
از «بقای دائمی نوع بشر» تا واقعیت تاریخ: نقدی ماتریالیستی بر غایتباوری در فلسفهٔ تاریخ
مجید افسر – مجله جنوب جهانی
در یک نگاه: مقالهٔ وو هونگژنگ و هوانگ چوهویی از پرسشی جدی آغاز میکند: در جهانی که جنگ و رقابت اقتصادی و فناورانه امکان زندگی بشر را تهدید میکنند، بقای انسان چه نسبتی با تولید مادی، نیروهای مولد و مناسبات تولید دارد؟ این پرسش درخور بررسی است. اما نویسندگان از آن به ادعایی بسیار قویتر میرسند: «بقای دائمی» نوع بشر غایت عینی و تضمینشدهٔ کل تاریخ جهانی است. این گام با روش ماتریالیسم تاریخی نمیخواند. قانونمندی، جهتمندی و غایتِ تضمینشده سه چیز متفاوتاند. مارکس و انگلس دو مورد نخست را میپذیرند؛ اما متنهایشان مورد سوم را اثبات نمیکند و گاه آشکارا با آن در تضاد است. بقا و صلح میتوانند افقی سیاسی و اخلاقی باشند، اما تبدیلشدن آنها به قانون تاریخ نیازمند تحلیل نیروهای طبقاتی، نهادهای قدرت و موانع امپریالیستی است، نه حکم فلسفی.
مقدمه: پرسش از قانونمندی و غایت
مقالهٔ وو هونگژنگ، استاد دانشکدهٔ مارکسیسم دانشگاه جیلین، و هوانگ چوهویی (黄楚慧)، با عنوان چینی «世界历史趋向人类“永久生存”的生命目的——基于唯物史观的分析» در نشریهٔ علوم اجتماعی ژجیانگ (شمارهٔ ۴، ۲۰۲۶، صص. ۱۰۰ تا ۱۰۹) منتشر شده است (متن فارسی). نویسندگان نقد کانت و هگل را با تعریف تاریخ جهانی بهمثابهٔ حرکت نوع بشر بهسوی «بقای دائمی» پیوند میدهند و این بقا را به تولید مادی، آزادی، رهایی و مالکیت همگانی گره میزنند.
نقطهٔ عزیمت مقاله را نباید بیدرنگ رد کرد. بازتولید زندگی مادی در ماتریالیسم تاریخی جایگاه بنیادی دارد و مارکس هرگز تاریخ را مجموعهای بیساختار از رخدادها نمیدانست. او در پیشگفتار ۱۸۵۹ از تضاد نیروهای مولد و مناسبات تولید و از شرایط مادی دگرگونی اجتماعی سخن میگوید. بنابراین نقد درست آن نیست که جهتمندی را از مارکس بگیرد. نقد درست باید نشان دهد مقاله در کجا از این جهتمندی به غایتی تضمینشده جهش میکند.
۱. سه سطح که مقاله یکی میکند
نخست گرایش ساختاری: مناسبات اجتماعی معین فشارها و روندهایی میآفرینند که میتوان آنها را علّی و تاریخی بررسی کرد. دوم جهتمندی: برخی تحولات در بازهای مشخص امکانها را میگسترانند یا محدود میکنند. سوم غایت نهایی و تضمینشده: کل تاریخ جهانی ناگزیر به مقصدی واحد میرسد. دو سطح نخست سطح سوم را اثبات نمیکنند.
متنهای مارکس و انگلس خودْ سطح سوم را تأیید نمیکنند. مارکس در پیشگفتار ۱۸۵۹ مینویسد بشریت فقط مسائلی را پیش میگذارد که شرایط مادی حل آنها پدید آمده یا در حال شکلگیری است. این جمله شرایط امکان را روشن میکند و نمیگوید هر مسئلهای در عمل حل میشود. مانیفست در فصل نخست مبارزهٔ طبقاتی را چنین توصیف میکند که یا به بازسازی انقلابی سراسر جامعه میانجامد یا به «ویرانی مشترک طبقاتِ درگیر». این عبارت تصویر پیشرفتی تضمینشده را کنار میگذارد. دقت لازم است: ویرانی مشترک طبقات بهخودیخود بهمعنای نابودی نوع بشر نیست؛ ارزش استدلالی آن در رد تضمینِ نتیجهٔ مترقی است.
