‌شوند، مرز و ملیت نمی‌شناسد.

چه کسانی بهای جنگ را می‌پردازند؟

ملک‌الشعرای بهار بیش از هفتاد سال پیش، در قصیدۀ «جغد جنگ»، با تصویری تکان‌دهنده از خون رنجبران و استخوان کارگران سخن گفت. این تصویر شاعرانه، حقیقتی اجتماعی را در خود نهفته دارد. جنگ‌ها را غالباً صاحبان قدرت آغاز می‌کنند، اما سنگین‌ترین بار آن بر دوش کسانی می‌افتد که کمترین سهم را در تصمیم‌گیری دارند.

کارگری که حاصل سال‌ها رنج خود را در خانه‌ای کوچک گرد آورده، کشاورزی که زمینش به میدان نبرد تبدیل می‌شود، مادری که فرزندش را از دست می‌دهد و کودکی که زیر آوار می‌ماند، بیش از همه هزینۀ جنگ را می‌پردازند. در مقابل، صنایع تسلیحاتی از تداوم منازعات سود می‌برند و محاسبات ژئوپلیتیکی می‌توانند زندگی میلیون‌ها انسان را به متغیری فرعی در معادلات قدرت تبدیل کنند.

از نگاه چپ ضدامپریالیست، محکومیت جنگ نمی‌تواند به ابراز تأسف برای قربانیان محدود بماند. باید پرسید چه مناسباتی جنگ را بازتولید می‌کنند، چه نیروهایی از تداوم آن سود می‌برند و چرا سرنوشت ملت‌ها بارها قربانی رقابت بر سر سلطه، منابع، بازارها و حوزه‌های نفوذ می‌شود.

در این میان، تحریم اقتصادی نیز نباید از دایرۀ داوری انسانی بیرون بماند. هنگامی که تأمین دارو، غذا، اشتغال و نیازهای اولیه دشوار می‌شود تا یک ملت به پذیرش ارادۀ قدرتی خارجی وادار شود، زندگی مردم به ابزار فشار سیاسی تبدیل شده است. جنگ همیشه با انفجار موشک آغاز نمی‌شود؛ گاه پیش از آن، سفرۀ مردم و امکان زندگی آنان هدف قرار می‌گیرد.

صلح، تسلیم نیست

مخالفت با جنگ به معنای چشم‌پوشی از حق ملت‌ها برای دفاع از استقلال، سرزمین و موجودیت خویش نیست. نمی‌توان از مردمی که هدف تجاوز قرار گرفته‌اند خواست برای اثبات صلح‌دوستی، در برابر متجاوز بی‌دفاع بمانند. میان جنگ‌افروزی و دفاع در برابر تجاوز تفاوتی اساسی وجود دارد.

همچنین نمی‌توان با استناد به رنج قربانیان، مسئولیت آغاز جنگ و نقش قدرت‌های مداخله‌گر را نادیده گرفت. صلحی که بر تسلیم ملت‌ها، اشغال سرزمین یا محرومیت آنان از حق تعیین سرنوشت استوار باشد، صلحی پایدار نخواهد بود. این قدرت متجاوز است که با حمله به شهرها، خانه‌ها، مدرسه‌ها و بیمارستان‌ها، جان مردم بی‌گناه را می‌گیرد و زندگی خانواده‌ها را ویران می‌کند. مردمی که برای دفاع از میهن و استقلال خود ایستادگی می‌کنند، آغازگر این فاجعه نیستند؛ آنان در برابر جنگی مقاومت می‌کنند که به کشورشان تحمیل شده است. مسئولیت آغاز جنگ و پیامدهای ویرانگر آن را نباید از دوش متجاوزان برداشت و بر عهدۀ مردمی گذاشت که قربانی تجاوز شده‌اند.

این تمایز در جهان امروز اهمیت تعیین‌کننده‌ای دارد. در برابر حملات نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، دفاع از استقلال و یکپارچگی کشور حقی انکارناپذیر است. در فلسطین، حق مردم برای رهایی از اشغال و برخورداری از آزادی و سرزمین خود را نمی‌توان انکار کرد. در یمن، محاصره و مداخلۀ نظامی خارجی نمی‌تواند جایگزین ارادۀ مردم در تعیین سرنوشت کشورشان شود. در اوکراین نیز امنیت پایدار نه از راه تداوم جنگ فرسایشی و گسترش رویارویی ناتو و روسیه، بلکه با مذاکره و توافقی حاصل می‌شود که امنیت همۀ طرف‌ها و حقوق مردم را در نظر بگیرد.

صلح حقیقی نه با انکار عدالت به دست می‌آید و نه با تداوم جنگ به نام عدالت. صلح پایدار به استقلال ملت‌ها، امنیت مشترک، احترام به حقوق انسان‌ها و پایان‌دادن به سیاست تحمیل اراده از راه زور نیاز دارد.

پیش از آنکه خانه‌های بیشتری ویران شوند

جهان امروز بیش از هر زمان به صدایی نیاز دارد که در برابر عادی‌شدن جنگ بایستد. هنگامی که تهدید به بمباران کشورها به بخشی از گفت‌وگوهای روزمرۀ سیاستمداران تبدیل می‌شود، هنگامی که افزایش بودجه‌های نظامی آسان‌تر از تأمین نیازهای اساسی مردم توجیه می‌شود و هنگامی که نابودی شهرها با واژگانی چون «ضرورت راهبردی» و «خسارت جانبی» توضیح داده می‌شود، خطر تنها گسترش جنگ نیست؛ خطر آن است که حساسیت انسان در برابر رنج دیگران فرسوده شود.

حامد میرزایی هر روز به ویرانه‌های خانه‌اش بازمی‌گردد. شاید هنوز نمی‌تواند بپذیرد که با چند انفجار، همۀ آنچه دوست می‌داشت از میان رفته است. اما پرسشی که سرگذشت او در برابر جهان قرار می‌دهد، تنها پرسشی شخصی نیست: چه کسی حق دارد زندگی انسان‌ها را به بهای تحقق اهداف سیاسی و نظامی خود نابود کند؟

پاسخ به این پرسش را نمی‌توان به پایان جنگ‌ها موکول کرد. امروز، در برابر هر تهدید تازه و هر فراخوان به جنگ، باید از حق زندگی انسان‌ها دفاع کرد؛ از حق کودکان برای بزرگ‌شدن، جوانان برای ساختن آینده، و ملت‌ها برای زیستن در امنیت، آزادی و استقلال.

بیش از هفتاد سال از زمانی می‌گذرد که بهار آرزوی خاموش‌شدن جغد جنگ را در شعر خود جاودانه کرد. جهان اما هنوز از ناله‌های آن رهایی نیافته است.

شاید رساترین فریاد علیه جنگ، نه در سخنان سیاستمداران، بلکه در صدای انسانی نهفته باشد که در میان ویرانه‌های خانه‌اش ایستاده و می‌گوید زندگی‌ام همین‌جا مدفون شده است. جهانی که این صدا را نشنود، چگونه می‌تواند مدعی دفاع از انسانیت باشد؟