انگلس در پایان مقدمهٔ «دیالکتیک طبیعت» از فنای ضروری ذهن اندیشنده بر زمین سخن میگوید و تنها بازتولید آن را در جای دیگر و زمانی دیگر پیشبینی میکند. بقای نامحدود نوع بشر بر زمین، در این سنت، قانون طبیعت نیست. «بقای دائمی» مفهومی است که باید از بیرون به آن افزوده شود.
۲. قانون حیات: قانونی که با غایتش تعریف میشود
مرکز استدلال مقاله «قانون حیات» است. نویسندگان در چکیده مینویسند: “这一‘生命规律’是人类这一物种在寻求永久生存之路中形成的客观规律”؛ یعنی «این قانونِ حیات، قانونی عینی است که نوع بشر در مسیر جستوجوی بقای دائمی شکل داده است». اشکال استدلال اینجاست: قانون از ابتدا با غایتِ بقای دائمی تعریف میشود و سپس وجود همین قانون شاهد عینیت آن غایت به شمار میآید. قانون و غایت یکدیگر را تعریف و تأیید میکنند.
این نگرانی تنها حدسی تفسیری نیست. وو هونگژنگ در متنی دیگر («قانونمندی» و «غایتمندی» تاریخ جهانی) قانون عینی تاریخ جهانی را صراحتاً «قانون حیات نوع» و غایتمندی را «بقای دائمی» مینامد و هر دو را در همین بنیاد حیاتی واحد میداند. برای رهایی از دور، باید شاخصها و شواهد تاریخیِ مستقل و سازوکارهای علّی مشخصی نشان داده شود که قانون را بدون فرض غایت تعریف کند.
۳. بقا: شرط امکان یا غایت تاریخ؟
انسان برای زندگی به غذا، سرپناه، مراقبت و بازتولید اجتماعی نیاز دارد. این ضرورتی بنیادی است، اما از آن نتیجه نمیشود که تاریخ جهانی فرایندی واحد بهسوی مقصدی نهایی است. بقای زیستی بهتنهایی میان شکلهای گوناگون سازمان اجتماعی تمایز نمیگذارد. اگر مقصود زندگی آزاد، عادلانه و رها از استثمار باشد، دیگر با ضرورت زیستی روبهرو نیستیم، بلکه با افقی اجتماعی و سیاسی روبهرو هستیم که محتوا و راه تحقق آن باید مستقل توضیح داده شود.
اینجا تناقضی درونی در متن مقاله هست. نویسندگان بر «سرشت نوعی» (Gattungswesen) بنا میکنند و خودْ تز ششم مارکس دربارهٔ فوئرباخ را نقل میکنند. مارکس در همین تز (متن) مینویسد ذات انسان انتزاعیِ ذاتی هر فرد نیست و در واقعیتش «مجموعهٔ مناسبات اجتماعی» است. او نوع را «عمومیتی درونی و خاموش» مینامد که افراد را بهطور طبیعی پیوند میدهد. وقتی «نوع بشر» سوژهٔ تاریخ میشود، مناسبات طبقاتی و قدرت پشت آن پنهان میماند، و همین مناسباتاند که مارکس سوژهٔ واقعی تاریخ را از آنها میسازد.
۴. مانیفست، «برای همیشه» و غایت نوع
مقاله به تعبیرهای «برای همیشه» در پیشگفتارهای مانیفست (۱۸۸۳ و ۱۸۸۸) استناد میکند و نتیجه میگیرد که مارکس و انگلس بقای دائمی نوع را غایت نهایی میدانستند. نقلها درستاند؛ پیشگفتار ۱۸۸۳ از رهاندن «برای همیشهٔ» جامعه از استثمار و ستم و مبارزهٔ طبقاتی میگوید و پیشگفتار ۱۸۸۸ از آن «یکبار برای همیشه». اما بافت عبارت دربارهٔ پایاندادن به یک وضعیت تاریخی، یعنی جامعهٔ طبقاتی، است. سخن از بقای نامحدود نوع در آن نیست. نتیجهٔ مقاله استنتاجی تفسیری است و نه حکم متن.
وو هونگژنگ خودْ در مقالهٔ ۲۰۲۵ خود در جیانگهای شوئهکان (شمارهٔ ۵) مینویسد که انگیزهٔ مستقیم مارکس از الغای مبارزهٔ طبقاتی تضمین بقای نوع نبوده، بلکه پایاندادن به رنج ناشی از آن بوده است، و مارکس و کانت بقای دائمی را پیشفرضی بدیهی گرفتهاند و هرگز نپرسیدهاند. این دو گزاره قابل جمعاند، اما فاصلهٔ میان «پیشفرضِ مسکوت» و «غایتِ نهاییِ صریح» را باید استدلال کرد و نمیتوان آن را با عبارتهای «برای همیشه» پر کرد.
۵. عاملیت و گذار: تضاد خودبهخود حل نمیشود
مقاله بر هماهنگی نیروهای مولد و مناسبات تولید تأکید دارد. اما فشار ساختاری برای تغییر با تضمین موفقیت شکلی معین از تغییر یکسان نیست. همان مناسبات تولیدی که در دورهای توسعهٔ نیروهای مولد را ممکن میکنند، در دورهای دیگر مانع آن میشوند. فناوری میتواند کار طاقتفرسا را کم کند، اما در مناسبات مالکیتی معین به بیکاری، نظارت و تمرکز ثروت هم بینجامد. «هماهنگی» نیز تعریف میخواهد: رفع موانع تولید، گسترش نیروهای مولد و سازماندهی تولید بر مبنای نیازهای عمومی هممعنا نیستند.
سوژهٔ تغییر در متن غایب است. لنین در «چه باید کرد؟» استدلال میکند که مبارزهٔ اقتصادی خودجوش لزوماً به آگاهی سیاسی سوسیالیستی نمیانجامد و سازمانیابی و کار آگاهانهٔ سیاسی لازم است. او در «دولت و انقلاب» از شکستن ماشین دولتیِ بوروکراتیکـنظامی سخن میگوید. این منابع پاسخ همهٔ پرسشها نیستند، اما نشان میدهند قانونمندی اقتصادی جای تحلیل سازمان، سیاست و قدرت را نمیگیرد. اگر از تضادهای ساختاری نتیجه بگیریم که تحول مطلوب دیر یا زود رخ میدهد، مبارزه و مسئولیت سیاسی به حاشیه میرود.
۶. نظم جهانی: ضعف تحلیل صرفاً اخلاقیِ صلح
مقاله جنگ تجاری و فناورانه و منازعات میان دولتها را تهدید بقا میداند و از نظمی جهانی میگوید که ملتها فعالیت حیاتی یکدیگر را در نظر بگیرند. این افق از نظر پرهیز از جنگ قابل دفاع است. اما تحلیل لنینی امپریالیسم، یعنی تمرکز سرمایه، قدرت انحصارها، صدور سرمایه، رقابت بر سر بازار و منابع و نابرابری ساختاری، نشان میدهد چرا وابستگی متقابل به همکاری برابر نمیانجامد. لنین در فصل هفتم «امپریالیسم، بالاترین مرحلهٔ سرمایهداری» همین را علیه «فراامپریالیسم» کائوتسکی میگوید: ائتلافهای «مسالمتآمیز» از جنگها میرویند و خود زمینهٔ جنگهای بعدیاند. وابستگی متقابل میتواند ابزار سلطه هم باشد.
این نقد باید به همین متن محدود بماند. وو هونگژنگ در نوشتههای دیگرش از «نظام تکامپراتوری» و «منطق سرمایه» حرف زده است. اما چارچوب او فلسفیـحقوقی است («شناسایی–قرارداد») و جای تحلیل لنینیِ انحصار و مالی را نمیگیرد. برای کشورهای جنوب جهانی، پرسش از صلح پایدار بدون تاریخ استعمار، سلطهٔ اقتصادی و نابرابری در دسترسی به فناوری و منابع پاسخی ندارد. مقاله این رابطه را بسط نمیدهد.
۷. مالکیت عمومی و عدالت: امکانی مهم، نه تضمینی خودکار
نویسندگان مالکیت عمومی را شرط عینی عبور از استثمار میدانند و مینویسند: “生产关系直接追求的是公平正义”؛ «مناسبات تولیدی مستقیماً در پی انصاف و عدالتاند». این گزاره عدالت را بیواسطه از مناسبات تولید نتیجه میگیرد. مارکس در «فقر فلسفه» مفهوم «عدالت ابدی» پرودون را نقد میکند: مقولههای اقتصادی و حقوقی را باید در زمینهٔ تاریخی و مادیشان تحلیل کرد، نه با معیاری ابدی. این بهمعنای انکار هر ادعای عدالتخواهانه نیست؛ مقصود آن است که عدالت را معیار از پیشداده نگیریم.
در متن ۲۰۲۵ همان نویسنده «حق طبیعیِ بقا» اصل موضوعهٔ مطلق است و استدلال به شیوهٔ اصلموضوعه، نتیجهٔ فرعی و حکم نهایی پیش میرود. این روش با نقد مارکس بر حقوق طبیعی همخوان نیست. مالکیت عمومی هم تنها یک عنوان حقوقی نیست؛ باید روشن شود چه کسانی دربارهٔ تولید و توزیع تصمیم میگیرند، کنترل اجتماعی چگونه اعمال میشود و چه سازوکارهایی مانع تمرکز قدرت اداریِ غیرپاسخگو میشوند. این پرسشها استدلالی علیه مالکیت عمومی نیستند؛ جدیگرفتن آناند.
۸. کانت و هگل: بازسازی نویسندگان، نه آموزهٔ قطعی
مقاله کانت را در «قانونگذاری انسان برای تاریخ» خلاصه میکند و میگوید صلح پایدار خودبهخود و طبیعی رخ نمیدهد. این تصویر ناقص است. کانت در ضمیمهٔ نخست «صلح پایدار» («ضمانت صلح پایدار») مینویسد که صلح را «هنرمند بزرگ، طبیعت» تضمین میکند، از راه سازوکار تمایلات خودِ انسانها و حتی از راه جنگ. بنابراین کانت صرفاً قانونگذار ذهنی نیست؛ او طرح طبیعتی را هم در کار میآورد. پائولین کلینگلد (۲۰۰۸) تحلیل روششناختیِ کانت دربارهٔ ایدههای تنظیمگر را از «مدل غایتگرایانهٔ خاص» او جدا میکند، چون این مدل دیگر برای امروز قابلاستفاده نیست. ساختار استدلال مقاله، یعنی تاریخی که با قوانین عینی بهسوی غایتی عام میرود، از آنچه نویسندگان میپندارند به همین کانتِ طرح طبیعت نزدیکتر است. تفاوت ماتریالیستی باید در محتوا، یعنی تضاد و طبقه، نشان داده شود، نه با تغییر برچسب.
دربارهٔ هگل نیز باید دقیق بود. هگل فلسفهٔ تاریخ را در مقدمهٔ «درسگفتارهای فلسفهٔ تاریخ» خودش تئودیسه مینامد و از عنایت الهی (Vorsehung) سخن میگوید؛ پس تعبیر «قانونگذاری الهی» فشردگی جدلی است، نه بیپایه. روح مطلق را هم نمیتوان بیواسطه با خدای شخصوار یکی گرفت. در ترجمهٔ فارسی مقاله، چکیده هگل را با «خدا قانونگذار طبیعت است» توصیف میکند، اما عنوان بخش ۱ـ۲ و متن آن از «قانونگذاری خدا برای تاریخ» میگویند؛ این ناهماهنگی دقت چارچوببندی را مخدوش میکند، هرچند نظریهٔ هگل را ابطال نمیکند.
۹. آنچه از ماتریالیسم تاریخی میتوان ایجابی گفت
نقد غایت تضمینشده به این نتیجه نمیرسد که تاریخ بیجهت است. از ماتریالیسم تاریخی ادعاهای دقیقتری برمیآید: شیوهٔ تولید و مناسبات مالکیت حدود و امکانهای هر نظم اجتماعی را شکل میدهند؛ تضادهای درونی این مناسبات بحران و فشار برای دگرگونی میآفرینند؛ دگرگونی وقتی مسئلهٔ عملی میشود که شرایط مادیاش پدید آمده باشد؛ و نتیجه به مبارزه، سازمانیابی، قدرت سیاسی و شرایط مشخص تاریخی وابسته است.
جمعبندی: افق رهایی را نگه داریم، قطعیت تاریخی را اثباتنشده نپنداریم
ارزش مقاله در پیوند دادن مسئلهٔ بقا با تولید مادی، آزادی و رهایی است. اما سه گام باید جداگانه اثبات شوند و نشدهاند: از قانونمندی مادی به مقصد نهایی، از ضرورت بازتولید زندگی به غایت «بقای دائمی»، و از تضاد نیروهای مولد و مناسبات تولید به اینکه تاریخ ضرورتاً به نظمی میرسد که بقا را تضمین میکند. نقل خود نویسندگان دربارهٔ «قانون حیات» مرکز مسئله را نشان میدهد: غایت و قانون یکدیگر را تعریف و تأیید میکنند، و این دور باید با شواهد مستقل شکسته شود.
بقای نوع بشر ضرورتی بنیادی و صلح پایدار افقی سیاسی و اخلاقی است. اما وجود قوانین و گرایشهای عینی در تاریخ ثابت نمیکند که کل تاریخ جهانی ضرورتاً به غایتی واحد و تضمینشده میرسد. برای تبدیل این افق به نظریهای ماتریالیستی و نیرومند، باید سازوکارهای مادی، مبارزهٔ طبقاتی، سازمانیابی سیاسی، نهادهای قدرت و موانع امپریالیستی تحقق آن مشخصاً تحلیل شوند.
منابع و مآخذ
۱. وو هونگژنگ و هوانگ چوهویی (黄楚慧)، «世界历史趋向人类“永久生存”的生命目的——基于唯物史观的分析»، 浙江社会科学، شمارهٔ ۴، ۲۰۲۶، صص. ۱۰۰–۱۰۹. متن فارسی
۲. وو هونگژنگ، «世界历史“合规律性”与“合目的性”的生命根底». متن فارسی
۳. وو هونگژنگ، «世界历史“承认—契约”生命法则初探»، 江海学刊، شمارهٔ ۵، ۲۰۲۵. متن فارسی
۴. کارل مارکس، «پیشگفتار بر نقد اقتصاد سیاسی» (۱۸۵۹). متن انگلیسی
۵. کارل مارکس و فریدریش انگلس، مانیفست حزب کمونیست، فصل نخست و پیشگفتارها. فصل نخست | پیشگفتارها
۶. کارل مارکس، «تزهایی دربارهٔ فوئرباخ»، تز ششم. متن انگلیسی
۷. کارل مارکس، فقر فلسفه، فصل نخست. متن انگلیسی
۸. فریدریش انگلس، «دیالکتیک طبیعت»، مقدمه. متن انگلیسی
۹. ولادیمیر ایلیچ لنین، «چه باید کرد؟»، فصل دوم. متن انگلیسی
۱۰. ولادیمیر ایلیچ لنین، «دولت و انقلاب»، فصل سوم. متن انگلیسی
۱۱. ولادیمیر ایلیچ لنین، «امپریالیسم، بالاترین مرحلهٔ سرمایهداری»، فصل هفتم. متن انگلیسی
۱۲. ایمانوئل کانت، «صلح پایدار: طرحی فلسفی» (۱۷۹۵)، ضمیمهٔ نخست. متن انگلیسی
۱۳. Pauline Kleingeld, “Kant on historiography and the use of regulative ideas,” Studies in History and Philosophy of Science Part A, vol. 39, no. 4 (2008), pp. 523–528. DOI
۱۴. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، «درسگفتارهای فلسفهٔ تاریخ»، مقدمه.
